close
تبلیغات در اینترنت
شهادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 33
  • بازديد ديروز : 766
  • آي پي امروز : 4
  • آي پي ديروز : 38
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 14
  • بازديد هفته : 2,864
  • بازدید ماه : 18,022
  • بازدید سال : 141,272
  • كل بازديدها : 511,509
  • ای پی شما : 54.161.100.24
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 27 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت

زخم تمام پیکرخونم دوا گرفت

 

من نذر کرده ام که بمیرم برای تو

شکر خدا که بالاخره این دعا گرفت...

 

تا گوشواره را کشید دو چشم ام سیاه رفت

بابا ز دخترت به خدا اشک و آه رفت

 

یا اسب بود...یا یکی از دشمنان تو  !!!

از روی پیکرم که زمین خورد راه رفت....

 

یک لحظه دید عمه مرا ، اشکباره شد

داغ مدینه در دل زارش دوباره شد

 

نامرد سیلی اش دو هدف داشت همزمان

هم گوشواره رفت، هم گوش پاره شد

------------------------------------------------

  مهدی صفی یاری


ابر هی در صورت مهتاب بازی میکند

باد دارد توی زلفت تاب بازی میکند

 

لب زچوب بی حیای خیزران پاره شده

مثل آن ماهی که با قلاب بازی میکند

 

گفته ام با بچه ها بابای من می آید و....

....دامن من را پر از اسباب بازی میکند

 

آسمان دیده که هر شب تا دم صبحی رباب

با علی اصغرش در خواب بازی میکند

 

عمه گفته قحطی آب است تا ما جان دهیم

پس چرا آن مرد دارد آب بازی میکند

 

من اگر دردانه ات هستم به جای من چرا

باد دارد توی زلفت تاب بازی میکند

**

در رخت داری تو با اشکال بازی میکنی

خوب داری اوج را بی بال بازی میکنی

 

ابروانت رفته بالا چشم هایت مانده باز

با رقیه آه بابا لال بازی میکنی

 

از خودت چیزی بگو این اولین بار است که

با رقیه اینقدر بی حال بازی میکنی

 

تو که دیدی کوچه را تأیید کن با من بگو

نقش زهرا را چه بی اشکال بازی میکنی

 

عمه گفته هی چرا با گوش و جای زخمیه

آن دو معروف دو سه مثقال بازی میکنی

 

من جوابش را پدر دادم به او گفتم چرا

هی خودت با پای بی خلخال بازی میکنی

 

دوستت دارم نگو دندان نداری سختت است

اینقدر با حرف سین و دال بازی میکنی

------------------------------------------------------

مهدی رحیمی

 

وقتي كه آمدي به برم نور ديده ام

گفتم كه بازهم نكند خواب ديده ام

 

بابا منم شكوفه سيب سه ساله ات

حالا ببين چه سرخ و سياه و رسيده ام

 

خيلي ميان راه اذيت شدم ولي

رنج سفر به شوق وصالت كشيده ام

 

اين را بدان كه بين تو و تازيانه ها

تنها به شوقت اين همه محنت كشيده ام

 

در بين اين مسير پر از غصه بارها

از آسمان ناقه چو باران چكيده ام

 

پايم سرم تمام تنم درد مي كند

از بس كه زجر در دل صحرا كشيده ام

 

كم سو شده دو چشم من از ضربه هاي او

حتي به زور صوت رسا را شنيده ام

 

از راه رفتنم تعجب نكن كه من

طعم بد شكستن پهلو چشيده ام

 

پاهاي من همه پر طاول شده ببين

خيلي به روي خار بيابان دويده ام

 

بشنو تمام خواهش اين پير كودكت

من را ببر كه جان تو ديگر بريده ام

 

عمه كه پاسخي به سؤالم نمي دهد

آيا شبيه مادر قامت خميده ام؟

 

پاهاي من همه پر طاول شده ز بس

از ترس او ميان بيابان دويده ام

--------------------------------------------------------

محمد بیابانی

 

...مي گفت چشمهاي ترش درد مي كند

قدش خميده و كمرش درد مي كند

 

از بسكه سوخت دامن معصوم خيمه ها

حتي نگاه شعله ورش درد مي كند

 

طوفان تازيانه و باران سنگها !

بيخود كه نيست بال و پرش درد مي كند

 

مي سوخت غرقِ حسرت خورشيد نيزه ها

خُب پس بگو چرا جگرش درد مي كند

 

از لطف دستهاي نوازشگري كه بود

ديگر تمام موي سرش درد مي كند

 

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

--------------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

 

میل پریدن هست اما بال و پر، نه

هر آن چه می خواهی بگو اما بپر، نه

 

      حالا که بعد از چند روزی پپش مایی        

دیگر به جان عمه ام حرف سفر، نه

 

یا نه اگر میل سفر داری، دوباره

             باشد برو اما بدون همسفر، نه            

 

با این کبودیهای زیر چشم هایم

  خیلی شبیه مادرت هستم، مگر نه؟!

 

ازکیسوان خاکیم تا که ببافی

یک چیزها یی مانده اما آنقدر نه

 

‏ دیشب که گیسویم به دست باد افتاد

گفتم: بکش، باشد ولی ازپشت سرنه

 

‏امروز دیدم لرزه های خواهرم را

در مجلسی که داد می زد: (ای پدر نه)

 

تو وقت داری خیزران ها را ببوسی

اما برای این لب خونین جگر نه؟!

 

ای میهمان تازه برگشته چه بد شد

تو آمدی و شامیان خوابند ورنه...

-----------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان 

 

ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت

کربلا از من عموی مهربانم را گرفت

 

وقت دلتنگی همیشه او کنارم می نشست

بی وفا دنیا انیس و هم زبانم را گرفت

 

از سر دوش عمویم عرش حق معلوم بود

منکر معراج از من نردبانم را گرفت

 

من به قول آن عمو فهمم ورای سنم است

دیدن تنهایی بابا توانم را گرفت

 

روز عاشورا چه روزی بود حیرانم هنوز

جان کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت

 

خرمن جسمی نحیف و آتش داغی بزرگ

درد رد شد از تنم روح و روانم را گرفت

 

تار شد تصویر عمه ، از سفر بابا رسید

آن مَلَک آهی کشید و بعد جانم را گرفت

-----------------------------------------------------------------

کاظم بهمنی

به اميدي كه بيايي سحري در بر من

خاك ويرانه شده سرمه چشم تر من

 

مدتي ميشود از حال لبت بي خبرم

چند وقت است صدايم نزدي: دختر من

 

من همان لاله افروخته خون جگرم

كه همين لخته فقط مانده به خاكستر من

 

شب اين شام چه سرماي عجيبي دارد

تب اين سوز كجا و بدن لاغر من

 

دارم از درد مچِ دست به خود ميپيچم

ظاهراً خرد شده ساقه نيلوفر من

 

چادرم پاره شد از بسكه كشيدند مرا

لحظه اي وا نشد اما گره از معجر من

 

موي من دست نخورده است خيالت راحت

معجر سوخته چسبيده به زخم سر من

 

كاشكي زود بيايي و به دادم برسي

تا كه در سينه نمانَد نفس آخر من

--------------------------------------------------

مصطفی متولی

 

عمه جان این سر منور را

کمکم می کنی که بردارم

شامیان ای حرامیان دیدید

راست گفتم که من پدر دارم

**

ای پدر جان عجب دلی دارم

ای پدر جان عجب سری داری

گیسویم را به پات می ریزم

تا ببینی چه دختری داری

**

ای که جان سه ساله ات بابا

به نگاه تو بستگی دارد

گر به پای تو بر نمی خیزم

چند جایم شکستگی دارد

**

آیه های نجیب و کوتاهم

شبی از ناقه ها تنزل کرد

غنچه های شبیه آلاله

روی چین های دامنم گل کرد

**

دستی از پشت خیمه ها آمد

لا جرم راه چاره ام گم شد

درهیاهوی غارت خیمه

ناگهان گوشواره ام گم شد

**

هر بلایی که بود یا می شد

به سر زینب تو آوردند

قاری من چرا نمی خوانی

چه به روز لب تو آوردند؟

**

چشمهای ستاره بارانم

مثل ابر بهار می بارد

من مهیای رفتنم اما ...

خواهرت را خدا نگه دارد!

-------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

 

دختر بابایی حرم

 

دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد

رؤیای کودکانه ام اینجا خراب شد

 

آنقدر من بهانه ی بابا گرفته ام

حتی دل خرابه برایم کباب شد

 

آنقدر زخم خورده ام از تازیانه ها

پیری برای زود رسیدن مجاب شد

 

در آزمون این تن رنگین کمانی ام

بین هزار رنگ کبود انتخاب شد

 

آیینه ام ولی همه جایم شکسته است

مهتاب با مشاهده ام در حجاب شد

 

در آن غروب غم زده یادم نمی رود

روی تو را ندیدم و چشمم به خواب شد

 

رفتی و سهم دختر بابایی حرم

بعد از تو ترس و دلهره و اضطراب شد

 

از لحظه ای که چشم تو را دور دیده اند

آزار کودکان زبان بسته باب شد

 

یک مرد هم نبود بگوید چقدر زود

بی حرمتی به آل پیمبر ثواب شد

 

ای سر که روی دامن دختر نشسته ای

با من سخن بگو ...، دلم از غصه آب شد!

 

باور نمی کنند که طفلی سه ساله ام

از بس که رنج های دلم بی حساب شد

 

حالا که بوسه بوسه به زخم تو می زنم

انگار طعم خون دهانم گلاب شد

 

باید برای مرگ رقیه دعا کنی

شاید شبیه مادر تو مستجاب شد...

------------------------------------------------------------

هادی ملک پور

 

ساحل زخم گلويت دل درياي من است

موي تو سوخته اما شب يلداي من است

 

آمدي داغ دل تنگ مرا تازه كني

يا دلت سوخته از دربدريهاي من است؟

 

خواب ديدم بغلم كرده اي و ميبوسي

سر تو در بغلم معني روياي من است

 

واي بابا چه بلايي به سرت آمده است

لبت انگار ترك خورده تر از پاي من است

 

بسكه زخمي شده اي چهره تو برگشته است

باورم نيست كه اين سر سر باباي من است

 

من به عشق تو سر سوخته را شانه زدم

ديده وا كن به خدا وقت تماشاي من است

 

عمه از دست زمين خوردن من پير شده

نيمي از خم شدن قامت او پاي من است

 

دست بر بال ملائك زدن از دوش عمو

ماجراي سحر روشن فرداي من است

------------------------------------------------------------------

مصطفی متولی

 

دل كباب كه ديگر شرر نميخواهد 

انيس غصه و غم چشم تر نمي خواهد

 

كبوتري كه قفس را مزار ميداند

براي زندگي اش بال و پر نميخواهد

 

يكي بپرسد از اين قوم بي حيا كه مگر

سه ساله دختر تنها پدر نميخواهد؟

 

اگر بهانه بابا گرفت دختركي

به غير مرحمتي مختصر نميخواهد

 

يكي به عمه بگويد به من سپر نشود

شكسته دستم و ديگر سپر نميخواهد

 

بهانه جويي من مشكل خرابه شده

در اين خرابه كسي دردسر نميخواهد

-------------------------------------------------------

مصطفی متولی

 

دوش وقت سحر از يار خبر مي آمد

و ندر آن ظلمت شب داشت پدر مي آمد

 

بي خود از خويش، دگر درد فراموشش شد

داشت از اوج فلك، قرص قمر مي آمد

 

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

آن شب قدر كه با سوز جگر مي آمد

 

هاتف آن روز بدو مژده ديدار نمود

كه سري در پي او داشت به سر مي آمد

 

همت عمه و انفاس پدر شد ورنه

در همان كوچه دگر حوصله سر مي آمد

------------------------------------------------------------------

علی لواسانی

 

يک نيمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد

 

اما نيامده ز سفر مهربان او

يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

 

آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد

 

آخر رسيد از سفر ....اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

 

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد

 

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد

 

از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر

يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

 

خورشيد من به مغرب گودال رفتي و

باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد

 

معراج رفتي از دل گودال قتلگاه

نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد

 

دلتنگ بود دخترت و سنگِ کينه اي

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

 

اما دوباره فرصت جبران رسيده بود

يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

 

جان داد در مقابل چشمان عمه اش

با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...

-------------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

 

چشم را روشني مختصري نيست كه نيست

و از امّيد در اين دل اثري نيست كه نيست

 

من همين اول عمري به خدا فهميدم

آخر عشق بجز خونجگري نيست كه نيست

 

وقتي از ناقه بيافتي و به دادت نرسند

ميشود گفت كه ديگر پدري نيست كه نيست

 

عمه من از عمو عباس توقّع دارم

چند وقت است از او هم خبري نيست كه نيست

 

جاي من هركه كتك خورد ، غريبانه شكست

عمه زينب تو نباشي سپري نيست كه نيست

 

بايد انگار بميرم كه به بابا برسم

چه كنم راه وصال دگري نيست كه نيست

 

عمرم امروز بعيد است به فردا برسد

بعد از امشب به گمانم سحري نيست كه نيست

--------------------------------------------------------------------------

مصطفی متولی

کنگره زخم

 

به کویر لب خشک تو ترک افتاده

روی آیینه چشمان تو لک افتاده

 

با ملاک چه حسابی سر تو سنجیدند

که به پیشانی تو سنگ محک افتاده

 

هیچکس بعد تو جز غم به سراغم نرسید

ماه رخسار تو از چشم فلک افتاده

 

برنیاید زشناسایی تو چشم ترم

حق بده دختر دردانه به شک افتاده

 

پره از نقش ونگار است تمام تن من

نقش چکمه به تنم خورده  و حک افتاده

 

عمه با دیدن من ذکر لبش یا زهراست

گوئیا یاد همان زخم فدک افتاده

 

خوب  معلوم بود در وسط صد پنجه

حجم گیسوی من  غمزده تک افتاده

 

شبی از ناقه فتادم بدنم درد گرفت

گفت دشمن ببریدش به درک افتاده

 

چهره ات کنگره زخم شده ای بابا

شعله بر زخم سرت مثل نمک افتاده

----------------------------------------------------------

مجتبی صمدی شهاب

 

آن شب خیمه... 

 

خورشید رویت بر شبم تابید بابا

عطر تو در ویرانه ام پیچید بابا

 

در انتظار لحظه دیدار بودم

من زنده بودم با همین امید بابا

 

راه درازی آمدم تا این خرابه

حال مرا نیزه نمی فهمید بابا

 

دیدم که دشمن برلبانت چوب میزد

دیدی که بر زخم دلم خندید بابا ؟

 

دیدم که باید جان فدای راه دین کرد

حتی نکردم لحظه ای تردید بابا

 

عمه نگاه گریه آلودی به من کرد

وقتی که روی نیلی ام را دید بابا

 

یاد مدینه کرد و آه از غصه سر داد

عمه مگر از دست من رنجید بابا

 

امشب دوباره آسمانم پرستاره ست

حتی برایت آسمان بارید بابا

 

طفلی که جا روی بهشت سینه ات داشت

چندیست در ویرانه ها خوابید بابا

 

بعد ازشبی که خیمه را ... بگذار باشد

تا صبح قلب دخترت  لرزید بابا 

----------------------------------------------------------------

محمد رضا رضائی

 

سه ساله ای كه امیدش به نوجوانی بود

چقدر پیری او زود و ناگهانی بود

 

اگر چه گیسوی او مثل برف روشن بود

ولی تمام تنش سرخ و ارغوانی بود

 

قسم به تاول پر خون روی لب هایش

 كسی كه بر بدنش نیزه زد روانی بود

 

زكات پیرهن كهنه ای كه بر تن داشت

دو گوش پاره و یك قامت كمانی بود

 

طریق لطمه زدن را ز عمه یاد گرفت

كه گونه هاش خراشیده و خزانی بود

 

ز ساعتی كه پدر را به ذوالجناح ندید

 مدام ملتهب و غرق نوحه خوانی بود

 

غرور هاشمی اش فوق العاده بود ولی

نگاش ملتمسِ چوبِ خیزرانی بود

 

میان طشت سری را برایش آوردند 

كه صاحبش پدر خوب و مهربانی بود

 

ز مرگ او زن غساله هم تعجب كرد 

چرا كه بر بدنش جای صد نشانی بود

 

طلوع فجر دمشق آمد و همه دیدند

شهیده، دختر ارباب آسمانی بود

-----------------------------------------------------------

محمد رضا طالبی


 پاسخ خنده

 

 دیگرنشانی نمانده ، ازگیسوان بلندم

 با اینکه مویی ندارم ، برچادرم پایبندم

 

 بردند ما را اسیری ، ازراههای کویری

 روحم کنارتنت ماند ، از کربلا دل نکندم

 

 دستم همیشه دخیلِ، دیوار یا دستِ عمه

 درخردسالی پدرجان ، حس می کنم سالمندم

 

 نه مرهمی نه دوایی ، زخم عمیق سرت را

 با معجرپاره ی خود ، ای کاش می شد ببندم

 

 درپاسخ خنده ی تو، اشک است تنها جوابم

 خیلی خجالت کشم چون ، دندان ندارم بخندم

------------------------------------------------------------

وحید قاسمی

 

مجنون شبیه طفل تو پیدا نمیشود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمیشود

 

درد رقیّه ی تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله ی تو مداوا نمیشود

 

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمیشود

 

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وا نمیشود

 

‏بیهوده زیر منّت مرهم نمی­روم

این پا برای دختر تو پا نمیشود

 

‏صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمیشود

 

‏چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمیشود

 

‏کوشش مکن که زنده نگه داری ام پدر

‏این حرف ها به طفل تو بابا نمیشود

 -------------------------------------------------

محمّد سهرابی

 

درست مثل نفس هاي آخرت شده ام

به رسم زخم پدر جان برابرت شده ام

 

زمين چقدر براي من و تو دلگير است

به نيزه پر زده چشمم کبوترت شده ام

 

قرار بود که با هم به آسمان برويم

اگر چه بال نداري، خودم پرت شده ام

 

به نيزه رفته اي و سايه ي سرم شده اي

خرابه آمده اي سايه ي سرت شده ام

 

کبودي رخ من ارثي است بابا جان

عجيب نيست اگر مثل مادرت شده ام

 

کمرشکن شده داغ تو روي دوش زمين

شکسته قامت من، مثل خواهرت شده ام

 

ستاره های تنم را یکی یکی بشمار

به رسم زخم پدر جان برابرت شده ام

-----------------------------------------------------------

حسین سنگری

 

گفتم به خود یا که خبر از ما نداری

یا که خیال دیدن ما را نداری

 

حالا که با سر آمدی فهمیده ام که

هر شب تو میخواهی بیایی پا نداری

 

دور از من و عمّه کجاها رفته ای که

یک جای سالم در سرت حتّی نداری

 

حتّی پر از زخم و جراحت هم که باشی

زیباترین بابای دنیا! تا نداری

 

بعد از تو باید سوخت در هرم یتیمی

بعد از تو باید ساخت بابا با نداری

 

با دختر تو دختران شام قهرند

با طعنه می گویند تو بابا نداری؟

 

من را به همراهت ببر تا که بفهمم

تو دوست داری دخترت را یا نداری

----------------------------------------------------

محسن عرب خالقی

 

گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد

گفتم من چیزی نگفتم، بی امان زد

 

تاریک بود چشمم جایی را نمی دید

تا دید تنهایم، رسید و ناگهان زد

 

تا دستهای کوچکم روی سرم بود

با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد

 

قدّم فقط تا زیر زانویش می آمد

از کینه اما تا نفس تا داشت جان زد

 

از پای تا ابرو تا به نزیکی شانه

شلاق و سیلی چهره من را نشان زد

 

دیگر سیاهی دیدم و چیزی ندیدم

شب بود اما پیکرم رنگین کمان زد

 

اینها همه رد شد ولی داغ تو بابا

بر عمر ناچیز دلم رنگ خزان زد

-----------------------------------------------------

علیرضا لک

 

زهراي سه ساله

 

لب بسته است بی رمق و خسته، بی شکیب

لبریز اشک و آه ولی ، فاطمي ، نجیب

 

دنیای شيون است، سکوت دمادمش

باران روضه است همین اشک نم نمش

 

زهرائی است ، شکوه ز غمها نمی‌کند

جز آرزوی دیدن بابا نمی‌کند

 

حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش

از سنگ های کینه و گل های معجرش

 

با بی‌کسی قافله خو کرده آه آه

با طعنه های آبله و زخم گاه گاه

 

آری نمک به زخم دل غم نمی زند

از گوشواره پیش کسی دم نمی زند

 

هرگز نگفته از غم و درد اسیری اش

از ماجرای سیلی و دندان شیری اش

 

سنگ صبور هر دل بی تاب می‌شود

لب بسته و در آتش غم آب می‌شود

 

اوقات ابری اش بوی غربت گرفته اند

حالا که واژه ها همه لکنت گرفته اند

 

با آه های شعله ورش حرف می زند

او با اشاره‌ي نظرش حرف می زند

 

حالا که غرق خون شده لبهای کوچکش

با اشکهای چشم ترش حرف می زند

 

او هرگز از تسلّی سیلی سخن نگفت

دارد تمام بال و پرش حرف می زند

 

لب بسته است از همه‌ي اهل کاروان

بر نیزه با سر پدرش حرف می زند

 

مي پرسد از سر پدر و شرح سرگذشت

گاهي به روي نيزه و گاهي ميان تشت

 

بابا بيا به خاطر عمه سخن بگو

لب باز کن دو مرتبه «زهراي من» بگو

 

بابا بگو براي من از روز اشک و آه

از آن همه مصائب جانسوز قتلگاه

 

بابا براي دخترت اين حرف ساده نيست

معناي نعل تازه و تير سه شعبه چيست

 

آتش زده به جان من این داغ بی امان

انگشر تو نیست در انگشت ساربان

 

خونین شده به روی لبت آيه هاي نور

خاکستري به چهره‌ي تو مانده از تنور

 

جاری‌ست خون تازه ز لب‌هات همچنان

بابا چه کرده با لب تو چوب خيزران ...

 

این لحظه ها برای سه ساله حیاتی است

روی لبش ترنم «عجّل وفاتی» است

 

حالا که سر زده به شب تار او سحر

حالا که آمده به خرابه سر پدر

 

دیگر تحمل غم دوری نمی‌کند

در حسرت فراق صبوری نمی‌کند

 

یک بوسه از سر پدر و ... جان که بر لب است

داغ سه ساله اول غم‌های زینب است

------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

 

فرصت نکرده‌ای که تنت را بیاوری

یا تکه‌هایی از بدنت را بیاوری

 

بی‌تن رسیده‌ای که برای دلم خبر

از تلخی نیامدنت را بیاوری

 

سر می‌نهم به نیت دامان تو بر آن

گر پاره‌ای ز پیرهنت را بیاوری

 

دردانه تو هستم و بوسم نمی‌کنی؟

یا رفته‌ای لب و دهنت را بیاوری؟

 

ای حنجر بریده به من قول می‌دهی

این بار شرح سوختنت را بیاوری

 

می‌دانم این که نعش خودت را نیافتی

می‌شد برای من کفنت را بیاوری

 

بابا، اگر دوباره سراغ من آمدی

یادت بماند این که تنت را بیاوری…

----------------------------------------------------------

احمد رضا قدیریان

 

خرابه

 

شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی اَست

اما نه خواب هم که بود باز هم عالی است

 

مهمان من قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست

 

خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست

فرش سپید تو پُر گل های قالی است

 

با من زبانِ سیلی شان حرف می زند

یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی است

 

تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس

این کودک یتیم کدامین اهالی است

 

بابا سری شبیه عمو چند وقتی است

از روی نیزه خیره به من این حوالی است

 

عمه گرفته دست مرا راه می برد

بابا بگو به خاطر کم سن و سالی است

------------------------------------------------------------------

محسن عرب خالقی

 

به تنم بال و پری بود که نیست

به تنت برگ و بری بود که نیست

 

هر که پرسید کجایی گفتم

در کنارم پدری بود که نیست

 

تو سفر رفتی و دل منتظرت

بی قرار خبری بود که نیست

 

گرم لالایی خواب است رباب

روی دستش پسری بود که نیست

 

دست مهرت به سرم نیست که بود

شانه ی موی سری بود که نیست

 

سر زدی سر زده با سر امّا

با سرت همسفری بود که نیست

 

آن قدر ناله زدم در آهم

ناله ی مختصری بود که نیست

 

بعد سیلی همه جا تاریک است

بعد شب ها سحری بود که نیست

 

رفتی و روی سرم - روم سیاه -

چادر شعله وری بود که نیست

 

خیزران کار مرا مشکل کرد

کاش از لب اثری بود که نیست

--------------------------------------------------------------------------

حسن لطفی

 

به زحمت تكيه بر ديوار مي‌كرد

گهي اين جمله را تكرار مي‌كرد

الهي صورتش آتش بگيرد

كه با سيلي مرا بيدار مي‌كرد

**

چه داغي برجگر بگذاشتي زجـر

عجب دست زمختي داشتي زجـر

كه هركس ديد گلبرگ رخم را

به طعنه گفت كه گل كاشتي زجـر

**

چو زينب پيكرش را آب مي ريخت

ستاره بر تن مهتاب مي ريخت

همه ديدند چون زهراي اطهر

زهرجاي تنش خوناب مي ريخت

**

نه تنها پيكرش بي تاب بوده

كه گل زخم تنش خوناب بوده

چه كاري كرد سيلي با دوچشمش؟

كه گوئي چند روزي خواب بوده

**

تمام پيكرش از درد مي‌سوخت

لبش از آه آهِ سرد مي‌سوخت

اگرچه شمع سـرخ نيمه جان بود

ندانم از چه رنگ زرد مي‌سوخت

**

تمام درد بر جانم نشسته

رد خون روي دستانم نشسته

تو خوردي خيزران و ، من ندانم

چرا زخمش به دندانم نشسته

-------------------------------------------------------

یاسر حوتی

 

.. و بازهم گذرش سوی قتلگاه افتاد

کنار نعش پدر اشک او به راه افتاد

 

همین که فاطمه آنشب صدایش کرد

بدون آنکه بفهمد به راه افتاد

 

سه ساله ای که تمام تنش کبود شده

دوباره روی تنش یک رد سیاه افتاد

 

مگر چه ضربه سختی به صورتش خورده

که وقت دیدنش عمه به اشتباه افتاد

 

چه کرده بود مگر؟ کل کاروان دیدند

که موی سوخته اش دست یک سپاه افتاد

 

گه ورود به کوفه به خاطرش آمد

که یادگار عمو بین خیمه گاه افتاد

 

به روی نیزه پدر را نگاه می کرد و ....

.... به سینه میزد و میگفت آه آه افتاد

 

کنار چشم پدر دست بسته در این راه

هزار مرتیه این طفل بی گناه افتاد

---------------------------------------------------------

مهدی نظری

 

درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر

چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر

 

گرچه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی

بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر

 

بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی

قامت من ای پدر شد ار کمر تا بیشتر

 

دست بر پهلویم و از دیده میریزم سرشک

روزها خیلی کم اما نیمه شب ها بیشتر

 

زجر میخندید و هی موی سرم را میکشید

روزها بابا کنار رأس سقا بیشتر

 

تا نیاندازد سرت را از سر نیزه زمین

ما قسم دادیم خولی را به زهرا بیشتر

 

از سر بغضی قدیمی بر سر ما سنگ می زدند

از تو کینه داشتند اما ز مولا بیشتر

 

این که چشمش را عمو بالای نیزه بسته بود

ای پدر هستیم فکر این معما بیشتر

 

گرچه بوسیده اند رویت را تمام سنگ ها

دوست دارم که ببوسم من لبت را بیشتر

 

بعضی اوقات ای پدر جان جای کل کاروان

می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر

 

تو کنار قتلگاه عمو کنار علقمه

آرزو دارم بمیرم من همین جا بیشتر

------------------------------------------------

مهدی نظری

 

گلویم زخم شد بابا تو را از بس صدا کردم

اگرچه لِه شدم اما نمازم را ادا کردم

 

به تو گفتم که میخواهم شبیه مادرت باشم

از این رو پهلویم را با کتک ها آشنا کردم

 

چرا رفتی سر نیزه مگر آغوش من جا نیست

شبی در خواب دیدم که تو را از نی جدا کردم

 

تو رفتی و من و عمه زدیم آتش به این مردم

نبودی که ببینی من چه ها دیدم چه ها کردم

 

به دنبال النگویم دویدم لحظه ای اما

تو را بر نیزه ها دیدم النگو را رها کردم

 

تو که رفتی پدر جانم گره بر کارمان افتاد

ولی من از سر زلفت گره با گریه وا کردم

 

تمام سنگ ها با هم سر تو شرط می بستند

خودت دیدی برای تو آنجا چقدر دعا کردم

 

میان گریه ها یک شب به یاد اصغر افتادم

زدم بر سینه ام اما رباب آمد حیا کردم

 

شنیدم چند وقتی هست خواب عمه می آیی

برای دیدنت من هم پدر جان نذرها کردم

 

تنم را غسل دادند و کفن کردند آن لحظه

خودت میدانی ای بابا که یاد بوریا کردم

-------------------------------------------------------

مهدی نظری

 

دردم این است عمو نیز در این قافله نیست

مثل من پای کسی پر شده از آبله نیست

 

گفتم از منبر نی آیه توحید نخوان

سنگ ها منتظر و خواندن تو بی صله نیست

 

عمه ام شاهد من خورده مگیری بابا

بس که بر خار دویدم نفس هروله نیست

 

بی قباله به من از حرص فدک سیلی زد

بدتر از مادر تو گشته ام اما گله نیست

 

گله این است که آن روز ندیدم رفتی

گوشوار همه ی ما پس از آن زلزله نیست

 

دوست داری که بپرسی گل سرهام کجاست؟

پاسخ من فقط این است پدر جان بله ...نیست

 

از سر نیزه پدر خوب ببین دور و برت

چادرم روی سر دخترک حرمله نیست؟

 

نیمه شب با سر تو گرم سخن می شوم و ...

مطمئنم سخم با تو کم از نافله نیست

 

نور چشمان مرا گرچه به سیلی کم کرد

یا علی گفتن من پشت عدو را خم کرد

---------------------------------------------------------

مهدی نظری

 

آغازگریه

 

 نگاه قدسی اش اعجاز می کرد

 ملائک را غزل پرداز می کرد

 

 تمام شهر عطریاس می داد

 سحر،سجاده را تا باز می کرد

 

 میان ربناهای قنوتش

 هزاران قاصدک پرواز می کرد

 

 ترکهای لبان سنگ خورده

 قرائت را چه مشگل ساز می کرد!

 

 به وقت گریه هایش، نیمه شبها

 ستاره گونه اش را ناز می کرد

 

 برای راه رفتن دردسر داشت

 نرفته ! زخمها سرباز می کرد

 

 عرق از چهره ی عباس می ریخت

 همین که گریه را آغاز می کرد....

---------------------------------------------------

وحید قاسمی

 

اينجا بهانه های زدن جور می شوند

کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی

کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام

یا ناله ای به خاطر زنجیرِ پا کنی

**

اصلاً نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم

چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

**

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند

نان های خشک خانه ی شان هم تمام شد

امروز هم به نیت تفریح آمدند

عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد

**

اينجا كه زخم از در هر خانه ميزنند

اينجا كه بند بر پر پروانه ميزنند

با گوشواره هاي خودم ناز ميكنند

اين دختران كه سنگ به ويرانه ميزنند

**

 

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند

ما را خلاصه غالب اوقات می زنند

یک در میان به روی من و عمه می خورد

سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند

**

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد

لکنت زبان من نه مداوا نمی شود

پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:

زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود

**

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی

نا مردهای شام چه مردانه می زنند

دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو

دارند حرف کار که در خانه می زنند؟

------------------------------------------------

حسن لطفی


هر لحظه نگاهت که می افتد به نگاهم

یک قافله ریزد به هم از قدرت آهم

 

هر بار می آیم که تو را خوب ببینم

هی سیلی و شلاق می آید سر راهم

 

دختر همه هوش و حواسش پی باباست

من که یتیمم چه به جز مرگ بخواهم

 

حالا چه شده است این همه بعد از تو نمردم

از برکت عمه است که بوده است پناهم

 

ورنه لگد و کعب نی و سنگ که انگار....

....طوفان عظیمی است و من چون پر کاهم

 

آتش که نوازش کند آیا اثری هم...

...میماند از آن معجر و گیسوی سیاهم؟

 

خولی و سنان ، زجر دگرها و دگرها

من یک تن و هم دست شدند این همه با هم

 

هرکس ز عمو کینه به دل داشت مرا زد

بی آنکه بگوید چه بوده است گناهم

 

بر نی سر اصغر رود اما سر من نه

ای شمر تو یا حرمله دریاب مرا هم

 ------------------------------------------------------

علی صالحی

 

روی تو یاد خسوف قمر انداخت مرا

از نفس های کم و مختصر انداخت مرا

 

خواستم اوج بگیرم به کنار لب تو

بی رمق بودن این بال و پر انداخت مرا

 

گذر از کوچه و بازار برایم بد شد

دختر حرمله آنجا نظر انداخت مرا

 

ظالمی که به گمانش پدرش را کشتم

آنقدر زد که پدر ! از کمر انداخت مرا

 

عزم خود جمع نمودم که ببوسم لب تو

پنجه ی پیرزنی دردسر انداخت مرا

 

آنقدر لاغرم و ضعف نمودم که نسیم

از روی ناقه ی عریان ،پدر انداخت مرا

 

می شد ای کاش که از عمه حیا می کردند

بالاخص زجر که از پشت سر انداخت مرا

 

دل خورشید به حال من و زینب می سوخت

تو خبر دار شدی دخترت از تب می سوخت؟

-------------------------------------------------------

مسعود اصلانی

 

ماجرایست ماجرای سرت

به لبم بود روضه های سرت

 

همه جا پشت نیزه ی سرتو

دخترت رفت پا به پای سرت

 

حسرت دخترت فقط این است

سرمن بود کاش جای سرت

 

نیزه دار تو باهمه لج کرد

دردسرشد پدربرای سرت

 

لب نی، سنگ، بی هوا سیلی

هرچه آمد سرم فدای سرت

 

چقدر مشکل است تشخیصت

نا مرتب شده نمای سرت

 

چه به این روز دختر آوردی

از سر نیزه سردر آوردی

 

جای سالم نمانده در تن من

آه زجر آور است ماندن من

 

پاره شد تا لباس من خندید

چقدر بی حیاست دشمن من

 

چقدر وحشیانه می انداخت

غل و زنجیر را به گردن من

 

بازوی من شکست و بی حس شد

مثل عمه شده شکستن من

 

غیرت عمه را به جوش آورد

به روی خاک ها نشستن من

 

پدرم با سر آمده یعنی

شده نزدیک وقت رفتن من

 

شانه ام تیر می کشد بابا

بار زنجیر می کشد بابا

 

از روی ناقه دخترت افتاد

مثل افتادن پرت افتاد

 

سرت از روی نیزه های بلند

تا که افتاد خواهرت افتاد

 

سر اصغر کنار ناقه من

از روی نیزه با سرت افتاد

 

او یک تازیانه وحشی

به سر و روی دخترت افتاد

 

بی هوا تاکه زجر من را زد

دخترت یاد مادرت افتاد

 

گفتم ای شمر بشکند دستت

چشم من تا به حنجرت افتاد

 

شب آخر رسیده می دانم

عمر من سر رسیده می دانم

------------------------------------------------

مسعود اصلاني

 

چشم وا کردم و پرپر شدنت را ديدم

نيزه در نيزه غريبانه تنت را ديدم

 

زير پامال کبود سم مرکب ها، نه

به روي دست ملائک بدنت را ديدم

 

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال

عمه مي‌گفت تن بي کفنت را ديدم

 

گيسويت بر سر ني شعر غريبي مي‌خواند

زلف خونين شکن در شکنت را ديدم

 

قاري من سر نيزه ز عجائب گفتي

شام، تفسير غريب سخنت را ديدم

 

آه يعقوب شده چشم من از روزي که

به تن تيره دلي پيرهنت را ديدم

 

خيزران شيفته‌ی ساحت لب هايت شد

چشم وا کردم و زخم دهنت را ديدم

 

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود

عطر گيسوي تو و سوختنت را ديدم

--------------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

 

بابا بیا که خواب به چشمم نمیرود

یک لحظه از نگاه تو یادم نمیرود

 

شد گیسویم سفید به ما هم سری بزن

از خانه ی یزید به ما هم سری بزن

 

تا زنده ام به دور تو میگـردم ای پدر

بایـد تو را به دسـت می آوردم ای پدر

 

اینجا کسی بدون تو خوابش نبرده است

اصلا کسی نمانده که سیلی نخورده است

 

عمه به جای تک تک ما تازیانه خورد

عمه برای تک تک ما تازیانه خورد

 

بابا ببیـن که زجر چه آورده بر سرم

از من نمانده غیر نفسهای آخرم

 

جرمم فـقط بـهانه ی بابا گرفتن است

افتادن ز ناقه خودش پا گرفتن است

 

آنجا که من ز ناقه زمین خوردم ای پدر

گر مادرت نبود که می مردم ای پدر

 

سیلی دست زجر که پیدام کرده است

دور از عمو یک عالمه دعوام کرده است

 

موی مرا کشید سرم درد می کند

از آن لگد که زد کمرم درد می کند

 

رویم شبیه صورت زهرا کبـود شد

مویم سفید قبل سفر که نبـود شد

--------------------------------------------------

صابر خراسانی

 

سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟

که در اینجا دهنم زخم شد آنجا گوشم

 

چار انگشت که مردانه و نامحرم بود

پلی از درد زده از دهنم تا گوشم

 

نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد

شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم

 

پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا

به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم

 

پس به دنبال تو از شانه به پایین، پایم

بعد از آن ضربه هم از چانه به بالا... گوشم

 

شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم

شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم

 

وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم

وای بابا بابا بابا بابا گوشم...

 

ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به تو

من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم

-------------------------------------------------------------

مهدی رحیمی

ميان كوچه به زحمت به عمه اش مي گفت:

چقدر بوي غذا بينِ شام پيچيده

كمي مواظب من باش بينِ نا مَحرم

چه حرف ها كه در اين ازدحام پيچيده

                      **

براي شانه ي سُرخش لباس سنگين است

عجيب زخمِ تنش بينِ روز مي سوزد

براي بردنِ يك گوشواره دعوا شد

هنوز لاله ي گوشش هنوز مي سوزد

**

چقدر مردمِ اين شهر اهلِ خيراتند

گرفته است سرش را كه بيشتر نزنند

حواسِ عمه شده جمع زير پا نرود

ميان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند

**

محله هاي يهودي ز خارها پُر بود

كه زخمِ آبله در زيرِ پاي او مي سوخت

تمامِ روز ز سر شعله را جدا مي كرد

تمامِ شب نوكِ انگشت هاي او مي سوخت

**

كشيد دست خودش را به زخمِ گوشش گفت

به دخترانِ سنان گوشواره مي آيد

ميانِ بازي خود كودكان هُلَم دادند

عمو كجاست؟ خدايا دوباره مي آيد؟

**

ستاره هاي شبم را شمرده ام امّا

هزار و نهصد و پنجاه تا نشد عمّه

كسي كه پيش خود انگشترِ پدر را داشت

بدونِ مويِ سر از من جدا نشد عمه

**

ميانِ خواب شب از پشتِ ناقه اش افتاد

به گونه اش دو سه تا جاي سنگ افتاده

گمان كنم اثر موي سر كشيدن هاست

اگر به صورت او ردِّ چنگ افتاده

----------------------------------------------------------

حسن لطفي

صفحات سایت :