close
تبلیغات در اینترنت
شهادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 88
  • بازديد ديروز : 937
  • آي پي امروز : 16
  • آي پي ديروز : 95
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 5
  • بازديد هفته : 3,856
  • بازدید ماه : 19,014
  • بازدید سال : 142,264
  • كل بازديدها : 512,501
  • ای پی شما : 54.198.55.167
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 28 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

از بس که پای تا سرم آتش گرفت و سوخت

 

شیرازه های پیکرم آتش گرفت و سوخت

 

آتش ز جان سوخته ام شعله می کشد

 

از آن زمان که مادرم آتش گرفت و سوخت

 

از کودکی ز خاطره ی رنج مادرم

 

تا پای مرگ خاطرم آتش گرفت و سوخت

 

زهرم دهید باز، مگر راحتم کنید

 

در کنج حجره بسترم آتش گرفت و سوخت

 

مثل کبوتری که فقط بال و پر زند

 

این بازمانده ی پرم آتش گرفت و سوخت

 

از احتضار من پسرم شد به اضطرار

 

وای از دلش که در برم آتش گرفت و سوخت

 

خواهر نداشتم که عزاداری ام کند

 

از راه دور دخترم آتش گرفت و سوخت1

 

جسم مذاب را چه غم از هُرم آفتاب

 

خورشید هم ز پیکرم آتش گرفت و سوخت

 

این چند ساعتی که عطش را چشیده ام

 

با یا حسین، حنجرم آتش گرفت و سوخت

 

دل پای مرگ حضرت لیلا به ناله گفت:

مجنون منم که دلبرم آتش گرفت و سوخت

انگار می شنیدم عزای رباب را

می گفت: کام اصغرم آتش گرفت و سوخت

با این که جان تازه و جسم جوان من...

از کینه های همسرم آتش گرفت و سوخت...

بالای تربتم بنویسید: عمر من...

از غصّه های مادرم آتش گرفت و سوخت

--------------------------------------------

ژولیده

تا آه سینه سوزی، از قلب من برآید

 

هر دم هزار نوبت، جانم زتن برآید

 

بس کوه غصه بردم، بس خون دل که خوردم

 

پیوسته از لبم جان جای سخن برآید

 

از بس که یار جانی آتش زده به جانم

 

ترسم که جای آهم دود از دهن برآید

 

از بیوفائی یار، این بود قسمت من

 

من گریه گن بمیرم، او خنده زن برآید

 

دیگر نمانده هیچم تا کی به خود بپیچم

 

ای مرگ همتی کن تا جان زتن برآید

 

امروز بین حجره، فردا کنار کوچه

 

فریاد غربت من از این بدن برآید

 

نیکوست زهر دشمن در راه دوست کز من

 

هم ساختن به آتش هم سوختن برآید

 

از بس که رفتم از تاب بس که گشته ام آب

 

فریاد آه آهم از پیرهن برآید

 

جا دارد از غم من هنگام دفن این تن

 

خون در لحد بجوشد اشک از کفن برآید

 

شور و ناله کز درون بیت الحزن برآید

----------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

دست و دل باز از سر و رویش مشخص میشود

یک جواد از خلق و از خویش مشخص میشود

دائم الذکری که دائم از خدا دم می زند

از دل حساس و حق گویش مشخص میشود

آن گل پژمرده ای که روی پا اِستاده است

نه فقط ظاهر که از بویش مشخص میشود

حال و روز یک دل آشفته حالی شک نکن

از پریشانی گیسویش مشخص میشود

غربت و تنهایی مردی میان خانه - از

خنده های تلخ بانویش مشخص میشود

تشنگی بی حد و اندازه ی مسموم از

حرکت چشمان و ابرویش مشخص میشود

فرد مضروبی که روی پشت بامش میکشند

از کبودی های بازویش مشخص میشود

هرکسی در حال جان کندن بود از لرزش

سر و دست و هر دو زانویش مشخص میشود

--------------------------------------------------------------------
علیرضا خاکساری

خواهر نداشتم که پرستاری ام کند
مادر نداشتم که مرا یاری ام کند
این بي كسي خلاصه به بی مادری نشد
بابا نبود رفع گرفتاری ام کند
تنها جفای همسر من قاتلم نشد
اصلاً کسی نبود که دلداری ام کند

جود مرا به زهر جفایش جواب داد
نیّت نداشت اینکه وفاداری ام کند
همراه دست و پا زدنم هلهله کنان
با پای کوبی اَش طلبِ خاری ام کند
در خانه ام محاصرة دشمنان شدم
یک یار نيست تا که علمداری ام کند
دیگر کسی به داد دل من نمی رسد
باید اَجل بیاید و غمخواری ام کند
سوز عطش مرا به دل قتلگاه برد
هادی کجاست چارة بیماری ام کند
جان دادم و کسی به روی سینه ام نبود
یاد حسین وقت بلا یاری ام کند
رأسم جدا نشد که میان اسیرها
بالای نیزه شاهد بازاری ام کند
با سُّم اسب ، پیکر من آشنا نشد
خونم نریخت تا همه جا جاری ام کند
نعش مرا به مکر و اهانت به بام بُرد
یک لحظه هم نخواست نگهداری ام کند
طاغوت از مبارزة من امان نداشت
عمری ز کینه خواست دل آزاری ام کند
مهدی بیا که تازه شده داغ فاطمه
با قامت خمیده عزاداری ام کند
----------------------------------------------
 

محمود ژولیده

شرار زهر قاتل سر زند از جسم و از جانم

 

کسی بر من نمی گرید به غیر از چشم گریانم

 

من از دوران طفلی تا جوانی خون دل خوردم

 

که از هر ناله می جوشد هزاران درد پنهانم

 

میان حجرۀ دذر بسته مثل شمع، می گریم

 

مگر با قطرۀ اشکی شود تر چشم گریانم

 

تمام عمر با تنهائی و غربت گرفتم خو

 

ولی وقت شهادت مادرم زهراست مهمانم

 

که دیده صید، دست و پا زند، صیاد کف بر کف

 

اَلا صیاد من صید توام دیگر مسوزانم

 

اَلا ای آه، از زندان تنگ سینه بیرون شو

 

که من با ناله داد خویش از صیاد بستانم

 

گهی نام محمّد بر لبم گه یا رضا گویم

 

کهی رو به مدینه گه بود سوی خراسانم

 

شریک زندگی گردیده قاتل، خانه ام مقتل

 

انیسم اشک چشم و حجرۀ در بسته زندانم

 

مرا کشتی دگر شادی مکن ای دختر مأمون

 

گرفتم نیستم فرزند پیغمبر، مسلمانم

 

زسوز خود سرودن سوز دل دادم تو را (میثم)

 

که خورده نظم تو پیوند با اشک محبّانم

------------------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

به دیوار قفس بشکسته ام بال و پر خود را

 

زدم تنهای تنها ناله های آخر خود را

 

درون شعله همچون شمع سوزان آتشی دارم

 

که آبم کرده و آتش زدم پا تا سر خود را

 

قفس را در گشوده، صید را آزاد بگذارید

 

که در کنج قفس نگذاشت جز مشتی پر خود را

 

کنیزان لحظه ای آرام، شاید بشنوم یکدم

 

صدای نالۀ جانسوز زهرا مادر خود را

 

لبم خشکیده یارم گشته قاتل حجره در بسته

 

مگر با قطره اشکی تر نمایم حنجر خود را

 

بزن کف، پایکوبی کن، بیفشان دست، امّ الفضل

 

که کشتی در جوانی شوهر بی یاور خود را

 

بیا و این دم آخر به من ده قطرۀ آبی

 

که خوردم سال ها خون دل غم پرور خود را

 

چه گوئی ای ستمگر در جواب مادرم زهرا

 

اگر پرسد چرا لب تشنه کشتی شوهر خود را

 

اجل بالای سر، من در پی دیدار فرزندم

 

گهی بگشوده ام گه بسته ام چشم تر خود را

 

به یا شعلههای نالۀ ابن الرّضا (میثم)

 

سزد آتش زنی هم نخل، هم برگ و بر خود را

--------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

ای چشم هایت مرهم دلها
 پیش تو باید خون جگر آمد


شد درد هایش کمتر از پیشش

هرکس که پیشت بیشتر آمد


ای صورت ماه تو گندم گون

 ای مژه های چشم تو پر خون


ای عاشقت مجنون تر از مجنون

 صبر من بیچاره سر آمد


نه! درد من این نیست اینجا تو

 خیلی غریبی –درد من این است


در روضه های مجلس ما نیز

 نام تو خیلی مختصر آمد


از غربت این شهر دلگیرم ،

 در کاظمین بی تو می میرم


شکر خدا بوی خوش مشهد

 با کفتران نامه بر آمد


حس میکنم که سر در آورده
 باب الجواد مشهد از اینجا


با چشم تر هرکس از آن در رفت

 در این حرم با چشم تر آمد


وقتی به بالین پدر رفتی

 هی روضه ی مکشوفه میدیدی


هی روضه از روز دهم وقتی

 بابا به بالین پسر آمد


شد کربلایی شعر من حالا

اصلاً نمیدانم چرا اما


من شک ندارم کربلایی شد

هرکس به عشقت مفتخر آمد...


--------------------------------------------------------------------------
 محسن کاویانی

دردا که گشت با من، بیگانه یار جانی

 

با دست خود مرا کشت، لب تشنه در جوانی

 

من از نفس فتادم، بر خاک رخ نهادم

 

او می‌زند به مرگم، لبخند شادمانی

 

ای بلبلان بنالید ای لاله‌ها بریزید

 

شد باغبان دل را گلزار جان خزائی

 

غم‌‌ها بدل نهفتم، در دم بکس نگفتم

 

بردم بگور با خود صد غصة نهانی

 

لب تشنه‌ام ثوابی، ای امّ فضل آبی

 

بالله این نباشد، پاداش مهربانی

 

بر دیده‌ام ستاره، در سینه‌ام شراره

 

با قلب پاره پاره، رفتم ز دار فانی

 

عمرم چو عمر یک آه، کوتاه بود کوتاه

 

شد اول حیاتم پایان زندگانی

 

دردا که رفتم از حال از بس زدم پر و بال

 

در لانه اوفتادم از فرط ناتوانی

 

گوئید تشنه جان داد، خاموش شد ز فریاد

 

از این غریب تنها، پرسند اگر نشانی

 

جانم به لب رسیده «میثم» بگو که دیده؟

 

مرغی به لانه این سان افتد ز نغمه خوانی

-----------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

زهرش اثر کرد و گرفت از تو توان را

 

طوری که حتی تار دیدی این و آن را

 

وقت زمین افتادنت احساس کردی

 

در باغ سرسبز تنت رنگ خزان را

 

در گوشه ی حجره به خود پیچیدی از درد

 

یعنی چشیدی درد تلخ استخوان را

 

مثل عمو جانت حسن آزار دیدی

 

از بس شنیدی از خودی زخم زبان را

 

این زن که دست جعده را از پشت بسته

 

جاری نمود اشک زمین و آسمان را

 

از او تقاضای دو قطره آب کردی

 

وقتی تماشا کرد خشکی دهان را ...

 

... در پیش چشمت آب ها را بر زمین ریخت

 

سوزاند قلب مادری قامت کمان را

 

با هلهله ... با کف زدن ... با پای کوبی

 

مانند عاشورا ورق زد داستان را

 

هر چند که لب تشنه جان دادی ولیکن

 

دیگر ندیدی رنگ و روی خیزران را

 

شکر خدا بالای بام آماده کردند

 

بال کبوترها برایت سایه بان را

 

دور و بر تو جز کبوترها نبودند

 

دیگر ندیدی خولی و شمر و سنان را

 

با نعل اسب از تو پذیرایی نکردند

 

دیگر نخوردی ضربه های ناگهان را

-----------------------------------------------------------
محمد فردوسی

 

شب نشینان فلک چشم ترش را دیدند

 

همه شب راز و نیاز سحرش را دیدند

 

تا خدا سیر و سفر داشت همه شب وز اشک

 

غرق در لاله و گل رهگذرش را دیدند

 

هر زمان رو به خدا کرد در آن خلوت اُنس

 

او دعا کرد و ملائک اثرش را دیدند

 

جلوه اش جلوه ای از نور خدا بود و ز عرش

 

همچو خورشید به سر تاج زرش را دیدند

 

همه سیراب از آن چشمۀ رحمت گشتند

 

سائلان بخشش دُرّ و گهرش را دیند

 

روز پرسیدن هر مسئله از علم و کمال

 

پایۀ دانش  و حُسن نظرش را دیدند

 

عمر او آینۀ عمر کم زهرا بود

 

در جوانی همه شوق سفرش را دیدند

 

دود آهش به فلک رفت از آن حجرۀ غم

 

شعله های جگر شعله ورش را دیدند

 

هرکه پروانۀ شمع غم او شد هر شب

 

عرشیان سوختن بال و پرش را دیدند

 

چون که شد سایه فکن نخل شهادت آن روز

 

همه با اشک «وفائی» ثمرش را دیدند

----------------------------------------------------------------
سید هاشم وفائی

بنده ام بنده ی ولای توام

 

عاشق صحن با صفای توام

 

تو جوادی و من گدای توام

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

قامتم خم شده ز بار بلا

 

حاجتم باشد از تو یا مولا

 

نجف و كاظمین و كرب و بلا

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

ای كه از زهر خون شده جگرت

 

به تو و جد و مادر و پدرت

 

منِ بیچاره را مران ز درت

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

سائلم سائلم جوابم دِه

 

تشنه ی جام وصلم آبم دِه

 

چشم گریان، دلِ كبابم دِه

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

به امام و به حرمتِ شهدا

 

به علی و به مادرت زهرا

 

دست خالی نمی روم ابدا

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

ای تو را یارِ بی وفا كشته

 

با لبِ تشنه از جفا كشته

 

با چنان پاكی و صفا كشته

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

بسته با دستِ فتنه راهِ تو شد

 

همه جا پُر ز سوز و آهِ تو شد

 

حجره ی بسته قتلگاهِ تو شد

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

مانده بر بام جسم بی كفنت

 

مرغ ها ناله زن به گرد تنت

 

سایه كردند بر روی بدنت

 

یا جواد الائمه ادركنی

 

لرزه بر جان اهل دین افتاد

 

شعله بر قلب مسلمین افتاد

 

تنت از بام بر زمین افتاد

 

یا جواد الائمه ادركنی

---------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

تكان گریه ی سختی به شانه ها دادی

 

بهانه دست جگرهای چشم ما دادی

 

اجازه داد نگاهت كه عاشقت باشم

 

جواز نوكریِ امشب مرا دادی

 

"حسین" گفتنت آقا؛ دلیل تشنگی است

 

به لب ز اشكِ غمش كوثر بقا دادی

 

شکستنی شده ای ! پشتِ بام جای تو نیست

 

دوباره گوش به دردِ دلِ خدا دادی !؟

 

اگر چه مقتلتان واژه ی «کلوخ» نداشت

 

شبیه شیشه زمین خوردی و صدا دادی

 

غریبی تو، تصاویر اشك رهگذران

 

بدون حجله به این كوچه ها نما دادی

 

سه روز پیكرتان را كفن نكرد كسی!

 

عجب مجال گریزی به كربلا دادی

------------------------------------------------------------------
وحید قاسمی

آن روز کاظمین چو بازار شام شد

 

دنیا برای بار نهم بی امام شد

 

دجله که دیگر آبروی رفته هم نداشت

 

آنقدر اشک ریخت که چشمش تمام شد

 

جنت وزید و حُجره ی در بسته ی امام

 

در بارش ملائکه خود، بار عام شد

 

تا سایه بان شود به تن زهر دیده اش

 

خورشید شد کبوتر و بر روی بام شد

 

گل رفت و مستی از سر پروانه ها پرید

 

دل بی خبر ز لذت شرب مدام شد

 

آن روز ذوالجناحِ حسین از نفس فتاد

 

آن روز ذوالفقارِ علی در نیام شد

 

آتش نشست در جگر کربلایی اش

 

یعنی به رسم خون خدا تشنه کام شد

 

از بس که اشک ها به غزل پشت پا زدند

 

این مصرع رمیده زمین خورد و رام شد

--------------------------------------------------------------
عباس احمدی

 بی نـوایم من نـوایم می دهی

 

تشنـه ام آب بقـایم می دهی؟

 

من مریضم تو شفایم می دهی؟

 

می کنی دلهای غمگین راتو شاد          

یا جواد و یا جواد و یا جواد(2)

 

 تا دلم تنگ حریمت می شود

 

عاشق خُلق رحیمت می شود

 

سائل دست کریمت می شود

 

من مریضم تو مرا هستی مراد             

یا جواد و یا جواد و یا جواد(2)

 

 ای مراتو چشمـۀ خیــرکثیر

 

من فقیرم توکریمی بی نظیر

 

دست این افتاده ازپا رابگیر

 

کز ازل بر درگه تو سر نهاد                 

یا جواد و یا جواد و یا جواد(2)

 

مرهمی برجـان بیمـارم بده

 

شمعی از بهر شب تارم بده

 

بـرگــۀ آزادی از نـارم بده

 

توشفیـع ماسوائی درمعـاد                  

یا جواد و یا جواد و یا جواد(2)

------------------------------------------------------------
سید هاشم وفائی
وقت رفتن به کنارت پدری می خواهی
وقت پرواز شده بال و پری می خواهی
 
پدرت نیست کمی آب به دستت بدهد
پسرت نیست می ناب به دستت بدهد
 
همسرت هست ولی رحم ندارد و دلت...
ابر غم نیست کمی آب ببارد و دلت...
 
دست و پا میزنی و همسر تو می خندد
حق صدا میزنی و همسر تو می خندد
 
اینقدر سر به در حجره نزن آه نکش
اینقدر از ته دل ناله ی اُمّاه نکش
 
چقدر تلخ به کامت جگرت می ریزد
بعد تو غصه به روی پسرت می ریزد
 
چقدر آب به پیش نظرت ریخت زمین
چقدر آه ز چشمان ترت ریخت زمین
 
به خداوند قسم اشک تو از غربت نیست
اثر زهر دلیل همه ی هجرت نیست
 
غصه مرد غریبی به همه ات ریخته است
غصه روی خضیبی به همه ات ریخته است
 
کاش بودی و به جدّت کمکی می کردی
کاش بودی و کمی قافله طی می کردی
 
 
بین گودال به جان بدنش افتادند
نیزه ها سخت به جان دهنش افتادند
 
تو هم آقا شبیه شاه زمین افتادی
شبیه سایه ی یک ماه زمین افتادی
 
پیکرت بی کفن افتاد شبیه اش امّا
فاطمه پیش تو جان داد شبیه اش امّا
 
شکر حق نیزه نیامد دهنت را ببرد
شکر حق چکمه نیامد بدنت را ببرد
 
تو برو عیب ندارد پسری می آید...
شب نمی ماند وآخر سحری می آید...
 -------------------------------------------------------------------------------
علی حسنی

زهر به جان زد شررم ای پدر

 

 

 

سوخت ز پا تا به سرم ای پدر

 

 

 

جواد مظلوم تو از دست رفت

 

 

 

نمانده دیگر اثرم ای پدر

 

 

 

من که غریبانه زدم دست و پا

 

 

 

مگر تو گیری به برم ای پدر

 

 

 

شمع شدم آب شدم سوختم

 

 

 

لختۀ خون شد جگرم ای پدر

 

 

 

حجرۀ دربسته مرا شد قفس

 

 

 

ریخت همه بال و پرم ای پدر

 

 

 

کاش که می‌بود به بالای سر

 

 

 

این دم آخر پسرم ای پدر

 

 

 

یار مرا کشت به فصل شباب

 

 

 

زد به جگر نیشترم ای پدر

 

 

 

تشنه‌ام و به یاد جدم حسین

 

 

 

اشک‌فشان از بصرم ای پدر

 

 

 

با نفس «میثم» دلسوخته

 

 

 

ریخت به دل‌ها شررم ای پدر

---------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

در میان حجره یارب كیست غوغا مى ‏كند

 

شكوه زیر لب ز بى رحمىِ دنیا مى‏ كند

 

ز آتش زهر جفا چون شعله مى‏ پیچد به خود

 

دود آهش روز را چون شام یلدا مى ‏كند

 

خاك عالم بر سرم گویى جواد ابن الرضاست

 

كز عطش مى ‏سوزد و خون، قلب زهرا مى ‏كند

 

آب را مى‏ریزد آن بیدادگر روى زمین

 

هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى‏ كند

 

در سنین نوجوانى همچو زهرا مادرش

 

جان شیرین را به راه دوست اهدا مى‏ كند

 

تا بپرسد حال آن پهلو شكسته در جنان

 

از پى دیدار او خود را مهیا مى‏ كند

 

تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى ‏دهد

 

قاتلش جان دادن او را تماشا مى‏ كند

 

شد دل (ژولیده) خون از داغ جان فرساى او

 

كز غمش اشعار او خون در دل ما مى ‏كند

---------------------------------------------------
ژولید نیشابوری

پس غریبی دروطن تکرار شد

شمع بودن سوختن تکرار شد

 

یک حسین تشنه در هنگام زهر

بعد از آن صدها حسن تکرار شد

 

چونکه "ام الفضل" "ام الرّذل" گشت

باز نامردی زن تکرار شد

 

چون که مثل طوس در بغداد هم

زهر و انگور و دهن تکرار شد

 

پس غریب بی کفن در دشت...نه

پس غریب با کفن تکرار شد

 

با دهان و با گلو و با جگر

یک نبرد تن به تن تکرار شد

 

اربا اربا...نه ولی سرخ و کبود

ماه زیر پیرهن تکرار شد

--------------------------------------------

مهدی رحیمی

میان حجره چنان ناله از جفا می زد

که سوز ناله اش آتش به ماسوا می زد

به لب ز کینه ی بیگانه هیچ شکوه نداشت

و لیک داد ، ز  بیداد آشنا می زد

شرار زهر ز یک سو ، لهیب غم یک سوی

به جان و پیکرش آتش ، جدا جدا می زد

گذشت کار ز کار و نداشت کار به کس

در آن میانه فقط آب را صدا می زد

صدای ناله ی وِی هِی ضعیف تر می شد

که پیک مرگ بر او از جنان صلا می زد

برون حجره همه پای کوب و دست افشان

درون حجره یکی بود و دست و پا می زد

ستاده بود و جواد الائمّه جان می داد

ازو بپرس که زخم زبان چرا می زد

-------------------------------------------------------------------------------------
علی انسانی


باچه توجیهی مداد از هم نریخت

هرقدر توضیح داد از هم نریخت

 

با وجودی که گذشت از جسم تو

ازچه خاک و ابر و باد ازهم نریخت؟؟؟

 

باورش سخت است که با حرز تو

آیه آیه "ان یکاد" ازهم نریخت

 

کربلا تکرار شد اینجا ولی

پیکر بغداد...داد از هم نریخت!

 

درقیاس "اکبر" و فرزند تو

لااقل جسم "جواد" از هم نریخت

 

کربلا در کوچه ودر طوس بود

با "جواد" این امتداد از هم نریخت

 

شکر که پیراهنش بر پیکرش

هر قَدَر هم شدگشاد از هم نریخت

 

اربا اربا گشت آقا از درون

از برون شاید زیاد از هم نریخت

 

سخت برهم ریخت در مشهد"رضا"

با وجودی که "جواد" از هم نریخت

 ------------------------------------------------------------------------

مهدی رحیمی

من جوادم که خدا خوانده جواد
من چه کرده به تو اى بد بنیاد
عوض آنکه مرا یار شوى
بر دل غم زده غم خوار شوى
رفتى ودر به روى من بستى
با کنیزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع کنند
شادى و هلهله آن جمع کنند
تو که آتش به دلم افکندى
حال ایستاده ‏اى و، مى‏ خندى !
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روز بام ببر
تا که لب تشنه به زیر خورشید
جان سپارم چون حسین شاه شهید

-------------------------------------------------
غلام علی رجبی

ای ســــــــرا پـــــــــا جلوۀ باری تعالی یا جواد

                                            این توئی در جود مانند خــــــــــــــدا یکتا جواد

آستانت را که اهل عـــــــــرش خدمت می کنند

                                             فرشیان از شوق، مـــــی بوسند خاکش را جود

هر که دارد با کــسی اُلفت ولی از بود و هست

                                             ما تو را داریـــــــــــم در عقبی و در دنیا جواد

بقراران غـــــــمت را بی کران دریاست چشم

                                              موج اشـــک ماست طوفانی در این دریا جواد

هر چه می گفتی که می سوزد گلویم از عطش

                                            حـــــــــنجر خشک تراکس تَر نکرد آنجا جواد

قـــــــــــاتلت بیرون حجره ای کُوبی کرد و تو

                                               در میــــــــــــــان حجره افتادی ز پا تنها جواد

می زنم امـــــــــــــــروز در کوی تولایت قدم

                                               تا بگیری دست این افتــــــــــاده را فردا جواد

در گـــــــــــــلستان محمد نخل سر سبز رضا

                                               میوۀ قــــــــــــــــــلب علی ریحانه زهرا جواد

ای وجـــــــــــــودت آینه دار صفات حق تویی

                                               روح سی جزء کـــــــــــتاب الله سر تا پا جواد

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

[محمود تازی] (یاسر)

 

در غمت گفته هزار است، غریب بن غریب

دل غمین است و فکار است، غریب بن غریب

در شبِ سرد فراقت دلِ عالم خون است

چون که پایانِ بهار است، غریب بن غریب

چه کسی دیده که همسر بشود دشمنِ مرد

قاتلت حیله ی یار است، غریب بن غریب 

زهرِ سوزنده چها کرده میانِ جگرت

که چنین حالِ تو زار است، غریب بن غریب

چشم خونبارِ رضا، چشم به راهت به جنان

بین که بی صبر و قرار است، غریب بن غریب

پدرت بود غریب و تو شدی غربت کش

غصه بی حد و شمار است، غریب بن غریب

کمی از خاک حریمت به دو چشمِ فطرس

سرمه ی چشمِ خمار است، غریب بن غریب

-------------------------------------------------------
حسن فطرس

خوش آن کس که حال عزا دارد امشب                   زغم دیدۀ پر بکاء دارد امشب


 

عزای جواد است یا رب چه حالی                         علی بن موسی الرضا دارد امشب


 

چه یاد دارد از غربت  نور دیده                        روان اشک از دیده ها دارد امشب


 

بنالد بر احول فرزانه فرزند                                به لب شکوه از اشقیا دارد امشب


 

در این بزم ماتم دل هر که سوزد                          رهی جانب کبریا دارد امشب


 

الا ای خداوند جود و

                                                              که دل از غمت صد نوا دارد امشب

 

برای رضای پدر با دلی پاک                                     عزای پسر را بپا دارد امشب


 

به یاد لب تشنه ات وقت رحلت                             که خون موج آب بقا دارد امشب

-----------------------------------------------------

 

                                                                                                                               ثابت

 

کشتند بیگنه، خلف بوتراب را

نهم امام و نوگل ختمى مآب را
ام الفضول فتنه ایام، ام الفضل
از ریشه کند ریشه ‏ى فصل الخطاب را
مى‏ خواست ام الفضل، که ‏ام الفساد بود
بیرون برد ز حد تصور عقاب را
دادند زهر مهلک ناباب در و وثاق
بستند بستگان وى از کینه باب را
آه از دمى که خیل کنیزان، نکرده شدم
برداشتند از رخ عصمت، حجاب را
نالان امام و جمع زنان، هلهله کنان
تا نشنوند سوز دل آن جناب را
دائم نفس نفس زد و میگفت آب آب
بردند و همسرش به زمین ریخت آب را
مى ‏خواست خصم کینه‏ کش دون، بهم زند
شیرازه ‏ى تمامى ام الکتاب را
بالاى بام سایه ‏ى حق را ربود وبرد
در زیر آفتاب نهاد آفتاب را
گردد سایه‏ اش پرو بال کبوتران
بنگر طیور و عاطفه ‏ى بى حساب را
یا ثامن الحجج به جوادالائمه ‏ات
خون کرده زهر غم، جگر شیخ و شاب را
با غصه گشت توام و گردید منقلب
هر کس شنید قصه‏ ى این انقلاب را
(حداد) و خلق از غم این ظلم بى حساب
گیرند دائم از گل مژگان، گلاب را

------------------------------------------
عباس حداد کاشانى

هر دم هزار نوبت جان از بدن برآید

تا آه سینه سوزى از قلب من برآید
بس کوه غصه بردم بس خون دل که خوردم
گویى که از لبم خون جاى سخن برآید
از بس که یار قاتل سوزم نهفته در دل
ترسم که جاى آهم دود از دهن برآید
دیگر نمانده هیچم تا کى به خود پیچم
اى مرگ همتى کن تا جان ز تن برآید
امروز بین حجره فردا کنار کوچه
آواى غربت من از این بدن برآید
نیکوست زهر دشمن در راه دوست از من
هم سوختن به آتش هم ساختن برآید
از بس که رفتم از تاب از بس تنم شده آب
بر من صداى فریاد از پیرهن برآید
نبود عجب که بر من هنگام دفن این تن
خون در لحد بجوشد سوز از کفن برآید
جانسوز شعر(میثم) خیزد ز دل دمادم
مانند ناله ‏اى کز بیت الحزن برآید

---------------------------------------
غلامرضا سازگار

میان هلهله سینه مجال آه نداشت

برای گریه شریکی نبود و چاه نداشت

 

درست مثل فدک پاره پاره شد جگرش

شبیه مادر خود حال رو به راه نداشت

 

میان حجره کسی وقت احتضار نبود

چرا که فاطمه هم طاقت نگاه نداشت

 

بگو به آب که پاکی همیشه دعوی اوست

به تشنه ای نرسیدن مگر گناه نداشت

 

سپاه حرمله در پشت در به صف بودند

حسین بود و عطش، یک نفر سپاه نداشت

 

نبود نیزه به دیوار تکیه زد یعنی

پناه عالمیان بود و خود پناه نداشت

 

برای کشتن او زهر بی اثر می ماند

میان سینه اگر داغ قتلگاه نداشت

 

برای غربت او چشم هیچ کس نگریست!!

کبوتر حرمش اشک ذوالجناح نداشت

--------------------------------------------------------------

محسن حنیفی

لب تشنه بود ، تشنة يك جرعه آب بود
مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود

پا مي كشيد گوشة حجره به روي خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود

از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش
حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود

در ازدحامِ  هلهله هاي كنيزكان
فرياد استغاثة او بي جواب بود

يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد 
رفع عطش اگر چه کمال ثواب بود

آخر شبيه جد غريبش شهيد شد
آري دعاي خسته دلان مستجاب بود

غربت براي آل علي تازگي نداشت
در آن ديار كشتن مظلوم باب بود

تا سايه بان پيكر نورانيش شوند
بال كبوتران حرم را شتاب بود

اما فداي بي كفن دشت كربلا
آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود

هم تيغ و نيزه خون تنش را مكيده بود
هم داغديدة شرر آفتاب بود

-----------------------------------

 یوسف رحیمی

كوير چشم مرا رنگ و بوي باراني

تو پاره تن چشم و چراغ ايراني


مرا كه بنده احسان دستتان هستم

ببر به عرش نگاهت شبي به مهماني


هميشه اوج گرفتم كنار چشمانت

چرا كه حرف دلم را نگفته ميداني


تو بيست و پنج بهار افتخار دادي بر

هواي بينفس اين جهان حيراني


و حال موقع رفتن ميان يك حجره

ترك ترك شدي و با لبان عطشاني


تو اب ميطلبي،اب بر  زمين ريزند

چه سخت ميشود اين بيتهاي پاياني


و عصر واقعه تكرار ميشود وقتي

براي فاطمه(س)اين طور روضه ميخواني


((بلند مرتبه شاهي ز صدر زين افتاد

اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد))

----------------------------------------------
حسن کردی

زاده زهرا ميان حجره افغان مى ‏كند
در دل با كردگار حى سبحان مى‏ كند
بس كه جان سوز است آه وناله آن شاه دين
شعله بر جان مى ‏زند دل را پريشان مى ‏كند
گاه مى‏ پيچد ز درد و گاه مى ‏نالد ز غم
گاهى اظهار عطش با قلب سوزان مى ‏كند
دختر مامون چو خواهد كس نگردد با خبر
حجره را بر زاده ‏ى طاها چو زندان مى ‏كند
در ميان حجره در بسته آن آيات حق
راز دل با كردگار خويش عنوان مى‏ كند
آن امام نهمين مى‏ نالد از سوز عطش
ليك ياد از غربت شاه شهيدان مى ‏كند
او غريبانه دهد جان در ديار بى كسى
در جنان بهرش فغان شاه خراسان مى ‏كند
تا سه شب آن پيكر قرآن ناطق را عدو
همچو گنج پر بها در خانه پنهان مى‏ كند
چون نهد جسم شهنشاه مبين در آفتاب
چهره خورشيد را سوزان و تابان مى ‏كند
كربلايى شرح وبست اين مصيت را مگو

ورنه زهرا در جنان گيسو پريشان مى ‏كند

-------------------------------------------------
نادعلی کربلائی

میان حجره غریبانه دست و پا میزد
همانکه ناله  اوشعله تاخدامیزد
میان اشهد خود گاه یا رضا میگفت
و گاه مادر مظلومه را صدا میزد
تمام حاجت او انتقام سیلی بود...
....از آن که مادرشان را به کوچه ها میزد
صدای ناله ی او: آه سوختم ،جگرم
شراره ها به دل حضرت رضا میزد
صدای هلهله و تشنگی و کاسه آب
گریز روضه او را به کربلا میزد
دلش گرفت برای کسی که در گودال
عدو به پیکر او نیزه بی هوا میزد
همین که چشم به هم میگذاشت او می دید
که روی نیزه سر شیر خواره را میزد
همان کسي كه سر شاه را جدا کرده
سه ساله را طرفی برده و جدا میزد
  برای اینکه نبیند دوباره این ها را
میان حجره غریبانه دست و پا میزد

-------------------------------------
 مهدی نظری

در عزایت فَلک عزادار است
دردِ هجرت، مَلک گرفتار است
ناله های دلِ پر از خونت
لحظه لحظه رضا خریدار است
خانه را مأمنی برایت نیست
همسر بی وفا تو را یار است

 

خنده های جفای ام الفضل
سینه ات را چو تیغِ آزار است
می زنی ناله از درون نای
آن چنان که نی از نوا زار است
بین حجره به خود چو می پیچی
فاطمه مادر از تو غمخوار است
یادِ مادر تو را کند گریان
ذکر مادر چو آخر کار است
جان دهی در هوای جد خود
کار قلبت سرشک خونبار است

---------------------------------------------------------------------------

حسن فطرس

ايّام سوگوارى ابن الرضا بود
اى اهل دل عزاى عزيز خدا بود
جارى كنم ز ديده خود سيل اشك را
در ماتمى كه فاطمه صاحب عزا بود
از جور امّ فضل غريبانه جان سپرد
 آن كو امام و رهبر اهل ولا بود
همچون حسين با لب عطشان شهيد شد
 كز ماتمش جهان همه ماتمسرا بود
فرياد آب آب ز حجره رسد به گوش
چون تشنه لب ز آتش زهر جفا بود
بر گرد شمع عشق چو پروانه شد فدا
 آن عاشقى كه مظهر عشق و وفا بود
امشب بگير دامن او را تو «حافظى»
كو مظهر عنايت و لطف خدا بود

----------------------------------------
  (محسن حافظى

دست ستم بناى عدالت خراب كرد
 وز آتش الم دل ما را كباب كرد
اى واى امّ فضل امام جواد را
 مسموم از عناد به فصل شباب كرد
با اين ستم كه كرد به فرزند فاطمه
 افسرده قلب حضرت ختمى مَآب كرد
مانند شمع زآتش زهر جفاى خويش
جسم عزيز فاطمه را نيز آب كرد
چون ديد آن كنيز امام غريب را
 لب تشنه جان دهد، به سوى او شتاب كرد
با ظرف آب رفت سوى حجره امام
 آن گاه ديد رو به جنان آن جناب كرد
بگرفت ظرف آب و به روى زمين بريخت
 آن دشمنى كه ظلم و ستم بى حساب كرد

-----------------------------------------------
        محسن حافظى

نه تنها اين دل ما بر جواد ابن رضا سوزد
كه بر احوال او جان تمام ماسوا سوزد
از آن آتش كه زد زهر ستم بر جان آن مولا
 فلك نالد ملك گريد زمين لرزد سما سوزد
شهيد از كينه همسر چو شد آن نوگل زهرا
 به جنّت زين غم عظما دل خيرالنّسا سوزد
چو ديد از او به جز خوبى؟ كه آخر كرد مسمومش
دل اهل ستم بر حال مظلومان كجا سوزد
به جان سبط خيرالمرسلين زد آن چنان آتش
كه از داغش به رضوان جان ختم الانبيا سوزد
نترسيد از خدا و پيكرش را روى بام افكند
چنان كز بهر آن مولا دل مرغ هوا سوزد
خدا لعنت كند آن همسر نامهربانش را
به دوزخ پيكرش در آتش قهر خدا سوزد
ز ياد شيعيان هرگز نخواهد رفت اين ماتم
دل از ياد غريبيش به هر صبح و مسا سوزد
نسوزد هر كه را دل بر جواد ابن الرضا «خسرو»
تنش در آتش قهر خدا روز جزا سوزد

--------------------------------------------------------------------------------------
  (محمّد خسرو نژاد)

من که از سوز عطش در تب تابم مادر
تشنه ام تشنه ی یک جرعه ی آبم مادر
عجل آمد به سراغ من و در این دم مرگ
نه به بالین پسرم هست نه بابم مادر
ز غریبیم همین بس که مرا همسر من
کرده مسموم در ایام شبابم مادر
دست در دست کنیزان و به دست افشانی
ناله کردم ندادن جوابم مادر
گرچه از آتش زهرش جگرم سوخت ولی
بیشتر خنده  ی او کرده کبابم مادر
آب مهر تو و آخر به چه جرم و گنهی
کرده اند منع ز یک جرعه آبم مادر
با لبی خشک و دلی سوخته از آتش زهر
یاد لب تشنگی طفل ربابم مادر

-----------------------------------
حسین میرزایی

پاى عشقى فتاده از نفسم
کاروانى نهفته در جرسم
مفلسى از تبار شوق توام
دامن آلوده­ی تو در هوسم
موج آهم، شکسته ‏تر ز دلت
غیر یار کریم نیست کسم
نَفَسِ من مقیم سینه­ی توست
من صدایى شکسته در قفسم
سایه مرحمت شدن چه‏خوش‏است
نور تو مى‏رسد ز پیش و پسم
تا مرا از تو یاد مى‏آید
به لبم یا جواد مى‏آید
پى وصلى شکسته‏ بال‏ توام
منتسب بر توام که مال توام
تا مگر لب نهم به ‏لعل لبت
گوئیا کوزه­ی سفال توام
جز تو را گر حرام مى‏دانم
پى یک بوسه حلال توام
صبغة اللَّه، روى دیدنى‏ات
سائل رنگى از جمال توام
نقص را مى‏کشم به پرده اوج
ناقصم گرچه، با کمال توام
گر جنون را به غیر، میلى نیست
جز دل ما مزار لیلى نیست
تا روم از دلم تو باز بیا
مى‏کشم ناز با نیاز بیا
خانمان سوز تر ز عشق تو نیست
گل یثرب، مه حجاز بیا
خانه‏ام را خراب ساز خراب
با من خسته دل بساز بیا
تنگ شد خانه معاش دلم
دست کن زیر جانماز بیا
دست بگشاى بر شفاى دلم
تا هدایت شوم به راز بیا
تا گریبان درم به حیرت عشق
همتى لطف کن به غیرت عشق
مى‏توان گر ز هجر ناله کشید
باید از شوق بند عمر برید
منت کوفه از تو گشته مزید
دست کوتاه و وصل یار بلند
نقص کى جانب کمال‏رسید؟
حرز تو کار ساز و بنده اسیر
مددى یا جواد دستم گیر
قیمت من به حسن بودن‏توست
دل من در پى ربودن توست
رخصت لطف را مهیا کن
دیده محتاج رخ گشودن توست
دل به قید یقین خویش بگیر
کاستى در پى فزودن توست
گرچه رویت وسیع و آینه تنگ
رزق آئینه‏ها ستودن توست
تو اذان همیشه برپایى
گوشها در پى شنودن توست
«لا اله» از تو مى‏شود « الا»
که تو وجه اللهى و نور خدا
نشود هیچ گه تلف، غم تو
گیرد از هر سلف خلف، غم‏ تو
شأن تو شأن مرتضى باشد
سیرت شاه لو کشف، غم تو
جبرئیل است خاکسار درت
مایه عزت و شرف، غم تو
سینه چاک چاک شوق، صدف
گوهر خالص صدف، غم تو
مشهد و کربلا و سامرّا
مکه و یثرب و نجف، غم تو
چون دلت را کریم مى‏دانم
کرمت را قدیم مى‏دانم
در طریق غم است حکم خدا
دوستدار تو اوفتد به بلا
شرح معشوق مى‏کند هردم
عاشق غم کشیده رسوا
روى تو روى حیدر کرار
بوى تو بوى اکبر لیلا
گوش دل باز مى‏کنم چو تو را
العطش مى‏رسد ز کرب و بلا
اربا ارباست آن یکى به زمین
تو هم اینجا شکسته ی بابا
این جواد و على است افتاده
آن حسین و رضاست جان داده

---------------------------------------
محمد سهرابی

این­ها به جای اینکه برایت دعا کنند
کف می زنند تا نفست را فدا کنند
یا جای اینکه آب برایت بیاورند
همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند
باید فرشته ها، همه با بال­های خود
فکری برای چشمِ پر اشک رضا کنند
هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند
تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند
این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن
اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند
بال فرشته های خدا هست پس چرا؟
این چند تا کنیز تو را جابجا کنند
حالا که می­برند تو را روی پشت بام
آیا نمی­شود که کمی هم حیا کنند
تا بام می­برند که شاید سر تو را
در بین راه، با لبه­ای آشنا کنند
حالا کبوتران پر خود را گشوده اند
یک سایبان برای تنت دست و پا کنند

-------------------------------------------
علی اکبر لطیفیان

از جفاى همسر بى مهر فریاد اى پدر!

 

كز دل و جانم برآورده است فریاد اى پدر!

 

در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت

 

تا كه مأمون دختر خود را به من داد اى پدر!

 

آن چه با من كرد ام ‏الفضل دون كى مى ‏كند

 

همسرى با همسرش این گونه بى داد اى پدر؟!

 

یك طرف زهر جفا و یك طرف سوز عطش

 

غنچه‏ ى نشكفته‏ ات را داد بر باد اى پدر!

 

بیشتر از زهر كین از تشنه كامى سوختم

 

سوختم چون صیدى اندر دام صیاد اى پدر!

 

بس كه فریاد از عطش كردم كه تاثیرى نداشت

 

شد درون سینه ‏ام خاموش فریاد اى پدر!

 

آخر آمد بر سرِ من محنتى كه بارها

 

چهره‏ ام بوسیدى و كردى از آن یاد اى پدر!

 

روز مرگم شد بیا بر غربت من گریه كن

 

چون كه گفتى ذكر خوابم شام میلاد اى پدر!

 

در خراسان من به دیدارت شتابان آمدم

 

نك بیا از بهر دیدارم به بغداد اى پدر!

 

گر نمى ‏آیى مرا بر سر من آیم در برت

 

مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر!

 

در جوار تو (مؤید) از پى عرض سلام

                             قاصد دل را به كوى من فرستاد اى پدر!
-----------------------------------------------------------------------------------
                                                  سید رضا موئید

سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان!

 

تیره شد روز به پیش نظرم مادر جان!

 

من در این حجره ‏ى در بستۀ خود مى ‏پیچم

 

کس نداند که چه آمد به سرم مادر جان!

 

نکشد گر که مرا زهر جفا، خواهد کشت

 

خنده‏ ى همسرِ بیدادگرم مادر جان!

 

من جوادم که به یاد تو سخن مى‏ گویم

 

چون تو را از همه مشتاق ترم مادر جان!

 

همچو شمعى اثر زهر ستم آبم کرد

 

سوخت پروانه صفت بال و پرم مادر جان!

 

همسرم پشت در خانه به دست افشانى

 

من به یاد تو و مسمارِ درم مادر جان!

 

چون تو در فصل جوانى ز جهان سیر شدم

 

که زده داغ تو بر جان شررم مادر جان!

 

به لب خشک منِ غمزده آبى برسان

 

کز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان!

 

شعر (ژولیده) گواهى دهد از غربت من

                            دوست دارم که بیایى به برم مادر جان!
----------------------------------------------------------------------------
                                                ژولیده نیشابوری

صفحات سایت :