close
تبلیغات در اینترنت
مدح
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 3
  • بازديد امروز : 14
  • بازديد ديروز : 766
  • آي پي امروز : 4
  • آي پي ديروز : 38
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 14
  • بازديد هفته : 2,845
  • بازدید ماه : 18,003
  • بازدید سال : 141,253
  • كل بازديدها : 511,490
  • ای پی شما : 54.161.100.24
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 27 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

از حـــرم آمد بــرون قافلـــه ســالار عشـــق

عاشق جانان حسين سرور و سـردار عشـــق

همسفــــرش كودكـــي فســــرده از تشنـــگي

بود عيــان كـــو بــود تشنــه ديـــدار عشـــق

گرچه بُد او شيـرخـوار همّت مردانــه داشت

باخبـر از اين حديث هست خبــردار عشـــق

گشت گُلي گُل فروش عقل شد اين‌جا خموش

عشـــق درآمد بجـوش بر سَر بازار عشـــق

در تب و در تاب بـــود تشـنـــه لب آب بود

منتظر خواب بود, بود چــو بيــدار عشـــق

تيـــر بپــــرواز شــــد راه سفــــر باز شــد

نازتــر از نــاز شـــد آن گُل گلزار عشـــق

جانب معــــراج شــــد عقــــل بتـاراج شــد

من چه بگويــم نيم واقف اســــرار عشـــق

دل بـــود از غــــم كباب آه زِحـــال ربـاب

كاش «شكوهي» شوم سوختــه نار عشـــق

--------------------
هاشم شکوهی

باغ مي سوزد در آتش اي دريغا آب نيست
فصل بي تابي است اينجا غنچه ها را تاب نيست
يک نيستان ناله مي جوشد از اين دشت بلا
يک چمن گل مي رود از دست، اما آب نيست
بانگ هل من ناصر من بي جواب است اي دريغ
در طواف خيمه ها لبيکي از اصحاب نيست
در حريم عشق تنها مانده يک ششماهه گل
کز شرار تشنه کامي خرّم و شاداب نيست
اي هماي آسمان پرواز من با من بيا
جز تو ديگر تشنه ي وصلي در اين محراب نيست
گز کسي بر رويت اي گل شبنم آبي نزد
ديده بگشا گوهر اشک آنقدر ناياب نيست
گاه احرام آمد و نزديک شد ميقات وصل
غنچه ي نشکفته ام برخيز وقت خواب نيست
مي برم شايد بسوزد بر تو قلب آفتاب
گر چه مي بينم به رويت رنگ چون مهتاب نيست
مي کنند آهسته نجوا برگ ها در گوش هم
اي گل زهرا گلوي نازکت را تاب نيست
ظلم اين نامحرمان ما را از او محروم ساخت
ور نه بي مهر و وفايي در مرام آب نيستشش

---------------------------
شفق

اي که گرفتي به دوش بار غم و بار عشق
باز بيا سر کنيم قصه ي گلزار عشق
قصه شنيدم که دوش تشنه لب گلفروش
برد گلي سبز پوش هديه به بازار عشق
گل غم نا گفته داشت خاطر آشفته داشت
چشم بخون خفته داشت از غم سالار عشق
عشوه کنان ناز کرد، وا شدن آغاز کرد
خنده زد و باز کرد ديده به ديدار عشق
گر چه زمان دير بود تشنه لب شير بود
منتظر تير بود يار وفادار عشق
باغ تب و تاب داشت گل طلب آب داشت
کي خبر از خواب داشت ديده ي بيدار عشق
عشق زمينگير شد عرش سرازير شد
گل هدف تير شد اي عجب از کار عشق
آن گل مينو سرشت بر ورق سرنوشت
با خطي از خون نوشت معني ايثار عشق
اين گل باغ خداست از چمن کربلاست
خوابگه او کجاست سينه ي اسرار عشق
آه که با پشت خم، پشت خيامت برم
نغمه سرايد به غم قافله سالار عشق
تازه گل پرپرم من ز تو عاشق ترم
اصغرم اي اصغرم اي گل گلزار عشق
غنچه ي آغوش من، زينت خاموش من
يار کفن پوش من يار من و يار عشق
دشت پر از هاي و هوست مشتري عشق اوست
اي شده قربان دوست اوست خريدار عشق
خيمه به کويم زدي خنده به رويم زدي
مي ز سبويم زدي بر سر بازار عشق
کودک من لاي لاي از غم تو واي واي
گريه کند هاي هاي چشم عزادار عشق
با تو «شفق» پر گرفت عشق در او در گرفت
تا نفسي بر گرفت پرده ز اسرار عشق

---------------------------
شفق

حضرت علی اصغر(ع)

 

تو را من مى‏شناسم بى قرینى

سوار كوچك نیزه نشینى

میان آیه‏هاى سوره فجر

تو هم كوتاه و هم كوچك ترینى

بگوید با زبان سرخ خونت

تو هم دلواپس فرداى دینى

 به چشمان زمینى، آفتابى

به چشم آسمان، ماه زمینى

 دلم را بین دست تو سپردم

تو هم مانند جدّ خود امینى

بسوزان، آب كن، از نو بریزم

یقین دارم تو هم مى‏آفرینى

-----------------------------------------------------
رضا جعفری


سپهر دیده ی حاجت به سوی او دارد

ملک به بزم فلک گفتگوی او دارد

بهشت خرّمی از رنگ و بوی او دارد

حسین فخر به خون گلوی او دارد

به مرگ خنده ی او عشق را ثبات دهد

لبان تشنه ی او خضر را حیات دهد

حسین مفتخر از او که اوست یاور من

رباب گوید من بحر و اوست گوهر من

سکینه ناز کند کاین بود برادر من

شهید خنده برآرد که اوست رهبر من

سمائیان به سماوات مدح او خوانند

زمینیان همه باب الحوائجش دانند

به ماه عارض از مهر بهترش سوگند

به کام خشک و گلوی ز خون ترش سوگند

که روشن است قیامت به ماه طلعت او

بس است بر همه ی عاصیان شفاعت او

---------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

سلام ما به حسین و علی اصغر او

امیر عشق که گهواره بود سنگر او

رضیع داده خدایش نشان سربازی

صغیر برهمه پیدا مقام اکبر او

شکفت لاله عصمت به روی دوش حسین

چو تیر حرمله آمد به سوی حنجر او

مجال گریه نبودش که خنده کرد علی

حسین مات از حال گریه آور او

گرفت خونش و بر اوج آسمان پاشید

که پیک تسلیت آمد زپیک داور او

کنار خیمهبه خاکش سپرد و امضاء شد

کتاب سرخ شهادت به خون اصغر او

ارگ چه پیکراو را به خاک پوشیدند

به شهر کوفه سرش را به نیزه ها دیدند

                                                                             ----------------------------------------------------------------

سید رضا مؤید

تا رموز عشق شد سردفترم

 

کی نهم بالین بآرامی سرم

 

ذره­ام خورشید خفته در نهان

 

بدر تابانی بصورت اخترم

 

گریه­ها رمزیست از گفتار من

 

بی سبب دستم به بندد مادرم

 

چون خمارم از شراب ناب عشق

 

مست از مستی بنام اصغرم

 

تشنه­ام بر آنچه بابم تشنه است

 

از همان جویم که جسته اکبرم

 

شیرخوارم ناتوان از تشنگی

 

از شجاعان در شجاعت برترم

 

قطرة خون ارزد بر جهان

 

روی دیهیم شهادت زیورم

 

تشنة تیرم نه بندم چشم از آن

 

داد خواهیرا چو حکم داورم

 

رخ نمی­تابم ز روی رهنما

 

از ازل از پیروان رهبرم

 

گر سپر باشم بیک تیر سه پر

 

شادم از دل چون حقیقت پرورم

 

تکیه بر گهواره نی، بر نی زنم

 

شاهد مقصود گیرم در برم

 

تا زبان بر آب گفتن باز کرد

 

آخرین گفتار شد پرواز کرد

 

مبتدایش بود از عهد الست

 

در خبر لبیک را آغاز کرد

 

دید مقبول است در دربار دوست

 

خنده­ای بر لب گرفته ناز کرد

 

درس عشق آموخت از روز ازل

 

بلبلی پرواز با شهباز کرد

 

بر نظر ناچیز ناید همتش

 

عشق بازی پرزنان با باز کرد

 

از کمان بیگانه دیده خویشتن

 

با گلویش تیر را دمساز کرد

 

زآن صدا ناید ز پیکان شد خموش

 

 در خموشی با حسین آغاز کرد

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

رضا هشیار


کودکی در عهد مهد استاد عشق

 

داده پیران کهن را یاد عشق

 

طفل خرد اما بمعنی بس سترک

 

کز بلندی خرد بنماید بزرگ

 

خودکبیر است ارچه بنماید صغیر

 

در میان سعبة سیاره تیر

 

عشق را چون نوبت طغیان رسید

 

شد سوی خیمه روان شاه شهید

 

دید اصغر خفته در حجر رباب

 

چون هلالی در کنار آفتاب

 

چهرة کودک چو دردی برگ بید

 

شیر در پستان مادر ناپدید،

 

بازبانحال آن طفل صغیر

 

گفت با شه کی امیر شیر گیر

 

جمله را دادی شراب از جام عشق

 

جز مرا کمتر نشد زان کام عشق

 

گرچه وقت جانفشانی دیر شد

 

مهلتی بایست تا خون شیر شد

 

زان مئی کزوی چو قاسم نوش کرد

 

نوعروس بخت در آغوش کرد

 

زان مئی کاکبر چو رفت از وی زپا

 

با سرآمد سوی میدان وفا

 

جرعه­ای از جام تیر و دشنه­ام

 

 در گلویم ریز بسک تشه­ام

 

شه گرفت آنطفل مه اندر کنار

 

یافت در وی در دل دریا قرار

 

آری آری مه که شد دورش تمام

 

در کنار خور بود او را مقام

 

برد آن مه را بسوی رزمگاه

 

کرد رو با شامیان رو سیاه

 

گفت کای کافر دلان بد سگال

 

که برویم بسته­اید آب زلال

 

گر شمارا من گنهکارم به پیش

 

طفل را نبود گنه در هیچ کیش

 

آب ناپیدا و کودک ناصبور

 

شیر از پستان مادر گشته دور

 

زین فراتی که بود مهر بتول

 

جرعه­ای بخشید بر سبط رسول

 

شاه در گفتار و کودک گرم خواب

 

که زنوک ناوکش دادند آب

 

در کمان بنهاد تیری حرمله

 

او فتاد اندر ملائک غلغله

 

رست چون تیر از کمان شوم او

 

            پر زنان بنشست بر حلقوم او

 

چون درید آن حلق تیرجانگداز

 

سر ز بازوی یدالله کرد باز

 

تا کمان زه خورده چرخ پیر را

 

کس ندیده دونشان یک تیر را

 

تیر کز بازوی آن سرور گذشت

 

بر دل مجروح پیغمبر گذشت

 

نوک تیر و حلق طفل ناتوان

 

آسمانا واژگون بادت کمان

 

شه کشید آن تیر و گفت ای داورم

 

داوری خواه از گروه کافرم

 

نیست این نوباوة پیغمبرت

 

از فصیل ناقه کمتر در برت

 

شه ببالا می­فشاند آن خون پاک

 

قطره­ای زان برنگشتی سوی خاک

 

بنگرید آن مرغ دست آموز عرش

 

که چسان در خون همی غلطد بفرش

 

این نگارین خون که دارد بوی طیب

 

تحفه­ای سوی حبیب است از جیب

 

در ربائید این نگار پاک را

 

پرده گلناری کنید افلاک را

 

در ربائید این گهرهای ثمین

 

که نیاید دانه­ای زان بر زمین

 

قطره­ای زین خون اگر ریزد بخاک

 

گردد عالم گیر طوفان هلاک

 

تیر خورده شاهباز دست شاه

 

کرد بر روی شه آسیمه نگاه

 

غنچة لب بر تبسم باز کرد

 

در کنار باب خواب ناز کرد

 

وان  گشودن لب بلبخند از چه بود

 

وان نثار شکر و قند از چه بود

 

پس ندا آمد بدو کای شهریار

 

این رضیع خویش را برما گذار

 

تا دهیمش شیر از پستان حور

 

خوش بخوابانیمش اندر مهد نور

 

پس شه آن در ثمین در خاک کرد

 

خاک غم بر تارک افلاک کرد

 

آری آری عاشقان روی دوست

 

اینچنین قربانی آرد سوی دوست

 

اندر آن کشور که جای دلبر است

 

نه حدیث اکبر و نه اصغر است

--------------------------------------------------------------------------------

                                                  نیز تبریزی

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادّعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هادی جانفدا

چون کبوتر به لب بام توام

 

من به دنبال تو و دام توام

 

تشنه ی آب حیاتی تو و من

 

تشنه ی قطره ای از جام توام

 

باب حاجاتی و من در طلب ِ

 

بوسه بر دست تو و گام توام

 

من که خشنود سرآغاز توام

 

من که غمگین سرانجام توام

 

بی نوایان همگی می دانند

 

بر سر سفره ی اِطعام توام

 

دستِ من خالی از هر جهت است

 

مستمند تو و اِکرام توام

 

تو علی اصغر و من بنده ی تو

 

گرچه عمری است که هم نام توام

---------------------------------------------------------------------------------

 

  علي اصغر انصاريان

 

تا دولب با مدح طفل این حرم وا می شود

 

آسمان با احترامش تا کمر   تا می شود

 

کودک این خانواده عالم آرا می شود

 

منجیِّ روز حساب هیاتیها می شود

 

قفل قلبم با کلید ذکر او  وا می شود

 


یا علی اصغر دوای درد دنیا می شود


 

یا علی اصغر دوای دردهای لاعلاج

 

ذکر شیعه در بلا و روزهای احتیاج

 

سرنوشتی کربلایی بهترین راه و سِراج

 

کار دل با نام او در عرش می یابد رواج

 

حرف عاشورا که شد معنا ندارد صرفِ باج

 


شیرخواره حیدری بر دست بابا می شود


 

فاتح قلب حسین ابن علی خون خداست

 

این پسر سرداری از فرماندهان کربلاست

 

برق چشم او بلای لشکر کفر و ریاست

 

شک ندارم در صدای گریه اش صوتی رساست

 

گریه نه.... اینها رَجزهای علیِّ نینواست

 


اشکهایش ذوالفقار دلبر ما می شود


 

ذوالفقار عصر عاشورا علیِّ ابن الحسین

 

جشن تو راهیست تا کرب و بلا و کاظمین

 

از نجف آید نوای فاتح بدر و حنین

 

سامرا می گوید از قنداقه ات با شور و شین

 

شهپر قنداقه ی تو قوّت پیر خمین

 


بغض آقا در میان روضه ات  وا می شود


 

روضه خوان شیرخواره اشک مشک آب بود

 

مشک خشکی که امید مادری بی تاب بود

 

ساقیَّش بی دست بود و دستگیری ناب بود

 

چشم امِّید رباب و کودک بی خواب بود

 

لحظه های بی کسیِّ زینب و ارباب بود

 


علقمه گفتیم و دلها تنگ آقا می شود


 

چشم امِّید رباب و فاطمه دیدار توست

 

روضه تا اینجا رسیده بعد از اینَش کارتوست

 

یا اباصالح بیا که آسمانها زار ِ توست

 

نغمه ی لبهای مظلومین فقط تکرار توست

 

خال رویت هاشمیُّ و عالمی بیمار توست

 


عدل مولا روز موعود تو معنا می شود

---------------------------------------------------------------------------------

 حسين ايمانی

 

از هُرم عطش اگر چه بی تاب شده

با زمزمۀ سه شعبه ای خواب شده

تصویر به خون نشستۀ پیکر او

بر قلب شکستۀ پدر قاب شده

***

نگاهش دم به دم اعجاز کرده

که او را اینچنین ممتاز کرده

به لطف دست های کوچک خود

گره های بزرگی باز کرده

***

دلم را غرق خون دیدی و رفتی

شبیه ماه تابیدی و رفتی

اگر چه اشک هایت آتشم زد

چه مظلومانه خندیدی و رفتی

***

ندارد طاقت این قلب شکسته

ببیند پیکرت در خون نشسته

چگونه من بریزم خاک بابا

به روی این دو چشم نیمه بسته

----------------------------------------------------------
یوسف رحیمی