close
تبلیغات در اینترنت
ولادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 4
  • بازديد امروز : 526
  • بازديد ديروز : 656
  • آي پي امروز : 33
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 1
  • ورودی گوگل دیروز : 11
  • بازديد هفته : 3,132
  • بازدید ماه : 12,178
  • بازدید سال : 206,297
  • كل بازديدها : 576,534
  • ای پی شما : 54.167.15.6
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : پنجشنبه 22 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

سجده ی بی "خدا خدا" هرگز

بی ولای تو "ربنا" هرگز

 

عصمت الله اکبری آقا

از ولی خدا ، خطا؟ هرگز

 

هر چه دارم خودت عطا کردی

نزد غیر توام گدا؟ هرگز

 

من گره خورده ام به ایوانت

از تو باشم دمی جدا ؟ هرگز

 

پر زدن از فضای "دلتنگی"

جز به صحنین سامرا هرگز

 

چند وقتی شده.... که تب دارم

از تو یک کربلا طلب دارم

 

در کرمخانه تا تو را دیدم

بین دستانت "آتنا" دیدم

 

از ازل روی این دل زارم

از تو من چند رد پا دیدم

 

قبل اینکه به سامرا آیم

به گمانم تو را دو جا دیدم

 

اولین بار، پیش قبر حسن

دومین بار ، کربلا دیدم

 

وقت یاد از حریم پاک تو

در حرم هایشان تو را دیدم

 

من ندارم ، به من برس آقا

که نباشم چو خار و خس آقا

 

با اجازه کمی برای دلت

روضه میخوانم از هوای دلت

 

داغ مسمار و سینه را آقا

می‌گذاری بگو کجای دلت?

 

هر شب از داغ مادرت زهرا

قتل نفسیست در سرای دلت ...

 

ختمِ به کربلا و گودال است

مثل هر دفعه ماجرای دلت

 

یک سوال از من و ... جواب از تو...

نیزه ای رفت لابلای دلت؟

 

من یک از صد هزار را گفتم

گریه کم کن دلم فدای دلت

 

گریه کم کن که گریه ها داری

ای که از روضه ام عزاداری

 

سنگ کوفی نخورد بر سر تو

زیر سم ها نرفت پیکر تو

 

روبروی سکینه و زینب

غرق در خون نشد سراسر تو

 

مملو از خاک و خون و خاکستر

حنجرت را ندید مادر تو

 

پیش چشمت نشد خدا را شکر

اربا اربا علیِ اکبر تو

 

خیمه هایت نسوخت با هیزم

تازیانه نخورد دختر تو

 

هیچ دستی نزد کنار سرت

خیزران بر لب مطهر تو

 

من یک از صدهزار را گفتم

قصه ای آبدار را گفتم

 

من که از روضه سر در آوردم

از دل خود جگر درآوردم

 

بین این روضه از زبان خودم

دو سه تا چشم تر درآوردم

 

عفو کن جان حجت ابن الحسن

گریه ات را اگر درآوردم

 

آن قدر گریه کرده ام آقا

از دو چشمم پدر درآوردم

 

نخل دردم که با دو قطره ی اشک

مطمئنم ثمر درآوردم

 

هر زمانی که روضه ای خواندم

سوی گودال پر درآوردم

 

سوی گودال سنگ می انداخت

به تنش نیزه چنگ می انداخت

 

جعفر ابوالفتحی

سری که سجده کرده بر پای دل

به قصد قربت و تولای دل

 

با نگه حضرت زهرای دل

آمده تا عالم بالای دل

 

دیده قد و قامت رعنای دل

بنده شده، بنده ی آقای دل

 

گرفته از جنّ و ملک برتری

از برکات حسن عسگری

 

صورت زیباش، چنان ماهتاب

روز ازل جلوه نمود از نقاب

 

به باد داد آبروی آفتاب

به زلف خود داد کمی پیچ و تاب

 

ربود از ملائک احساس خواب

به خواب دلبران خود شد عذاب

 

روز ازل شد بخدا محشری

از برکات حسن عسگری

 

از برکاتش دل ما روشن است

از کرمش هر دو سرا روشن است

 

شمس و قمر، ارض و سما روشن است

خانه ی کعبه ی خدا روشن است

 

چراغ محراب و دعا روشن است

او حسن دوّم دین من است

 

گشته خدا به دین من مشتری

از برکات حسن عسگری

 

کیست حسن؟ اسم شب عاشقان

ذکر شریف لب پیغمبران

 

ابن رضای سوم شیعیان

سیزدهم یوسف زهرا نشان

 

عشق دل حضرت صاحب زمان

ستاره ی یازده آسمان

 

شیعه تو ره به آسمان  می بری

از برکات حسن عسگری

 

ای حَسَنِ حُسنِ جمال نبی

کمال دین حق، کمال نبی

 

به آسمان ها پر و بال نبی

لعل لبت آب زلال نبی

 

وصال حضرتت وصال نبی

مثال هیبتت مثال نبی

 

شعر شده مدیحه ی دیگری

از برکات حسن عسگری

 

چه خوش بُود به این سرا سر زدن

کبوتر حرم شدن پر زدن

 

بر در او آمدن و در زدن

درب خدای ذرّه پرور زدن

 

باز نشد درب، مکرّر زدن

از عشق او به سیم آخر زدن

 

حیدری ام، حیدری ام، حیدری

از برکات حسن عسگری

 

ای حرمت کعبه ی اهل ولا

کعبه کجا مدفن پاکت کجا

 

وا أَسَفا دشمن زخم آشنا

هتک نموده است حریم تو را

 

حال که ناامن شده سامرا

شد حرم مطهّرت قلب ما

 

به کعبه می کند دلم سروری

از برکات حسن عسگری

 

امیر عظیمی

آنقَدَر مستِ حضورم که تنم رقص کند

زِ سبک روحیِ تن  ، پیرهنم رقص کند

 

دست افشانیِ  بدمستِ تو ، دیدن دارد

خُم از این باده پیاپی  زدنم رقص کند

 

یورشِ تیغِ دو ابروی کجت راه گشاست

پای  چشمانِ  تو  سر بر بدنم رقص کند

 

قلم  از دل حرکت داشت ، دلم میخواهد

تا سحر بر  ورق از  یا حسنم رقص کند

 

روی هر صفحه جداگانه  تورا  جا دادم

تا همه دفترم از این سخنم رقص کند

 

آنقدر بردن نام تو حلاوت دارد

بِمَکم لب ، که زبان در دهنم رقص کند

 

تازه شد باز نفس های خوش نوکری ام

تا نوشتم ، که غلام حسن عسکری ام

 

تکه تکه زِ نگاهِ  تو ، قمر میریزد

از دعای سحرت فیضِ سحر میریزد

 

تربت کرب و بلا پینه ی پیشانیِ توست

از دو چشم  تو فرات است اگر میریزد

 

مثل زهراست قنوت تو تماشا دارد

جبرئیل است که بر بال تو ، پر میریزد

 

حکمت این بود که با تیغ قیامت نکنی

ورنه از گردش شمشیر تو سر میریزد

 

تو هم از جرگه ی شیران بنی الزهرایی

غرش خشم تو  والله جگر میریزد

 

کاظمین ، کرب و بلا ، صبحِ نجف ، سامرا

از گدایی درت ، رزق سفر میریزد

 

آمدم تا به نگاهی برکاتم بدهی

بهر پابوسی خود برگ براتم بدهی

 

غم چرا ؟ تا که خیال لب و لبخند تو هست

سایه ی سرو  چرا ؟ قدّ  تنومندِ تو هست

 

الدخیل ، ای حسن دوّم دربار علی

گره کور چرا ؟ تا که خداوند تو هست

 

داشتم خوف  شب اول قبرم حالا

شب قدر من و سرمایه ی سوگندِ تو هست

 

چه کسی هم نفست شد که مسیحا نشده

غیرِ زهرا نفسان کیست که مانندِ تو هست

 

دل ربودن هنرِ دست کرمخانه ی توست

بی دلی همه زیر سر ترفند  تو هست

 

آمدی تا که به اسلام حقیقت بدهی

بعد تو، حق به حقیقت خود فرزند تو هست

 

باید امشب کمی از موسمِ حج بنویسم

" حجه بن الحسنی "  یادِ  فرج بنویسم

 

دل اگر آینه ی ساده و صافی باشد

گِردِ  این کعبه چه زیباست طوافی باشد

 

یوسفِ تو سرِ بازار می آید وقتی

سر بی مایه ، سرِ دست کلافی باشد

 

میرسد یک نفر از جاده  لبریز خدا

سیصد و سیزده یار ، که کافی باشد

 

به دعا دست بِبَر ، عده ای جرات کردند

تا بگویند که این عشق ،خُرافی باشد

 

مهدی ات نورِ عظیم است ، بدونِ شبهه

این یهود است که با حرفِ اضافی باشد

 

نبشِ  قبر و طلبِ  قاتلِ  مادر  یعنی

جمعه ی آمدنش جشنِ تلافی باشد

 

ماه و خورشید ، به دنبالِ  سرش می آیند

هو کِشان ، شیعه همه دوروبرش می آیند

 

حبیب نیازی

کم گفتن از مقام کریمان درست نیست

غافل شدن زحرمت  آنان درست نیست

 

وقتی که سقف روی سر ما کشیده اند

ماندن به زیر بارش باران درست نیست

 

سختی کشیدن اول سیر و سلوک ماست

سیرو سلوک راحت و آسان درست نیست

 

وقتی که دست یار گره باز میکند

وا کردنش به زور و به دندان درست نیست

 

اصلا که گفته راه به مورش نمیدهد؟!

این حرفهای پشت سلیمان درست نیست

 

با یازده هزار گناه آمدیم ما

از شوق زنگ یازدهم را زدیم ما

 

تو آمدی و درد دوا شد به راحتی

جبرائیل هم برای تو پا شد به راحتی

 

سرمایه دار کرده ای اهل مدینه را

خاکی که داشتند طلا شد به راحتی

 

از برکت تو بود که روزی ما رسید

حاجات ما نگفته روا شد به راحتی

 

ابن الرضای سومی و از قبال تو

هرنوکری گدای رضا شد به راحتی

 

سجاده پهن کردی و گرم دعا شدی

قبله برای قبله بناشد به راحتی

 

ای حج نرفته سعی و صفا و حرم تویی

بیت الحرام خانه ی تو کعبه هم تویی

 

وقتی برای ما زدن در همیشگی است

پس گوشه چشم شاه به نوکر همیشگی است

 

ای حیدری ترین حسن خاندان عشق

در توظهور هیبت حیدر همیشگی است

 

بک درهمی که نذر تو کردم هزار شد

لطفت به ما هزار برابر!همیشگی است

 

ما زیر سایه تو و سید محمدیم

برما محبت دوبرادر همیشگی است

 

رد هم کنی به خانه دیگر نمیرویم

این ارتباط ما به تو آخر همیشگی است

 

مشغول پای بوسی آقاست هرچه هست

لطف امام عسکری ماست هرچه هست

 

ساعات قلب عاشق و ساعات سامرا

ماخیر دیده ایم ز خیرات سامرا

 

در هیچ جای دیگر دنیا ندیده ایم

آن لذتی که هست در اوقات سامرا

 

خاکی شدیم در حرم و پاکتر شدیم

اینگونه است نوع  کرامات سامرا

 

مارا همین گدا شدن ما بزرگ کرد

آقا شدیم تحت عنایات سامرا

 

دیدیم آن زمان که حرم شد بدون سر

از کربلا درست شده ذات سامرا

 

آقای من به عالم امکان نگین تویی

انگیزه زیارت هر اربعین تویی

 

هرچند مثل چشم تو چشم تری نبود

در پادگان برای شما یاوری نبود

 

هرچند نیزه دار دم خانه ی تو بود

با نیره برروی تن تو لشکری نبود

 

لحظه به لحظه بود حکیمه کنار تو

مثل رضا غم تو غم خواهری نبود

 

هرچند بغض حنجره ات را گرفته بود

دیگر بروی حنجر تو خنجری نبود

 

دزدی سراغ پیکر پاک شما نرفت

دشداشه ی شما به تن دیگری نبود

 

اهل و عیال تو همه در پشت پرده اند

دلشوره تو گم شدن معجری نبود

 

فرقی زیاد بین حسین است با حسن

تو نیزه ای نخورده ای از پشت یا حسن

 

سید پوریا هاشمی

تا که تمنّای دل از دلبر عزیز است

دستِ گدایی تا خودِ محشر عزیز است

 

آقاست نوعاً نوکرِ این خانواده

انگار از آقا بیشتر نوکر عزیز است

 

من یک سری دارم برای خاک کردن

بهتر اگر شد خاکِ پایت سر عزیز است

 

در پیشِ ما که دربه در های شماییم

این خانه جای خود کلونِ در عزیز است

 

دور و بری های بنی الزَّهرا عزیز اند

هر ازدحامی هست کارِ هر عزیز است

 

ما گریه آوردیم و او  لبخند آورد

وقتی ببارد چشمهای تَر عزیز است

 

از کودکی میساختم با سوختن ها

در حلقه ی عشاق خاکستر  عزیز است

 

تا آسمانِ وصل مثلِ یک کبوتر

شوقِ  پریدن های بال و پر عزیز است

 

حسِ  ذلالت در دلم جایی ندارد

دل که اسیرِ یار شد دیگر عزیز است

 

ما و تبری و تولایی که داریم

زهرا سلام الله علیهایی که داریم

 

خاکِ درِ این خانه دیدم هر سری را

سجاده های سجده ی هر مشتری را

 

دور و برِ  ارباب های ما شلوغ است

جایی ندیدم  اینهمه دور و بری را

 

جان میدهیم امّا خدا از ما نگیرد

این ارتباطِ  خِیرِ آقا _نوکری را

 

من روزی ام ، هر روزه از این سفره بوده

هر روزه دیدم  لطفِ ذره پروری را

 

پیغمبرِ  ما پرچمش بالای بالاست

وقتی که دارد  آیه های کوثری را

 

دار و ندارش اینکه دارد تا قیامت

یک فاطمه آن هم ، تماماً حیدری را

 

یک بار دستِ خالی از اینجا  نرفتم

دیگر چرا محتاج باشم دیگری را

 

من هیچ چیزی کم ندارم ، غم ندارم

شکرِ خدا دارم امامِ عسکری را

 

کوریِ چشمِ منکرِ حُسنِ حسن ها

برداشت آقازاده تاجِ سروری را

 

ماییم و این آقای آقایی که داریم

هر روز و شب شوقِ تماشایی که داریم

 

حبیب نیازی

زمین شدیم ولی آسمانِ ما حسن است

کرانه‌ایم ولی بی کرانِ ماحسن است

گره گره همه اما امانِ ما حسن است

پُر از حسن لبِ ما نوشِ‌جانِ ما حسن است

 

هزار شُکر تمامِ جهانِ ما حسن است

 

رسید جلوه‌ای و باز یاعلی گفتیم

پس از دو یاحسن از چارتا علی گفتیم

دوباره از حسن و مرتضی علی گفتیم

حسن حسن همه‌ی عمر با علی گفتیم

 

به فاطمه بنویسید جانِ ما حسن است

 

بساطِ عاشقی‌ام جور شد به لطف شما

و سهمِ سفره‌ی ما نور شد به لطف شما

از آن زمان که زمین طور شد به لطف شما

گدای سامره مشهور شد به لطف شما

 

تمامِ عمر فقط آب و نانِ ما حسن است

 

برای عرضِ ادب شاعران کم آوردند

برای پیش کشیِ تو جان کم آوردند

به پای بوسی تو آستان کم آوردند

قلم زدند به عُمر و زمان کم آوردند

 

که عشق هم اگر عشق است بی گمان حسن است

 

گداشدیم بگوییم این سخن ها را

نوشته اند خدایِ کَرَم حسن ها را

برای ما که نوشتند پَر زدن ها را

به سامرایِ شما رفتن آمدن ها را

 

هزار شُکر که رزقِ دُکانِ ما حسن است

 

به روی شانه اگر گیسویت رها بشود

عجیب نیست اگر قبله سامرا بشود

حسن نماز و حسن قبله‌ی دعا بشود

حسن رکوع و حسن سجده‌های ما بشود

 

میان کرببلا هم اذان ما حسن است

 

نوشته اند بر این خانه از قدیم:الله

که با تو جلوه کند جلوه‌ای عظیم: الله

عصا بدست رسیده است پیشِ تو کلیم الله

کلیم تا که بگوید حسن کریم الله

 

چه غم از این همه غم،مهربانِ ماحسن است

 

اگرچه تکیه‌گَهِ خانه‌ها پدر باشد

پدر همیشه همه کاره‌اش پسر باشد

پسر برای پدر پاره‌ی جگر باشد

پسر که هست گدا هم که پشت در باشد

 

بزرگ خانه‌ی صاحب زمانِ ما حسن است

 

حسن لطفی

میل سفر در سر چرا دارم دوباره

شوق زیارتنامه را دارم دوباره

صحنی پر از خلوت شده فکر و خیالم

انگار میل سامرا دارم دوباره

**

 این اشک های روی گونه نازنین اند

 وقتی سر خان کریمان می نشین اند

یک قطره بردم باز دریا پس گرفتم

در مکتب شیعه حسن ها اینچنین اند

**

 اینکه ،فقیری، را به ما ها هدیه دادی

می ریزد اشک شوق مان غیر ارادی

 قنداقه ی نور تو را خیل فرشته

آورده اند از عرش بر دستان هادی

**

 وا کن به روی رعیتت حالا دری را

باب زلال گریه های مادری را

بین توسل ها سه شنبه لطف کردی

همواره ایها الزکی العسکری را

**

 حاجاتمان را دست پاک تو سپردیم

ما دست خالی از حریم تو نبردیم

 یک خواهش اما مانده بین سامرایت

 ای کاش فرزندت بیاید تا نمردیم

**

 آقا بمیرم من برایت !باز دشمن؟

 این غربت صحن تو بد تا کرد با من

 وقتی صدای تیر و شلیک است آنجا

بعدش صدای بال کفتر هاست حتما

 

مجتبی کرمی

اشکم دو چشمه بر لب مژگان درست کرد

در خشکسالِ عاطفه باران درست کرد

 

بشکن دل مرا که شکایت نمی کنم

کار مرا همین دل ویران درست کرد

 

حالم گرفته بود و دلم غرق خون ولی

حال مرا نوایِ "حسن جان" درست کرد

 

کاری که با رکوع و سجود و دعا نشد

آخر توسلِ به کریمان درست کرد

 

شک داشتم به سینه که برهان نظم چیست؟

زلف نگار در دلم ایمان درست کرد

 

حق است خالقی که برای عِباد خویش

شاهی ز نسل شاه خراسان درست کرد

 

در حیرتم چه کرد دو چشمش که اینچنین

از مرغ لال، مرغ غزلخوان درست کرد

 

دستی به روی سینه ی گمراه من کشید

از کفر محض عبد پشیمان درست کرد

 

روی لبم رسید نوای حسن حسن

در هر تپش...به هر نفس و دم زدن حسن

 

دل دل کنان رسیده ام اما نمی روم

با جام خالی از لب دریا نمی روم

 

با صد امید آمده ام سمت سامرا

میخانه دایر است به صحرا نمی روم

 

از پای سفره های حسن های اهل بیت

عالَم اگر زنند بفرما... نمی روم

 

آلوده اش شدم که شفاعت کند مرا

بیهوده سمت توبه و تقوا نمی روم

 

در دوزخِ فراق بسوزم مرا خوش است

بی دردِ عشق، جنتُ الاعلی نمی روم

 

کهفُ الوریٰ حسن، شب احیای من حسن

بی مهر دوست مجلس احیا نمی روم

 

خود را کشانده ام به در خانه ی کریم

سنگم زنند هم من از این جا نمی روم

 

امشب به دور خال لبش چرخ می زنم

فردا طواف چشم، جداگانه می روم

 

وقتش رسیده است، عجب محشری شده است

میلاد حضرت حسن عسگری شده است

 

محمد جواد شیرازی

در شب میلاد تو دارایی ام

گشته اینکه مثل تو زهرایی ام

 

از گدایی های پیش اهل بیت

افتخارم اینکه سامرّایی ام

 

در گداییِ من و اسم شماست

علتی دارد اگر آقایی ام

 

در حرم دیدم شده خیلی شلوغ

پیش تنهایی تو تنهایی ام

 

قسمتم کن بازهم کاری کنم

دارد از کف می رود کارایی ام

 

بسکه گرم از لحظه ی وصل توام

سرد خواهد شد کنارت چایی ام

 

قسمت عالم دو تا شش گوشه شد

من در این تکرار، پایینْ پایی ام

 

با تمام خویش سویت آمدم

چون فروش عید استثنایی ام

 

سیرتی درشأن درگاهت نشد

چون گرفتم صورت از دارایی ام

 

مهدی رحیمی

بر عكس شد، زمين به هوا نور مي هد

كِل مي كشد فرشته، وسط شور مي دهد

از سفره اي كه روح الامين سور مي دهد

خرما بزن كه مزّه ي انگور مي دهد

 

امشب شراب، از مِيِ انگورِ عسگري است

اين سفره­ي وليمه به دستورِ عسكري است

 

اين حالِ خوش مباد كه يك لحظه بد شود

دستي دراز شد كه بنا نيست رَدّ شود

امشب همان شبي است كه بايد رصد شود

تنها نزن به آب قرار است مَد شود

 

دريا بلند مي شود و ماه مي رسد

ماهي به هيأت حسن از راه مي رسد

 

 وقتي نمك علي است، شكر مي شود حسن

والشَّمس اگر علي است، قمر مي شود حسن

وقتي صدف علي است، گُهر مي شود حسن

هر جا پدر علي است، پسر مي شود حسن

 

از حُسنِ خود دوباره خدا رونوشت زد

قابش گرفت و سر درِ باغِ بهشت زد

         

جانم به اين ربيع و به ايامِ شادي اش

نَقل است هشتمين خبرِ بامدادي اش

چون اختصاص داشت به باب المرادي اش

برداشت پرده از رُخِ دلبندِ هادي اش

 

در شرحش از كرامت مازاد مي نوشت

كاتب مدام دست مريزاد مي نوشت

 

تا ساقِ عرش سُلطه­ي فرمانروايي اش

مُهرِ نماز نقطه­ي خود اتكائي اش

اربابِ جود سيره­ي مشكل گشائي اش

دلچسب ماست كنيه­ي ابن الرضائي­اش

 

اقبال سائل از كرم افزايي اش بلند

بر دوش حشر پرچمِ آقايي اش بلند

 

نطق و بيان حريف سكوتش نمي شود

تبعيد، ساقط جبروتش نمي شود

جز كربلا دعاي قنوتش نمي شود

جز اشكِ روضه، غالب قوتش نمي شود

 

نشنيدي از علامت اهل يقيق چه گفت؟

از مؤمن و زيارت در اربعين چه گفت؟

 

مائيم و حرصِ صحنِ مُطلّاي سامرا

صلي عليك، حضرت والاي سامرا

حدّ اقل از عرش معلاي سامرا

نان پرت كن براي گداهاي سامرا

 

يك التفات هم شده بر مستمند كن

بنشين كنارِ ما و بگو و بخند كن

 

صاحب قَراني و به سوار و پياده ات

خواهم گذشت از سرِ خود با اراده ات

هر روزِ هفته مي رود اين بنده زاده ات

خدمت كند به خانه اي از خانواده ات

 

من پا دوي بساط توام پنج شنبه ها

جارو كش حياطِ توام پنج شنبه ها

 

اي پنج شنبه، جمعه ات آيا نمي رسد؟

اين قرن ها غروب، به فردا نمي رسد؟

اين بندِ شعر خوب نشد، با نمي رسد

عرضِ دعايِ ما كه به بالا نمي رسد

 

دست خودت فقط گره را باز مي كند

آخر مگر پسر به پدر ناز مي كند؟ 

 

علي صالحی

جان میدهم فقط و فقط پای سامرا

زاده شدم به شوق تمنای سامرا

 

دیگر نیازمند کسی نیستم که من

هستم گدای دست تو آقای سامرا

 

حال مرا برای خودت روبه راه کن

حاذق ترین طبیب- مسیحای سامرا

 

از لطف بی نهایت تو بی مقدمه

پر زد دلم به گنبد زیبای سامرا

 

حالا شدم برای حریمت کبوتری

ای منتهای عشق خداوند”عسگری”

 

ای دومین حسن که وجودت خدایی است

صبر تو مرتضایی دلت مجتبایی است

 

در کنج صحن خلوت توحضرت مسیح

مشغول لحظه های شریف گدایی است

 

صدها درود و تهنیت سبز بر دلی

که آب و تاب عاشقی اش سامرایی است

 

وقتی کبوتری به هوای تو می پرد

دیگر کجا به فکر فرار و جدایی است

 

هرکس که میرسد تو به او لطف میکنی

فرقی نمیکند طرف اصلأ کجایی است

 

با این حساب بر در این خانه آمدم

بر دور شمع روی تو پروانه آمدم

 

ای جلوه ی حقیقی هفت آسمان حسن

رفته شعاع نور تو تا لا مکان حسن

 

در زیر چتر سایه ی تو آرمیده ایم

از پرتو جمال تو روشن جهان حسن

 

در مدح تو همیشه قلم کم می آورد

قفل است درسرودن تو هر دهان حسن

 

میخوانمت به طرز زمان های کودکیم

بابای مهربان “امام زمان” حسن

 

بنیان گذار کرب و بلا روز اربعین

ای بانی زیارت ما شیعیان حسن

 

شغل همیشگیم دراین خانه نوکری ست

کار همیشگی شما بنده پروی ست

 

حتی بهشت در به در آستان توست

تنها نه آسمان که زمین هم از آن توست

 

قطره اگر کنار تو باشد که قطره نیست

زیرا که تحت مرحمت بی کران توست

 

از پشت پرده یک دو کلامی سخن بود

گوشم در انتظار شنود بیان توست

 

بین درندگان به نماز ایستاده ای

اینهم نشانه ای ز جلال نهان توست

 

هر چند ظاهرا تو به مکه نرفته ای

کعبه همیشه گرم طواف نشان توست

 

روز ولادت تو زمان هم عهدی است

بعد تو جانشین بلافصل مهدی است

 

محمد حسن بیات لو

تقدیمِ محضر تو هزاران سلام ، کم

کعبه اگر کند به شما استلام ، کم

 

آنقدر محترم شده ای که اگر کند

عالم به احترام وجودت قیام ، کم

 

پشت درت برای تبرک به محضرت

کُلِّ ملائکه که کنند ازدحام ، کم

 

ای چهرهء تو روشنیِ راه عالمی

پروانۀ رخ تو شود خاص و عام ، کم

 

شایستۀ مقام و بزرگی ، وجودتان

گرچه که در قبال شما این مقام، کم

 

شکر خدا که فاطمی و حیدری شدیم

مجذوب حضرت حسن العسکری شدیم

 

تمثال دیگری ز علی باز زاده شد

ماهی نصیب و قسمت این خانواده شد

 

وا شد ز آسمان  درِ رحمت به سمت خاک

وقتی به دستهای پدر ، طفل داده شد

 

نور پسر به نور پدر تا که شد مُضاف

زیبائیِ جهان خدا فوق العاده شد

 

گل کرد بر لبم صلوات پیا پی ام

دست خودم نبود لبم بی اراده شد

 

این بارِ دوم است که در خانواده شان

از نام دلربای حسن استفاده شد

 

وقتی کرم ز چهرهء او منجلی شده

یعنی که دومین حسن بن علی شده

 

خورشید محو روی درخشندهء شماست

حاتم گدای سفرهء بخشندهء شماست

 

ماه فلک ازین که شده ماه ، نام او

سر را به زیر برده و شرمندهء شماست

 

دل نیست آن دلی که در او نیست عشق تو

دل آن دلیست کز ازل آکندهء شماست

 

در روز حشر هر که ز تو گفت، بُرد کرد

برگ برنده دست سرایندهء شماست

 

دل برده از امام دهم طعم خنده ات

اصلا بهشت جلوه ای از خندهء شماست

 

ای صولتت ز صولت حیدر گرفته وام

بر ساحت تو و پدر و مادرت سلام

 

از ما سلام بر تو و از تو جواب ما

چون می رسد فقط به شما انتساب ما

 

آقا سلام بر تو و اجداد اطهرت

بالاترین عبادت ما و ثواب ما

 

شاد است در ولادت تو گرچه پشت ابر

جانها فدات ای پدر آفتاب ما

 

هستیم ما به فضل نگاهت امیدوار

در طولِ لحظه لحظۀ یوم الحساب ما

 

شکر خدا که روزیِمان هم شما شدید

ذکر شماست روزیِ ما آب و نان ما

 

نذر تو خوانده ایم به لب آیه های نصر

تبریک گفته ایم همه بر امام عصر

 

باید تو را به باغ ولایت ثمر نوشت

از هر چه خوب نام تو را خوبتر نوشت

 

باید به لوح دل حرمت را جنان کشید

یا از حریم تو به جنان چند در نوشت

 

از هر چه عالمان ز کمالت نوشته اند

باید هزار دفعه از آن بیشتر نوشت

 

نامت ازین عمو و جمالت از آن عمو

نامت حسن نوشت و جمالت قمر نوشت

 

ما را فقط به خاطر فرزند پاک توست

گر سرنوشت ، شیعۀ ثانی عشر نوشت

 

امشب اسیر توست دل مستمند ما

تقدیم مادرت صلواتِ بلندِ ما

 

تا سامرا ز فیض وجودش صفا گرفت

حتی بهشت هم شرف از سامرا گرفت

 

می داد بوی فاطمه قنداقه اش عجیب

عطری عجیب عرش خدا را فرا گرفت

 

عرش خدا ز جاذبه اش در شگفت شد

فرش از تبرکِ نفسش ارتقا گرفت

 

باب المراد اوست عجب نیست گر کسی

عیدی ز دست مرحمتش کربلا گرفت

 

افسانه نیست لطف امام همام ما

این است آن امیر که دست گدا گرفت

 

خوشحال گشته فاطمه از این ولادتش

همنام با عمو شده خوش به سعادتش

 

مهدی مقیمی

آنقدر آمدند و گرفتارتان شدند

خاک شما شدند و هوادارتان شدند

 

زیباترین اهالی دنیای عشق هم

یوسف شدند و گرمی بازارتان شدند

 

لطف شماست اینکه تمامی انبیا

بالاتفاق سائل دربارتان شدند

 

آنها که پای منت چشم کریمتان

بی سر شدند تازه بدهکارتان شدند

 

این بالهایی که زیر بت عشق سوختند

خاک تبرک در و دیوارتان شدند

 

نفرین به آنکه مهر تو را سرسری گرفت

یا آنکه حاجت از حرم دیگری گرفت

 

ای جلوه خدایی بی انتها حسن

خورشید روشن سحر سامرا حسن

 

بی تو عبودیت به خدا بت پرستی است

نور خدا مکمل توحید ما حسن

 

امشب عروج زخمی بال مرا ببر

تا سامرا ، مدینه ، نجف ، کربلا ؛ حسن

 

در بین خانواده زهرای مرضیه

باید شوند تمام علی زاده ها ؛ حسن

 

زنجیره ی محبت زهراست دین من

با یک حسین و چار علی و دوتا حسن

 

سوگند میخوریم خدا لشگری نداشت

روی زمین اگر حسن عسگری نداشت

 

آنکه مرا فقیر حرم میکند تویی

یک التماس پشت درم میکند تویی

 

آنکه در این زمانه ی بی اعتبارها

با یک سلام معتبرم میکند تویی

 

آنکه برای پر زدن سامرایی ام

هرشب دعا برای پرم میکند تویی

 

آنکه مرا برای خودش خانه خودش

با یک نگاه ، در به درم میکند تویی

 

آنکه تو را همیشه صدا میکند منم

آنکه مرا همیشه کرم میکند تویی

 

شکرخدا گدای امام حسن شدم

خاکی ترین کبوتر باغ حسن شدم

 

تو کیستی که سائل تو جبرئیل شد

دسته فرشته پای ضریحت دخیل شد

 

تو کیستی که جدّ نجیب پیمبرت

مهر تو را به سینه گرفت و خلیل شد

 

تو کسیتی که حضرت موسی عصا به دست

ذکر تو را گرفت اگر مرد نیل شد

 

اصلی که پا گرفت بدون تو فرع فرع

فرعی که پا گرفت کنارت اصیل شد

 

تنها خدا به خانه ی تو آفتاب داد

بعدا تمام زندگی ات نذر ایل شد

 

امشب دعا کنید ظهوری کند مرا

تا اینکه میهمان حضوری کند مرا

 

امشب دعا کنید بیاید نگار ما

آیات روشنایی شبهای تار ما

 

امشب دعا کنید بیاید در این خزان

فصل گلاب فاطمه فصل بهار ما

 

امشب دعا کنید بیاید گل خدا

تا اینکه این بهار بیاید به کار ما

 

امشب دعا کنید بیاید ز راه دور

مرکب سوار آل علی تک سوار ما

 

آنکه اگر نبود دلم فاطمی نبود

حتی نبود سجده ی سجاده یار ما

 

زهرا هنوز دست به پهلو کند دعا

زهرا کند دعا که بیایی کنار ما

 

علی اکبر لطیفیان

دوباره عشق سمت آسمان انداخت راهم را

نگاهی باز می گیرد سرِ راهِ نگاهم را

کدام آغوش بین خویش جا داده است ماهم را

که برگردانده امشب سوی دیگر قبله گاهم را

 

من امشب حاجی این قبله این قبله نما هستم

من امشب بنده مولایِ سُرِّ من رَاَی هستم

 

درون سینه ام انگار شور دیگری دارم

به لطف ساقی امشب در سبویم کوثری دارم

به دستی زلف یار و دست دیگر ساغری دارم

شرابی ناب از انگورهای عسكری دارم

 

من امشب عشق را تکرار در تکرار می خوانم

حسن جانم حسن جانم حسن جانم حسن جانم

 

وزیده از پگاهِ شهر پیغمبر نسیمی که

رسیده سالهایی قبل همراه شمیمی که

تمام شهر را پُر کرد آن فیضِ عظیمی که

خبر داده است باز از جلوه ي دست کریمی که

 

همان خُلق و همان خو در جمالش منجلی باشد

که مثلِ آن حسن ، آرامِ جانِ این علی باشد

 

نگاهت چون مسیحاییست که بر مرده ها جان است

که گاهی لرزه بر اندام مأمورانِ زندان است

و یا ابریست که در آسمان هم حکمِ باران است

بگو این چشم انسان است یا از آنِ یزدان است

 

تو هم جسمی و هم جانی، تو هم ابری و بارانی

صِفاتت گفت یزدانی، خدایی یا که انسانی؟

 

رکاب سامرا را گنبد زرد تو مروارید

حریمت کعبه آمال، قبرت قبله ي امید

گدایان هرکجا هستید، امشب هرچه می خواهید

دخیل عشق بندید از همان جا بر درِ خورشید

 

اگر که سائل شهر مدینه مجتبی دارد

کسی چون عسكری را هم گدای سامرا دارد

 

میایی و برای مهدی ات دلداده می سازی

هزاران عاشقِ در دامِ عشق افتاده می سازي

از اشک دیده ي چشم انتظاران جاده می سازی

برای امرِ غیبت شیعه را آماده می سازی

 

میان پرده، اسرارِ خدا را بی صدا گفتی

برای شیعیانت افضل الاعمال را گفتی

 

 تو آن معنای پروازی که بی تو هیچ بالی نیست

زلال جاری باران لطفت را زوالی نیست

به جز درد فراقِ مهدی ات آقا ملالی نیست

یقیناً جاي فرزندِ تو در اين بزم خالی نیست

 

دعا کن تا که من هم جمکرانی باشم آقا جان

دعا کن تا ابد صاحب زمانی باشم آقاجان

 

اجازه می دهی امشب تو را ابن الرضا گویم

صفای مرقدِ شش گوشه ات را کربلا گویم

غریب سامرا، از غربت یک آشنا گویم

برایت قصه ی یک مادر و یک کوچه را گویم

 

از آن ابری كه زیر ظلمتش پوشاند ماهش را

از آن مادر که بينِ کوچه ها گم کرد راهش را

 

محمّد بياباني

پَرِ شکسته به بالا نمی رسد هرگز

تلاش می کند اما نمی رسد هرگز

 

کبوتری که هوایی نشد در این وادی

به آسمان تمنا نمی رسد هرگز

 

اگر اجازه نیاید که تا ابد معشوق

به سوی خانه لیلا نمی رسد هرگز

 

چنان مقام به عشاق می دهد الله

به فکر مردم دنیا نمی رسد هرگز

 

مقام و سلطنت و پادشاهی عالم

به پای رعیتی ما نمی رسد هرگز

 

و بی ولای تو و خانواده ات آقا

کسی به عالم معنا نمی رسد هرگز

 

بدون گوشه ی چشم تو شیعه در محشر

به خاک بوسی زهرا نمی رسد هرگز

 

مسیح آل محمد ، مسیح زهرایی

به گرد پای تو عیسی نمی رسد هرگز

 

پَرَم به شوق هوای تو وا شده آقا

کبوتر تو به سویت رها شده آقا

 

زمان مستی ما انتها ندارد که

مریض عشق تو بودن دوا ندارد که

 

بهشتِ من تویی آقا، بهشت را چه کنم

بهشت بی گُلِ رویت صفا ندارد که

 

نمی دهم به بهشت خدا حریم تو را

بهشت قد حریم تو جا ندارد که

 

فدای بنده نوازی و مهربانی تو

سرای لطف تو شاه و گدا ندارد که

 

کجاست حاتم طایی ببیند اینجا را

کسی شبیه تو دست عطا ندارد که

 

سرای توست پذیرای آرزومندان

کسی به قدر تو حاجت روا ندارد که

 

میان این همه القاب نیک هیچ اسمی

صفای کنیه ابن الرضا ندارد که

 

تویی که آینه حی ذوالمَنَنت خوانم

عزیز قلب رضایی تو را حسن خوانم

 

امام عسگری، آقا، امیر، مولانا

دو دست خالی ما را بگیر، مولانا

 

گدای نیمه شب، بین این گذر هستم

بیا و توشه بده بر حقیر مولانا

 

نگاه روشن خود را ز ما دریغ مکن

منم به دام نگاهت اسیر مولانا

 

به نفس سرکش و طغیان گرم نگاهی کن

دعا نما که شوم سر به زیر مولانا

 

بصیرتی بده آقا که راه کج نروم

تویی تو آینه ی یا بصیر مولانا

 

به کوری همه دشمنان، خدای کریم

نوشته نام تو را از غدیر مولانا

 

تویی که چشمه ناب معارفی آقا

کمال سیر و سلوک هر عارفی آقا

 

هر آنچه ناز فروشی تو، مشتری هستم

میان صحن تو دنبال نوکری هستم

 

دعای بال قنوتم که مستجاب شدم

که تحت رایت عشقم پیمبری هستم

 

هزار مرتبه مدیون ربنای تو ام

اگر که شیعه مجنون حیدری هستم

 

به انقلاب و نام خمینی همیشه محتاجم

به یاد خون شهیدان کوثری هستم

 

چه منتی به سر من نهاده دست شما

که تابع سخن رهبری هستم

 

شباهتی است میان دل من و دل تو

شباهتی است که مثل تو مادری هستم

 

به روز حشر کشم نعره های مستانه

که من غلام غلامان عسگری هستم

 

مجیر آل رسولی مدد ابالمهدی

فروغ چشم بتولی مدد ابالمهدی

 

عطش میان حرم رود نیل می گردد

سرشک دیده ما سلسبیل می گردد

 

کسی که زائر قبر غریبتان باشد

میان آتش غمها خلیل می گردد

 

ندارد هیچ تعجب که در کنار شما

کبوتر حرمت جبرئیل می گردد

 

به حج نرفته ای اما طواف درگاهت

هزار حج خدا بی بدیل می گردد

 

به حلقه های ضریحی که نیست در حرمت

دل شکسته زائر دخیل می گردد

 

دوباره پای برهنه به جاده می آئیم

به سوی صحن و سرایت پیاده می آئیم

 

جواد پرچمی

اي حضرت معشوق اي ليلاترينم

من از همه پروانه ها شیدا ترینم

 

سنگ ملامت خورده عشق تو هستم

يعني ميان عاشقان رسوا ترينم

 

 تو آيه هاي مصحف پيغمبراني

بهر تلاوت كردنت شيواترينم

 

اي كيسه بر دوش سحرهاي محله

مرد كريم سامرا ؛ آقاترينم

 

ما ريزه خوار دولت عشق توهستيم

ای حضرت معشوق ای لیلاترینم

 

 اندازه ي ما چشم تو ديوانه دارد

مجنون ميان خانه ي ما خانه دارد

 

تو آشنای کوچه های آسمانی

بالاتر از فهم اهالی جهانی

 

فهمیدن شأن و مقام تو محال است

تو سرّ الاسرار نهان اندر نهانی

 

رد قدم های همیشه جاری ات را

تا مرزهای بی نهایت می رسانی

 

وقتی که می آیی کنار جانمازت

دنبال خود خیلی ملک را می کشانی

 

تو ابتدا و انتها اصلاً نداری

مثل خدائی و همیشه جاودانی

 

ای روشنی مطلق شب های تارم

پروردگار بی مثال هر چه دارم

 

من از مساكين قديم سامرايم

از آن سوي دنيا چه آوردي برايم

 

اين روزها كه مرقدت گنبد ندارد

من یا کریم خاکی صحن شمایم

 

آقایی تو فرصت مسکینی ام داد

پس خوش به حال دست هایم که گدایم

 

دلداده ام بر آن نگاهت تا ببینم

این چشم هایت میکشاند تا کجایم

 

خیراتیِ دور سر سجاده ی توست

خاکستر بال و پر پروانه هایم

 

صبح ازل ما را گدایت آفریدند

مثل دخیل سامرایت آفریدند

 

ای بی نظیری که پر از آیات رازی

مثل خداوندی و از ما بی نیازی

 

هر صبح از بام بلند آسمان ها

با چشم های روشنت خورشید سازی

 

صد دل اسیر گردش نیمه نگاهت

باید به این چشمان شهلایت بنازی

 

جبریل را دیدیم با خیل ملائک

در آن بهشت صحن تان میکرد بازی

 

تو از همین قطعه زمین سامرا هم

فرمانروای سرزمین های حجازی

 

مرد بهشتی زمین ای بی مثالم

ای آب جاری کویر خشکسالم

 

نذر تو كردم اين پر خاكستري را

اين دست هاي خالي پشت دري را

 

ديشب دعا كرديم تا اين كه خداوند

هرگز نگيرد از تو ذره پروري را

 

شرح كمالات تو را يك روز خوانديم

ديديم در تو سيره ي پيغمبري را

 

صد بار دنيا امتحان كرد و نداديم

يك ذره از مهر امام عسگري را

 

ما خاكسار صبح و شام اهل بيتيم

فرداي محشر هم غلام اهل بيتيم

 

امشب اگر دست شما بالا بيايد

اميد آن داريم كه آقا بيايد

 

دستي ببر بالا كه در اين فصل سرما

در خانه هاي ما كمي گرما بيايد

 

دستي ببر بالا كه در اين خشكسالي

آقاي ما با هيبت سقا بيايد

 

دستي ببر بالا كه در يك جمعه سبز

آن انتقام ظهر عاشورا بيايد

 

اين روزها با ذوالفقار مرد كوفه

بهر تقاص چادر زهرا بيايد

 

امشب دلم سمت افقـهاي ظهوراست

چشم انتظارظهـرفرداي ظهور است

 

علی اکبر لطیفیان

دنیای با حضور تو زیباست واقعا

قطره کنار چشم تو دریاست واقعا

 

شاعر به عشق روی شما خط خطی کند

اینجا قلم به شوق تو برپاست واقعا

 

در بین واژه های سرودم نزول کن 

دفتر بدون نام تو تنهاست واقعا

 

ای نازنین به یمن قدوم مبارکت

امشب قشنگ ترین شب یلداست واقعا

 

تو آمدی ملائکه انگشت بر دهان

آری جمال ناز تو زیباست واقعا

 

تو آمدی حقیقت افسانه ها شوی

مجنون چشم های تو لیلاست واقعا

 

تو آمدی که عزت و شوکت بیاوری

آری گدای کوی تو آقاست واقعا

 

خوش آمدی جان جهان و جهان جان

خوش آمدی حضرت آقای مهربان

 

شور میان هر غزل شاعرانه تو

زیباترین تغزل در هر ترانه تو

 

هستی بدون مهر و محبت که مرده است

عشق بدون چون و چرای زمانه تو

 

اغراق نیست از همه عالم سرآمدی

یکتا شبیه ذات احد جاودانه تو

 

شایسته ی مقام شریف ولایتی

ای جانشین خوب خدای یگانه تو

 

مملو از خدا شده است ، شک نمیکنم

- قائم مقام حضرت حق- کاویانِ تو

 

دیوانه ی مرام شما تا همیشه من

ارباب بامروت من در زمانه تو

 

بر مهر و ماه و شمس و فلک طعنه میزنی

آقای عالمی و ابالمهدی منی

 

من خاکسار کوی تو، عبد خدایی ام

بچه محله ی توأم و سامرایی ام

 

من با نگاه مادرتان محضر شما

مشغول کار و کسب شریف گدایی ام

 

تو انتهای جاده ی جود و کرامتی

من سائل نگاه توأم ابتدایی ام

 

وقتی تو دومین حسن خانواده ای

آری منم به نام نامی تو مجتبایی ام

 

فرقی نمی کند بخدا نور واحدید

شش گوشه ی تو بوسه زدم کربلایی ام

 

گوشه نشین هرشب بزم غمت منم

لطمه زن مصیبت هر عمه ات منم

 

آقا شما بگو غم غربت چگونه است

زندانی و اسیر و اسارت چگونه است

 

آقا بگو که در غل و زنجیر اهل زور

همراه سوز و درد و حرارت چگونه است

 

آقا شما بگو بد و بیراه و افترا

آقا شما بگو که جسارت چگونه است

 

یک تکه نان خشک وکمی هم کپک زده

آقا بگو که طعم حقارت چگونه است

 

آقا بگو که شیوه ی مردانگی نبود

آقا بگو نهایت غارت چگونه است

 

با گوشواره و دو سه معجر نمیشود

آقا بگو اساس تجارت چگونه است

  

علیرضا خاکساری

آسمان در طلوع یک خورشید

میکند روزهای خود تمدید

 

این چه نوریست در افق پیدا

این چه نوریست نور عشق و امید

 

در سحر جلوه اش که می گوید

نور او فاطمی ست بی تردید

 

در میان سکوت سرد حجاز

گوش دل یک صدای ناز شنید

 

خبری آمد از سرادق عرش

گل بریزید فاطمه خندید

 

پدرش دور خانه می گردد

بر لبش ان یکاد یا توحید

 

چشم در چشم کودکش دائم

می نماید خدای خود تمحید

 

تا که دستی برد به گیسویش

هر چه دلداده را کند تهدید

 

دیدگان حدیث روشن شد

تا که نور جمال او را دید

 

جبرئیل آمد و تبرک کرد

بال خود را به صورتش مالید

 

مثل گردونه زمین و زمان

با ملائک بدور او چرخید

 

او که باشد امیر انس و جان

سومین نسل حضرت سلطان

 

قامت عشق کاملا" خم شد

ساغر و جام و باده در هم شد

 

انبیاء صف کشیده مستانه

در تحیر تمام عالم شد

 

هر چه می شد ز عاشقی رو کرد

جلوه کاملش در آن دم شد

 

صحنه درس عشق بازی ها

بین گهواره ای مجسم شد

 

بین دریای پر طلاتم عشق

چه بگویم که صبر دل کم شد

 

دل عالم شد آب تا اینکه

لحظه بوسه ای فراهم شد

 

با شکوه صدای این دو لب

طپش سینه ها منظم شد

 

از صفای همین محبتها

رشته دین به عشق محکم شد

 

بهر تبریک این ولادتها

حضرت رب عشق ملزم شد

 

صله بر دوستان این آقا

دوری از آتش جهنم شد

 

او که باشد امیر انس و جان

سومین نسل حضرت سلطان

 

من که هستم ؟ ز سائلان حرم

او که باشد خدای جود و کرم

 

نازم او را که نازدار خداست

ناز او را به جان و دل بخرم

 

از گدایان سامرا بودن

آبرویم شده چو تاج سرم

 

قبله گاه کرامت او باشد

من به پیشش شبیه رهگذرم

 

چه بگویم ز دست معصیتم

بهر پرواز بسته بال و پرم

 

تا که گردیدم آشنا با او

شد جهانی غریبه در نظرم

 

حاجتی دارم از خداوندش

در میان دعای هر سحرم

 

کی شود تا اجازه ای بدهد

دل خود را به صحن او ببرم

 

یک سحر وقت صحن گردی ها

کند او بی قرار و در بدرم

 

هر وجب صحن او بشویم با

کوثر چشمهای پر گوهرم

 

خاک زیر قدو م زوارش

را کنم طوطیای چشم ترم

 

او که باشد امیر انس و جان

سومین نسل حضرت سلطان

 

چه خبر از صفای عسگریین

دل گرفته برای عسگریین

 

چه خبر از شکوه گنبد او

از دو گلدسته های عسگریین

 

چه خبر از ضریح و کاشی ها 

مرقد دلربای عسگرییین

 

مانده از سر من را گویا

تلی از خاک عسگریین

 

در شب جشن دیده گریه کند

در غم روضه های عسگریین

 

آن بقیع و خرابیش کم بود

شد اضافه عزای عسگریین

 

نذر سرداب مانده آثاری

نذر گنبد طلای عسگریین

 

روضه دارد وجب وجب خاکش

وای از کربلای عسگریین

 

میبرم من شکایت این قوم

پیش گاه خدای عسگریین

 

نسل اینان ز نسل کوچه بود

شاهدم ناله های عسگریین

 

گر بگویم میان کوچه چه شد

در بیاید صدای عسگریین

 

قاسم نعمتی

آن دلبری که بندگی ات را روا نوشت

مارا غلام حلقه به گوش شما نوشت

 

روز ازل مربی اشراق عاشقی

نام تو را به صفحه ی دلهای ما نوشت

 

آن خالقی که مهر تو را مُهر سینه ساخت

با لوح دل حدیث تو را آشنا نوشت

 

با جوهر طلا به شبستان آسمان

وصف تو را به خط جلی کبریا نوشت

 

با جان و دل ولایت تو خو گرفته است

خلاق عشق بندگی ات را سزا نوشت

 

صدها طواف،بی تو نیارزد به ارزنی

چون کعبه را به کوی شما مبتلا نوشت

 

بعد از خدا کریم ترینی امام من

از بس خدا به دست کریمت ثنا نوشت

 

آن خالقی که عادت احسان دهد تو را

دل را گدای سامره ی هل اتا نوشت

 

ما را غلام همت تو آفریده اند

ریزه خوران دولت تو آفریده اند

 

ای از کرشمه های تو روی بهار سبز

وز غمزه ی نگاه تو لیل و نهار سبز

 

تا زیر سایه ی تو کند عشق زندگی

باشد برای شیعه همه روزگار سبز

 

بی حسن تو بهشت صفایی نمیگرفت

جنات تجری است به آن نو بهار سبز

 

ای پرچمت به بام نظام جهان سه رنگ

لعل تو سرخ و چهره سپید،اقتدار سبز

 

این دل ز شرب آب ولای تو زنده است

باشد همیشه دور و بر چشمه سار سبز

 

از رعد و برق غمزه ی مژگان عاشقت

ابر بهار و عاطفه ی بیقرار سبز

 

گل میدمد ز مقدم خورشیدی شما

پشت لب فلک ز تو ای گلعذار سبز

 

بازار سرد منتظران از تو گرم شد

دارد هلال شیعه عجب انتظار سبز

 

شیعه دگر بهانه به دشمن نمیدهد

با دیدن بقیع دگر تن نمیدهد

 

تو محور حدیث شریف زعامتی

چشم و چراغ دین و اساس امامتی

 

احکام اهل بیت به تو میشود درست

در خاندان وحی چه والا اقامتی

 

روشن ترین چراغ هدایت به دست توست

تو قله ی امامت و دین را علامتی

 

ای زاده ی خلیل خلیلان بت شکن

در آتش فراق چه برد و سلامتی

 

هرچند در حصاری و تبعید جای توست

تو مظهر مقاومت و استقامتی

 

ای در برابر همه ی کفر یک تنه

الحق که مثل فاطمه کوه شهامتی

 

محراب از نماز تو بالا بلند شد

ای مقتدای سرو چه خوش قد و قامتی

 

شد خوشه ی طلایی گندم ز گونه ات

ای سفره دار عشق عجب با کرامتی

 

ای نور تو هماره نگهدار شیعیان

دلسوزی ات امان من النار شیعیان

 

دست قلم به پای ثنایت نمیرسد

مهر فلک به گرد عبایت نمیرسد

 

مهر و مه از افاضه ی ذرات نور توست

دست ستاره بر کف پایت نمیرسد

 

باید سپرد دست عنان را بدست تو

بی تو کسی به مرز هدایت نمیرسد

 

آن مدعی که از تو اطاعت نمیکند

دستش تهی است چون به عطایت نمیرسد

 

حتی اگر امارت عالم شود نصیب

بی حکم تو کسی به کفایت نمیرسد

 

آب حیات چشمه ی مهر و محبتت

به تشنگان بدون عنایت نمیرسد

 

تردید در امامت تو هرکه میکند

دستش به ریسمان ولایت نمیرسد

 

هرکس که بر ولی شما اعتنا نکرد

عهدش به روز عهد و وفایت نمیرسد

 

مهدی اگر دعا نکند وای بر دلم

دل را اگر صدا نکند وای بر دلم

 

محمود ژولیده

ز خاک پای تو اول سرشت قلبم را

سپس غبار حریمت نوشت قلبم را

 

ز نور معرفت و رحمت و ولایت تو

بنا نهاد چنین خشت خشت قلبم را

 

میان مزرعه‌ي سبز استجابت تو

کنار چشمه‌ي خورشید کشت قلبم را

 

مرا اسیر تماشای چشمهایت کرد

سپس نهاد میان بهشت قلبم را

 

دخیل پنجره های حرم شدم تا حق

رها نمود ز کعبه، کنشت، قلبم را

 

خدا گواست که من از ازل گدای توأم

اسیر رحمت و فضل تو، مبتلای توأم

 

ز بسکه آهوي چشم تو دلبري کرده

دل رميده‌ي ما را کبوتري کرده

 

من چو ذره کجا و زيارت خورشيد

نگاه روشن تو ذره پروري کرده

 

بهشت چشم رئوفت چه رونقي دارد

که با بهشت خدا هم برابري کرده

 

فداي عاطفه هاي نگاه پُر مهرت

مرام قلب مرا عشق باوري کرده

 

چقدر تازه مسلمان کنار خود داري

مسيح چشم تو کار پيمبري کرده

 

شکوه ناب ولايت تويي که دل ها را

تجليات نگاه تو حيدري کرده

 

همیشه معجزه های تو منجلی بوده

همیشه ذکر کثیرت علی علی بوده

 

خدا نهاده در اين چشم ها صلابت را

شکوه و هيبت و آقايي و سيادت را

 

براي اهل زمين آسماني از فيضي

ببار بر دلمان کوثر فضيلت را

 

به لطف گوشه‌ي چشم تو حضرت باران

خدا گشوده روي خلق باب رحمت را

 

مسيح آل محمد! بزرگ نصراني

چه خوب ديده کرامات چشمهايت را

 

چه کودکانه به عزم مصاف مي آيند

نگاه نافذ تو رام کرده خلقت را

 

ز دشمنان خودت هم دريغ ننمودي

زلال معرفت و زمزم هدايت را

 

تمام همتت اين بود که بفهماني

به شيعه سرّ بقا، معني ولايت را

 

چقدر گفتي از آن آفتاب پشت ابر

حکایت ولی و انتظار و غيبت را

 

خوشا کسی که دمی غائب از حضورش نیست

حجاب خود نشده بی نصیبِ نورش نیست

 

شده ست مرقد تو اعتبار سامرّا

شکوه گنبد زردت وقار سامرّا *

 

به یمن مقدمت آقا طواف می کردند

تمام ارض و سما در مدار سامرّا

 

فرشتگان مقرب مسافران تواند

شهود می چکد از جلوه زار سامرّا

 

غبار مقدمت ای عشق جای خود دارد

که طوطیای نگاهم غبار سامرّا

 

گرفته قلب من خسته آشيان امشب

در آستان تو، گوشه کنار سامرّا

 

اگر چه لایق وصل تو نیستم اما

ز دست رفته دلم در جوار سامرّا

 

به عشق دیدن سرداب می تپد هردم

دل شکسته دل بی قرار سامرّا

 

غروب جمعه نگاهم به راه موعودی است

کنار جاده‌ي چشم انتظار سامرّا

 

طلوع می کند آخر سلاله‌ي خورشید

ز راه می رسد آخر بهار سامرّا

 

کبوتر دل من را تو جمکرانی کن

مرا به لطف خودت صاحب الزّمانی کن

 

یوسف رحیمی

دوباره پای غزل سویتان دوان شده است

حروف واژه عشقم ترانه خوان شده است

 

ردیف و قافیه هایم فقط به ذوق شماست

که اینچنین همه همرنگ آسمان شده است

 

زبان رو به سوی قبله مانده طبعم

به جان رسیده و انگار پرتوان شده است

 

فضای آبی شعرم نثار مقدمتان

بهار هم به قدوم شما جوان شده است

 

نَمی ز بارش حُسن شما و آل شما

کتاب شعر و غزلهای شاعران شده است

 

فضای شعر، پر از لطف بی کرانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

 

چه منتی به سر خلقت خدا داری

اگر به چشم زمین پای خویش بگذاری

 

سحاب رحمتی و پای آسمان خدا

کنار می کشد آن ساعتی که می باری

 

فرشتگان همه مبهوت جلوه رویت

چه دلربایی... عجب دلبری... چه دلداری...

 

تو آخرین گل یاسی که نقش هایت را

به کوچه باغ قدیمی شهر می کاری

 

پس از تو صبح مدینه دگر نخواهد دید

طلوع نسل خدا را زمان بیداری

 

لبان حضرت هادی پر از ترانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

 

اگرچه عمر تو ایام کمتری دارد

ولی به عمر دو صد نوح برتری دارد

 

بهشت کوی تو! نه... نه... غباری از کویت

کجا به وعده جنت برابری دارد؟

 

کدام دلبری آن هم به نقد جان دادن

شبیه و مثل تو آنقدر مشتری دارد

 

دل مریض من آقا اگرچه ناخوش بود

ولی به لطف تو اوضاع بهتری دارد

 

گدای ریزه خور سفره تو سلطان است

چرا که بر سر خود تاج سروری دارد

 

نگاه ماست که دنبال آب و دانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

 

خوشا به حال کسی که هواییت باشد

گدای روز وشب سامراییت باشد

 

شنید هرکه حدیث تو از پس پرده

همیشه مست کلام خداییت باشد

 

عبادت تو میان درندگان یعنی

جهان به سلطه فرمانرواییت باشد

 

کسی که در وطنش خانه رضا دارد

هلاک کنیه ابن الرضاییت باشد

 

خوشا به آنکه به یاد ضریح شش گوشت

مسافر حرم کربلاییت باشد

 

بیا مرا بطلب ، دل پر از بهانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

 

شما که جود و کرم عادت و مرام شماست

گدا همیشه پر از شرم احترام شماست

 

شما که صاحب شیرین ترین اسمائید

همیشه روی لب ما طنین نام شماست

 

شما که هیچ زمان حج نرفته اید اما

هم آب زمزم و هم کعبه تشنه کام شماست

 

شماکه حجت حقید در برابر ما

به گفته خودتان فاطمه امام شماست

 

تو را به فاطمه آقا خودت دعایی کن

که استجابت، اجزایی از کلام شماست

 

دعا برای فرج نزد آستانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

 

محمد بیابانی

از پنجشنبه هاي دل من عبور كن

يك روز جمعه چشم مرا غرق نور كن

 

آقاي پنجشنبه ؛ مرا هم نگاه كن

چشمان خيس و غم زده ام را مرور كن

 

چيزي دگر نمانده به هنگامه ظهور

ما را در اين دقايق آخر صبور كن

 

با آخرين ستاره شبهاي انتظار

با يازده ستاره ؛تو در ما ظهور كن

 

با اشك صيقلي بده ما را و بعد از آن

سنگ سياه سينه ما را بلور كن

 

ابن الرضاي سوم ما یا ابالحسن

عیدی بده به دست گدا یا ابالحسن

 

آدم کشیده بود خودش را به التجا

غم هم نشسته بود لب جاده فنا

 

کشتی نوح هم به تکسر رسیده بود

و می طنید یکسره دور و بر بلا

 

موسا که رفته بود به دریا عصا به دست

عیسا مرض بود و به ذکر هوالشفا

 

آتش به قهقهه همه جا گـُـر گرفته بود

آن سو خلیل بود و دو چشم پر از دعا

 

آن غصه ها و این همه غمها یکی یکی

گشتند کو به کو همه جا را جدا جدا

 

تا اینکه چشمشان همه افتاد سمت تو

یا نه ! نگاه لطف تو افتاد ابتدا

 

آن سو نگاه زرد و غم انگیز غصه بود

این سو نگاه سبز و سرور آور شما 

 

از آن به بعد سائل چشمان تو شدیم 

و خوانده ایم نام تو را " سُـرّ مَـن رای "

 

از آن به بعد غم که به ما روی می کند

مائیم و یک نگاه تو آقای سامرا

 

ابن الرضاي سوم ما یا ابالحسن

عیدی بده به دست گدا یا ابالحسن

 

تا كوچه هاي سامره مردي نجيب داشت

آري هواي شهر فقط بوي سيب داشت

 

شبها كه در ترنم سجاده مي نشست

شبهاي عرش حال و هوايي عجيب داشت

 

هرگاه با دعاي فرج اوج مي گرفت

زير لبش ترنم ام يجيب داشت

 

درد آمد و دوا شد و با يك اشاره گفت:

هر گوشه از كلام لبش يك طبيب داشت

 

آنقدر کشته شد دل و آنقدر زنده شد

با تیغ ابرویی که فراز و نشیب داشت

 

ابن الرضاي سوم ما یا ابالحسن

عیدی بده به دست گدا یا ابالحسن

 

هر جا که باده هست صفای خمش تویی

هر جا که آیه ای است ضمیر کمش تویی

 

آدم طمع به کسب مقام شما نمود

در صورتیکه آب و گل گندمش تویی

 

شهر مدینه شاد تر از این نمی شود

چونکه به لطف حق حسن دومش تویی

 

فهمیدم از ترنم سرداب سامرا

هر جا که جمکران شده شهر قمش تویی

 

خورشید مردمی زمین ؛ آسمانترین

ای خوش بحال هرکه تب مردمش تویی

 

ابن الرضاي سوم ما یا ابالحسن

عیدی بده به دست گدا یا ابالحسن

 

رحمان نوازنی

دل بيا و بزن تو فريادي

كن تو از شورِ لحظه‌ها يادي

پرده را نازِ پنجه‌هايت كن

خوش بخوان نغمه‌اي ز دلشادي

با فرشته به آسمان پر زن

تا بفهمي كه دل به حق دادي

با تفكّر كمي تو نجوا كن

تا كه عازم شوي بر اين وادي

تا ببيني چه كرده نورِ حق

با رخِ حجتش به افرادي

جمله عاشق صفت قلندوار

ذكرِ لبها بود چه ميلادي

دستشان جام و قلبشان گويد

جان فداي حسن گلِ هادي

* * *

ساقيا فصل ساغري آمد

شيعيان وقت سروري آمد

آدمي بر خودت تفخّر كن

عاشقان شاهِ دلبري آمد

يك حسن از تبارِ ثارالله

نور چشمِ پيمبري آمد

هر دو شهلا به شب زند طعنه

ماه زيباي حيدري آمد

خنده دارد حُدَيْثِه بر رويش

چون گلِ ياسِ كوثري آمد

بر سر كوچه‌ي دلم دل را

ديدم امشب قلندري آمد

گفتم او را چرا تو سرمستي

گفت ميلادِ عسگري آمد

* * *

او كه جانِ همه جهان باشد

هر نگاهش چو آسمان باشد

عالِمِ عالَمِ نهان باشد

نورِ چشمانِ عاشقان باشد

گلرخش كرده ديده‌ها مجنون

هر چه پير از رخش جوان باشد

هر دو دستش گرفته بابايش

اشك شوق از بَصَر روان باشد

خالِ زيباي هاشمي مَنظَر

بر گلِ گونه‌اش نشان باشد

حيدر آرَد ملك ز سويِ حق

هديه‌اش شمس و كهكشان باشد

از شكوه و مقام او اين بس

پورِ او صاحب الزمان باشد

حسن فطرس

ساقي بياوريد که بزمي به پا کنيم

ساغر بياوريد که قدري صفا کنيم

مطرب بياوريد که تا خط خويش را

از خط  پيروان طريقت جدا کنيم

عمري نماز پشت سر شيخ خوانده ايم

حالا شبي به پير مغان اقتدا کنيم

خواندم دعا به مسجد و حاجت روا نشد

يکبار بين ميکده امشب دعا کنيم

يک خمره نه,دو خمره نه ,تا يازده رسيد

ما آمديم تا که زدل عقده وا کنيم

حالا که نام پاک تو اکسير واقعيست

با ذکر يا حسن مس دل را طلا کنيم

وقتي که مرده را نگهت زنده ميکند

با يد تو را مسيح پيمبر صدا کنيم

حريم و زير دين نگاه تو رفته ايم

آقا چگونه قرض شما را ادا کنيم؟

حالاکه بي ولاي توطاعات باطل است

بايد نماز و روزه ي خودراقضا کنيم

فرموده ايد شيعه به دوزخ نمي رود

         پس هرچه خواستيم گناه و خطا کنيم؟!

وقتي به خاطر تو ،به ما شان مي دهند

ديگر چه احتياج که در دين ريا کنيم

زهرا اگراجازه دهد در بهشت هم

خدمت به خاندان شريف شما کنيم

تمار شهرعشق علي باش  اي رفيق

تا اينکه پاي دار غمش گريه ها کنيم

گيرم که تو حبيب نبودي , زهير باش

تا اينکه زير تيغ جنون جان فدا کنيم

در باب نوکري به مقامي نمي رسيم

تنها اگربه سينه زدن اکتفا کنيم

ما را غلام قصر خودت کن که در بهشت

شب هاي جمعه روضه برايت به پا کنيم

وحيد قاسمي

از ازل آب و گلم گفت : که من کوثری ام

فاطمی دین و حسینی ، حسنی ، حیدری ام

همه ی دلخوشی ام ای گل زهرا (س) این است

که خوش اقبال از این مرحمت داوری ام

سر در قصر بهشتی دلم بنوشتند

که مسلمان مرام حسن عسگری ام

چه کسی مثل من دل شده دلبر دارد ؟

چه کسی مثل تو ای دوست کند دلبری ام ؟

من که مجنونم و آشفته – تورا می خوانم

سربازار غمت-یوسف من – مشتری ام

به همه نسل بنی فاطمه سوگند که من

تا صف حشر بگویم که علی اکبری ام

آری آری بخدا کف زدن اینجاست حلال

که حسن داده مرا وعده دیدار و وصال

آسمان مهر وتولای تو داردآقا

عرش درسینه تمنای تو دارد آقا

حور و قلمان بهشت اند گدای نفست

باغ رضوان سر سودای تو دارد آقا

از شعاع افق چشم تو بالاتر چیست؟

ماه سودای قدم های تو دارد آقا

هل اتا آید وآقایی تو می خواند

جبرئیل آیت غرای تو دارد آقا

عرصه محشر وآغاز شفاعت از توست

عالمی حسرت فردای تو دارد آقا

گوشه صحن وسرایت ، حرم آل عباست

خاک سرداب گل پای تو دارد آقا

زیر پایت نظر افکن که تماشا دارد

دل آواره به خاک قدمت جا دارد

وای اگر جلوه کنی ! – جلوه نکرده این است

هرچه خون است به پای علمت می ریزد

بی تو خورشید خریدار ندارد یعنی ،

هرچه نور است ز عرش حرمت می ریزد

عمر نوح ای همه روح – تو را لازم نیست

کشتی نوح از این عمر کمت می ریزد

از دل خسته خداوند نگیرد غم تو

که سرور از دل دریای غمت می ریزد

دست خالی نرود هیچکس از درگه تو

از تهیدستی سائل درمت می ریزد

تو ابالمهدی (عج) زهرایی(س) ودوم حسنی (ع)

مجتبای دگر فاطمه (س) – آقای منی

تاکه من چون حسن عسگری (ع)آقا دارم

ز عیار گل دلبر دل زیبا دارم

زندگی زیر لوایش چه صفایی دارد !

روزگار خوشی از این قد و بالا دارم

با محبت تر از این جمله ندارم در دل

که به بالای سرم مثل تو بابا دارم

به وجود تو امام حسن عسگری(ع) است

که به کنعان دلم یوسف زهرا (س) دارم

ای بنازم به مقامت که امانت داری

من امان نامه ز امضای تولا دارم

حاجت روی جگر گوشه تو ما را کشت

ای بسا دست توسل به تو مولا دارم

مادرت منتظر آمدن مهدی (عج) توست

صبح میلاد تو هنگامه هم عهدی توست

سامرا خاک گل ماست خدا می داند

خاک من از گل مولاست خدا می داند

نظر از سامره بردار دلم را بنگر

حرم عسگری اینجاست خدا می داند

نه من از کوی تو دورم به همین منزل چند

بعد منزل نه به اینهاست خدا می داند

حج تویی کعبه تویی در دل من خانه توست

طوف کوی تو مهیاست خدا می داند

حرم و گنبد و گلدسته تو در عرش است

عرش زوار دل ماست خدا می داند

طلب و دعوت و همت همگی نزد شماست

ورنه دل قافله پیماست خدا می داند

بین مانیست کمی فاصله یابن الهادی (ع)

جز من و گرد همین قافله یابن الهادی (ع)

محمود ژولیده

از عرش دارد مي‌رسد فصل بهارم

كم كم پر از خورشيد خواهد شد ديارم

از عرش دارد مي‌رسد پيكي خدايي

از عرش دارد مي‌رسد دار و ندارم

يك عمر در دست خودم در حبس بودم

امشب نگاهش مي‌شود راه فرارم

اميد بستم بر كرامت‌هاي چشمش

بلكه كمي رونق بگيرد كار و بارم

من هرچه را دارم به دست دوست دادم

شكر خدا كه بعد از اين بي‌اختيارم

از آسمان نور هدي آمد ، مبارك

عيساي آل مصطفي آمد مبارك

ما اهل بارانيم و اهل روضه‌هائيم

عمري است محتاج گداهاي شمائيم

آواره‌هاي كوچه‌ي حُسن بهاريم

كاسه به دست سفره‌هاي هل‌اتائيم

از روز اول خادم اين خانه هستيم

تا شام آخر هم مقيم اين حرائيم

ما نسل در نسل عاشق اين خانواده

ديوانه‌وار از عالم و آدم جدائيم

وقتي كراماتِ نگاهت شامل ماست

يعني كه در هفت آسمان مشكل‌گشائيم

از اولش هم قلب ما دست شما بود

توفيق ما و سلب ما دست شما بود

شكر خدا كه عاشقي درمان ندارد

اين قصه‌ي شاه و گدا پايان ندارد

شكر خدا كه عاشق اين خانواده

شرمندگي دارد ولي عصيان ندارد

فرع تولي و تبري اصل دين است

ايمانِ بي اين خانواده جان ندارد

چشمي كه ابري شد از اين درياي جوشان

در روز محشر لحظه‌ي گريان ندارد

دست كسي بر دامن فهم شما نيست

اين نردبان‌ها پله‌ي آسان ندارد

اي خلقت آدم طفيلي وجودت

هفت آسمان محتاج بارش‌هاي جودت

امشب بيا رحمي به حال اين گدا كن

بي‌آبرويي را مقيم اين حرا كن

ابري بياور بر سر چشم خسيسم

با دست باران درد دل‌ها را دوا كن

يك قطره از نور كراماتت بپاش و

اين دفعه ما را حُر دشت روضه‌ها كن

دلبستگي‌هاي مرا از من بگير و

بر چشم‌هاي خود اسير و مبتلا كن

يك صبح با جادوي چشمت اين گدا را

از جمله‌ي همسايه‌هاي سامرا كن

گرچه به ظاهر از خداوندي جدائيد

آئينه در آئينه تكرار خدائيد

 

محمد بختیاری