close
تبلیغات در اینترنت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر - 358
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 3
  • بازديد امروز : 524
  • بازديد ديروز : 1,359
  • آي پي امروز : 28
  • آي پي ديروز : 67
  • ورودی امروز گوگل : 7
  • ورودی گوگل دیروز : 7
  • بازديد هفته : 2,474
  • بازدید ماه : 11,520
  • بازدید سال : 205,639
  • كل بازديدها : 575,876
  • ای پی شما : 54.167.15.6
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : چهارشنبه 21 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

تدفین


مدینه در کجا گم کرده ماهت اختر خود را؟

چرا از اشک، شستی دامن غم پرور خود را؟

مدینه، رهنمائی کن به سادات بَنی الّزهرا

که در خاک تو گم کردند قبر مادر خود را

مدینه تو به جا ماندی و زهرا  اوفتاد از پا

عجب یاری نمودی دختر پیغمبر خود را

مدینه، بیم آن دارم که زینب بی پدر گردد

کمک کن تا علی از خاک بردارد سر خود را

مدینه، گریه کردی بر علی آن شب که پیغمبر

گرفت از دست او آزرده جسم همسر خود را

مدینه، هیچ بانویی کنار خانه اش تنها

نبیند بین دشمن دست بسته شوهر خود را

مدینه، یاد آر از آن غروب درد آلودت

که بیمار علی زد ناله های آخر خود را

مدینه، کاش در اشک علی گم می شدی آن شب

که پنهان کرد زیر گل گُل نیلوفر خود را

مدینه، روز محشر پیش پیغمبر گواهی ده

علی شب در کفن پیچید جسم همسر خود را

مدینه، اشک (میثم) خون شده اینک قبولش کن

که در دامان تو از دیده ریزد گوهر خود را
---------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

بعد از شهادت


چه كرد و آه چه بد كرد دست من با من

تو را سـپـرد بـه آغـوش خاك امـا من

هـنوز هم كه هنوز است  سخت در فکرم

"تویی كه در دل این خاك خفته ای یا من؟"

تـو را زدند، خـودم این شكنجه را دیـدم

و سوختم، چـه كشیدم از آن تمـاشـا مـن

اگر چـه رفـته ای امـا میان مـا بـانـو

بدان كه فـاصله ای نیست،مثل من تا من

تـو بین خاك وَ این دست های من خاكی

كــه بود آنكه به خاكت سپرد؟ آیـا من...؟

دلـم گرفت، كلامی بگو، وَ راحت باش

كسی كـنار مـزار تـو نیست، تـنها مـن
--------------------------------------------------------
علی اصغر ذاکری

بعد از شهادت


همه ی زندگیم دَرهم و بَرهم شده است

حسِ هر لحظه ی من گریه و ماتم شده است

سور و ساتِ غمِ دلتنگیِ شبهایم با

سر فرو بردنِ در چاه فراهم شده است

با من از شهر فقط خندۀ قنفذ باقی است

مونسِ بی كَسیم آهِ دمادم شده است

راستی فاتحۀ فاتحِ خیبر خوانده است

طالعِ مرثیه خوانِ تو، غم و غم شده است

آی نیلوفرِ بی رحمیِ این شهرِ حَسود

بعدِ تو عادتشان خنده به اشكم شده است

خبرِ مرگِ تو بانو، چقدر خواهان داشت!

راحتیِ همه با داغِ تو توأم شده است

ورمِ دستِ تو بهتر شده انشاء ا...؟

خاك بر سینۀ مجروحِ تو، مرهم شده است؟

با یتیمانِ تو هر روز بساطی داریم

گریۀ بر تو به هر چیز مُقَدَم شده است

هر طرف می نگرم روضۀ مكشوف به پاست

همۀ خانۀ من بعدِ تو زمزم شده است

سرِ میخی كه در آتش به لباسِ تو گرفت

به خدا در نظرم داغِ مجسم شده است

احتیاجی به سیاهی زدن از مرگِ تو نیست

چند ماه است كه این خانه مُحرَّم شده است

چاره ام رفته، به حالِ چكنم افتادم

بُغضِ سر گشته ام و طاقتِ من كم شده است
-------------------------------------------------------
علیرضا شریف

بعد از شهادت


مادر اگر چه رفته ولی معجرش که هست

پروانه سوخته ولی خاکسترش که هست

اینجا برای گریه بهانه نیاز نیست

این گریه های دم به دم همسرش که هست

گیرم کسی ز سینه و پهلو سخن نگفت

آلاله های سرخ روی بسترش که هست

گرچه نماز های نشسته تمام شد

چادر نماز خاکی روی سرش که هست

فضه سه ماه پخت و پز و کار خانه کرد

خسته شدی شما، بنشین، دخترش که هست

خون باقی است بر در و دیوار و باغچه

کوثر اگر چه رفته ولی ساغرش که هست

زینب به گریه گفت: حسین جان صبور باش

مادر اگر چه رفته ولی دخترش که هست
--------------------------------------------------
حسین ایزدی

بعد از شهادت


ابری گریست بر سر شهر و نماند و رفت

از شعرهای چشم سپیدش نخواند و رفت

هجده بهار آمد و روی دل زمین

یک هاله از حریر بهشتی کشاند و رفت

او حسرتی به وسعت دریای چشم خود

بر چشم های تشنه ی ساحل نشاند و رفت

بالی شکسته داشت... ولی با امید گفت

«عجّل وفات» و بال خودش را تکاند و رفت

او مزه ی غریب غروبی شکسته را

زیر زبان زخم افق ها چشاند و رفت

بعد از وداع آرزویش در دل شبی

پشت سرش زمین و زمان را دواند و رفت

آن شب دلش برای عزیزش گرفته بود

آن شب برای چشم سحر روضه خواند و رفت
---------------------------------------------------
محمد نجاری

بستر شهادت


هجده بهار بر گل عمرم دمیده است

حالا چه زود فصل زمستان رسیده است

قـدّم رشید بود و غم همسرم بلند

از احترام اوست که قدم خمیده است

از طرز راه رفتن خود رنج می کشم

زینب مرا خمیده خمیده ندیده است

در سینه شکسته نفس گیر می کند

این درد استخوان نفسم را بریده است

تنها نه گوشواره ام افتاد روی خاک

آن ضرب دست، پرده گوشم دریده است

شبها زخواب می پرد و گریه می کند

طفلی حسن؛ که رنگ ز رویش پریده است

شاید در آن هیایوی آنروز کوچه ها

او نیز طعم دست عدو را چشیده است

روی من و حسن؛ و غرور علی ... خدا

هر غصه ای که می کشم از آن کشیده است
-------------------------------------------------------
سیدمحمد حسینی پور

دیگر نمانده صبر و شکیبم نفس بکش

زهرا بمان که بی تو غریبم نفس بکش

قوت نمانده است به زانوی من ببین

رحمی کن ای معین و مجیبم نفس بکش

بنگر به لرزه ای که به دستم فتاده است

ای در هجوم فتنه حبیبم نفس بکش

درسینه مثل تو نفسم گیر کرده است

تا داغ تو نگشته نصیبم نفس بکش

من میروم مگر که طبیبی بیاورم

صبری کن ای یگانه طبیبم نفس بکش

بند آمده زبان من و خون سینه ات

دل خون زخمهای عجیبم نفس بکش

این جای دست کیست به گلبرگ یاس تو

کین سان زند به سینه لهیبم نفس بکش

خون مردگی کنج لبت می کشد مرا

ای حامی صبور و نجیبم نفس بکش

اصلا قرار اول ما اینچنین نبود

همپای هر فراز و نشیبم نفس بکش

***

دیگر کسی حریف یتیمان نمی شود

گفتی صبور باش به قرآن نمیشود
----------------------------------------------------
یاسر رحمانی

سر خاکت دوباره آمده ام

تا برایت دوباره گریه کنم

شب هفتم رسیده ام تا با

دلِ خود پاره پاره گریه کنم

**

شب هفت تو نه که هفت من است

آمدم بر سر مزار خودم

هفت شب نه که هفت صد سال است

گریه کردم به روزگار خودم

**

هفت شب می شود که می گیرند

کودکانت سراغ مادر را

هفت شب می شود که می بینند

در و دیوار و خون بستر را

**

باورم نیست با دو دست خودم

ریختم خاک روی چشمانت

چیده ام تکه تکه سنگ لحد

پیش چشمان مات طفلانت

**

باورم نیست چوب گهواره

شده تابوت پیکرت زهرا

تازه فهمیده ام ازحرارت در

آتش افتاده بر پرت زهرا

**

کاش می شد ببينيم زخم

چهره لاله گون تو باقی است

زینبم شسته چادرت را باز

روی آن لکه خون تو باقی است

**

چند وقت نبود رو سویت

حال سر کرده دخترت زهرا

تازه فهمیده ام حرارت در

زده آتش به معجرت زهرا

**

شب هفت تو و برای علی

شب هفت محرم آمده است

وقت غسلت نشد بگو با من

زخمِ پهلویِ تو هَم آمده است

**

می نشیند به جای تو زینب

با کمی آب روبروی حسین

گوش زینب چه گفته ای که مدام

می زند بوسه بر گلوی حسین

 ---------------------------------------------
                                                          حسن لطفی

 روز شهادت

 

کنیزه هات نشستند و مو پریشانند

نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

 

نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را

بگو نمیروی و روبه راه کن ما را

 

زمان رفتن تو نیست استخاره نکن

تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

 

چگونه گریه برای نماندنت نکنم

بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم

 

بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن

تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

 

بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی

مگر تو قول ندادی بدون من نروی

 

کسی اجازه ندارد غذا درست کند

برای فاطمه تابوت را درست کند

 

نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

 

سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت

سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

 

مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی

سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

 

همیشه دست به دیوار می شوی زهرا

تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

 

دو چشم بسته ی خود را تو رو خدا واکن

بیا و از سرت این دستمال را وا کن

 

مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو

مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو

 

اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم

و از روی تو در خانه را بلند کنم

 

دو موی سوخته از شانه ات در آوردم

و میخ را ز در خانه ات در آوردم

 

بمان که خانه ی امنی برات می سازم

مدینه را همه را خاک پات می سازم

------------------------------------------------
                                               علی اکبر لطیفیان

بوی داغ

قرار جان که مرا بی قرار خود کردی
نشانده ای به غم وسوگوار خود کردی

گل همیشه بهارم به فصل ماتم وغم
مرا زگریه چو ابر بهار خود کردی

به لحظه لحظة هجران توقسم که مرا
چوچشم پنجره چشم انتظار خود کردی

به زیر خاک مکان کردی ومرا ازغم
زپا فکندی وشمع مزار خود کردی

همیشه صحبت ایثار توست روی لبم
تمام عمر مرا شرمسار خود کردی

هنوز ازجگرم بوی داغ می آید
چولاله تا که مرا داغدار خود کردی

تو باغبان امیدی وبیت الحزان را
زاشک حسرت وغم لاله زار خود کردی

فرشتگان خدا شاهدند اشکت را
چراغ روشن شب های تار خود کردی

درآتش غم ما سینة «وفائی» سوخت
ببین چه با دل ما از شرار خود کردی
-----------------------------------------------
سید هاشم وفائی

صفحات سایت :