close
تبلیغات در اینترنت
ولادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 574
  • بازديد ديروز : 656
  • آي پي امروز : 36
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 11
  • بازديد هفته : 3,180
  • بازدید ماه : 12,226
  • بازدید سال : 206,345
  • كل بازديدها : 576,582
  • ای پی شما : 54.167.15.6
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : پنجشنبه 22 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

ابر کرم که نم‌نم باران درست کرد

از این کویر خشک، گلستان درست کرد

 

دل را تجلّیات خداوندی سحر

خانه‌خراب زلف پریشان درست کرد

 

دستی کریم آمد و با دستگیری‌اش

ما را گدای نیمه‌ی شعبان درست کرد

 

ما را سر قرار خودش بیقرار ساخت

دنبال خویش، بی سر و سامان درست کرد

 

پس نادرست سجده نکردیم، این جناب...

کافر خراب کرد و مسلمان درست کرد

 

با دست‌پخت فاطمه نانی درست کرد

از ما کنار سفره سلیمان درست کرد

 

ما سائل قدیمی زهرا و حیدریم

چشم‌انتظار مهدی آل پیمبریم

 

با جذر و مدّ پلک تو دریا بلند شد

نوح و خلیل و آدم و موسی بلند شد

 

مریم به دور کعبه‌ی نرگس طواف کرد

عیسی به شوق روی مسیحا بلند شد

 

یک دست روی سینه و یک دست روی سر

یوسف به پای یوسف زهرا بلند شد

 

مجنون شدند اهل سماوات تا زمین

تا گرد و خاک محمل لیلا بلند شد

 

ما سربلندهای همین سروری شدیم

وقتی که سایه‌ات به سر ما بلند شد

 

هرجا که نام تو برسد واجب‌القیام

باید به احترام تو از جا بلند شد

 

ما غیر نام محترمت را نمی‌بریم

چشم‌انتظار مهدی آل پیمبریم

 

مائیم و مستمند نگاه شما شدن

قبل از رسیدن رمضان، با خدا شدن

 

از من مرا بگیر و خودت را به من بده

باید به راه عشق تو از خود جدا شدن

 

باید درست توبه کنم، اینچنین بد است

می‌ترسم از عقوبت این بی‌حیا شدن

 

از دست رفت چشم ترت بسکه گریه کرد

با باخبر ز نامه‌ی اعمال ما شدن

 

یا ایّهاالعزیزِِ مناجات‌های ما

خوب است با صدای تو از خواب پا شدن

 

گاهی خودم برای خودم نقشه می‌کشم

ای کاش با تو راهی کرب و بلا شدن

 

ما تشنه‌ی زیارت ارباب بی‌سریم

چشم‌انتظار مهدی آل پیمبریم

------------------------------------------------------------------------------------

علی اشتری

این هفته زهر کجا مسیرم افتاد

دیدم که چراغ و ریسه بستیم همه

 

با گریه سلامی به تو داده گفتم:

در راه عبور تو نشستیم همه

 

شرمنده نکردیم برایت کاری

یک عمر فقط دعا به دستیم همه

 

حالا خوشمان یا بدمان می آید

در پای عمل نفس پرستیم همه

 

سرمایه عمر ما همین باشد و بس

ما گریه کن حسین هستیم همه

 

با روضه کوچه به خدا پیر شدیم

چون حرمت مادرت شکستیم همه

--------------------------------------------------------

قاسم نعمتی

ای به دامان ستاره نرگس

آمدی؟ ماه پاره ی نرگس

ای زشب تا سحر به خاطر تو

لحظه ها هم شماره ی نرگس

همه هستی در انتظار تو بود

ای رسول هزاره ی نرگس

عالمی مست نرگس مستت

ای به سینه شراره نرگس

همه کس غرق نیمه ی شعبان

همه جا جشنواره ی نرگس

ای حروف مقطع قرآن

ای سرود هماره ی نرگس

میم و حا، میم و دال، یعنی تو

ای خبر ای گزاره ی نرگس

ای دل آرای سیزده معصوم

چارده استعاره ی نرگس

پرسش مخفیانه ی بابا!

پاسخ با اشاره ی نرگس!

مثل حیدر تولدت پنهان

کعبه ات در کناره ی نرگس

همه اسماء نور را خواندی

یک به یک تا شماره ی نرگس

اولین سجده ی تو دیدن داشت

پیش بهت نظاره ی نرگس

بهتر از آن ،شهادتینت بود

بهترین یادواره ی نرگس

که زبَدو تولدش، نورش

می رود تا ستاره ی نرگس

از لبت غنچه ی دعا می ریخت

شیعه را تا بهاره ی نرگس

مادرت را به نام می خواندی

تا که بی استشاره ی نرگس

بوی یاس آمد و گل زهرا

رفت از گاهواره ی نرگس

رفت تا آسمان هفتم تا

گل کند ماه پاره ی نرگس

ماند تا ساعتی دگر بر لب

خنده ی نیمه کاره ی نرگس

آن سزاوارتر زنرگس کیست؟

که برد شیرخواره ی نرگس

شاید او پیش مادرش زهراست

بی نیاز از نظاره ی نرگس

به خدا می برد پناه اما

شد مجاب استجاره ی نرگس

غیبت کوچکش به سر آمد

چاره شد انتظاره ی نرگس

ای رخت غائب از نظر برگرد

چاره ای ای ستاره ی نرگس

مادرت را به هوش آوردی

ای حیات دوباره ی نرگس

وای از نرگس خیام حسین

که زکف رفت چاره ی نرگس

گاهواره دوباره خالی شد

این کجا، گاهواره ی نرگس

روی دست حسین بر می گشت

جگر پاره پاره ی نرگس

چه ربابی چه مادری ای وای

معجر و گوشواره ی نرگس

-------------------------------

               محمود ژولیده


امــشــبــم دل در فـغـان آید همی

 

دیدهگانم خونفشان آید همی

 

هــر دم از افــلاکـیـــان بــر خـاکیان

 

 مژده میآید که جان آید همی

 

بــانــگ جــاء الـحــق بــه آواز فصیح

 

از درای کـــاروان آیــد هــمـی

 

قــاتــل دجــال و هـــم سـفـیـانـیان

 

مهدی صاحـب زمان آید همی

 

قــدرت الله حــجــت ابـن العسکری

 

حکمران انس و جان آید همی

 

مــظــــهـــــر آیــــات حـــی دادگــر

 

مــخــزن سـر نـهان آید همی

 

حـــامــی اســلام و یــار مـسلمین

 

ملک دین را پاسبان آید همی

 

شـــــــرح الــلّـهُ مُـــتِــــمُّ نـــــــُورِهِ

 

مـعـنـی مُـدها مَتان آید همی

 

واضـــع قـــانـــون احـــکـــام خـــــدا

 

بــر کـما و  بر جهان آیـد همی

 

چـشمـه جوشان مهر و فضل و علم

 

بـحــر جـود بـیکران آیـد همی

 

چــشـم بـر ره گـوش بـر در ماندهایم

 

تـا کـه آن صاحب قران آید همی

 

پــرچـم نـصـــر مــن الله بــر کـفــش

 

ذوالـفقارش در میان آید همی

 

هـم چـو اصـحـاب رقـیم و قوم کهـف

 

عیسیش جزء عوان آید همی

 

گر بخواهم شرح هجران سر به سر

 

هـر کلامی داستان آید همی

 

شـــــــــادی آل مـــحـــمـــد آمـــده

 

گـر "مـؤید" شادمان آید همی

--------------------
سید رضا موئید


امشب از باد صبا، بوی کسی می‏شنوم

 

هر نفس، بوی مسیحا نفسی می‏شنوم

 

مژده‏ی آمدن دادرسی می‏شنوم

 

اندرین بادیه بانگ جرسی می‏شنوم

 

حمدلله که از آه اثر کرده‏ی ما

 

خبری می‏رسد از یار سفر کرده‏ی ما

 

شب قدر است شب نیمه‏ی شعبان، آری

 

ریزد امشب به جهان رحمت یزدان آری

 

می‏دمد روح دگر در تن ایمان، آری

 

می‏رسد مصلح کل، منجی انسان آری‏

 

لیله‏ی نیمه‏ی شعبان، سحری خوش دارد

 

سحر نیمه شعبان، اثر خوش دارد

خلف منتظر عترت طاها آمد

 

زاده‏ی منتقم حضرت زهرا آمد

 

بندگان! خاک ببوسید که مولا آمد

 

گو به فرعون زمان، ثانی موسی آمد

 

آن که رسم ستم از روی زمین بردارد

 

که به عالم، اثر از جور و جفا نگذارد

 

غیر ازو نیست کسی رهبر و سرور، ما را

 

لطف او سایه برانداخته بر سر، ما را

 

رسد از میمنتش رزق مقدر، ما را

 

آید از مرحمتش رحمت داور، ما را

 

قلب عالم بود و زنده همه عالم ازوست

 

چشمه‏ی رحمت و گلزار جهان خرم ازوست

 

این شب تیره به پایان رسد انشاءالله

 

یوسف از مصر به کنعان رسد انشاءالله‏

 

دردها را همه درمان رسد انشاءالله

 

چون که آن حجت یزدان رسد انشاءالله

 

اندر آن روز که او سر ز یهودان گیرد

 

شیعه‏ی بی سر و سامان، سر و سامان گیرد

 

یارب! آن منتظر اهل ولا را برسان

 

یارب! آن ریشه‏کن ظلم و جفا را برسان

 

یارب! آن زنده ‏کن صدق و صفا را برسان

 

یارب! آن ریشه‏کن ظلم و جفا را برسان

 

برسان آن که بود مبتکر صلح جهان

 

تا ازو، روی زمین پر شود از امن و امان

 

به خدا بار فراق تو کشیدن سخت است

 

جرعه‏ای از می وصلت نچشیدن سخت است

 

هر سخن جز سخنی از تو شنیدن سخت است

 

همه را دیدن و روی تو ندیدن سخت است

 

ای ز نور تو دل و دیده فروزان ما را

 

در غم خویش ازین بیش مسوزان ما را

 

ای نظام دو جهان بسته به تار مویت

 

انس بگرفته دل ما به سر گیسویت

 

دیده گر قابل آن نسیت که بیند رویت

 

سوی عالم نظری، ای دل عالم سویت

 

از همه عالم و آدم به خیال تو خوشیم

 

در شب هجر به امید وصال تو خوشیم

 

ای که اکناف جهان، سفره‏ی عام تو بود

 

رشحه‏ی فیض ابد، ریزش جام تو بود

 

مصلح کل تویی و صلح به نام تو بود

 

رجعت آل علی بعد قیام تو بود

 

این تویی آن که جهانت همه تسخیر شود

 

دولت آل علی از تو جهانگیر شود

--------------------------
سید رضاموید


مثل شروع یک جریان در مسیر رود

 افتاد راه آخرمان در مسیر رود

دارد خبر ز آمدنی می دهد نسیم

 لب بسته باش و باز بمان در مسیر رود

با ناز می رسد کسی آغاز می شود

 پایان غصه های جهان در مسیر رود

از مأذنه همین که صدای اذان رسید

شدت گرفت نبض زمان در مسیر رود

ای آخرین بهار دل یخ زده ببین

با تو شکست پشت خزان در مسیر رود

 "یک شهر تا به من برسی عاشقت شد است

ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود"1

نام تو را خدا چقدر بی نشان نوشت

با دست خود به صفحه ی تقدیرمان نوشت

از حول دام و دانه دلم چون کبوتر است

این روزها دعای فرج خواندنی تر است

آقا بساط قتل مرا جور کرده ای

 مژگان توست تیر و دو ابروت خنجر است

با آن شمایلی که به ارباب رفته است

 رویت هزار مرتبه از یوسفان سر است

اصلاً عجیب نیست قیامت به پا کنی

 این کار دست گرمی اولاد حیدر است

وقتی قرار نیست که فردا ببینمت

 جان دادنم برای تو امروز بهتر است

بوی مدینه می رسد از انتظار تو

چشم انتظار آمدنت چشم مادر است

در دست توست پرچم سقای کربلا

در چشم تو ادامه ی دریای کربلا

عادت به خاک پای تو کرده جبین مان

برگرد بی تو غصه شده هم نشین مان

از کوچه های تنگ دل ما عبور کن

امشب ببار بر جگر آتشین مان

چشم انتظار آمدنت حلقه های چشم

 پا در رکاب کن که تو هستی نگین مان

با دست کفر یک شبه تحریم می شویم

 آقا فقط بدون تو مانده همین مان

ما سرزمین مان متعلق به فاطمه ست

 بیمه شده به دست علی سرزمین مان

ای آخرین دلیل نفس های آسمان

 شد راز دار بغض گلو آمین مان

داریم از نیامدنت پیر می شویم

 از جمعه ها بدون تو دلگیر می شویم

------------------------------------------------
مسعود اصلانی

 

دل باغ و بهار گل نرگس

جان مرغ هزار گل نرگس

لبخند گل و نفس بلبل

پیوسته نثار گل نرگس

صد قافله دل به بهشت جان

روئید کنار گل نرگس

امشب دل فاطمه زهرا

گردیده مزار گل نرگس

جبریل امین شده از شادی

بی صبر و قرار گل نرگس

جای گل بوسه نرگس بین

بر باغ عذار گل نرگس

با مرغ بهشت بگرد ای دل

در شهر و دیار گل نرگس

نرگس به دعای تو دل بستم

تا بوی گل تو کند مستم

مهدی مه جلوه گر یاسین

مهدی نجم سحر یاسین

پاکیزه در صدف طاها

رخشنده ترین گهر یاسین

مهدی یعنی ثمر کوثر

مهدی یعنی پسر یاسین

شمشیر خدا و رسول الله

رمز فرج و ظفر یاسین

خُلقش خُلق خوش پیغمبر

رویش قرص قمر یاسین

هم قطعه ای از بدن طاها

هم پاره ای از جگر یاسین

حکمش حکم همه قرآن

نامش نام دگر یاسین

قرآن به امامت او نازد

هستی به کرامت او نازد

نرگس گل در چمن آوردی

احسن احسن حسن آوردی

قرآن و محمد و عترت را

از نو جان در بدن آوردی

از یوسف گمشده زهرا

امشب بوی پیرهن آوردی

هم ختم رسل به روی دامن

هم حیدر بت شکن آوردی

دامن دامن گهر مضمون

بر دفتر شعر من آوردی

هم مشعل محفل دل زادی

هم شاهد انجمن آوردی

کنعان را شور دگر دادی

یوسف را در وطن آوردی

بنوشته به بازوی او کامل

جاء الحق و زهق الباطل

نرگس گل یاس به بر دارد

یا بر سر دست، قمر دارد

در عید امام زمان شیعه

عید الزهرای دگر دارد

در سامره فاطمه زهرا

دیدار جمال پسر دارد

مهدی است که در رحم مادر

آوای دعای سحر دارد

مهدی است که روز ظهور خود

شمشیر علی به کمر دارد

مهدی است که پیرهن گلگون

از خون حسین به بر دارد

مهدی است که با همه تنهایی

از غربت شیعه خبر دارد

شیعه شیعه مکتب دارد

والله قسم صاحب دارد

مائیم و دعای تو هر جمعه

مشتاق لقای تو هر جمعه

گویی همه جا زِ نوایِ ما

پیچیده ندای تو هر جمعه

بگذار که گوهر اشک خود

ریزیم به پای تو هر جمعه

درد غم و غربت و هجران را

گفتیم برای تو هر جمعه

خواندیم دعای فرج عمری

در زیر لوای تو هر جمعه

صد شکر که می گذرد بر ما

با حال و هوای تو هر جمعه

سوزم ز فراق تو هر لحظه

آیم ز قفای تو هر جمعه

باشد که شوم به نگاه تو

خاک کف پای سپاه تو

ای بام فلک حرمت مولا

بر دوش ملک علمت مولا

بازآ که شود دل ما زنده

یک لحظه ز فیض دمت مولا

شادم که به لطف خدا بودم

یک عمر اسیر غمت مولا

آخر چه شود که نهی پایی

بر دیده ام از کرمت مولا

تا چند صدا زنم ادرکنی

تا کی بدهم قسمت مولا

امشب ز کجا گذری کآیم

افتم به روی قدمت مولا

آخر چه شود به من عطشان

بخشند نمی ز یمت مولا

تو رو به روی من و من کورم

نزدیک تو از تو بسی دورم

اسم تو دواست بنفسی انت

ذکر تو شفاست بنفسی انت

وصل تو بود همه جا رحمت

هجر تو بلاست بنفسی انت

گفتم که دعات کنم دیدم

یاد تو دعاست بنفسی انت

عیدی که به ما گذرد بی تو

بدتر ز عزاست بنفسی انت

این خنده که بر لب ما بینی

زخم دل ماست بنفسی انت

خصم تو به طعنه ز من پرسد

آقات کجاست بنفسی انت

اشکی که ز دیده ما ریزد

خون شهداست بنفسی انت

ماییم چو ماهی دور از آب

ای صاحب ما، ما را دریاب

بی شوق تو شور نمی خواهم

بی روی تو نور نمی خواهم

بی مهر تو گر بدهندم گل

از نخله طور نمی خواهم

از هفته و سال و مه عمرم

جز روز ظهور نمی خواهم

چشمی که ندیده تو را بستان

من دیده کور نمی خواهم

من دل به بهشت نمی بندم

من حور و قصور نمی خواهم

از یوسف فاطمه زهرا

جز فیض حضور نمی خواهم

عمری به غم تو گرفتم خو

من بی تو سرور نمی خواهم

غمگین و گرفته و مهجورم

تنها به وصال تو مسرورم

دل داده ز دست شکیبایی

من ماندم و دیده دریایی

ما بی تو بدان همه جمعیت

خو کرده به غربت و تنهایی

ای کرده هماره ز جمع ما

با روی ندیده دل آرایی

جز روی تو نیست در این عالم

رخسار ندیده تماشایی

بی خنده تو نبود هرگز

در باغ وجود شکوفایی

بی روی محمدیت گشتم

لبریز ز گریه زهرایی

کوتاه بود سخن میثم

در وصف تو با همه گیرایی

من مدح تو را به زبان دارم

قلبم شده دفتر اشعارم

-----------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

پلک  بر هم زدی و شهر چراغانی شد

ماه، دیوانه ی آن حالت عرفانی شد

قل هوالله احد گفتی و همپایِ اذان

خاک ، آکنده از آن لهجه ی قرآنی شد

ماهیِ عشق، در آرامش اقیانوست

دل به امواج زد و صخره ی مرجانی شد

دکمه ی پیرهنت بین کتابم جا ماند

نخ به نخ شعر شد و مایه ی حیرانی شد

یوسف، آزاد شد از چاهِ حسادت ، اما

گوشه ی دهکده ای گمشده زندانی شد

مومیایی شده در مصر، خدایی دیگر

دلِ یعقوب همان گونه که می دانی شد

حال هر کلبه ی برفی، لبِ کوهستانت

رقت انگیز تر از خوابِ زمستانی شد

عرقِ شرمِ پدر ... آب و کمی نانِ بیات

مشقِ هر روزه ی هر طفل دبستانی شد

آهِ برخاسته از دودکشِ همسایه

در سرِ پنجره ها مایه ی ویرانی شد

بادها متفق القول، شهادت دادند

گل سرخ از شب هجران تو قربانی شد

پشت هم می شکند شاخه ی زیتون و انار

باغبان ! باز هوا ابری و طوفانی شد

باد با خود نَبَرد لانه ی زنبوران را ؟!

گلِ من ! وعده ی دیدار تو طولانی شد

شهد چشمان تو ، یک روز عسل خواهد شد

گرچه کندو پر از آهنگ پریشانی شد

زندگی نامه ی آیینه پر از ابهام است

نور، آشفته ی آن تابش پنهانی شد

هیچ کس از دل و جان درد تو را درک نکرد

گرچه شعبان شد و هر کوچه چراغانی شد

--------------------------------------------------------------
حسنا محمد زاده

باز هم روح الامین دارد غزل می آورد

صنعت ایهام و تشبیه و بدل می آورد

تا شود ابیات شعر من کمی دلچسب تر

واژه واژه بر لبم جام عسل می آورد

شعر شیرین مرا شور عجیبی داده است

واژه ی نابی که در چندین محل می آورد

چیست آن واژه که همراه ادایش جبرییل

جمله ی «حیّ علی خیرالعمل» می آورد

در میان شعرهای شاعران اهل بیت

دائماً این بیت را ضرب المثل می آورد:

یوسف مصری کجا و یوسف زهرا کجا؟!

جلوه ی قطره کجا و جلوه ی دریا کجا؟!

کوچه های شهر را امشب چراغانی کنید

عرش را و فرش را آیینه بندانی کنید

آمده نور دل انگیزی به سمت سامرا

باید امشب کوچه ها را خوب نورانی کنید

طبق رسم فصل حج، مثل تمام حاجیان

جان ما را پیش پای یار، قربانی کنید

از خَم ابروی او صدها خُم می، می چکد

باید امشب خلق را انگور مهمانی کنید

دیدن روی سلیمان کار آسانی که نیست

باید اوّل خوب از این مُلک، دربانی کنید

هر که باشد نوکر تو زود آقا می شود

خود به خود با یک نگاه تو مسیحا می شود  

یوسف زهرا تویی حُسن ختام اهل بیت

نام تو زیباست ای مرد قیام اهل بیت

السّلام ای حُجّةَ الله ای امامَ منتظَر

لحظه لحظه می رسد بر تو سلام اهل بیت

از پیمبر تا امام عسگری، در عصر خود

نقل کردند این که هستی التیام اهل بیت

می رسد آن روز که با ذوالفقار مرتضی

می رسی تا که بگیری انتقام اهل بیت

مرتضی، زهرا، حسن، خون خدا، پیغمبری

می بری با جلوه ات دل از امام عسگری

نیمه ی شعبان که می گردد عیان، صاحب زمان

می کند گل بر لب پیر و جوان، صاحب زمان

اشهَد انّ که هستی تو امام آخرین

می وزد از هر مناره این اذان، صاحب زمان

تشنه هستم تشنه ی یک جرعه ی دیدار تو

وعده گاه ما شبی در جمکران، صاحب زمان

می رسی یک روز ای خورشید پشت ابرها

می کنی پیدا مزار بی نشان، صاحب زمان

با ظهورت می شود خوشحال زهرا مادرت

پیش مرگت می شود آن لحظه آقا نوکرت

العجل آقا! بیا چشم انتظاری ها بس است

در فراقت اشک ها و بی قراری ها بس است

اشک ها ی ما که یک لحظه به درد تو نخورد

ناله ها و ضجّه ها و گریه زاری ها بس است

تا به کی جمعه به جمعه ذکر ندبه سر دهیم

ندبه و خون دل و شب زنده داری ها بس است

معصیت، پاکی دوران جوانی را گرفت

ما جوان ها را کمک کن، شرمساری ها بس است

باید آقا درد غربت را فقط فریاد کرد

گوشه گیری های ما و راز داری بس است

با ظهور خود بیا و مادرت را شاد کن

قلب ویران مرا با مقدمت آباد کن

---------------------------------------------------
محمد فردوسی

 

عیـد است ولـی عیـد قیـام بشریت

 

 

 

در پرتــو میــلاد امـــام بشــریت

 

 

 

بـا دست کــرم ذات خداونـد تعـالی

 

 

 

زد سکــۀ اقبــال بــه نـام بشریت

 

 

 

از خم طهورا که خدا ساقی آن است

 

 

 

بـا دست خـدا پـر شده جام بشریت

 

 

 

امشب ببر ای باد صبا پیشتر از صبح

 

 

 

بـر سامـره پیـوسته سـلام بشـریت

 

 

 

عالم همـه‌جـا وادی طــور است ببینید!

 

 

 

در دست حسن مصحف نور است ببینید

 

 

 

****

 

 

 

خیزیـد همـه سـورۀ والشمس بخـوانید

 

 

 

گل در قـدم مهــدی موعــود فشـانید

 

 

 

از جـام شرابـی که خـدا ساقی آن است

 

 

 

پیوستــه بنوشیـد و بـه یـاران بچشانید

 

 

 

تنها نه فقط شب، شبِ مهدی‌ست، بگویید

 

 

 

میــلاد ائمــه اسـت بدانیــد بدانیـــد

 

 

 

خیزیـد و ببندیــد همـه بار سفر را

 

 

 

محمل به سوی کعبۀ مقصود برانید

 

 

 

امشب خبری خوش به بنی‌فاطمه آمد

 

 

 

بـوی گـل نـرگس بـه مشام همه آمد

 

 

 

****

 

 

 

عیـد ملک و جـن و بشر باد مبارک

 

 

 

بـر شـانۀ خورشیـد قمـر باد مبارک

 

 

 

طوبـای امیـد همه خوبان جهـان را

 

 

 

در نیمـۀ ایــن مـاه ثمـر باد مبارک

 

 

 

آوای خدا می‌شنوم از لب مهدی

 

 

 

این زمزمـه بر مرغ سحر باد مبارک

 

 

 

پیغـام خـدا را برسانیــد بـه نرگس

 

 

 

کای مـادر فرخنده! پسر بـاد مبارک

 

 

 

ای خیل ملک پیش روی مادر مهدی

 

 

 

آییــد و بگردیـد بـه دور سـر مهدی

 

 

 

****

 

 

 

دیدید همه کعبۀ روح شهدا را

 

 

 

دیدید همه آینـۀ غیب‌نمـا را

 

 

 

دیدید همه بر سر دست حسن امشب

 

 

 

هنگام سحر صورت مصباح‌ هـدی را

 

 

 

امشب همه بـار سفـر سامـره بستیم

 

 

 

داریم بـه دل شوق تماشـای خـدا را

 

 

 

از مرغ سحـر بـا گل لبخنـد بپرسید

 

 

 

کی دیده در آغوش سحر شمس ضحی را

 

 

 

یاران! شب عیـد آمده بیدار بمانید

 

 

 

باید همه از فاطمه عیدی بستانید

 

 

 

****

 

 

 

این جان جهان، جان جهان، جان جهان است

 

 

 

این روح روان، روح روان، روح روان است

 

 

 

این چارده آیینه جمال است به یک حسن

 

 

 

آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است

 

 

 

ایـن ختـم ائمــه اسـت بدانیـد بدانیــد

 

 

 

چونـان کــه نبی خاتـم پیغامبران است

 

 

 

گــر کفــر نبــاشد بگـذارید بگـــویم

 

 

 

چشمان خـدا بـر مـه رویش نگران است

 

 

 

هر لحظه پدر شیفتۀ تاب و تب اوست

 

 

 

ناخـورده لبن آیـۀ قرآن به لب اوست

 

 

 

این است که دادنـد امامـان خبرش را

 

 

 

داده است خدا مژدۀ فتـح و ظفرش را

 

 

 

تا آیـۀ قـرآن بـه لـبش بود، مـلایک

 

 

 

دیدنـد به لـب خنـدۀ شـوق پدرش را

 

 

 

ای کاش نبی بود که بوسد چو حسینش

 

 

 

تنها نه دهان بلکه ز پا تا به سرش را

 

 

 

جاءالحـق بـازوش کـه دیدیـد ببینید

 

 

 

نقش زهـق‌البـاطل دست دگـرش را

 

 

 

این نور دل فاطمه فرزند حسین است

 

 

 

بر لعل لبانش گل لبخند حسین است

 

 

 

ای خلـق جهـان منتظر روز ظهورت!

 

 

 

پیوستـه زمـان منتظـر روز ظهـورت

 

 

 

هم در غم هجران تو پیران همه مردند

 

 

 

هم نسـل جـوان منتظر روز ظهورت

 

 

 

بلبل سر هر شاخـه غزلخـوان فراقت

 

 

 

گل‌هـای خـزان منتظـر روز ظهورت

 

 

 

تو یوسف گم‌گشتۀ اسلام چو یعقوب

 

 

 

بـا قـد کمـان منتظـر روز ظهـورت

 

 

 

یعقوب به ما مژده دهد آمدنت را

 

 

 

از مصر شنیدیم بوی پیرهنت را

 

 

 

****

 

 

 

ای دست خدا! دست خدا یار تـو باشد

 

 

 

بازآ که حـرم عـاشق دیـدار تـو باشد

 

 

 

بازآ که حسین‌بن‌علی چشم به راه است

 

 

 

بازآی کــه عبـاس علمـدار تـو باشد

 

 

 

تو یوسف زهرایی و صد یوسف مصری

 

 

 

سردرگم و جان بر کف بازار تـو باشد

 

 

 

بازآی که هفتاد و دو سربـاز حسینی

 

 

 

دلباختــۀ مکتـب ایثــار تـو بــاشد

 

 

 

تو پاسخ فریـاد امـام شهدایی

 

 

 

تو منتقم خـون امام شهدایی

 

 

 

****

 

 

 

بازآی که آییـن پیمبـر بـه تـو نازد

 

 

 

بازآ که علـی، فاتح خیبـر به تو نازد

 

 

 

روزی که بگیری به کفت تیغ علی را

 

 

 

آن روز ببیننـد که حیـدر به تو نازد

 

 

 

روزی که ز قبر، آن دو نفر را تو درآری

 

 

 

حق است که صدیقۀ اطهر به تو نازد

 

 

 

آن روز ببیننـد همــه بـا گـل لبخند

 

 

 

بر شانـۀ بابا علـی‌اصغـر بـه تـو نازد

 

 

 

ای وسعت ملک ازلی محفل نورت

 

 

 

ما عیـد نداریـم مگـر روز ظهورت

 

 

 

****

 

 

 

از لالــۀ زخـم شهــدا خنـده برآید

 

 

 

کای منتظران! منتظران! منتَظَر آید

 

 

 

از چار طرف چشم گشاییـد به کعبه

 

 

 

تـا سوی حرم حجت ثانـی‌عشر آید

 

 

 

این یکه‌سواری که نهد روی به کعبه

 

 

 

مهدی‌ست که از بهر نجات بشر آید

 

 

 

چشم همه روشن که به فرمان الهی

 

 

 

از پیــرهن یــوسف زهـرا خبـر آید

 

 

 

«میثم» چه نکو گفت تو را دوست که شاید

 

 

 

ایـن یار سفـر کـرده همیـن جمله بیاید

--------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

ای نور خداوند مبین در ظلمات

وی آن که توئی آل علی را جلوات

گفتم به دلم چه هدیه داری امشب

گفتا به گُل چهرۀ مهدی صلوات

×××

امروز ملک ز آسمان گل ریزد

رضوان بهشت از جنان گل ریزد

جبریل به شادی دل آل علی

در مقدم صاحب الزمان گل ریزد

×××

یوسف ز تماشای تو دل باخته است

جبریل زحُسنت عَلَم افراخته است

نرگس چو نظر کرد به تو دید رخُت

از بوسۀ عسکری گُل انداخته است

---------------------------------------------------------------
سید هاشم وفائی

ای آخریـن امید رسـالت خوش آمدی

 

 

 

خورشید آسمـان عـدالت! خوش آمدی

 

 

 

سر تا به پات قدر و جلالت! خوش آمدی

 

 

 

بنیان‌کن اساس ضلالت! خوش آمدی

 

 

 

با مقدم تو گشت زمین رشک آسمان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

اسلام بـا ولادت تـو بـاز جـان گرفت

 

 

 

روی ندیـدۀ تـو دل از آسمـان گرفت

 

 

 

دیـن بـا ولایتت شرف جاودان گرفت

 

 

 

«حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت»

 

 

 

جاء الحقت رسید بـه گوش جهانیان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

ای از خدا سلام به جسم و به جان تو

 

 

 

آوای وحـی می‌شنــوم از زبــان تو

 

 

 

دل‌بـرده از پـدر ز مـلاحت بیان تو

 

 

 

قرآن بخوان که بوسه زند بر دهان تو

 

 

 

ای عمر وحی از نفست گشته جاودان

 

 

 

عجل علـی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

میـلاد تو ولادت خوبان عالم است

 

 

 

عید هزار موسی و عیسی‌بن‌مریم است

 

 

 

میـلاد اهـل‌بیت رسول مکرم است

 

 

 

میـلاد دیگـر شهـدای مکرم است

 

 

 

میـلاد سیدالشهــدا را دهـد نشـان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

بازآ که اولیای خـدا چشم‌شـان به توست

 

 

 

یـاران سیدالشهــدا چشم‌شـان به توست

 

 

 

سرهای تشنه گشته جدا، چشم‌شان به توست

 

 

 

مکه، مدینه، کرب‌و‌بلا چشم‌شان به توست

 

 

 

کعبه گشوده چشم به راه تو همچنان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

ما از تو دور و جای تو پیوسته بین ماست

 

 

 

روی ندیـده‌ات همـه جا نور عین ماست

 

 

 

چشم انتظار ماندن ما دین و دِین ماست

 

 

 

جمعـه گــواه نالـۀ ایـن الحسین ماست

 

 

 

یک جمعه این سوال نیفتاده از زبان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

تو خود شبان و این رمه در انتظار توست

 

 

 

چشم جهانیـان همـه در انتظار توست

 

 

 

مولا! بیـا کـه فاطمـه در انتظار توست

 

 

 

خورشید نهـر علقمـه در انتظار توست

 

 

 

بر بازوی عموی خود این جمله را بخوان

 

 

 

عجـل علی ظهـورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

تو غایبی و خلق جهان در حضور توست

 

 

 

ملک خـدای عزوجـل غـرق نـور توست

 

 

 

جای تو خالی است و جهان پر ز نور توست

 

 

 

آقـای عیدهــا همـه روز ظهــور توست

 

 

 

از چشم ما نهانی و در عالمی عیان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

بی تـو شـب سیــاه شـده روزگار ما

 

 

 

بی ‌تو شده است خنده گل نیش خار ما

 

 

 

رنـگ خـزان گرفتـه سراسر بهـار ما

 

 

 

بــازآی ای قــرار دل بـی‌قــرار ما

 

 

 

بازآ که ذکـر مـا شده الغوث الامان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

کی می‌شود که پای به چشم بشر نهی؟

 

 

 

عمامــۀ رسـول خـدا را به سر نهی

 

 

 

بر قلب دشمنـان ولایت شـرر نهی

 

 

 

تا یک نظر به جـانب اهل نظر نهی

 

 

 

رخ بر تمـام منتظـرانت دهـی نشان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

ای زخــم پیکـر شهــدا بی‌قرار تو

 

 

 

چشم علی به دست تو و ذوالفقار تو

 

 

 

فریـاد انتقـام شهیـدان شعـار تو

 

 

 

لبخند می‌زند عموی شیرخوار تو

 

 

 

کای دست انتقـام خداونـد لامکان!

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

دست حقّی و کاتب لوح و قلم تویی

 

 

 

بهـر ظهـور، بیـن امامان علم تویی

 

 

 

بگشای رخ که هادی کل امم تویی

 

 

 

مـولا! بیـا! بیـا! کـه امام حرم تویی

 

 

 

گویـد بـلال بـر تـو به بام حرم اذان

 

 

 

عجل علی ظهورک یا صاحب‌الزمان

 

 

 

****

 

 

 

ای دست اولیــای الهـی به دامنت

 

 

 

جوشن کبیر در صف پیکار جوشنت

 

 

 

پیـــراهن حسیــن، بـرازندۀ تنـت

 

 

 

«میثم» تمام چشم شده بهر دیدنت

 

 

 

چشمش بود به راه تو، اشکش به رخ روان

 

 

 

عجـل علـی ظهورک یا صاحب‌الزمان

---------------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

سینه ام آباد گل نرگس است

دل خوش امداد گل نرگس است

یاد خدا یاد گل نر گس است

شب شب میلاد گل نر گس است

دل به ولای گل نرگس ببند

بهر ظهورش صلواتی بلند

محو تماشای تو بودن خوش است

غرق تمنّای تو بودن خوش است

واله و شیدای تو بودن خوش است

خاک کف پای تو بودن خوش است

گر که لب یار دلم وا شود

صد گره از کار دلم وا شود

ای که ولای تو شده یاورم

خاک سر کوی تو تاج سرم

ناز تو را با دل و جان می خرم

ای به فدایت پدر و مادرم

کاش شوم مورد تایید تو

مست شوم از مِی توحید تو

غنچه به یاد تو شکوفاتر است

دل به امید تو شکیباتر است

گفته نبی عشق تو گیراتر است

مهدی من از همه زیباتر است

باعث آرامش دل ها تویی

عشق علی یوسف زهرا تویی  

ای که ولای تو مرا دین شده

قلب من از عشق تو آذین شده

عاشق عشق تو خدا بین شده

زمزمه روز و شبم این شده

منتظران را به لب آمد نفس

ای شه خوبان تو به فریاد رس

ای که جمال تو نصیبم نشد

دیدن خال تو نصیبم نشد

وصف کمال تو نصیبم نشد

گر چه وصال تو نصیبم نشد

صبح و مسا رو به خدا می کنم

بهر ظهور تو دعا می کنم

دل شده شیدای تو یابن الحسن

غرق تمنای تو یابن الحسن

خانهٔ دل جای تو یابن الحسن

گریه شب های تو یابن الحسن

برده قرار از دل افلاکیان

بی خبر از حال تواند خاکیان

یوسف دل ترک سفر کی کنی؟

کاخ ستم زیر و زبر کی کنی؟

باز درِ فتح و ظفر کی کنی؟

شام غم هجر، سحر کی کنی؟

صوت دل آرای تو بشنیدنی ست

خیمه سبزت به خدا دیدنی ست

کاش که من از تو خبر داشتم

از غم تو دیده ی تر داشتم

کاش که در پای تو سر داشتم

بر رخ ماه تو نظر داشتم

کاش که در دولت هم عهدیت

بشنوم آوای انا المهدیت

-----------------------------------------------
مجتبی شجاع

دفترم واژه به واژه چشمه ای از نور شد

تا که نامت در میان قلب آن منظور شد

نامتان آمد دل غمدیده ام مسرور شد

بزم شادیمان به امید وصالت جور شد

مرتضی و مصطفی از روی پاکت منجلی

ذکر دل امشب به عشقت یا محمد یا علی

موج گیسوی تو دل از موج دریا برده است

نور رخسار تو دل از ماه شبها برده است

خال روی تو دل از نوح و مسیحا برده است

قد و بالایت دل از صد قد رعنا برده است

نور رویت جلوه گر در آسمان و نه فلک

می چکد از گوشه ی ابروی تو حور و ملک

با نگاه مهربانت قطره دریا می شود

واله و مجنون رویت قلب لیلا می شود

از شمیم روی تو گلزار، صحرا می شود

با ظهور تو هویدا قبر زهرا می شود

بر تمام انبیا و اولیا رهبر تویی

آینه بر چهره ی عباس آب آور تویی

از رخت گردیده ساطع جلوه های دلبری

همچو زهرا بر همه جان دو عالم کوثری

وارث دین خدا و ذوالفقار حیدری

مهدی صاحب زمانی و شفیع محشری

دل ز نرجس نه که یک دل بلکه صد دل می بری

بر قد و بالای تو نازد امام عسگری

در تمام زندگی با قلب ما همراه تو

از تمام رمز و راز عالمی آگاه تو

مصحف قرآن تو و تالی کتاب الله تو

رهبر و فرمانده و میر و امیر و شاه تو

کل عالم ریزه خوار سفره ی احسان تو

دست یک عالم دخیل گوشه ی دامان تو

با نگاهت پر بگیرد مرغ دل تا آسمان

کاش یابم از مکان خیمه ی سبزت نشان

هر دم از عشق رخت ای مهدی صاحب زمان

بوسه می گیرد لبم از خاک پاک جمکران

ای قرار سینه های بیقرار ما بیا

با نگاهی روزی ما کن شبی را کربلا

---------------------------------------------------------
ناصر شهریاری

 

همیشه رهسپرم سوی جاده ی خورشید

منم مسافر پای پیاده ی خورشید

چه فرق می كند از پشت ابر هم باشد

به طالبش برسد استفاده ی خورشید

منم كه كاسه به دستم منم كه تاریکم

دو جرعه نور دهیدم ز باده ی خورشید

اگر چه دورم از آقای خود ولی از او

جدا نگشتنیم چون بُراده ی خورشید

شناسنامه ی من صبح اول ایجاد

چنین نوشته منم بنده زاده ی خورشید

سلام می دهم از عمق این دلِ تاریك

به آخرین پسر خانواده ی خورشید

تویی تو معنی یا نور، عمق یا قدوس!

بگو كه حضرت خورشید كِی رسم پابوس؟

كبوتران خدا مژده ی سحر دادند

تمام از شب میلاد تو خبر دادند

كلاغ های دِهِ ما به یمن آمدنت

چو بلبلان همه آواز عشق سر دادند

بهار حُسن خداوند با رسیدن تو

به شاخه شاخه ی این شعر برگ و بر دادند

درخت ها همه هنگامه ی قدم زدنت

ز شوق دیدن تو دست با تبر دادند

عروسِ باغچه ی یاس، مادرت نرگس

چه كرده بود به او این چنین ثمر دادند

هزار شكر خدا را كه باز هم امروز

به خانواده ی زهراییان پسر دادند

نفس بریده صدا می زنیم در همه حال

به دادمان برس ای میم و حا و میم و دال  

هزار پرده هم افتد اگر به رخسارت

به چشم كس نَبُوَد باز تاب دیدارت

به شوق گرمی دستانت آمدم خورشید

بیا و بار بده ذره را به دربارت

به سایه سار بهشت خدا چه حاجتمان

بس است بر سرمان سایه سار دیوارت

هزار یوسف مصری كلاف حُسن به كف

نشسته اند به صف در میان بازارت

به شیوه ی پدرانت چه می شود بینم

كنار سفره ی ما باز كردی افطارت

برو سفر به سلامت كه هر كجا هستی

امام آخر دنیا! خدا نگهدارت

برو ولی به کجا؟ چشم ماست خانهٔ تو

بیا دوباره گرفته دلم بهانهٔ تو

روایت است كه در روزگار آمدنت

زمین تمام شود بی قرار آمدنت

روایت است كه بالاترین عبادتِ خلق

در این زمانه بُوَد انتظار آمدنت

روایت است ز اصحاب خوب شیطان است

كسی كه كار ندارد به كار آمدنت

روایت است كه با ذوالفقار می آیی

چه با شكوه بُوَد اقتدار آمدنت

روایت است قیامی كه سیدش یمنی ست

خبر دهد چو نسیم از بهار آمدنش

مقام رهبری آن سید خراسانی ست

نشانه ی دگر روزگار آمدنت

نشانه های ظهورت هنوز كامل نیست

دلی كه منتظرت نیست گِل بُوَد دل نیست

به هر کجا که سخن از تو در میان آید

به جسم مردهٔ نطقم دوباره جان آید

من آمدم که نباشم فقط تو باشی تو

فنای ذات تو گشتن کمالمان آید

که مثل توست که بعد از هزار و اندی سال؟

زمان آمدنش باز هم جوان آید

که مثل توست چنین و که چون رقیه چُنان؟

که طفل باشد و چون پیر قد کمان آید

که دیده است که سجده کند لب طفلی؟

بر آن لبی که از آن بوی خیزران آید

خرابه بود و سحر بود و دختر بابا

بدون همسفرش رفت با سرِ بابا

------------------------------------------------
محسن عرب خالقی

ای زمین سامره طور تجلّا خوانمت

 

 

 

یا بهشت حضرت باری تعالا خوانمت

 

سرزمین مکّه یا گلزار بطحا خوانمت

 

جبهه هفت آسمان با عرش اعلا خوانمت

 

کعبة پیغمبران یا طور سینا خوانمت

 

قبلة امید فرزندان زهرا خوانمت

 

هر چه هستی طور دل سینای جان می‌دانمت

 

زادگاه مهدی صاحب زمان می‌دانمت

 

نو عروس فاطمه امشب محمّد زاده‌ای

 

دختر شاهنشه رومی و احمد زاده‌ای

 

اختر برج ولایی، ماه امجد زاده‌ای

 

هیکل توحید یا روح مجرّد زاده‌ای

 

عابدی معبود و یا عبدی مؤید زاده‌ای

 

پای تا سر مظهر دادار سرمد زاده‌ای

 

انبیا را اولیا را، جان جان است این پسر

 

مصلح کل مهدی صاحب الزمان است این پسر

 

کودکی نورس مپندارش که پیر آدم است

 

رهنمای آدم است و مقتدای عالم است

 

انبیا را اوّل است و اولیا را خاتم است

 

هم خطاب مبرم است و هم کتاب محکم است

 

هم بدرد جان دوا هم زخم دل را مرحم است

 

نوح دل، یوسف لقا، موسی بیان، عیسی دم است

 

شیعه تنها مصلح کلّ بشر می‌داندش

 

عالم خلقت امام منتظر می‌داندش

 

نرگس امشب تا سحر با مرغ شب بیدار باش

 

صبحدم چشم انتظار وعدة دیدار باش

 

دیده بگشا در تمشای رخ دلدار باش

 

در رخ دلدار محو جلوة دادار باش

 

شاهد لبخند گل در دامن گلزار باش

 

در نشاط و شور و شادی باغبان را یار باش

 

شب دعایت روح را غرق حلاوت می‌کند

 

صبح مهدی در برت قرآن تلاوت می‌کند

 

ای عروس فاطمه ام العلوم الکامله

 

ای جهان قربان حملت ای بمهدی حامله

 

ای تو را سادات زنهای بهشتی قابله

 

خیز از جا و بجا آور نماز نافله

 

نور شد بین تو و چشم حکیمه فاصله

 

کاروان دل به پا آمد امید قافله

 

حبذّا یار آمده یار آمده یار آمده

 

یوسف گم گشتة زهرا به بازار آمده

 

نرگس امشب موسِئی با نور طور آورده‌ای

 

یا مگر داور دیگر باز بور آورده‌ای

 

آدم است این یا ملک یا آنکه حور آورده‌ای

 

یا بدامن مظهر الله نور آورده‌ای

 

آفرینش را به شوق و وجد و شور آورده‌ای

 

سید الاشهاد را بدر البدور آورده‌ای

 

از زمین یک آسمان توحید داری در بغل

 

ماه دورت گردد و خورشید داری در بغل

 

قلب امکان، رکن ایمان، جان جان ماست این

 

ناخدای کشتی دین مصلح دنیاست این

 

لنگر و طوفان و موج و ساحل و دریاست این

 

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیساست این

 

نور و طور و فجر و قدر و کوثر و طاهاست این

 

ای دو صد یوسف فدایش یوسف زهراست این

 

نامش از اهل زمین و آسمان دل می‌برد

 

چهره‌اش نادیده از خلق جهان دل می‌برد

 

والد خلق خدا در نقش مولود آمده

 

در جمال عبد پیدا، حُسن معبود آمده

 

آفتاب ظلّ جان یا ظلّ ممدود آمده

 

بحرهای آرزو را دُرّ مقصود آمده

 

با لوای حمد بشتابید محمود آمده

 

آی مظلومان بپا مهدی موعود آمده

 

روز عشق و وحدت و ایثار و هم عهدی رسید

 

از کنار کعبه فریاد انا المهدی رسید

 

ای وجودت بر تن بی جان عالم جان بیا

 

ای ظهورت دردها را خوشترین درمان بیا

 

ای جواب نالة مظلومی قرآن بیا

 

ای همه جانها بخاک مقدمت قربان بیا

 

ای امید بی کسان ای یار مظلومان بیا

 

ای نجات هستی ای گمگشته انسان بیا

 

زینب کبرا سر بازار می‌خواند تو را

 

فاطمه بین در و دیوار می‌خواند تو را

 

آفتابا طلعتت در پرده پنهان تا بکی؟

 

ماهتابا جلوه‌ای شبهای هجران تا بکی؟

 

باغبانا بی تو خون آب گلستان تا بکی؟

 

یوسفا از دیدنت محروم کنعان تا بکی؟

 

احمدا تنها میان جمع قرآن تا بکی؟

 

مهدیا بر نیزه سرهای شهیدان تا بکی؟

 

از جگرها آه می‌جوشد که یا مهدی بیا

 

خون ثارالله می‌جوشد که یا مهدی بیا

 

گاه دور کعبه با اشک روان می‌جویمت

 

گه چو بلبل نغمه زن در بوستان می‌جویمت

 

گه کنار خانه برگرد جهان می‌جویمت

 

در منی من در زمین و آسمان می‌جویمت

 

که به بزم دوستان با دوستان می‌جویمت

 

گه درون خویشتن مانند جان می‌جویمت

 

هرچه می‌گردم در این گلشن نمی‌بینم تو را

 

تو مرا می‌بینی امّا من نمی‌بینم تو را

 

دیده‌ها اختر شمار صبح دیدار تؤاند

 

اختران آئینه‌دار ماه رخسار تؤاند

 

گلعذاران بی قرار سیر گلزار توأند

 

شهریاران خاکسار پای زوّار توأند

 

سربداران پایدار دار ایثار توأند

 

دوستان چشم انتظار صبح پیکار توأند

 

یا بن مولانا العلی یا بن النبی المصطفی

 

از تو عالم می‌شود چون نظم «میثم» با صفا

-----------------------------------------------
غلامرضا سازگار

از قلب دریا کاروان نور پیداست

چون مهر تابان کشتیی از دور پیداست

کشتی ولی بر عرشة آن قرص خورشید

هرجا درخشید و درخشید و درخشید

از سینة دریا گریبان چاک می‌کرد

در آب طی ره به سوی خاک می‌کرد

کشتی ولیکن دامنش دریائی از نور

نزدیک ساحل می‌رسید از دور از دور

کشتی ولی دریا به پایش گوهر انداخت

پهلو گرفت و نزد ساحل لنگر انداخت

چشم انتظار استاده بشر بن سلیمان

گم گشته‌اش بین کنیزان بود پنهان

می‌گشت تا گم گشتة خود را بجوید

وز فیض او آئینة دل را بشوید

می‌کرد فیض فاطمی در خویشتن حس

افتاد نا گه چشم حق جویش به نرجس

از شور و شادی در لبش هنگامه‌ای بود

وز جانب ابن الرضایش نامه‌ای بود

می‌داد آن پیغامبر را دل گواهی

کان نامه سّری بود ز اسرار الهی

نرکس گرفت آن نامه را بر چشم مالید

هی خط آن را خواند و هی بوسید بوسید

با رنگ گه افروخته گاهی پریده

بگذاشت گه بر روی قلبش گه به دیده

هوش از سر بُشر سلیمان کرد پرواز

گفتش چه اسراری در آن دیدی بگو باز؟

نادیده صاحب نامه را بوسیدنت چیست؟

چون برگ برگ لاله‌ها بوییدنت چیست؟

نا گه عیان شد بر لبش نقش تبسّم

کای پیر پاک با صفای خوش تکلّم

من صاحب این نامه را پیش از تو دیدم

وز گلشن حسنش هزاران لاله چیدم

خورشید باشد ذرّه‌ای از اختر من

صدیقه کبری است مادر شوهر من

رنگ خدا دارد رخ نورانی من

گل بوسه زهراست بر پیشانی من

بین کنیزان گرچه می‌دیدی نهانم

من دختر نیک اختر شاه جهانم

روزی مرا بر ابن عمّم عقد بستند

در پای تختم جمله قسیّسین نشستند

در هر طرف انجیل‌ها از هم گشودند

پس خطبة عقد مرا با هم سرودند

ناگه زمین لرزید و داماد نگون بخت

یکباره در کام اجل افتاد از تخت

من غافل از بخت سعید خویش بودم

زین ماجرا هر لحظه در تشویش بودم

شب آمد و در بستر خواب آرمیدم

روی محمّد را به خواب ناز دیدم

لبخند زن بودش به عیسی این بشارت

کای نور چشم مریم عذرا بشارت

من عقد می‌بندم دو یار آشنا را

فرزند خود را دخت شمعون الصفا را

عیسی به شمعون گفت کای پیر خردمند

اینک مبارک بر تو باد این طرفه پیوند

من یافتم مرآت حسن داوری را

در خواب خورشید جمال عسگری را

آن نازنین نا گه ربود از کف دلم را

سوزاند با برق نگاهی حاصلم را

بیدار چون گشتم سراپا سوز بودم

مشتاق آن ماه جهان افروز بودم

هر روز سر تا پا وجودم درد می‌شد

روزم سیاه و رنگ سرخم زرد می‌شد

دل را به عشق دوست دائم رنجه کردم

با مرگ در سنّ جوانی پنجه کردم

شد هر طبیبی عاجز از درمان و دردم

پیوسته می‌شد زردتر رخسار زردم

می‌خواست بیتابی ز جسمم جان بگیرد

می‌رفت تا عمرم دگر پایان بگیرد

یک شب نهادم چون به هم چشم ترم را

دیدم به خواب ناز مام شوهرم را

از جای جستم با ادب بر پا سِتادم

با گریه بر روی قرمهایش فتادم

یاقوت سرخ از چشم گوهربار سفتم

راز دل خونین به زهرا باز گفتم

کای مادر از کف داده‌‌ام جان و دلم را

سوزانده فرزندت ز هجران حاصلم را

زهرا مرا در وادی غم رهبری کرد

امیدوارم بر وصال عسگری کرد

فرمود گر عزم وصال یار داری

باید شهادت گویی و اسلام آری

من از مرام خویش استغفار کردم

بر لب شهادت راندم و اقرار کردم

زهرا ز لطف و مهربانی دست افشاند

چون دخترش زینب مرا بر سینه چسباند

بخشید تسکین سینة نورانیم را

بوسید بین ابرو و پیشانیم را

با خنده گفتا کار عروس مهربانم

از امشب آید در برت آرام جانم

ز آن شب دگر من بودم و دلدار با من

من یار او او از عنایت یار با من

تا یک شب آن آرام جان با من صفا کرد

خوش وعدة وصلم به بیداری عطا کرد

فرمود اوصاف اسیری رفتنم را

در بین کشتی با اسیران خفتنم را

این نامه سر خط وصال یار باشد

پیمان پیوند من و دلدار باشد

بُشر سلیمان شد چو آگاه از مقامش

آورد سوی سامره با احترامش

گل بود و شد جا در ریاض مرتضایش

تا بست کابین بر پسر، ابن الرّضایش

چون شد غروب چارده از ماه شعبان

بیت ولایت را حکیمه بود مهمان

می‌خواست گردد سوی بیت خویشتن باز

دادش امام عسگری این طرفه آواز:

کای عمّه امشب را بمان در خانة ما

کامشب ز نرگس بشکفد ریحانة ما

نرگس به سان مادر موسی ابن عمران

حملش به فرمان خداوند است پنهان

می‌خواست کم کم عمر شب پایان بگیرد

گیتی ز فیض بامدادان جان بگیرد

بگشود نرگس نرگس چشم خود از خواب

بعد از نماز شب به ناگه رفت از تاب

از درد زادن چهره‌اش افروخت چون بدر

می‌خواند با دُردانه‌اش خود سورة قدر

بگرفت دورش را در آن دارالولا نور

نور علی نور علی نور علی نور

بشتافت با حیرت سوی مولا حکیمه

کای گفت حق وصفت به آیات کریمه

امّید دل با آن نشاط و شور گم شد

نرجس میان پرده‌های نور گم شد

فرمود عمّه از چه محزون و غمینی

برگرد تا رخسار مهدی را ببینی

فرزند زهرا آمده بر گرد عمّه

مهدی به دنیا آمده برگرد عمّه

بوی خوشی را کرد ناگه حس حکیمه

برگشت سوی حجرة نرجس حکیمه

بگشود چشم آن عصمت دادار سرمد

بر ماه روی قائم آل محمّدi

آن رهنمای آسمان در دامن خاک

دستیش بر روی زمین دستی به افلاک

لبهای او اقرار بر توحید می‌کرد

حکم نبوّت را ز جان تأیید می‌کرد

یا ربّ به امّید دل امیدواران

یا رب به اشک دیده شب زنده‌داران

جام وصال یار را بر ما مپوشان

رخت فَرَج بر قامت مهدی بپوشان

----------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

باز در دستان من شور قلم اعجاز کرد

زخم هجران از زبان واژه ها سر باز کرد

داغ آن یار سفر کرده همان یوسف ترین

در ردیف غم نوای قلب ما را ساز کرد

هجر خورشید وجودش بر شب دل مشکل است

چشم بارانی من این نکته را ابراز کرد

بارالها او کجا هست و کجا دارد مکان؟

تا به کی باید که پنهان از همه این راز کرد

گر چه داغ غیبت خورشید داغی تازه نیست

باید امشب در شب میلاد او پرواز کرد

شام عید است و دلم مشمول لطف کبریا

می پرد مرغ دل من در هوای سامرا

دارد امشب سامرا حال و هوای دیگری

گوییا برپا شده ارض و سمای دیگری

پشت درب خانه ی شاه کریم ابن الکریم

می رسد از راه پشت هم گدای دیگری

گرد آن گهواره ی از جنس نورش می رسد ...

... دم به دم خیل فرشته از فضای دیگری

عالم امشب سوی او دارد سر راز و نیاز

آمده کعبه، منا، سعی و صفای دیگری

وارث شمشیر حیدر وارث علم علی

آمده در دو جهان خیبرگشای دیگری

مصطفی و مرتضی و مجتبی، زهرا، حسین

جلوه ی این پنج تن شد جلوه گر در عالمین

 

رحمت رحمانی حق گشته جاری در جهان

مات مانده در بیان فضل او عقل و زبان

بوی نرگس در جهان پیچیده عالم گشته مست

از شمیم جانفزایش شد دل عالم جوان

آسمانها زیر پایش فرش راهی مختصر

روشنای خانه ی او شمس و نجم و کهکشان

عالمی مجنون و لیلای دو عالم روی او

جان عاشق ها فدای مهدی صاحب زمان

کی بیاید در شماره فضل بی پایان او

عالمی از وصف رویش عاجز است و ناتوان

مدح او کی در زبان آدمی کامل شود

آری آری وحی باید بر زبان نازل شود

-------------------------------------------------------
ناصر شهریاری

جمال غیب و شهود است این که می آید

تمـام رحمت و جود است این که می آید

شعیب و صالح و هود است این که می آید

عزیـز مصـر وجـود است ایـن که می آید

زهـی بـه مرتبـه و عـزت پیامبـرش

سپاه بدر و احد ایستاده پشت سرش

تمـام عالـم ایجـاد مـی شود حـرمش

حرم گذاشته از دور دیـده بـر قـدمش

مسیح زنده کند باز، جان ز فیض دمش

به روی دوش علمـدار کـربلا، علمش

خـروش لشکر او انتقام خون خداست

نـدای حنجر خـونین سیـدالشهداست

نقاب غیبت خود را ز چهره باز کند

رخ نیـاز بـه درگـاه بــی‌نیـاز کند

مسیح پشت سر حضرتش نماز کند

برای بیعت او دست خـود دراز کند

نگه کنید شهیدان چه گونه سرمستند

برای یاری او زنده گشته، صف بستند

بیا که حجر ز هجر تو اشک می بارد

بیا که کعبه بـه دور سرت طواف آرد

بیا که بـر قـدمت رکن، دیده بگذارد

بیا که فاطمـه تنهـا تـو را تو را دارد

بیا که تا تو نیایی، زمان محرمِ توست

بیا که پیرهــن پـاره تو پرچم توست

بیا که قلب جهان بی قرار توست، بیا

بیا که چشم همه اشکبار توست، بیا

بیا که تیـغ خدا ذوالفقار توست، بیا

بیا که فاطمه چشم انتظار توست، بیا

بیا که «میثم» دل سوخته به محضر تو

گلاب اشک فشاند به خاک مادر تو

-------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

دیشب قلم در دست هایم بی قراری کرد

صحن ورق های سپیدم را بهاری کرد

دیشب که روح شعر از امید خالی بود

تا نامت آمد باز میل ماندگاری کرد

با واژه ها حرف دلم را تا زدم دیدم

مضمون به مضمون عشق را با خویش جاری کرد

ناگاه شوری در درون من به پا گشت و

در خاطرم یادآوریِ روزگاری کرد...

...که قلب کعبه شور ابراهیم را حس کرد

بیت خدا را دست حق از نار عاری کرد

جبریل که آن روز و آن جا گفت جاء الحق

روز ظهورت هم به دنیا گفت جاء الحق

امشب تماماً حس من پرواز می گردد

چنگ دلم با تار مویی ساز می گردد

داوود می خواند نوای نای من از عشق

صوت کَریهِ حنجرم آواز می گردد

امشب ز خود بیرونم و در خویش می رقصم

جان مست ناز دلبری طناز می گردد

صبح سپید آخرین موعود می آید

یا شام تار غیبتی آغاز می گردد

انگار امشب هم به ما شادی نمی آید

آخر نمی دانیم او کی باز می گردد

اما جدا از حرف های تلخ هجرانش

شادیم ما از مقدم آدینه بارانش  

آن شب عروس فاطمه مهمان کوثر بود

آن شب گل نرگس گل دامان کوثر بود

آن شب ز عطر رازقی عالم طراوت داشت

زیرا زمان بارش باران کوثر بود

آن شب ز جام عشق نرجس را چشانیدند

از باده ای کز چشمهٔ جوشان کوثر بود

آن شب مُسلّم لیلة القدر خدا بود و

وقت نزول آخرین قرآن کوثر بود

آن شب زمین سامره برخویش می بالید

زیرا که مهد یوسف کنعان کوثر بود

آن یوسفی که خلق و خوی فاطمی دارد

بر گونهٔ سرخش نشانی هاشمی دارد

هر کس که آقا بود آقای دو دنیا نیست

هر کس که لیلا بود جایش در دل ما نیست

هر کس که منجی بود در وقت ظهور او

سربازهای پا رکابش خضر و عیسی نیست

ما را نگاه توست لایق می کند ور نه

هر قطره ای که لایق امواج دریا نیست

یوسف خودش این را نوشت و پاش امضا کرد

هر یوسفی که یوسف کنعانِ زهرا نیست

بس که جمالت مثل قرص ماه می ماند

یوسف ز شرمت باز هم در چاه می ماند

تکیه بزن بر کعبه، کن فریاد نامت را

فریاد کن فریاد کن حُسن تمامت را

برگو انا المهدی، انا بن الفاطمه، حیدر

بلکه بفهمد عالمی اوج مقامت را

خورشید زهرا آسمان را آفتابی کن

تا روی تو کامل کند نور امامت را

برگرد و مرحم باش بر زخم دل زهرا

تا حس کند زخم عمیقش التیامت را

با یا لثارات الحسینِ پرچمِ سرخت

دنیا ببیند در مدینه انتقامت را

در کربلا از عاشقانت میزبانی کن

بر منبر از فضل عمویت مدح خوانی کن

ما بیقراریم و قراری چون شما داریم

ما فصل سردیم و بهاری چون شما داریم

در جاده های غربت و تنهایی دنیا

امیدواریم و سواری چون شما داریم

قدرت به دست ماست تا وقتی شما هستی

تنها نمی مانیم و یاری چون شما داریم

حرف از فرج گفتیم در هر جای دنیا تا

دنیا بداند افتخاری چون شما داریم

پای ولایت ما همه تا پای جان هستیم

تا مقتدا هست و نگاری چون شما داریم

ما اهل کوفه نیستیم اما علی تنهاست

برگرد ای منجی ما این جا علی تنهاست

من با شما قدری غریبم، آشنایم کن

در خویش غرقم کن به عشقت مبتلایم کن

مگذار از بند اسیریّت رها گردم

من را برای خود کن و از خود جدایم کن

ماه خدا نزدیک اما از خدا دورم

امشب مرا آمادهٔ ماه خدایم کن

با کوله بار حاجتم، دستم به دامانت

امشب بیا بین قنوت خود دعایم کن

یا زائر قبر نهان مادرت زهرا

یا که بیا و زائر کرب و بلایم کن

امشب مرا با گوشه چشمی آسمانی کن

آقا بیا و مرغ دل را جمکرانی کن

----------------------------------------------
محمد علی بیابانی

 

جهان چو باغ دل شیعه خرم است امشب

محیط نـور خدا، مُلک عالم است امشب

سرور آل رســولِ مکــرّم اسـت امشب

ولادت ولــی‌الله اعظــم است امشب 

پیمبران خدا! عیدتان مبارک باد

تمامی شهدا! عیدتان مبارک باد

موالیـان ولایـت، ز جــا قیـام کنید

غدیـر دوم شیعه است، احترام کنید

نظـاره بــر ثمــر یــازده امام کنید

حضور حضرت مهدی همه سلام کنید

تمام ملک خدا شد ز نور، پوشیده

امام عصـر، لبـاس ظهـور پوشیده

دوباره بعثت نو در جهان شده تکرار

بهـار تـا به ابـد، جاودان شده تکرار

کمال دین به زمین و زمان شده تکرار

ولادتِ همـه پیغمبـران شـده تکرار

پر از فروغ ولایت شده تمامِ زمان

امام گشته به امر خدا، امامِ زمان

گرفته عید به ارض و سما، خدا، امشب

به خلق می‌دهد عیدی جدا جدا، امشب

الا تمــام امـامــان و انبیــا، امشب-

نظر کنید به سـرداب سامرا امشب

بـه روی منتقم آیت خـدا نگرید

فـراز شانـۀ او رایـت خـدا نگرید  

شبِ ظهـور بـوَد، یـا قیامتِ کبراست؟

که عید منتقم خـون سیدالشهداست

به اولیـای خـدا، عید اولیای خداست

کسی که از همه خوشنودتر بوَد، زهراست

گشوده شیر خـدا بـاز، رایتِ ظفرش

مبارک است به زهرا و یازده پسرش

الا ظهـور تـو عیـد تمـام منتظران!

یگانـه مصلـح عــالم، امام منتظران

به لحظه‌های ظهورت، امامِ منتظران

به پیش روی تو بر پا، قیام منتظران

بیـا که عتـرت و قرآن در انتظار تواَند

شتاب کن که شهیدان در انتظار تواَند

خوش آن زمان که بوَد روی چشم ما قدَمت

مسیح از فـلک آیـد به شوق فیض دمت

بــود بــه دوش علمـدار کربـلا، عـلَمت

تمــام وسعـت مـلک خـدا شود حرَمت

بیا بیا که بر آری تو حاجتِ همه را

بر آر دست و بگیـر انتقامِ فاطمه را

تو چون رسول خداوند منجی بشری

تـو تیــر آخــرِ ذریــۀ پیـامبـری

تو دست عدل خداوندگار دادگری

تویی که منتظران را امام منتظری

قسم بـه ذات خداونـد حق‌تعـالایت

حسین، چشم گشوده به قد و بالایت

امـام عصـری و اعصار در زعامتِ توست

به حقِّ حق که امامت فقط امامتِ توست

کرم، گدای سـرِ سفـرۀ کــرامت توست

«سلامت همـه آفاق در سلامت توست»

هماره تو که بشر سر به سجده بگذارد

خـدا وجـود تـو را از بـلا نگــه دارد

زمان نویـد دهـد وصل یار، نزدیک است

رهـا شـدن ز شـب انتظار، نزدیک است

گذشته فصل زمستان، بهار، نزدیک است

طلیعـۀ فـرَجِ هشت و چـار نزدیک است

به صبحِ روزِ ظهـورِ امـام عصـر، قسـم

برآر دست و دعای فرج بخوان «میثم»

---------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

رؤیا به سر رسید حقیقت به بار شد

دوران وصل و خاتمه انتظار شد

دنیای منجمد شده از سردی گناه

از داغ برق چشم خمارت بهار شد

پایان خواب سرد و سیاه سپیده است

آغاز صبح دائمی روزگار شد

ما دست و پا زدیم دوامی بیاوریم

تو آمدی و یاد خدا ماندگار شد

یا طلعة الرشیده و یا قرة الحمید

دنیا برای آمدنت بی قرار شد

خوش دارم عاقبت كه بگویند جای پات

روزی به قبر نوكرتان یادگار شد

ای آرزوی گمشده خاكیان بیا!

یك آن پدر به دیدن فرزندتان بیا!

عالم صدای پای شما را شنیده است

دیگر زمان آمدنتان رسیده است

دنیا طُفیلی سرتان چرخ می خورد

روزی هزار بار به دورت دویده است

این جا زمین برای شما دست و پا زده

هر طور هست ناز شما را خریده است

آقا بیا كه نوبتی ام هست وقت ماست

بی تو غرور شیعه تان لطمه دیده است

آن كس كه چشم های شما را رقم زده

ما را فدایی سرتان آفریده است

بر ما هر آن چه خیر رسیدست تا به حال

از عطر لحظه های قنوتت رسیده است

امسال روز نیمه شعبان كجا شوی؟

ما كه نمرده ایم تو تنها چرا شوی؟ 

محراب لحظه های دعایت چه دیدنی ست

قرآن بخوان چقدر صدایت شنیدنی ست

آقا بگو قرار شما با خدا كی است؟

آیا حیات ما به زمانت رسیدنی ست

یك آن اگر نقاب از آن چهره وا كنی

انگشت هر پیمبری آن جا بریدنی ست

این نازها كه می چكد از راه رفتنت

حتی به پیشگاه خدا هم خریدنی ست

گرد و غبار مانده به نعلینتان به ما

بهتر ز چشمه های بهشتی چشیدنی ست

خسته شدی بیا و كمی گرد راه گیر

چشمان ما به پای قدومت دریدنی ست

هر ثانیه بدون شما سال می شود

دنیای ما بدون تو دنبال می شود

--------------------------------------------------
حسن کردی

 

 

الا الا هزارها، روان به لاله زارها

 

 

 

که لاله خنده میزند، بشیوه نگارها

 

هماره بر مشام جان شمیم خلد میدمد

 

قبای چاک چاک گل، بفرق شاخسارها

 

غزل بخوان نگار من که باغ با تو خنده زن

 

ز رشته رشتة چمن، بکف گرفته تارها

 

بگو بگو بدوستان، همه همه به بوستان

 

کنید شستشوی جان، بآب جویبارها

 

نشاط ریزد از سما، سرور خیزد از زمین

 

شمیم روح آید از غبار رهگذارها

 

دمیده صبحدم گلی که هر، شکفته بلبلی

 

برون ز سینه ریخته، نفس نفس بهارها

 

مهی ز طور عسگری، دمید و کرد دلبری

 

کلیم را مسیح را بخنده خنده بارها

 

نوید نصر آمده، امام عصر آمده

 

تو را تو را سرودها، مرا مرا شعارها

 

به چشم معرفت، نگر جمال بهترین پسر

 

بدست بهترین پدر، ز بهترین تبارها

 

امام و یار و دادرس که داده و گرفته بس

 

باولیاء امیدها، ز انبیاء قرارها

 

امید آل فاطمه، بنرگس است و نرگسش

 

که پر ز عطر او شود، مشام روزگارها

 

خدا خدا خدا خدا، بدین خجسته مقتدا

 

دهد بما جدا جدا، مقام و اقتدارها

 

زهی زهی تلاوتش تلاوت و حلاوتش

 

که بوسه از دهان او پدر گرفته بارها

 

بیار گل برای من طبق طبق چمن چمن

 

که من بکوی او کنم نثار جان نثارها

 

بمدح صاحب الزمان سرود گل بصد زبان

 

رسد باوج آسمان ز سنگ و کوهسارها

 

هجوم می‌برد ملک بسامره فلک فلک

 

که سرمه بهر چشم خود برند از غبارها

 

الا منادیان دل چو من شوید مشتعل

 

که میدهند متّصل ز جام نور نارها

 

بپای اوست از قضا چبین عزّ و اقتضا

 

بدست اوست از قدر زمام اختیارها

 

ببام زادگاه او ستاره ریخت جای گل

 

بِگرد گاهواره‌اش فرشته چون هزارها

 

حدیث دل روایتش صفای دل حکایتش

 

که داده با ولایتش به شیعه اعتبارها

 

به عرش عرشیان از او بفرش فرشیان از او

 

بدهر انس و جان از او کنند افتخارها

 

درخت دل برآورد همای جان پر آورد

 

که تیغ او برآورد ز دشمنان دمارها

 

سلاله پیمبران امام عدل گستران

 

ز سینة ستمگران برآورد شرارها

 

گل آورد ز خارها صفا دهد بنارها

 

به چنگ اوست تارها بدست اوست کارها

 

بدست او کلیدها بپای او امیدها

 

بروی او نویدها بکوی او نگارها

 

الا غمت قرار من بیا بیا بهار من

 

که ریخت برگ و بار من بفصل انتظارها

 

ولای تو است حاصلم فراق تو است قاتلم

 

بیا که بی تو شد دلم چو مرده در مزارها

 

منادی الست ما بسوی تو است دست ما

 

بدون تو است هست ما چو نقش بر جدارها

 

فلک مدار عشق تو جهان دیار عشق تو

 

بود بدار عشق تو نگاه سر بدارها

 

گذشت غم زحدّ خود قیام کن بقدّ خود

 

بگیر رأس جد خود ز دست نیزه‌دارها

 

وجود را قرار ده کویر را بهار ده

 

به نخل خشک بارده برآر گل ز خارها

 

سرور بخش و غم ستان ز سینه‌ام الم ستان

 

تو دلستان دلم ستان ز چنگ جمله یارها

 

نوا، زنم زدل چو نی فراق ماند و عمر طی

 

عزیز مصر تابکی بدشت و کوهسارها

 

به خلد باب باز کن ز رخ نقاب باز کن

 

بیا طناب باز کن ز دست داغدارها

 

هنوز تیغ خصم دون خورد بجای آب خون

 

هنوز هست نیلگون عذار گل عذارها

 

منم که «میثم» تواَم منادی غم تواَم

 

-مؤیّد دم تواَم که داده‌ام شعارها

-----------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

فرشتگان سما ائتلاف می كردند

به گرد بستر نرگس طواف می كردند

به زیر سایه ی محراب سبز گهواره

پیمبرانخدااعتكاف می كردند

و رودهای بهشتی به اشك شوق ظهور

زلال آبی خود را مضاف می كردند

تمام دوزخیان را ملائكهز عذاب

به یمن خنده ی مهدی معاف می كردند

قمر رخان سماوات تیغمژگان را

به محض دیدن پلكش غلاف می كردند

پری وشان به كنار ضریح چشمانش

به زشت بودن خود اعتراف می كردند

مقربان الهیبرایدیدناو

خریدهای كلان كلافمی كردند

چقدر مردم عاشقكبوتر دل را

روانه سمت حوالیقافمی كردند

سحر در اوج نگاهش، هزار اختر را

منجمان فرجاكتشافمی كردند

-------------------------------------------------------
وحید قاسمی

 

به فلک می‌رسد از خاک زمین بوی بهشت

گشته عالم همه جا گلشن مینوی بهشت

پیش یارم که بود روشنی روی بهشت

عرق شرم چکد از رخ دلجوی بهشت

خلق عالم همه با دوستی و هم عهدی

گشته ورد لبشان زمزمة یا مهدیk

دانه مرغ دل از خاک در سامره بین

سینه‌اش را ز تجلّای خدا نائره بین

نور آن نائره در دامن هر دایره بین

وجد آن پاک زن پاکدل و طاهره بین

نغمه و زمزمة مرغ سحر می‌شنود

بانگ تسبیح ز لبهای پسر می‌شنود

در دل اهل ولا خانه گرفتی نرگس

خانة محفل جانانه گرفتی نرگس

دل زهر عاقل و دیوانه گرفتی نرگس

کزیم فاطمه دُردانه گرفتی نرگس

دیده روشن برخ مهدی اثنی عشرت

جان بقربان تو و ماه جمال پسرت

این پسر آئینة روی خدا می‌باشد

این پسر مشعل انوار هدی میباشد

این پسر سیّد جمع سعدا می‌باشد

این پسر طالب خون شهدا میباشد

این همان است که دلها همه دیوانه اوست

این همان است که جانها همه پروانه اوست

افق نسل علی را قمری پیدا شد

خلق را رهبر صاحب نظری پیدا شد

پدر پیر خرد را پسری پیدا شد

بلکه بر ملّت قرآن پدری پیدا شد

هر که خواهد رخ تابنده احمد بیند

چهره منتمم آل محمدi بیند

ای صفابخش و شفابخش دل و جان همه

ای طبیب ای داوری درمان همه

همه پروانه و تو شمع فروزان همه

همه جان باختة عشق تو جانان همه

چه شود عقده ز دلها بگشائی ای دوست

از پس پرده غیبت بدر آئی ای دوست

طعنه از دشمنت ای دوست شنیدن تا کی

به بدن پیرهن صبر دریدن تا کی

پیش رو بودن و روی تو ندیدن تا کی

بار هجران تو بر دوش کشیدن تا کی

ما که نادیده تو را طالب دیدار شدیم

بکمند سر زلف تو گرفتار شدیم

گوش یاران تو را طعنه اغیار بس است

عاشق زار تو را اینهمه آزار بس است

قفس تنگ بر این مرغ گرفتار بس است

پیش رو بودن و نادیدن رخسار بس است

گلی از گلشن حسن تو نچینم چرا؟

ما بمیریم و جمال تو نبینم چرا؟

ما که پروانه صفت گرد غمت سوخته‌ایم

آتش عشق تو در سینه بر افروخته‌ایم

قصه عشق را از ازل آموخته‌ایم

کز ولادت برخت دیدة دل دوخته‌ایم

پرتو حسن تو تا شام ابد در دل ماست

هر طرف روی کنی جای تو در محفل ماست

-----------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

آفرینش از گل نرگس گلستان است امشب

آسمان دریا ولی دریای غفران است امشب

سامره سرسبزتر از باغ رضوان است امشب

گام گامش بوسه گاه خور و غلمان است امشب

گوش جانم این شنفته جبرئیل وحی گفته

قوموا ای دلهای خفته لاله نرگس شکفته

قبله کن بیت الحسن را تا ببینی ذوالمنن را

گوش شو تا بشنوی مدّاحی روح الامین را

چشم شو تا بنگری آئینه حق الیقین را

سرو بستان تمام لاله های باغ دین را

طفل دلبند عروس رحمة للعالمین را

پای تا سر داور است این یا مگر پیغمبرست این

حیدر است این، حیدر است این، یا حسین دیگر است این

یا که نرگس در بغل بگرفته چون زهرا حسن را

هستی از نور خدا شد نائره با یاد مهدی

لحظه‌ها دارند صدها خاطره با یاد مهدی

لاله افشانده بتول طاهره با یاد مهدی

کعبه می‌گردد بدور سامره با یاد مهدی

شاهد مقصود آمد، جودبخش جود آمد

حجت معبود آمد، مهدی موعود آمد

انجمن انجم شده جوئید ماه انجمن را

بوی گل در بوستان می‌آید از پیغام نرگس

زنده گردیدند خونین لاله‌ها از نام نرگس

حُلّه‌های نور پوشاندند بر اندام نرگس

نور مهدی می‌رود بر آسمان از بام نرگس

آسمان‌ها چون ستاره، گرد آن دارالزّیاره

زائر آن ماه پاره، تا مگر با یک اشاره

غرق در موج نگاه خود کند چرخ کهن را

تا گل روی حسن را داد با حُسنش طراوت

لب گشود و کرد چون جدّش علی قرآن تلاوت

محو او شد مست او شد هم ملاحت هم حلاوت

لاله را گفت قضاوت کن قضاوت کن قضاوت

سرو دیدی گل فشاند؟ گل سخن بر لب براند؟

نسترن هستی ستاند؟ یاسمن قرآن بخواند

من به چشم خویش دیدم گرم قرآن یاسمن را

آمد آن شیریان که عالم را ببر گرفته شورش

عیسی از گردون سلام آورده و موسی ز طورش

یافته داود عکس خال او را در زبورش

انبیا آماده ایثار جان روز ظهورش

داغداران بیقرارش بی قراران داغدارش

رهسپاران خاکسارش، خاکساران رهسپارش

می‌کند دارالسرور خلق این بیت الحزن را

ای هزاران آفرین بر حُسن از حُسن آفرینت

ای زده گلبوسه وجه الله اعظم بر جبینت

ای به گرد شمع رخ پروانه جبرئیل امینت

کعبه عمری چشم در راه صدای دل نشینت

پر گشا و دلبری کن، رخ نما روشنگری کن

سر بر آر و سروری کن، داوری کن داوری کن

داوری کن تا بر آری ریشه نخل فتن را

رخ نما ای یوسف گم گشتة کنعان کعبه

جلوه کن ای آفتاب حُسن از دامان کعبه

بازآ تا بازگردانی به پیکر جان کعبه

سر برآور تا به سرآید غم هجران کعبه

ای خدا پیدا ز ذاتت ای ملک محو صفاتت

ای همه حجّاج ماتت کعبه مشتاق صلاتت

بر سر پانه که تقدیم تو سازم جان و تن را

آفتاب عالم آرایی نمی‌دانم کجایی

دور از مائی و با مائی نمی‌دانم کجایی

در دل جمعی و تنهایی نمی‌دانم کجایی

پیش من با من هم آوایی نمی‌دانم کجایی

تو امام عالمینی، جان جانی عین عینی

سامره یا کاظمین، زائر قبر حسینی

کعبه را گردم به شوقت یا مزار بوالحسن را

ای خزان دین بهار از فیض چشم اشکبارت

ای بسان لاله‌ها دل‌های خونین داغدارت

ای معطّر آفرینش یاد گلهائی بهارت

مصلح عالم بیا ای عالمی چشم انتظارت

وارث ملک نبوّت سرو بستان مروّت

مشعل بزم اخّوت گوهر بحر فتوّت

کی شود عدل تو گیرد هم زمین را هم زمن را

تا بکی از لاله‌های باغ خون عطر تو بویم؟

تا بکی با اشک هجران گرد غم از رخ بشویم؟

تا بکی در اشک خود گم گردم و روی تو جویم؟

تا بکی نادیده وصف روی زیبای تو گویم؟

ای بخاک جان فدایی، از تو زیبد مقتدایی

تا بکی اشک جدایی؟ بت زند لاف خدایی

کن برون از آستین یکباره دست بت شکن ر

چشم شیعه پر بود از اشک گوهر بار تا کی؟

آه زهرا آید از بین در و دیوار تا کی؟

صوت جدت بر سر نی از لب خونبار تا کی؟

شیعه بر مظلومی اسلام گرید زار تا کی؟

سینه ها را آه تا کی؟ پشت پرده ماه تا کی؟

هجر وجه الله تا کی؟ یوسف اندر چاه تا کی؟

پاک کن از دیدگان «میثمت» اشک مَحَن را

------------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

امشب خبر ز عالم بالا رسیده است

زیباترین ستاره ی دنیا رسیده است

امشب حکیمه باش و ببین پور عسکری

با هیبت و شمایل طاها رسیده است

در او خلاصه گشته خِصال پیمبران

موسی رسیده است، مسیحا رسیده است

جبریل با هزار فرشته از آسمان

کرده نزول، بهر تماشا رسیده است

سر را بُرید یوسف کنعان به جای دست

وقتی شنید یوسف زهرا رسیده است

امشب دلم به مأذنه این گونه داد اَذان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

در پیش سَرو قامت تو، تا شدن خوش است

در فصل غیبت تو شکیبا شدن خوش است

دست کسی به دامن نرجس نمی رسد

وقتی صدف به گوهر یکتا شدن خوش است

روزی امیرزاده و روزی کنیز شد

حالا عروس حضرت زهرا شدن خوش است

ما ذرّه ایم و کار شما ذرّه پروری است

در زیر آفتاب تو پیدا شدن خوش است

وقتی شناسنامه ی ما مُنتسَب به توست

در سایه سار مهر تو معنا شدن خوش است

هر کس شنید نام شما را قیام کرد

در راه بندگیّ تو آقا شدن خوش است

در شرح وصف تو چه برآید از این زبان؟!

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان  

ای که کرم سجیّه و لطف است عادتت

بالاتر است از همه عالم سیادتت

حالا هزار و یکصد و هفتاد و هفت سال

بگذشته ای عزیز خدا از ولادتت

پنهان شدی اگر چه تو در پشت ابرها

هر دم رسیده است به دل ها عنایتت

هر صبح وعده ی من و تو در دعای عهد

هر عصر جمعه زمزمه های زیارتت

آقا سلام ما به رکوع و سجود تو

آقا درود بر تو و ذکر و عبادتت

کِی می رسد ندای أنا المَهدی ات به گوش؟

بالاتر از تمام عَلَم هاست رایتت

کانون عدل و داد شود با تو این جهان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

بار فراق یوسف زهرا کشیدنی ست

گر وصل او به جان بخَرم من، خریدنی ست

ای آن که طعنه میزنی ـ آقای تو کجاست؟ـ

روز ظهور منجی عالم رسیدنی ست

آن روز ذوالفقار علی دست او بود

یعنی که رنگ از رُخ کافر پریدنی ست

یا فارس الحجاز!، من از مشهد الرّضا

بیتی بیاورم ز شفق، که شنیدنی ست(۱)

 (سوگند می خورم گل باغ تو چیدنی ست

چشم سیاه و خیمه ی سبز تو دیدنی است)

ای آخرین امام من، ألغوث ألاَمان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

وقتی که نیستی تو، خزان است روزگار

وقتی که می رسی، همه جا می شود بهار

تقصیر ماست این که بیابان نشین شدی

محروم مانده ایم ز درک حضور یار

ما از چه نیستیم شب و روز یاد تو؟!

وقتی که هست أفضل أعمال انتظار

وقتی که بیست مرتبه حج رفت، کسب کرد

إذن طواف خیمه ی تو، پور مهزیار

آقا چقدر جمعه گذشت و نیامدی!

دیگر نمانده است برای دلی قرار

این اشک ماست کز غم هجران شده روان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

ای هر غریبه ای همه جا آشنای تو

این بند را مدینه سرودم برای تو

این شهر بوی غربت خورشید می دهد

این کوچه هاست منتظر ردّ پای تو

رفتم به پشت پنجره های بقیع و بعد

خواندم به اشک چشم زیارت به جای تو

گویا هنوز مادر تو درد می کِشد

در بستر است چشم به راه دوای تو

وقتی کِشی ز قبر تن آن دو را برون

باشیم کاش ما همه زیر لَوای تو

ای شاد از ظهور تو بانوی بی نشان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

ای مظهر صفات خدا أیها العزیز!

بی تو چه عیدی و چه عزا؟!، أیها العزیز!

امسال نیز نیمه ی شعبان رسید و رفت

مجلس تمام گشت، بیا أیها العزیز!

تو خود کریم هستی و از نسل ذوالکِرام

پُر کن دو دست خالی ما أیها العزیز!

یک نَظرَةً رَحیمَة بر این قلب پر گناه

کافی ست با نگاه تو، یا أیها العزیز!

فرموده اند نیمه ی شعبان بگو: حسین

ما را ببر به کرب و بلا أیها العزیز!

یک روضه از اسارت زینب بیا بخوان

عَجِّل عَلی ظُهُورکَ یا صاحبَ الزّمان

-------------------------------------------------
علی اصغر انصاریان

سحر زبیت ولایت دمید نور خدا

 

گرفت پرده زرخ آفتاب برج هدی

 

به شهر سامره ماهی گرفت پرده زرخ

 

که آفتاب، به لبخند گفت صلِّ علی

 

دمید لالۀ زهرا به دامن نرگس

 

شکفت غنچۀ نرگس به گلبن زهرا

 

خدای عزّوجل آفرید یکتائی

 

که قامت ابدیت به پیش اوست دو تا

 

ترانۀ زَهَق الباطل است و جاءالحق

 

که سر کشیده زعمق زمین به اوج فضا

 

بگو به موسی عمران به طور سامره رو

 

ببین رخی که ندیدی به سینۀ سینا

 

عزیز کصر وجود است کامده به وجد

 

هزار یوسف مصرش به یک اشاره فدا

 

خدا به صورت مهدی جمال خویش نمود

 

برای بحث چه دارند منکران خدا

 

اگر خداش بخوانم به حق خطا گفتم

 

و گر جداش بدانم به او جفاست جفا

 

هنوز شیر ننوشیده بود از مادر

 

هنوز چشم نیفکنده بود بر دنیا

 

گشود لب به کلام  خدا و گفت سخن

 

نهاد سر به سوی آسمان و خواند دعا

 

زمین گرفت شرافت زوی نه بیت حسن

 

سپهر یافت تجلّی از اونه سامرّا

 

به دست باب، به لب راند چون علی قرآن

 

به مهد ناز، سفر کرد چون نبی به سما

 

به عرشیان همه جا از جلالش معلوم

 

به فرشیان همه سو از تجلّیش پیدا

 

کمال اقدس جلّ جلاله ربّی

 

جمال حضرت سبحان ربی الاعلی

 

نهاد پای، نماز مجسّمی به جهان

 

که در نماز به وی اقتدا کند عیسی

 

سکوت محض کند حکم بر وجودآن روز

 

که او زکعبه دهد بر نجات خلق ندا

 

از آن ندا همه مستضعفین بپا خیزید

 

وز آن صدا همه مستکبران فتند زپا

 

به خاک مرگ درافتند سرکشان آن روز

 

چنان که در شب میلاد مصطفی بت ها

 

زخشم، بر همه قابیلیان زنند نهیب

 

زمهر بر همه هابیلیان زنند صلا

 

به خاک دفن شود ظلم و جور و کفر و ستم

 

چنان که لشکر سفیان به عرصۀ بیدا

 

چنانچه موم شد آهن به پنجۀ داود

 

چنانچه چوب شد اژدر به معجز موسی

 

سپاه های مجهّز به حکم آن سرور

 

سلاح های مخرّب به امر آن مولا

 

چنانچه پاک زآئینه می شود زنگار

 

چنانچه سبز به باران شود رخ صحرا

 

جهان تهی شود از ظلم و جور و کفر و ستم

 

وجود،5 پر شود از عدل و داد و صلح و صفا

 

اگر زنی ره مغرب بگیرد از مشرق

 

پیاده با طبقی زر به طلعتی زیبا

 

نه کس طمع به جمالش کند نه بر مالش

 

نه او هراسد از آن ره که می رود تنها

 

نه گرگ در طمع گوسفند، موقع جوع

 

نه گوسفند هراسش زگرگ، گاه چرا

 

اَلا نهاده به راهت زمانه چشم امید

 

اَلا گرفته به سویت وجود، دست دعا

 

اََلا به باغ خزان زمین نسیم بهار

 

اَلا به شام سیاه زمان طلوع صبا

 

اَلا به یاد تو زهرا به ذکر یا ولدی

 

اَلا زهجر تو دین در نوای یا ابتا

 

اَلا جهان همه در ظلمت و تو برق امید

 

اَلا بشر همه لب تشنه و تو آب بقا

 

سحاب رحمت! حق در کویر تشنه به بار

 

بشیر شادی ما در محیط غصّه بیا

 

بیا که بی تو دوا بدتر است از هر درد

 

بیا که با تو بود درد خوب تر زدوا

 

بیا که عالمیانند مرده و تو مسیح

 

بیا که آدمیانند برّه تو موسی

 

بیا که روح شده تشنه و تو خضر حیات

 

بیا که عمر، بود فانی و تو آب بقا

 

بیا که دهر پر از فتنه و توئی مصلح

 

بیا که خلق شده گمره و تو راهنما

 

بیا که از همۀ ما به پای توست جبین

 

بیا که از طرف حق به دست توست لوا

 

محیط فتنه و آشوب و درد و محنت و غم

 

زمان آتش و خون است و ظلم و جور و جفا

 

هر آن که دم زند از حقّ کشند نا حقش

 

هر آن که دست در آرد درافکنند زپا

 

چو گشته نقش به خاک زمین شده است شرف

 

چو مرده، دفن به گور سیاه گشته حیا

 

زغرب گویم، گرگ درنده را ماند

 

که چنگ برده به قصد هلاک ملت ها

 

زشرق گویم مار خزنده را ماند

 

که بهر نیش زدن سر برآرد از همه جا

 

صدای نالۀ مظلوم در گلو خاموش

 

زبان زور ستمکار در جهان گویا

 

به جاهلیّت پیش از رسول برگشته

 

زجهل و مستی و خود کامی و ستم، دنیا

 

فغان و ناله و فریاد می کند محشر

 

جفا و فتنه و بیداد می کند غوغا

 

ضعیف، حق توحّش دهد زجور قوی

 

وحوش لاف تمدّن زنند در همه جا

 

به کشتگان حسینی قسم، که چهره مپوش

 

به انقلاب خمینی قسم! زپرده درآ

 

هماره کشور ایران زخون گلستان است

 

به جرم این که به بیگانه داده پاسخ لا

 

به خطّ سرخ شما کشته گر شویم چه غم

 

ولایت است همین در طریق اهل ولا

 

شما هماره به میدان جنگ سر دادید

 

چگونه ما سر ذلّت بریم بر اَعدا

 

شما که پیش ستمگر چ. کوه استادید

 

چگونه ما قد خود بر ستم کنیم دو تا

 

شما زکرب و بلا خطّ خون به ما دادید

 

چگونه ما خود از ایثار خون کنیم ابا

 

شما که لحظه ای از ذات حق جدا نشدید

 

چگونه ما زشما لحظه ای شویم جدا

 

جدا زراه شما خاندان شدن هرگز

 

به خط غیر شما پا گذاشتن اَبدا

 

اگر به غیر شما دوست انتخاب کنیم

 

محبّتی نبود در میان ما و شما

 

زخطّ سرخ شما هر که شد جدا امروز

 

اسیر ذلت بیگانگان شود فردا

 

به عصر غیبت و روز ظهور تو سوگند

 

به دست و تیغ توای آخرین ولیّ خدا

 

که باز بهر فریب مبارزان علی

 

معاویه سر نی برده است قرآن را

 

طریق میثم تمّار را گزین (میثم)

 

به زیر ظلم مرو از فراز دار برآ

---------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

آماده می شوم غزلی را بنا كنم

در شور عشق، قافیه ای دست و پا كنم

باز از شرابِ دوست شدم مست و بی قرار

باید كه پیر میكده ها را صدا كنم

میخانه ای برای دلم جور كرده ام

تا رازِ سرخوشیِّ خودم بَر مَلا كنم

رازی كه گفتنش همه را مست می كند

وقتش شده بگویم و خود را رها كنم

پس اهل میكده! همه سر تا به پای، گوش

تا خوب حقِّ مطلب خود را ادا كنم

از راه آمده قمرِ آخرالزَّمان

یعنی امام عصر، همان حیدرالزَّمان

از راه آمده ست رسانَد پیام عشق

از راه آمده ست كه باشد امام عشق

یاایهاالعزیزِ دو دنیای من، سلام

گفتم سلام و اوست علیك السلام عشق

وقتش رسیده سوی كلامم خودت شوی

چون حرف با شما شده حُسن ختام عشق

هركس كه پای بزم شما بود، زنده ماند

ای عشق بادوام، تویی با دوام عشق

تا زنده ام گدای سرِ سفره ی توﺃم

آری، امیرعشق تویی، من غلام عشق

اَلحَق كه شاه هستی و ارباب زاده ای

تو یوسفی ترین پسر خانواده ای  

صاف و زلال، آینه ی ناب آسمان

تابیده است در شب مهتاب آسمان

تابیده است حضرت ماه چهارده

بر صفحه ی دوازده قاب آسمان

این نور با ﺗﻸﻟﺆِ صاحب زمانی اش

آرامشی است بر دل بی تاب آسمان

جبریل با ترانه ی عشق محمّدی

گوید خوش آمدید به ارباب آسمان

امشب برای عرض ارادت به مَقدَمش

نیكو نوشته اند روی باب آسمان

حق، نقشه ی عدو صفتان را بر آب كرد

تا حضرت امام زمان انقلاب كرد

ای چشم من به راه تو، ﺃدرِك ﺃسیرُكَ

آدینه در پناه تو، ﺃدرِك ﺃسیرُكَ

ای واژه ی جمال خدا جلوه گر شود

در قاب روی ماه تو، ﺃدرِك ﺃسیرُكَ

صبح ظهور تو فرج عاشقان توست

خورشید من پگاه تو، ﺃدرِك ﺃسیرُكَ

این قلب تیره، روشن و شفّاف می شود

با گوشه ی نگاه تو، ﺃدرِك ﺃسیرُكَ

از دوری تو ثانیه هایم تباه شد

من عبد روسیاه تو، ﺃدرِك ﺃسیرُكَ

 ((دارد زمان آمدنت دیر می شود))

تقصیر ماست این همه ﺗﺄخیر می شود

ای آخرین بهانه ی دنیا ظهور كن

ای آشنای غربت فردا ظهور كن

باید كه چند روضه بخوانم برای تو

ای چشم تو خلاصه ی دریا ظهور كن

می خوانم از حوادثِ آن كوچه های تنگ

آقا قسم به پهلوی زهرا ظهور كن

آقا به جان دختركی بی پناه كه

افتاده بود زیرِ لگدها ظهور كن

آتش، خیام، سیلی و غارت، چه گویمت؟

آقا به داغِ زینب كبرا ظهور كن

قرآن به روی نیزه و تفسیرها به خاك

آقا بیا به حقِّ بدن های چاك چاك

--------------------------------------------------
حمید رمی

نسیم امشب پیام آسمانی با خود آورده

 

فضا امشب فروغ جاودانی با خود آورده

 

فلک با آن همه پیری جوانی با خود آورده

 

عروس شب لباس شادمانی با خود آورده

 

به شادی خضر، آب زندگانی با خود آورده

 

نویدی خوش تر از جان، یار جانی با خود آورده

 

که امشب از زمین سامره خورشید می تابد

 

مهی که نور حق در آن توانی دید می تابد

 

به لوح آفرینش نقش بست امضای پیروزی

 

طنین افکنده در گوش جهان آوای پیروزی

 

زمین و آسمان پر گشته از غوغای پیروزی

 

ملایک را بود سرمستی از مینای پیروزی

 

به پرواز است در اوج فضا عَنقای پیروزی

 

که زنجیر اسارت باز شد از پای پیروزی

 

بر آن دستی که باید گلشن دین را دهد رونق

 

برون از غیب، دستی آمد و بنوشت جاء الحق

 

خدا در هر سری شیرین ترین شور آفرید امشب

 

بر اندام جهان پیراهن نور آفرید امشب

 

بهپاس نصرت اسلام منصور آفرید امشب

 

ابرمرد دو گیتی را بهین پور آفرید امشب

 

به چشم اهل دل نورٌ علی نور آفرید امشب

 

جنایت پیشگان را، آتشین گور آفرید امشب

 

که هستی داد داور، عدل و داد جاودانی را

 

بسوزانید آن آتش فروزان جهانی را

 

زهی نرجس که از آغوش شب خورشید آوردی

 

خطا گفتم خطا، آئینۀ توحید آوردی

 

سحر پیش از طلوع فجر، صبح عید آوردی

 

تو فرزندی که دادارش کند تمجید آوردی

 

تو ممدوحی که معبودش کند تأیید آوردی

 

تو مرآت خدا، شبهه و تردید آوردی

 

همه گویند نرجس، نازنین دُردانه آورده

 

عروس فاطمه بر فاطمه ریحانه آورده

 

به هستی نام باطل از قلم افتاد، جاء الحق

 

که هستی از درون دل زند فریاد، جاء الحق

 

شده آزادی از حبس ابد آزاد، جاء الحق

 

فنا شد ظلم و باقی ماند عدل و دا، جاء الحق

 

خدا با وحی منزل این بشارت داد، جاء الحق

 

اَلا ای پیروان حق مبارک باد، جاء الحق

 

به چشم مردم آزاده روح انقلاب آمد

 

گریزان گشت تاریکی به جایش آفتاب آمد

 

چو روشن کرد با نور جمالش ملک امکان را

 

فراری داد با برقی شب بیداد و طغیان را

 

در آغوش پدر نیکو تلاوت کرد قرآن را

 

پدر لبخند زد بوسید آن لب های خندان را

 

به مهد ناز جا دادند آن خورشید تابان را

 

به ناگه گِرد وی دیدند در پرواز، مرغان را

 

به شور و نغمه و پرواز، هوش از دیگران بردند

 

زمهد ناز، مهدی را به سوی آسمان بردند

 

مسیحائی که جان بخشد به افکار بشر آمد

 

دل آرائی که دل را می دهد نوری دگر آمد

 

اهورائی که بر اهریمنان با رد شرر آمد

 

جهانگیری که جِیش او قضا هست و قدر آمد

 

درخت آرزوی آدمیّت را ثمر آمد

 

امام عصر ما، با رایت فتح و ظفر آمد

 

فروغ از پرتو رخ داد جان آدمیّت را

 

تکامل داد جان کاروان آدمیّت را

 

خدا را دست قدرت، نک برون از آستین آمد

 

رسول الله را احیاگر قرآن و دین آمد

 

فروغ چشم زهرا و امیرالمؤمنین آمد

 

حسن حُسنی که بخشد نور بر اهل یقین آمد

 

حسینی نهضتی با صبر زین العابدین آمد

 

به علم باقر و صادق امام راستین آمد

 

جلال موسوی حلم رضا جود جوادی بین

 

نقی و عسکری را در سرور و وجد و شادی بین

---------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

بر آمدنت جهان تفأل زده است

خورشید دوباره بر زمین پل زده است

برخیز و بیا که در قدومت، حتّی

پاییز به گیسوی خودش گل زده است

×××

صادق جعفری

 

مشهورترین دعای ما یا مهدیست

فرمانده و مقتدای ما یا مهدیست

اینجا همگی به نام او می‌گذرند

اسم شب کوچه‌های ما یا مهدیست 

×××

غلام رضا فاتحی

 

یک منتقم از طواف حج می آید

با اسب، و ذوالفقار کج می آید

 آمین  خدا  برای  اللهم

عجل ولیک الفرج می آید

×××

مهدی صفی یاری

 

از عـصـر قـدیم با تو عهدی دارم

وز نام شما به کام شهدی دارم

ایــام ولادتــت امـــام حـــاضـــر

بـر لب شب و روز ذکر مهدی(عج)دارم

***

عمری است که در سوز غم فاطمه هستی

دلسوخته ی عمر کم فاطمه هستی

من مطمئنم روز ظهورت اول

در فکر بنای حرم فاطمه هستی

×××

پروانه عزیزی فرد

 

شمیم شال سبزت این حوالی ست

کنار هفته های احتمالی ست

تمامش کن بیا آقای ندبه

غروب جمعه ها جای تو خالی است

×××

روح الله گایینی

 

زهجر تو شدم حیران ونالان

شبیه مرغ پر بسته به زندان

ندارم طاقت هجران ودوری

شده پر چوب خط جمعه هامان

×××

روح الله گایینی

 

دلم در سینه مالامال درد است

ز هجر روی تو دلگیر و سرد است

 تمام جمعه ها یابن الحسن گوست

دلم در انتظار رادمرد است

×××

صادق جعفری ـ سیستان و بلوچستان

 

نکردی آشکارا خلوتت را

دوباره من غریبم قربتت را

خدا امروز هم در دفتر عشق

موجه کرد گویا غیبتت را

×××

سیدحبیب نظاری

 

شروع قصه با برگشتن تو

کجا ما وکجا برگشتن تو؟

ولی نه،مانده از چشم انتظاری

فقط یک ندبه تا برگشتن تو

***

به مهر این و آن عادت ندارم

به حرف دیگران عادت ندارم

به سایه سار امنی در شب زخم

به غیر جمکران عادت ندارم

***

تمام عمر بی لبخند؟... سخت است

به لبخند خودت سوگند، سخت است

برای دیدنت تا جمعه ی بعد

تحمل می کنم هر چند، سخت است

***

تو که درد آشنای اهل دردی

تو که دست کسی را رد نکردی

بگو حالا که دلهامان شکسته ست

دلت می آید آیا بر نگردی؟

***

دل ما شد کویر تفته؟ برگرد

خدا را! ای بهار رفته برگرد

تمام جمعه ها را صبر کردیم

اقلا جمعه ی این هفته برگرد

***

شکفتن، آرزو، لبخند، جمعه

جهان را گرچه آکندند، جمعه

گذشت و باز هم باران نبارید

تحمل تا به کی، تا چند جمعه؟

***

دلی سبز و تناور داشت گلدان

نگاهی خیره بر در داشت گلدان

دو رکعت ندبه خواند و منتظر شد

نباریدی ترک برداشت گ ل د ا ن

***

دلم می خواست باران بیشتر بود

حضور تو، حضوری مستمر بود

میان جمله ی «آن مرد آمد»

برای تو ضمیری مستتر بود

***

 دلم هر چند بی نام و نشان است

دچار گریه های بی امان است

دلم دلتنگ باران است امشب

سرش بر شانه های جمکران است

***

دوباره دیر شد، باران نبارید

دلم تبخیر شد، باران نبارید

به چشم آسمان ها خیره ماندم

نگاهم پیر شد، باران نبارید

×××

خلیل ذکاوت

 

بیا باران براى ما بیاور

بهاران را به این صحرا بیاور

عطش داریم، تا کى قطره قطره؟

بیا و با خودت دریا بیاور

***

از این بن بست تنگ من منى ها

ببر ما را به دشت روشنى ها

به قرآن، بى تو احساسى غریبیم

در این دنیاى آدم آهنى ها

×××

عبدالرحیم سعیدی راد

 

چرا شب مانده و فردا نمی شه؟

گره از کار دنیا وا نمیشه

زمین و آسمونو گشتم؛ اما

کسی چون یوسف زهرا(س) نمی شه!

***

سحر شد یار بی‌ همتا نیامد

یگانه‌ منجی‌ دل ها نیامد

نهاد آدینه‌ را موعود دیدار

هزار آدینه‌ رفت‌ امّا نیامد

***

تو را امواج دریا می شناسند

تو را شن های صحرا می شناسند

تو را ای منجی دل های عالم

تمام کهکشان ها می شناسند

------------------------------------------------------------------
مهدی صفی یاری

 

 

بحر طویل نیمه شعبان)----

 كشتی برده فروشان، ز ره دور عیان است كه برعرشه ی آن  بانوی مُلك دو جهان است، بگو فخر زنان است، بگو مادر مولای زمان است، بود منتظر مقدم او بُشر سلیمان كه به عنوان كنیزش بخرد، تا ببرد  بر ولی قادر منّان، حسن عسکری آن یازدهم اختر تابان ولایت، به كف بُشر یكی نامه از آن شمس هدایت ،كه ز اسرار خدا داشت حكایت، نگه دخت یشوعا چو بر آن نامه بیفتاد، قرار از كف خود داد و ببوسید و روی چشم نهاد و گـُل لبخند به لب گفت كه: این نامه ی یاراست، خطش را خبر از وصل نگاراست، سپس گفت كه ای بُشر مپندار كنیزم كه زده فاطمه گل بوسه به پیشانی و خوانده است عزیزم، شرفم بس كه عروس علی و فاطمه ام، داده خداوند به من این شرف و قدر و بها را.

من از نسل یشوعا كه همان دختر شاهنشه رومم، چه بسا ماه وشانی كه ز عزت همه بودند كنیزم، چه بسا سرو قدانی كه به محفل همه بودند غلامم، دو پسر عم كه مرا شیفته بودند و ز من خواستگاری بنمودند، كشیشان همه انجیل گشودند، یكی را به سر تخت نشاندند، گـُل و لاله فشاندند كه دامادِ نگون بخت به كام اجل خویش نگون شد، ز سر تخت، شب آمد، به سر دست و قضا چشم مرا بست كه در عالم رویا نگه اُفتاد مرا بر رخ زیبا پسری، نخل شرف را ثمری، صُنع خدا را اثری، دیده به ماه رخ زیباش گشودم، ز كفم رفت همه بود و نبودم، كه ندا داد رسول مدنی احمد خاتم كه: اَلا عیـــــــــــسی مریم، چه شود دخت یشوعای تو را بر پسرم عقد ببندم، لب جان بخش گشودند، یكی خطبه سرودند و مرا عقد نمودند بر آن شمس ولایت، كه عیان دیدم از آن طلعت نورانی او روی خدا را.

چه مبارك شبی بود و چه فرخنده شبی بود، ولی حیف كه بیدارشدم، سخت گرفتارشدم، شب همه شب در تب و در تاب شدم، شمع صفت آب شدم، تا كه شبی فاطمه آمد ز ره لطف به خوابم، نگهی كرد به چشمان پر آبم، به ادب بوسه به دستش زدم و روی قدم هاش فتادم، ز فراق رخ جانان به شكایت دو لب خویش گشودم كه: به دادم برس ای عصمت دادار ودودم، غم دوری یگانه پسرت كشت مرا، فاطمه فرمود: چگونه پسرم پیش تو آید، به تو این بخت نشاید، مگر آیین نصاری بگذاری و به اسلام روی بیاری سر تسلیم و رضا را. 

من در آن عالم رویا لب جان بخش گشودم، به خدا و به رسول به علی بود درودم، چو شهادت به لب آوردم و اقرار نمودم، گـُل لبخند به گلزار رخ فاطمه دیدم، كه گشود از كرم آغوش و مرا در بغل خویش گرفت و به رُخم بوسه زد وگفت: از امشب تو عروس منی ای پاكیزه سرشتم، گل باغ بهشتم، به تو تبریك كه هرشب پسرم پیش تو آید، من از امشب همه شب لاله ز باغ رخ او چیدم و در خواب ورا دیدم، تا داد مرا وعده ی دیدار، كه در سلك كنیزان ببرم روی به بیت الحرم یار، خوشا حال تو ای بُشـر، كه مامور شدی از طرف حجت دادار، بر این كار، منم همسر آن نور دل احمد مختار، كز آن سید ابرار، بیارم به جهان منتقم خون شهدا را.

چارده شب چو گذشت از مه شعبان، مه عترت، مه قرآن، چه مبارك سحری بود، بگو نخل ولا را ثمری بود، بگو بحر كرامت گوهری داشت، بگوشمس ولایت قمری داشت، بگو نرگس زهرا پسری داشت، بگو مصلح كلِ بشری داشت، جهان دادگری داشت، خبر زآمدن حجت ثانی عشری داشت كه شد دیده ی نرگس، دل شب باز ز رویا به دو صد ناز، وضو ساخت و اِستاد سحرگه به نمازشب و آیات خدایش به لب افتاد، به تاب و تب و از درد گـُل انداخت عذارش، ز كف افتاد قرارش، صلوات مـَلك از اوج فـَلك گشت نثارش، به رُخش جلوه ی بدر و به لبش سوره ی قدر و نفسش كرد معطـر همه امواج فضا را.

ناگهان دید حكیمه كه شده حجره پر از شوق و شعف وشور، روان گشت حضور قمر برج ولایت، حسن عسكری آن مـــــــــــــــهر فروزان هدایت، به ادب گفت كه: ای جان دو عالم به فدایت، شده در پرتو انوار نهان نرجس پاكیزه لقایت، گل لبخند حسن باز شد و گفت كه: ای عمه پاكیزه سرشتم، گـُل خوشبوی بهشتم، به ادب رو به سوی حجره ی نرگس، گل زهرا ثمرم، همسر نیكو سِیَرم، سرزده قرص قمرم، یافت ولادت پسرم، آمده نور بصرم، رفت حكیمه به سوی حجره نرجس، نگه افكند به خورشید رخ حجت سرمد، گـُل نورسته ی احمد، مه اثنی عشر آل محمد، لب جان بخش گشوده، سخن از وحی سروده، به لبش نام خداوند و رسول و علی و حضرت زهرا و حسین و حسن و باز علی باز محمد پس از آن جعفر و موسی و رضا گفت، محمد و علی گفت، سپس نام ز خود بُرد، ندا داد به هرنسل و زمان اهل ولا را.

ندا داد منم مهدی موعود، منم حجت معبود، منم مصلح عالم، منم منجی عالم، منم وارث پیغمبر خاتم، منم حجت سرمد، منم عبد موید، منم حیدر و احمد، منم نجل محمد، منم آن منتقم خون خدا، طالب خون شهدا، زاده مصباح هدی، صاحب عمامه ی پیغمبر و تیغ علی و چادر زهرا، جگر پاك حسن، جامه ی خونین حسین، دست ابالفضل علمدار، منم وارث پیشانی بشكسته ی زینب، شود آن روز كه از پرده ی غیبت به در آیم به سوی كعبه بیایم، برسد بر همه خلق ندایم كه :من ای منتظران، مهدی موعود شمایم، پس از آن ره به سوی شهر مدینه بگشایم، حرم فاطمه را بر همه عالم بنمایم، كنم آغاز از آن جا سفر كرب و بلا را.

 گل احمد، گل زهرا، گل نرگس، گل امیدحسن، یوسف زهرا، ولی الله معظم، دُر دریای كرامت، ز خداوند و رسولان و امامان و همه منتظران باد سلامت، همه مشتاق پیامت، همگان منتظر صبح قیامت، تو شه ارض و سمایی، تو فقط منتقم خون خدایی، تو امید دل مایی، حجرالاسود و هجـر و حرم و زمزم و مسعی و صفا، مروه همه چشم به راهت، همه مشتاق نگاهت، چه شود تا كه ببندی به حرم قامت و نغمه ی قد و قامتت آید، عیسی مریم كه به تو روی نیاز آرد و پشت سر تو باز نماز آرد و فریاد "انا المهدی ات" از خلق بـَرد هوش، جهان جمله شود گوش، اَلا كوه فِراقت به سر دوش، شود تا كه كنم شهد وصال از دو لبت نوش؟ دعا كن كه دعاها به اجابت برسد بهر ظهورت، تو بیایی، تو بیایی، گره از كار فروبسته ی عالم بگشایی، تو بیایی، تو بیایی، كه دل از عالم و آدم برُبایی، تو بیایی كه كنی زنده ز نو دین رسول دو سرا را.

به خدا ای پسر فاطمه تنها نه حرم منتظر توست، عرب تا به عجم منتظر توست، به خون پسر فاطمه سوگند كه بر گنبد زرین حسین ابن علی سید الاحرار، عَلـَم منتظر توست، نه اسلام كه ابناء بشر منتظر توست، زمان منتظر توست، جهان منتظر توست، نبی منتظر توست، علی منتظر توست، بیا فاطمه بیش از همگان منتظر توست، حسین و حسن و هفتاد دو تن منتظر توست، خدا را خدا را، كه آن گنبد ویران شده و قبر پدر منتظر توست، بیا ای شرف شمس رسالت، به خداوند قسم دیر شده صبح وصالت، همه چشم اند چو "میثم" كه بیایی ببینند به مرآت رُخَت آیینه ی پنج تن آل عبا را.

-----------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

 

 

امشب لبالب می شود دخل همه خمّارها

وا می شود با جام می از تشنگان افطارها

گویند کافر می شوم مست و قلندر می شوم

بی پا و بی سر می شوم سر دسته عیّارها

از شوق دست افشانم و شعر جنون می خوانم و

در پای دار عشق چون حلاج ها تمّارها

تسبیح و جام و مهر و می تکلیف عقل و عشق کی ؟

من خسته ام از این همه تکرار استغفارها

از قلب قرآن و زبور انجیل و تورات و صحف

موعود می آید برون از کل استفسارها

از پرده گر آید برون توحید می گردد فزون

بت می تراشند از قد رعنای او حجّارها

جای تمام فرش ها پیش قدوم یار ما

می گسترانند انبیا عمامه ها دستارها

آیینه ی حق منجلی در آینه روی علی

تکثیر شد در آینه تا آسمان کرارها

امشب که عطرآگین فضا از بوی نرگس می شود

پای و سر و دست و دلم از شوق بی حس می شود 

از آب زمزم قطره ای بر رخ بزن بیدار شو

از جام کوثر قطره ای بر رخ بزن هشیار شو

بر لوح تقدیر دلت از عرش می آید قلم

بر بندگی اصرار کن گنجینه اسرار شو

از قیدها آزاد شو از اهل عشق آباد شو

مستشهد بین یدیهِ حضرت دلدار شو

هستی همه از هست او دل را بده بر دست او

بردار خود را از میان بردار شو سردار شو

دنیاست مملو از فِتَن روح بصیرت بی بدن

این جسم ناسوتی بنه لاهوت را طیّار شو

نفس و نفس خیرات کن حب علی اثبات کن

پای رکاب نائبش مقداد شو عمار شو

نور اباصالح ببین می تابد امشب بر زمین

با حضرت روح الامین در سامره احضار شو

چون یوسف کنعان بیا در ازدحام انبیا

با رشته ی جان خودت راهی این بازار شو

بر دامن مادر گلی خوابیده از نسل علی

لالایی مادر ببین مادر منم بیدار شو

در آسمان عصمت چشم خدای دلبری

پیداست مهر مادر و برق نگاه حیدری

بیت کرم بیت خدا بیت امام عسگری

دست پر از خالی من محتاج لطف داوری

گوید فرشته زیر لب با خویشتن یا للعجب

بعد از محمد آمده بار دگر پیغمبری

از هوش رفته یاسمن بر روی دامان چمن

افتاده یاس و نسترن بر شانه ی نیلوفری

جمع کمال انبیا جمع جمال اولیا

رخسار ختم الاوصیا در قاب دست عسگری

عالم دم از او می زند فریاد یا هو می زند

خورشید سوسو می زند در پیش ماه دلبری

در قاب قوسینش ببین محراب جبریل امین

قد قامت ای اهل زمین سرو بلند حیدری

تا من گدای او شدم حاتم گدای من شده

دیوانه ام گر رو کنم بر آستان دیگری

امشب به پای مهد تو نور دعای عهد تو

آماده کردم سینه را تا انتقام مادری

پای رکاب حضرتت وقت ظهور قدرتت

جبریل می آرد برای رو خودت شهپری

وقت قیامت ای بنازم صور اسرفیل را

خصم علی می بیند آن دم کار عزرائیل را

ای در جهان یکتا تو و تنها تو و مظلوم تو

مانند مولا برتر و مولا و تو مظلوم تو

ای مالک ملک و ملک فرمانروای نه فلک

حاکم به کل مردم دنیا تو و مظلوم تو

من از طفیل روی تو گشتم فضیل کوی تو

صحرای خشک و تشنه من دریا تو و مظلوم تو

ای فاصل من تا خدا ای واصل ارض و سماء

دائم تو و قائم تو و والا تو و مظلوم تو

شیرین تو و فرهاد من مستی تو و فریاد من

مجنون تو یک عالم و لیلا تو و مظلوم تو

در راه تو خار و خسم من بی کس بن بی کسم

زهرا تو و حیدر تو و طه تو و مظلوم تو

ای وارث خون خدا ای زائر کرببلا

خون خواه مظلومیت زهرا تو و مظلوم تو

شبنم به روی یاس تو زینب تو و عباس تو

مهتاب تو ارباب تو سقا تو و مظلوم تو

شکر خدا بر سفره مولا گدا تکریم شد

روزی ما از خرده های نان تو تقسیم شد

----------------------------------------------------
محمود کریمی

 

من كیم قلب وجودم من كیم جان جهانم

من كیم نور عیانم من كیم سر نهانم

من كیم كهف حصینم من كیم مهد امانم

من كیم مولای خلقت در زمین و آسمانم

من كیم فرمان روای ملك حی لامكانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

من كیم من آسمانی مصلح خلق زمینم

من كیم من دست تقدیر خدا در آستینم

من كیم من وارث پیغمبر و قرآن و دینم

من كیم سر تا قدم مولا امیرالمؤمنینم

من كیم من آخرین تیر الهی در كمانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

من كیم من آفتاب یازده خورشید نورم

من كیم من مصحفم تورات و انجیل و زبورم

من كیم من مظهر عفو خداوند غفورم

من كیم من آن كلیم هستم كه عالم گشته طورم

من یگانه مصلح عالم امام انس و جانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

ماه شعبان خنده زن بر آفتاب منظر من

بوسه گاه جده ام زهرا جبین مادر من

سیزده معصوم را روح و روان در پیکرم من

جان به قرآن می دهد لعل لب جان پرور من

نقش جاء الحق به بازویم شهادت بر زبانم

من کیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم 

بیشتر از آنكه كامم تر شود از شیر مادر

داشتم بر آسمان معراج چون جدم پیمبر

بر لبم گردید جاری آیة قرآن چو حیدر

بر همه مستضعفین دادم نوید فتح را سر

با گل لبخند بابا بوسه میزد بر دهانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

من به چشم شیعیانم جلوة الله و نورم

من میان دوستانم ، گرچه پندارند دورم

ملك هستی بهر مواجی بود از شوق و شورم

دوستان آماده نزدیك است ایام ظهورم

می رسد دیگر به پایان انتظار شیعیانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

گرچه چون یوسف به چاه غیبت کبری اسیرم

هرکجا باشم به کل عالم خلقت امیرم

غیبتم را هست سری نزد دادار قدیرم

تا در اقطاع زمین با دوستانم انس گیرم

گه به سهله گه به کوفه گه به قم گه جمکرانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

من همان خون خدا هستم که در جوش و خروشم

بانگ هل من ناصر جدم بود دائم به گوشم

پرچم سرخ حسین ابن علی باشد به دوشم

پر شود از عدل این عالم به عزم سخت کوشم

چون پیمبر گله ی صحرای هستی را شبانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

انبیا و اولیا هستند یك سرلشكر من

عیسی و مریم نماز آرد به جا پشت سر من

آیة فتحًا مبینا نقش بر انگشتر من

حكم حكم من زمین و آسمان فرمان بر من

پایگاهم كوفه پا بر قلة هفت آسمانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

جامه ی ختم رسل پوشیده بر قد رسایم

ذوالفقار مرتضی در پنجه ی مشکل گشایم

چارده خورشید پیدا در جمال دل ربایم

می رسد از کعبه بر گوش همه عالم صدایم

جمع می گردند در یک لحظه گردم دوستانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

می رسد روزی كه با عدلم اروپا را بگیرم

وز پی احیای قرآن كل دنیا را بگیرم

پنجة قهر افكنم حلقوم اعدا را بگیرم

داد حیدر ، داد محسن ، داد زهرا را بگیرم

داد ثاراللهیان را از یزیدیان ستانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

منتظر باشند مهدیون به امید وصالم

ی رسد روزی كه گیرم پرده از ماه جمالم

من امید مصطفی من آرزوی قلب آلم

من شما را آبرویم ، عزتم ، قدرم ، جلالم

من به میثم شهد وصل خویشتن را می چشانم

من كیم فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم

------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

شکر خدا باشد دلم کوکب شناس اختر شناس

تشخیص دارد فطرتم چون بوده پیغمبر شناس

لطف و عنایات خدا ذاتاً مرا کرد آشنا

با مهر بی پایان خود تا که شدم حیدر شناس

باشد عیان شیدایی ام من فطرتاً زهرایی ام

مانند طفلی که بود پیش از همه مادر شناس

توحید دارد فطرتم دلداده ی این عترتم

این خاندان حق پرست این فرقه ی داور شناس

از چشم اینان یک نفر حتی نمی ماند نهان

این خانواده بوده اند از ابتدا گوهر شناس

تا نو عروس فاطمه پیدا شود در این میان

 دنبال نرجس می روند حتی به شهر رومیان

نرجس که گشته خواستگارش حضرت خیر البشر

تا روز موعود فرج عیسی از او شد مفتخر

شمعون لیاقت یافته تا نسل او هم خون شود

با نسل زهرا و علی از یُمن این زیبا گهر

نرجس مسلمان شد به دست مادر ارباب ما

زهرا به اوج رتبه اش نزد خدا دادش خبر

تا که رسد بر عسگری از هستی اش یک جا گذشت

رخت کنیزی و اسیری می کند نرجس به بر

از تخت و تاج قیصری از شهر و مهد مادری

بگذشت و مشتاقانه کرد تا شهر سامرا سفر

او آمده تا که صدف بر گوهری زیبا شود

او آمده تا مادر تاج سر زهرا شود

جز او میان بانوان یک تن لیاقت داشت؟ نه

در بین حتی مسلمین یک زن سعادت داشت؟ نه

از یک نگاه عسگری در خواب دین و دل بباخت

دیگر به غیر از زاده ی زهرا ارادت داشت؟ نه

نرجس که دین آموخت از دردانه ی باب المراد

در خانه اش کاری به جز ذکر و عبادت داشت؟ نه

چون ام موسی در دلش همواره غم بود و هراس

فکری به جز حفظ شه دین و ولایت داشت؟ نه

بیش از همه مشتاق بود آید به دنیا مهدی اش

امید خوشبختی به غیر از این ولادت داشت؟ نه

در نیمه ی شعبان دلش چون فاطمه مسرور شد

مهدی به دنیا آمد و دامان او پر نور شد

مهدی به دنیا آمد و شد با صفا بیت الحسن

شد قبله گاه انبیا و اولیا بیت الحسن

روح القدس با جبرئیل او را تماشا می کنند

"رَحمن عَلی العَرشِ اسْتَوی" شد گوییا بیت الحسن

لب تشنگان معرفت بر خاک این در سائلند

دارالمحبت بود و شد بیت الولا بیت الحسن

چشم علی و فاطمه بر گاهوار مهدی است

شد مورد الطاف مخصوص خدا بیت الحسن

بیت الحسن که خاکش از مهدی پر از عطر و صفاست

دنباله ی بیت علی و فاطمه در سامراست

باید خدا روزی کند تا یاد آن دلبر کنیم

تا افضل الاعمال را در زندگی باور کنیم

باید خدا روزی کند تا در مسیر انتظار

از هر چه غیرش بگذریم توحید را از بر کنیم

باید خدا روزی کند همچون رفیقان شهید

در انقطاع کاملی در عشق ترک سر کنیم

او ایستاده منتظر تا لشگرش کامل شود

 باید خدا روزی کند خدمت در آن لشگر کنیم

ای کاش همراهش شویم وقتی مدینه می رود

تا در رکاب حضرتش دل زائر مادر کنیم

باید خدا روزی کند درک ظهورش را کنیم

یاری او در انتقام از قاتل زهرا کنیم

او آمد اما انتظار گویا ندارد آخری

او آمد اما غیبتش باشد بلای دیگری

چه پهلو ها بشکسته شد چه دست هایی بسته شد

تا که بیاید مهدی و بر ما نماید سروری

بیش از هزار و چند سال هر روز ناله می زند

از غصه های کربلا از دردهای مادری

ای اهل عالم جد من لب تشنه ی کرب و بلاست

مانند او هرگز جدا از تن نگردیده سری

ای اهل عالم جدّ من عریان بر روی خاک ماند

 نه یک کفن نه پیرهن نه مَحرمی نه یاوری

آیم بگیرم انتقام از کوفیان بد سرشت

با نام جدم می کنم من کل عالم را بهشت

-----------------------------------------------------
جواد حیدری

این عطر بهشت است که خیزد زکلامم

 

این فیض مسیح است که ریزد زپیامم

 

در هر نفسی اجر صلات است و صیامم

 

با قدمی ذکر سجود است و قیامم

 

شد آتش دل آیه، برداً و سلامم

 

زد بوی خوش لالۀ نرگس به مشامم

 

بر گوش خلایق سخن نصر مبارک

 

انوار جمال ولی عصر (ع) مبارک

 

امشب به دلم شعلۀ تاب و تب مهدی (ع) است

 

روشن شب تنهائیم از کوکب مهدی (ع) است

 

من می شنوم ذکر خدا بر لب مهدی (ع) است

 

افلاک پر از زمزمۀ یا رب مهدی (ع) است

 

از فرش الی عرش خدا مکتب مهدی (ع) است

 

لبخند برآرید که امشب شب مهدی (ع) است

 

چون صوت هَزاران که زطرف چمن آید

 

از ارض و سما نغمۀ یابن الحسن آید

 

انوار خدا می دمد از خانۀ نرجس

 

زن های بهشتی شده پروانۀ نرجس

 

خورشید درخشد به سرشانۀ نرجس

 

یا ماه دمیده است به کاشانۀ نرجس

 

لبریز زکوثر شده پیمانۀ نرجس

 

فردوس کشد ناز زریحانۀ نرجس

 

خیزید زجا عطر و گل وعود بیارید

 

جان در قدم مهدی (ع) موعود بیارید

 

موسی به زمین شیفتۀ آتش طورش

 

عیسی به فلک منتظر روز ظهورش

 

یعقوب نگه یافته از پرتو نورش

 

یوسف شده دلباختۀ فیض حضورش

 

داود کند مدح سرائی به زبورش

 

با خنده سلیمان شده هم صحبت مورش

 

خوانند همه منتقم خون خدایش

 

جان من و جان همه عالم به فدایش

 

این راهبر و دادرس و دادگر ماست

 

این مظهر حق، حجّت ثانی عشر ماست

 

این ختم رسل را پسر است و پدر ماست

 

این ماه شب قدر و چراغ سحر ماست

 

این همقدم خون دل و اشک بصر ماست

 

این صاحب ما مهدی ما منتَظر ماست

 

لبخند به لب قلزم اشکش به دو عین است

 

ناخورده لبن در طلب خون حسین است

 

دستی به زمین دست دگر سوی سمایش

 

چشمش به پدر باز و توسّل به خدایش

 

آوای خدا در نفس روح فزایش

 

آیات نبی بر لب توحید سرایش

 

افکند طنین از همه سو ذکر دعایش

 

پاسخ به تمام شهدا بود صدایش

 

این طرفه صدا قصّه عهد ازلی بود

 

یادآور فریاد حسین بن علی بود

 

آن روز که از کعبه رخش جلوه گر آید

 

وز بیت خداوند چو خورشید برآید

 

وز پرده رخ یوسف زهرا به در آید

 

در سلک شبان حجت ثانی عشر آید

 

چون ختم رسل بهر نجات بشر آید

 

بینند همه منتظِران منتَظَر آید

 

خوانند همه قصّۀ هم عهدی او را

 

عالم شنود بانگ انا المهدی (ع) او را

 

عالم چو کف دست، به پیش نظر او

 

گردون به دم تیغ حوادث سپر او

 

ارواح رسل زیر لوای ظفر او

 

افواج ملک بنده صفت خاک در او

 

عمّامۀ پیغمبر اکرم به سر او

 

پیراهن سالار شهیدان به بر او

 

از هر نفس اوست برای همه مفهوم

 

هفتاد و دو فریاد زهفتاد و دو مظلوم

 

آن روز که آن روی، خدا نور فشاند

 

از تیرگی جهل، بشر را برهاند

 

بیدادگران را به هلاکت برساند

 

داد دل مظلوم زظالم بستاند

 

با تیغ خدا سینۀ شیطان بدراند

 

در مسجد کوفه چو علی خطبه بخواند

 

بس آیت ناگفته کهنقل دهن اوست

 

فریاد خروشان خموشان سخن اوست

 

در دولت او ثبت شود دولت عترت

 

با تیغ کجش راست شود قامت عترت

 

بینند همه عالمیان رجعت عترت

 

معلوم شود بر همگان عزّت عترت

 

آرند فرو سر همه بر طاعت عترت

 

بر بام جهان سایه زند رایت عترت

 

آن روز محمّد (ص) بود و مکتب نابش

 

منشور قوانین جهان است کتابش

 

ای یوسف گم گشتۀ کنعان محمّد (ص)

 

ای ارزوی عترت و قرآن محمّد (ص)

 

ای جان همه عالم و ای جان محمّد (ص)

 

ای لالۀ امید گلستان محمّد (ص)

 

تا چند خزان حاکم بستان محمّد (ص)

 

تا چند به زیر پا، فرمان محمّد (ص)

 

کی می شود ای لالۀ گم گشته به صحرا

 

خیزد زلبت پاسخ یا مهدی زهرا (س)

 

بازآی که گیتی بزند سکّه به نامت

 

بازآ که به حق جان دهی از فیض کلامت

 

بازآی که باطل فتد از پا به قیامت

 

بازآ که شهیدان همه گویند سلامت

 

بازآ که خلایق بشناسند مقامت

 

بازآ که جهان نظم بگیرد زنظامت

 

بازآی که باز از همگان دل بربائی

 

زنگ غم از آئینۀ (میثم) بزدائی

---------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

دل شود امشب شکوفا در زمین

می زند لبخند شادی بر زمین

آسمانِ دل تبسم می کند

روی ماهت را تجسم می کند

ای مسیح آل پیغمبر سلام

انتهای سوره ی کوثر سلام

ای کتاب رازهای مرتضی

یادگار حضرت خیرالنسا

ای صفات تو صفات انبیا

حاصل جمعِ تمام اولیا

ای قدمهایت صراط المستقیم

حافظ آیات قرآن کریم

ای امام صالحان در روی خاک

اکفیانی اکفیان روحی فداک

السلام ای آفتاب پشت ابر

السلام ای  اوج قله، کوه صبر

السلام ای آخر هر دلخوشی

عاقب از غم تو ما را می کُشی

السلام ای فخر آدم در زمین

یادگار حضرت روح الامین

تو تمام چارده نور مبین

جلوه ی زیبای ربُ العالمین

تو حدیث ناب عترت در زمین

زاده حیدر امیر المومنین

تو همان نوری که از روز ازل

کرد خالق روی ماهت بی بدل

تو سرشت ناب از نسل علی

نور رب در جلوه ی تو منجلی

عمر تو تاریخ ساز عالم است

مبداء آن از رسول خاتم است

ترسم آخر من نبینم روی تو

صورت زهرائی و دلجوی تو

تو کجائی شیعه می خواند تو را

پس نمی گوئی جوابش را چرا

کی می آیی دل تمنایت کند

تا که روزی بوسه بر پایت کند

کی می آیی عقده از دل وا کنم

روضه خوانی پیش تو آقا کنم

کی می آیی کربلا را تاب نیست

در میان خیمه دیگر آب نیست 

وای بر طفل رباب و اضطراب

خیمه خیمه جستوی جرعه آب

آب نَبوَد تا که سیرابش کند

جرعه ای نوشاند و خوابش کند 

کربلا و یک بیابان اشک و آه 

شیرخواره در میان قتلگاه

نام تو آمد در آنجا بر زبان

کی می آیی حضرت صاحب زمان

ای خوش آن روزی فرج برپا شود

با دو دست فاطمه امضا شود

--------------------------------------------------------
کمال مومنی

 

مرغ جانم در قفس پرواز کرد

 

از خودیّت تا خدا پرواز کرد

 

خنده، زن، تقدیس کن، تکبیر گو

 

آشیان بگرفت در آغوش هو

 

در تجلّی از شرار طور شد

 

خویش را بر نار زد تا نور شد

 

تا شود هم صحبت دلدار خویش

 

نورها پاشید از منقار خویش

 

کرد بازی با دل و با جان من

 

دّر مضمون ریخت در دامان من

 

سلسله از بال فکرم باز کرد

 

تا دلم در سامره پرواز کرد

 

گفت کم کن های و هو، هوئی بکش

 

یاس نرگس باز شد، بوئی بکش

 

خود رها از قید  قیل و قال کن

 

در کنار مهد مهدی حال کن

 

خویش را در خویش گم کن هو بجو

 

حسن هو را در جمال او بجو

 

امشب از بیت الحسن خورشید تافت

 

تیر نورش قلب ظلمت را شکافت

 

این که تابد در دل شب بی نقاب

 

آفتاب است آفتاب است آفتاب

 

دوستان هنگام بینائی شده

 

طلعت مهدی تماشایی شده

 

این امید هر نبی و هر ولی است

 

پای تا سر هم محمّد هم علیست

 

این به فلک آفرینش ناخداست

 

این خدا را عبد و عالم را خداست

 

این پسر چشم و چراغ فاطمه است

 

این گل امّید باغ فاطمه است

 

شمع جمع عالمین است این پسر

 

طالب خون حسین است این پسر

 

این چراغ بزم، در قلب شب است

 

این نوید انتقام زینب است

 

این امام عصر کلّ عصرهاست

 

صاحب نصر تمام نصرهاست

 

بردگان موسی به عالم آمده

 

مردگان! عیسای مریم آمده

 

شعله ها گل گشت و بت رفت از میان

 

آمد براهیم ابراهیمیان

 

کعبه! امشب، دور سامرا بگرد

 

گرد مهد مهدی زهرا بگرد

 

جام چشم یار، مستم می کند

 

یا جنون، مهدی پرستم می کند

 

خیزد از نای درون یا مهدیم

 

هر کجا رو آورم با مهدیم

 

دم به دم اعجاز نرگس می کنم

 

بوی گل از شعر خود حس می کنم

 

حبّذا روح القدس، پر باز کن

 

در بهشت ذوق من پرواز کن

 

وصف آن شیرین شور افکن بگو

 

هر چه می دانی بگو، با من بگو

 

گفتن از تو بازگو کردن زمن

 

ای به قربان لبت بگشا دهن

 

لب گشا تا من گل افشانی کنم

 

تو بِدَم تا من ثنا خوانی کنم

 

کیست مهدی؟ یار مظلومان دهر

 

کیست مهدی؟ نور مهر و نار قهر

 

کیست مهدی؟ کعبۀ جان همه

 

کیست مهدی؟ آرزوی فاطمه (س)

 

کیست مهدی؟ زخم دل را التیام

 

کیست مهدی؟ آخرین مرد قیام

 

کیست مهدی؟ همدمی نشناخته

 

خلق نادیده به او دل باخته

 

کیست مهدی؟ نور انوار خدا

 

کیست مهدی؟ انبیا را مقتدا

 

کیست مهدی؟ آنکه ذات لم یزل

 

خوانده ختم الاوصیایش از ازل

 

کیست مهدی؟ یاور مظلوم ها

 

کیست مهدی؟ حامی محروم ها

 

کیست مهدی؟ پور عمران بنده اش

 

جان صد عیسی بن مریم زنده اش

 

کیست مهدی؟ حجّت ثانی عشر

 

کیست مهدی؟ منجی کلّ بشر

 

سینۀ ظالم نشان تیر او

 

تکیه مظلوم بر شمشیر او

 

عدل ها خاک سمند پیک او

 

پاسخ فریادها لبّیک او

 

پیش برق ذوالفقارش روز حرب

 

کار ناید از سلاح شرق و غرب

 

نور عزّت خیزد از تکبیر وی

 

نار ذلّت ریزد از شمشیر وی

 

گور هر فرعون، نیل خشم او

 

جان صد موسی اسیر چشم او

 

روح ها مشتاق و سرگردان او

 

نوح ها غرق یم احسان او

 

قبلۀ آدم خدائی منظرش

 

عرض حاجت برده حواّ بر دوش

 

بتگران در عزّ توحیدش ذلیل

 

بی تبر آید از او کار خلیل

 

با نگه کار مسیحا می کند

 

بی عصا لعجاز موسی می کند

 

پیر کنعان عاشق دیدار او

 

ماه کنعان بَرده در بازار او

 

از همه محبوب ها محبوب تر

 

و زهمه خوبان عالم خوب تر

 

هر چه دارند انبیا و اولیا

 

در وجودش آفریده کبریا

 

ای خوش آن روزی که آن خورشید نور

 

از کنار کعبه فرماید ظهور

 

قلب ها را مهر هم عهدی زند

 

وز حرم بانگ اناالمهدی؟زند

 

تا همه عالم صدایش بشنوند

 

هر صدائی ددر جهان گردد خموش

 

هیچ آوائی نمی آید به گوش

 

یاورانش گِرد رخ گَردند جمع

 

همچنان پروانه ها بر گرد شمع

 

ذوالفقار حیدری در مشت او

 

خاتم توحید در انگشت او

 

پرچم ثاراللَّهی گیرد به دوش

 

یالثارت الحسینش دُرِّ گوش

 

مکه مست عطر و مست بوی او

 

کعبه می گردد به دور کوی او

 

چاه زمزم را بود این زمزمه

 

مرحبا لبیک یابن الفاطمه

 

با قدوم آن عزیز مصطفی

 

هم صفا هم مروه می گیرد صفا

 

گر چه در مکه اقامت می کند

 

بر همه عالم امامت می کند

 

خاک ذلّت، گور ظالم می شود

 

قسط و عدل و داد حاکم می شود

 

ای تمام آرزوی اهل بیت

 

وی ظهورت گفتگوی اهل بیت

 

ای امام عدل و داد و انتقام

 

آخرین شمشیر قرآن در نیام

 

ای ضمیر خلق در آئینه ات

 

وی همه فریادها در سینه ات

 

ای تو را بر کل خلقت رهبری

 

مهدی موعود یابن العسکری

 

چند ما را در فراقت سوختن

 

وز شرار دل چراغ افروختن

 

بی تو خون دل فشاندن تا به کی

 

صبح جمعه ندبه خواندن تا به کی

 

چند ذکر اولیا و انبیا

 

نالۀ مهدی بیا مهدی بیا

 

ای مسیح آدمیّت خنده کن

 

آدمیّت را دوباره زنده کن

 

نسل آدم خویش را از یاد برد

 

پردۀ حجب و حیا را باد برد

 

آفتاب ای آفتاب ای آفتاب

 

تیرگی ها کشت امّت را، بتاب

 

شیعه را در بیکسی چون تو کس است

 

ای امید! شیعه خون دل بس است

 

شیعه با تو داده از آغاز دست

 

می کشد بار بلا را هر چه هست

 

شیعه از روزی که حیدر شد امیر

 

با تو بیعت کرد در خمّ غدیر

 

شیعه نوری از تجلاّی شماست

 

شیعه برقی از تولاّی شماست

 

شیعه راهش بوده راه فاطمه (س)

 

هرگز از سیلی ندارد واهمه

 

شیعه پیمان بسته زاوّل با علی (ع)

 

نیست حرفی بر لبش جز یا علی

 

شیعه مثل شمع در تاب و تب است

 

شیعه فریاد حسین و زینب است

 

شیعه بین خارها یاس است و بس

 

شیعه راهش راه عباس است و بس

 

شیعه آتش را گلستان می کند

 

خار غم را سرو بستان می کند

 

مهدی و شیعه چو جان و پیکرند

 

جان و پیکر هر دو با یکدیگر

 

شیعه کی گردد جدا از آن مقتدا

 

تن بمیرد چون شود از جان جدا

 

هر که عهد خویش با مهدی شکست

 

چارده معصوم را داده زدست

 

وآن که نشناسد امامش را درست

 

پایۀ ایمان او سست است سست

 

سر به قعر چاه دوزخ برده است

 

با مرام جاهلیّت مرده است

 

تا حیات عالم است و آدم است

 

راه اهل البیت راه (میثم) است

----------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

بزم جان‏هاست با صفا امشب

ز آن جمال خدانما امشب

بر مشام دل خداجویان

می‏وزد عطر جانفزا امشب

بر جمال خدا شده روشن

چشم چشم انتظارها امشب

یک جهان نور با خود آورده

چشمه‏ی فیض کبریا امشب

شامل هر چه هست و بود و نبود

می‏شود رحمت خدا امشب

تا که زخم دلت شفا یابد

ای به درد آشنا! بیا امشب

جن و انس و فرشتگان با هم

همه دارند این نوا امشب

که: شکوفا شده گل نرجس

عالم ‏آرا شده گل نرجس 

نخل توحید، برگ و بار آورد

در خزان، مژده‏ی بهار آورد

چشمه‏ی رحمت خدا امشب

فیض پنهان و آشکار آورد

کشتی بحر نور را نرجس

ناخدا و طلایه‏ دار آورد

بر تن ناتوان بخشید

بر دل خستگان قرار آورد

در سحرگاه نیمه‏ی شعبان

گل خود را به شاخسار آورد

بر تسلای قلب مظلومان

یاور و یار و غم گسار آورد

پاسدار حریم قرآن را

با قدم‏های استوار آورد

مژده ای دل! که آمده مهدی

شده ایام عید هم عهدی

ای جمالت خدانما، مهدی!

ای لبت چشمه‏ی بقا مهدی!

شده از یمن مقدمت امشب

دل یاران ز غم رها مهدی!

حرم و زمزم و صفا باشد

از صفای تو با صفا مهدی!

ما به درگاه لطف تو داریم

همگی روی التجا مهدی!

تو کریمی و ما همه سائل

ای همه رحمت و عطا! مهدی!

امشب آورده رو به درگاهت

هر دل درد آشنا مهدی!

منظر چشم ماست خانه تو

تو بنه پا درین سرا مهدی!

من گدایم، گدای رحمت تو

تشنه‏ام، تشنه‏ی محبت تو

کیستم من؟! گدای کوی توام

مست مست از می سبوی توام

روز و شب تا که هست و می‏گذرد

در تکاپوی و جستجوی توام

گر چه چشمم گرفته گرد گناه

در تمنای وصل روی توام‏

هر کسی راست آرزوهایی

به خدا من در آرزوی توام

کعبه‏ی من! همیشه وقت نماز

عوض قبله، رو به سوی توام

گرچه نالایقم ولی ای دوست

آبرومند ز آبروی توام

به سوی توست دیده‏ی همگان

که تویی قلب عالم امکان

-------------------------------------------------------
محمد نعیمی

 

ای طلوع صبحدم نور دگر آورده ای

 

آفتابی بهتر از شمس و قمر آورده ای

 

شاهدی از جان و دل محبوبتر آورده ای

 

یا که وجه الله بر اهل نظر آورده ای

 

مصلح کل حجّت ثانی عشر آورده ای

 

مهدی موعود کز خلق خدا او را سلام

 

آسمان امشب چه سیمای تو روحانی شده

 

دامنت چون قلب نرگس پاک و نورانی شده

 

سینه ات لبریز از انوار ربّانی شده

 

صحنه هایت روضۀ سر سبز رضوانی شده

 

ماه با لبخند، گرم نور افشانی شده

 

تا طلوع صبح دور سامره گردد مدام

 

ای زمین آغوش جان بگشا که جانان است این

 

سامره تطهیر کن خود را که قرآن است این

 

آسمان در بر بگیرش یک جهان جان است این

 

سیزده معصوم را روح است و ریحان است این

 

قلب قرآن، هستی دین، رکن ایمان است این

 

خود امام و یازده آباء معصومش امام

 

ای ز آوای تو قرآن مفتخر قرآن بخوان

 

ای دمت از فیض عیسی خوبتر قرآن بخوان

 

ای شده پروانه ات مرغ سحر قرآن بخوان

 

ای یگانه مصلح کلّ بشر قرآن بخوان

 

ای نوایت خوشتر از جان، بر پدر قرآن بخوان

 

تا ببوسد لعل لبهای تو را با احترام

 

سامره جان شد که این نوزاد جانان من است

 

نرجس پاکیزه دامان گفت ریحان من است

 

عسکری بوسید لب هایش که قرآن من است

 

عیسی مریم به وجد آمد که این جان من است

 

شب ندا در داد این ماه فروزان من است

 

صبح گفتا از زمین تابید خورشیدم به بام

 

پاک جسم و پاک جان و پاک باب و پاک مام

 

سر و قد گل چهره شورانگیز لب شیرین کلام

 

کبریایی جاه و احمد طینت و حیدر مقام

 

فاطمی خو مجتبایی حلم ثارالله قیام

 

مو کمند و ابرویش شمشیر و مژگانش سهام

 

تا که اش گردد شکار و تا که اش افتد به دام

 

کعبه می خندد که آغاز ظهورش در من است

 

مکّه می بالد که آثار عبورش در من است

 

کوفه می نازد که تشریف حضورش در من است

 

کربلا گوید که اشک و سوز و شورش در من است

 

دل ندا در داد کاین خورشید نورش در من است

 

جان به طوف مهدا و چون زائر بیت الحرام

 

دُرّ دندان پیمبر انتظارش می کشد

 

صورت خونین حیدر انتظارش می کشد

 

سینۀ مجروح مادر انتظارش می شکد

 

مجتبی با سوز دیگر انتظارش می کشد

 

زخم ثارالله به پیکر انتظارش می کشد

 

تا نیاید او نیابد زخم قرآن التیام

 

ای ز پشت ابر غیبت خلق را خورشید و نور

 

ای فروغت کرده پیش از خلقت عالم ظهور

 

ای وجودت غایب و خلق جهانت در حضور

 

یابن کوثر یابن طاها یابن یاسین یابن طور

 

تو به ما نزدیکتر از مایی و ما از تو دور

 

ما ز تو اعمی و تو پیداتر از ماه تمام

 

باغبانا بار دیگر در گلستان باز گرد

 

یوسفا از چاه کنعان سوی کنعان باز گرد

 

موسیا بر کشتن فرعون و هامان باز گرد

 

عیسییا تا جان دهی بر جسم بی جان باز گرد

 

احمدا بر یاری اسلام و قرآن باز گرد

 

حیدرا در دست تو زیباست تیغ انتقام

 

کعبه ی کعبه صفا بخش صفا رکن حرم

 

آسمان جود، باران عطا، ابر کرم

 

باز آی ای از گل عدلت جهان رشک ارم

 

دین شده بی احترام و کفر گشته محترم

 

قبلۀ قومی نساء و دین افرادی درم

 

هر حرامی بین حلال و هر حلالی را حرام

 

ای وصالت آرزوی دوستان، هجران بس است

 

ای بباغ آفرینش باغبان، هجران بس است

 

ماه کنعان، آفتاب مصر، جان هجران بس است

 

سیّدی الغوث الغوث الامان، هجران بس است

 

مصلح کل مهدی صاحب زمان، هجران بس است

 

تا به کی «»میثم بریزد بی تو خون دل به جام

-----------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

صفحات سایت :