close
تبلیغات در اینترنت
ولادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 3
  • بازديد امروز : 9
  • بازديد ديروز : 766
  • آي پي امروز : 4
  • آي پي ديروز : 38
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 14
  • بازديد هفته : 2,840
  • بازدید ماه : 17,998
  • بازدید سال : 141,248
  • كل بازديدها : 511,485
  • ای پی شما : 54.161.100.24
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 27 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

موّاج می شویم و به دریا نمی رسیم

پرواز می شویم و به بالا نمی رسیم

 

این بالها شبیه وبالند، ابترند

وقتی به سیر عالم معنا نمی رسیم

 

این چشمهای خیس و تهی دست شاهدند

بی تو به جلوه زار تماشا نمی رسیم

 

تا بی کرانه های حضور خدائی ات

پر می کشیم روز و شب اما نمی رسیم

 

باشد اگر تمام جهان زیر پایمان

حتی به خاک پای تو آقا نمی رسیم

 

این حرف ها نشانه‌ی تقصیر فهم ماست

حیران شدن میان صفات تو سهم ماست

 

دنیا تو را چگونه بفهمد؟ چه باوری!

از مرز عقلهای زمینی فراتری

 

ای بی کرانه! لا یتناهی است وصف تو

آئینه‌ی صفات الهی است وصف تو

 

مبهوت جلوه های جلالت کمیت ها

کی می رسد به درک کمال تو بیت ها

 

ای باشکوه از تو سرودن سعادت است

این شعرها بهانه‌ی عرض ارادت است

 

هفت آسمان به درک حضورت نمی رسد

خورشید تا کرانه‌ی نورت نمی رسد

 

محراب را که عرصه‌ی معراج می کنی

جبریل هم به گرد عبورت نمی رسد

 

چشم مدينه مات سلوک دمادمت

بوي بهشت مي وزد از خاک مقدمت

 

محو خودت تمام سماوات می کنی

از بسکه عاشقانه مناجات می کنی

 

آقا کلیم طور تمنا شدیم و بعد

دلتنگ چشمهای مسیحا شدیم و بعد

 

مثل نسيم در به در کوچه ها شديم

با چهره‌ی محمدی ات آشنا شدیم

 

ای مظهر فضائل پیغمبر خدا

آئینه‌ی شمایل پیغمبر خدا

 

شايسته‌ی سلام و تحيّات احمدي

احيا کننده‌ی کلمات محمدي

 

نور علی و فاطمه در تار و پود توست

شور حسین و حلم حسن در وجود توست

 

قرآن همیشه آینه‌ی تو انیس توست

تفسیر بی کران معانی حدیث توست

 

قلبش هزار چشمه‌ی نور و معارف است

هر کس به آيه اي ز مقام تو عارف است

 

روشن ترین ادلّه‌ی علمی است سیره ات

وقتی که حجّتند به عالم عشیره ات

 

هر کس که تا حضور تو راهی نمی شود

علمش به جز زیان و تباهی نمی شود

 

هر قطره که به محضر دریا نمی رسد

سر چشمه‌ی علوم الهی نمی شود

 

بی بهره است از تو و انفاس قدسی ات

اندیشه ای که لا یتناهی نمی شود

 

جابر شدن زراره شدن با نگاه توست

آقای من اگر تو نخواهی نمی شود

 

کون و مکان اداره شود با اراده ات

عالم دخیل بسته به نعلین ساده ات

 

فردوس دل اسیر خیال تو می شود

آئینه محو حسن جمال تو می شود

 

دریاب با نگاه رحیمت دل مرا

وقتی که بی قرار وصال تو می شود

 

یک شب به آسمان قنوتت ببر مرا

تا بی کرانی ملکوتت ببر مرا

 

سائل کنار ساحل لطفت چگونه است

دستان با سخاوت دریا نمونه است

 

من را که مبتلای خودت می کنی بس است

اصلاً مرا گدای خودت می کنی بس است

 

قلب مرا ز بند تعلق رها و بعد

دلبسته‌ی خدای خودت می کنی بس است

 

در خلوت نماز شبت مثل فاطمه

شایسته‌ی دعای خودت می کنی بس است

 

شبهای جمعه سمت مدینه که می بری

دلتنگ کربلای خودت می کنی بس است

 

امشب برای ما دو سه خط از سفر بگو

از کاروان خسته و چشمان تر بگو

 

روزی که بادهای مخالف امان نداد

هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد

 

خورشید بود و سایه‌ی شوم غبارها

خورشید بود همسفر نیزه دارها

 

دیدی به روی نیزه سر آفتاب را

دیدی گلوی پرپر طفل رباب را

 

دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود

تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود

 

در موج خيز شیون و ناله دویده ای

تا شام پا به پای سه ساله دویده ای

 

گلزخمهاي سلسله يادت نمي رود

هرگز غروب قافله يادت نمي رود

 

هم ناله با صحیفه‌ی ماتم گریستی

یک عمر پا به پای محرم گریستی

 

یوسف رحیمی

خشکی ام رفت و وصل دریا شد

سردی ام رفت و فصل گرما شد

 

فارغم از خودم خدار را شکر

آسمانی شدم خدا را شکر

 

آمدی و دلم نجات گرف

باز هم مرده ای حیات گرفت

 

ای حیات مجدد دنیا

دومین یا محمد دنیا

 

یا من ارجوی آستان لبم

پنجمین رکعت نماز شبم

 

ای که تنها خدا شناخت تو را

مثل بیت الحرام ساخت تو را

 

قافیه های بیت ما تنگ است

در مقامت کمیت هم لنگ است

 

ای نسیم پر از بهار حسین

حسنی زاده تبار حسین

 

قبله مردم مدینه تویی

حسن دوم مدینه تویی

 

ای ظهور پیمبر اکرم

حاصل وصلت دعا و کرم

 

مادرت دختر کریم خدا

پدرت حضرت کلیم خدا

 

وسط هفته ها برای منی

التماس سه شنبه های منی

 

سر شب فکر نور تو بودم

فکر شب های طور تو بودم

 

خواب سجادهٔ تو را دیدم

صبح دیدم کنار خورشیدم

 

ای نماز پر از قنوت حسن

حاصل چلهٔ سکوت حسن

 

تو تولای دفترم هستی

قسم نون والقلم هستی

 

تکیه بر بال جبرئیل زدی

مزرعه داشتی و بیل زدی

 

بهترین میوهٔ تو ایمان بود

گندم کال تو پر از نان بود

 

بی تو این حوزه ها کمال نداشت

میوه ای غیر سیب کال نداشت

 

وقت آن است اجتهاد کنی

بی سواد مرا سواد کنی

 

وقت آن است منبری بزنی

حرف یک حرف بهتری بزنی

 

عِلم را باز هم شکاف دهی

در کلاست مرا طواف دهی

 

اگر علم تو را حساب کنند

زندگی تو را کتاب کنند

 

علم و اخلاق می شود با هم

آدمی می کند بنی آدم

×××

پر جبریل زیر پای تو بود

گردن آویز بچه های تو بود

 

میوهٔ بهتر از رطب سیب است

باعث التیام تب سیب است

 

فاطمه سیب جنت الاعلاست

پس شفای تب تو یا زهراست

 

چه کسی گفته بی مزاری تو

یا چراغ حرم نداری تو

 

قبر تو بارگاه توحید است

شمع بالاسر تو خورشید است

 

چه کسی گفته سایبانت نیست

صحن در صحن آسمانت نیست

 

عرش که آسمان نمی خواهد

نور که سایبان نمی خواهد

 

تو خودت سایبان دنیایی

بهترین آسمان دنیایی

×××

مردی از خانوادهٔ خورشید

امتداد غم امام شهید

 

انعکاس صدای عاشوراست

روضه های غروب مناست

 

مرد سجاده، مرد نافله ها

مرد شب زنده دار قافله ها

 

مردی از جنس آیه تطهیر

خستگی های بردن زنجیر

 

هم سفر با ستارهٔ غم هاست

«کربلا زاده» محرّم هاست

 

هم نژاد امام بی کفنان

دومین مرد کاروان زنان

 

راه طی کردهٔ بیابان ها

قدم زخمی مغیلان ها

 

یاد خون طپندهٔ گودال

خنده های زنندهٔ گودال

×××

زخم بال و پر کبوترها

پا به پای اسارت سرها

 

غیرت دست بسته محمل

شاهد التماس دخترها

 

کوچه کوچه؛ گذر گذر، همه جا

هم رکاب صدای حنجرها

×××

برگ سبزی است با نشانهٔ سرخ

کودک زیر تازیانهٔ سرخ

 

طفل رفته، خمیده برگشته

باغ گل رفته چیده برگشته

 

آفتاب کمی غروب شده ست

گل یاس بنفشه کوب شده ست

 

آشنای صدای سلسله هاست

سوزش ناگهان آبله هاست

 

او که آیینهٔ محرم بود

گریه هایش به رنگ ماتم بود

 

از ستاره گرفته تا شبنم

از بنفشه گرفته تا مریم

 

همه محو صدای او هستند

پای مرثیه های او هستند

 

 علی اکبر لطیفیان

جمادی طی شد و آمد رجب باز

در رحمت به روی خلق شد باز

رجب آمد رجب آمد دوباره

که رحمت ریزد افزون از ستاره

وجب اندر وجب خیر است و خیرات

به ایام دگر دارد مباهات

چنان رحمت کند در او تلاطم

که عصیان می نماید دست وپا گم

کجائید ای گنه کاران بیائید

بیائید معصیت کاران بیائید

خدا را چون خدا جویان بیدار

بخوانید با دو چشمان گهر بار

مه خود سازی و راز و نیاز است

در رحمت به روی خلق باز است

سحر خیزان روشن دل در این ماه

ره صد ساله پیمودند به یک آه

در این مه سالکان بر حق رسیدند

بگوش جان زپیک حق شنیدند

به روز اولش ماهی درخشید

که هستی را حیات تازه بخشید

نهال پر بر طوبی ثمر داد

علی ابن الحسین(ع)را حق پسر داد

چه فرزندی چه دلبندی چه پوری

چه خورشید درخشانی چه نوری

سرا پا نور رب العالمین است

فروغ چشم زین العابدین (ع)است

ز رخسارش به گردون نور خیزد

به پایش آسمان اختر بریزد

مدینه رشک فردوس برین شد

تجلیگاه این نور مبین شد

بود این گوهر یکدانه باقر(ع)

که او را در مدینه نیست زائر

مدینه ای مدینه ای مدینه

زنم سنگ تمنایت به سینه

بگو با سید سجاد (ع) امشب

ترابی دارد این اوراد برلب

ز احسان عیدی ما را عطا کن

نصیب ما بقیع و کربلا کن

---------------------------------------------------------------------
مرحوم ترابی

وقت عشق است چشم تر بدهيد
شمع ها مژده ي سحر بدهيد

كار دل گير يك نگاه شماست
بر مناجات من اثر بدهيد

از شلوغي شهر بيزارم
كوچه ها فرصت گذر بدهيد

دوست دارم به اوجتان بپرم
بي قرارم كه بال و پر بدهيد

مي نشينم كنار در بي تاب
تا به پاهاي من خبر بدهيد

راه باز و مسير بي خطر است
توشه بردار موقع سفر است

سفري تا ديار دلبرها
تا زمين بهشت پرورها

سفري تا نهايت مستي
در طواف حريم ساغرها

آسماني ترين شديم اينجا
پا به پاي پر كبوترها

خانه ها را ببين همه از دم
شاخه ي ياس روي سر درها

اين مدينه است شهر پاك و زلال
چشمه سار تمام كوثرها

اين مدينه است مركزيت نور است
تربت قبر چهار حجت نور است

يك زيارت كنار ابر بهار
يك بقيع است و زائران بسيار

بالهاي فرشته ها فرش است
قدري آهسته تر قدم بردار

يك قدم بيشتر نمانده ولي
به در بسته خورده ايم انگار

از همين جا دخيل مي بنديم
پشت اين پنجره همين ديوار

مگر امشب شب ولادت نيست
شمع روشن كنيد دور مزار

ذات غيب خدا شده ظاهر
در جمال محمد باقر

آمدي اي امام پنجم ما
آمدي اي يگانه بي همتا

برفها آب شد زمين خنديد
از بهار تو اي گل زيبا

علم را آمدي كه بشكافي
مثل كشتي به سينه ي دريا

تا ابد آسمان آبي تو
مي زند سايه بر سر دنيا

تو در اين صفحه هاي خالي دل
نقش ها مي زني به رنگ خدا

جوهر بندگي است در قلمت
غير توحيد نيست در قلمت

اي به دوشت هميشه رايت علم
در بيان تو واقعيت علم

روي منبر كه درس مي دادي
زير دِيْن تو رفت نهضت علم

روز اول به اذن حضرت حق
شاهكار تو بوده خلقت علم

عقل ما قد نمي دهد هرگز
به مقام تو اي حقيقت علم

بي فروغ تو مي رود از دست
همه ي اعتبار دولت علم

تا كه نور كلام تو جاري است
گلشن دين هميشه گل كاري است

اي سرآغاز ناب ماه رجب
وي شروع كتاب ماه رجب

با غروب جمادي الثاني
سر زدي آفتاب ماه رجب

اشكهاي تو لحظه ي ميلاد
شده عطر و گلاب ماه رجب

عكسي از حسن كبريا هستي
جاي تو قلب قاب ماه رجب

يك مناجات بر لبم بنويس
در شب مستجاب ماه رجب

در هواي خدا رهايم كن
بيشتر با خود آشنايم كن

تو كه بر چشم خلق جا داري
نوري و جلوه ي خدا داري

شاخ شمشاد حضرت سجاد
ريشه در باغ هل أتي داري

ثمر نخل احمدي كه نسب
ز حسين و ز مجتبي داري

پسر سيد البكاء هستي
سرگذشتي پر از بلا داري

يادگاري ز لاله هاي عطش
بر دلت داغ كربلا داري

تو غروب سپيده را ديدي
عمه ي قد خميده را ديدي

همه جا گرد غصه پاشيدند
با سر تيغ و نيزه گل چيدند

دستهاي سياه بر سر تو
سنگهاي كبود باريدند

چشم هايي كه گريه مي كردند
سيلي و تازيانه مي ديدند

مردم كوچه ي يهودي ها
دور سرها مُدام رقصيدند

بي ابوالفضل كودكان يتيم
روي خشت خرابه خوابيدند

اين همه غم كه بر سرت آمد
كودكي تو را رقم مي زد

--------------------------------------------
علي صالحي

 

باید به فکر قافیه های جدید بود

 

در شهر غمزده به هوای امید بود

 

باید به مثنوی پر و بال عقاب داد

 

شوری برای خلقت یک انقلاب داد

 

باید تلنگری به تکاپوی سینه زد

 

با بیتهای شعر پلی تا مدینه زد

 

باید سراغ زمزمه ای عاشقانه رفت

 

در جستجوی شوق به هر بی کرانه رفت

 

باید برای فصل رجب واژه آفرید

 

شاید هوای وصل و طرب سوژه ای جدید

 

ماهی که مات روشنی اش میشود نجوم

 

راهی به سمت یا علی از باقرالعلوم

 

نفسی که شد نَفَس نَفَسش بی حد و عدد

 

با دیدن هلال رجب یا علی مدد

 

پای رجب رسیده به شهر نوشته ها

 

گل شد تمام گفته و گل شد شنفته ها

 

تسبیح عاشقیِّ دل شاد یا علیست

 

سبُّوح حمد حضرت سجّاد یا علیست

 

نور مبین ذات خدا در زمین ببین

 

آمد اصول دین پسر زین العابدین

 

باقر بقای علم لدنِّی ِّ مصطفاست

 

باقر بنای نام علی با همان صفاست

 

باقر شکوه عاشقیُّ و عشق خالق است

 

دار و ندار سینه ی پرشور صادق است

 

باقر نمای تشنگیُّ و نای زندگی ست

 

اوج غم و عروج تولّا و بندگی ست

 

پرورده ی نیایش شبهای نافله

 

همبازیِّ سه ساله ی همپای قافله

 

یادآور حماسه ی عبّاس در نبرد

 

تیرش جواب طعنه شد و قلب فتنه سرد

 

شرحی برای درک معانیِّ فاطمه

 

راهی به سوی ربُّ و مبانیِّ زمزمه

 

حبَّش کلید برتریِّ محشریِّ ماست

 

نامش زمینه ی نفس حیدریِّ ماست

 

ای شاهد شهادت گلهای آفتاب

 

اشک دو چشم کودکیَّت مات مشک آب

 

یادت نمی رود سفر پای نیزه ها

 

دیدار قتلگاه و وداع با جنازه ها

 

برگ گل و فشار غل و طعنه و عذاب

 

بزم می و جفای نی و مجلس شراب

 

تو روضه های آه رباب و سکینه ای

 

یک کربلا عذاب و عطش در مدینه ای

 

آنروز شعله آمد و سوزاند خیمه گاه

 

امروز مانده قبر تو بی شمع و بارگاه

 

اصلاً سقیفه آمده همواره لج کند

 

محتاج شیعه را به دعای فرج کند

 

آقا بیا که آمدنت آرزوی ماست

 

عمریست بغض دوریِّ تو درگلوی ماست

--------------------------------------------------
حسين ايمانی

این مدینه ستاره باران است

 

چشم خورشید خیره برآن است

 

داخل مهد روح ایمان است

 

روزگار زمین درخشان است

 

جان دین روی دست جانان است

 

                                          این پسر از تبار ایران است

 

پسری از تبار شیر خداست

 

نوه ی پادشاه کرب و بلاست

 

باقرالعلم  ِ مکتب مولاست

 

گل سجّاد و جلوه ی زهراست

 

لحظه ای که برابر سقّاست

 

                               ماه و خورشید حق نمایان است

 

پنجی از جنس پنج تن آمد

 

وارث علم  ِ موتمن آمد

 

یادگار ابا الحسن  آمد

 

گل زهرا سوی وطن آمد

 

حسنینی به یک بدن آمد

 

                               آسمان را ببین که حیران است

 

آسمان مات این قیام و قعود

 

حیدر دیگری به وقت سجود

 

کرم مجتبی در این مولود

 

عشق شاه وفا به تار و به پود

 

انتهای درخش اش موعود

 

                                   شاهد غرّش دلیران است

 

کربلای حماسه ها لبّیک

 

پسر سجده و دعا لبّیک

 

شاهد نای نینوا لبّیک

 

دیده ای لعل تشنه را لبّیک

 

پابرهنه چرا؟! کجا؟! لبّیک

 

                           جشن دلدار و دل پریشان است

 

به پریشانیِّ غروب دهم

 

به همان حرص مُلک و آن گندم

 

به نشانیِّ نیزه کردم گم

 

راه شادیُّ و می رسم بر سُم

 

زیر سم جسم و پای مجلس خُم....

 

                           کعب نی سهم کام و دندان است

 

کربلایی ِّ کربلا در شام

 

کاروان بود و طعنه و دشنام

 

سنگ آمد به سویتان از بام

 

حاجیان روی نیزه در اِحرام

 

وَ به اسلام می رسید سلام

 

                                چون حرم میهمان ویران است

 

ذکر ویرانه ی عذاب حسین

 

دم دردانه بی حساب حسین

 

روضه ی مشک خشک و آب حسین

 

تپش قلب ِ بوتراب حسین

 

ریشه ی ناب انقلاب حسین

 

                             شاه لب تشنه العجل خوان است

 

----------------------------------------------------------------

حسين ايماني

کیستی تو که نگاهت به حرم راه نماست

 

طور سینای تو تصویرگر آینه هاست

 

 

 

کیستی مرد که حاتم شب و روز خود را

 

بر سر سفره ی اکرام تو مانند گداست

 

 

 

مَثَلِ علم تمام علمای عالم

 

پیش علمت مَثَلِ قطره کنار دریاست

 

 

 

سی هزار از تو روایت شده از یک نفر است

 

همه سر چشمه اش از علم الهی شماست

 

 

 

حوزه و مجتهد و عالم و علّامه و علم

 

همه از برکت یک لحظه ی عمرت برپاست

 

 

 

عالمان پیش تو یک عمر تلمّذ کردند

 

مذهب از سیره ی علمی شما پا برجاست

 

 

 

السلام ای که تویی روح ولایت آقا

 

این سلام از نظرم می گذرد کز طاهاست

 

 

 

ثمر پاک ترین عشق شما هستی و

 

مادرت سرور زن های دو عالم زهراست

 

 

 

همه ی ارض و سما حول شما می گردد

 

نظری کن که نظر بر دل عشّاق رواست

 

 

 

نور در روح نماز تو تجلی دارد

 

در زلالی نگاه تو خدا هم پیداست

 

 

 

آنقَدَر مدح تو را گفتن و خواندن سخت است

 

کین قلم جنس ، فقط کار خود ذات خداست

---------------------------------------------
وحيد محمدی

عطر لبخند خدا پیچید در دنیای من

 

پنجمین خورشید تا گل کرد در شب های من

 

آیه ای نازل شد از سمت بلوغ آسمان

 

روشنی پاشید بر آیینه ی سیمای من

 

فصل وصل آمد، زمین پُر شد ز بوی ناب عشق

 

جلوه گر شد از مدینه، ماه من، مولای من

 

عصمتی روشن تبسّم کرد بر روی زمین

 

حضرت حق گفت: «او نوری ست با امضای من»

 

وارث بوی بهشت است و خِرَد میراث اوست

 

سیب شیرینی ست او از شاخه ی طوبای من

 

قاف غیرت، بحر حیرت، کهکشان حکمت ست

 

باقر نور است، بشنو از لبش آوای من

 

فصل لبخند گل پنجم، امام باقرست

 

پنجمین خورشید، زد لبخند بر دنیای من

 

تشنه ی یک جلوه از خورشید سیمای توأم

 

ای طلوع پنجمین! ای حجّت فردای من

 

  -------------------------------------------------

رضا اسماعیلی

برخیز نگارا که بهار طرب آمد

 

عید عجم و جشن نشاط عرب آمد

 

از کثرت انوار یکی روز و شب آمد

 

پایان جمادی شد و ماه رجب آمد

 

ماهی که شود ملک جهان خُلد مُخلد

 

از یمن قدوم دو علی و دو محمد

 

بر اهل ولا عید مویّد شده امشب

 

در جلوه رخ داور سرمد شده امشب

 

لبخند عیان بر لب احمد شده امشب

 

میلاد همایون محمد شده امشب

 

در دامن خورشید، عیان قرص قمر شد

 

فخر دو جهان سید سجاد پدر شد

 

امشب صدف بحر ولایت گهری زاد

 

یا دخت حسن فاطمه، زیبا پسری زاد

 

در خانه ی خورشید ولایت قمری زاد

 

یا بار دگر آمنه پیغامبری زاد

این است که دو فاطمه را نور دو عین است

پور دو علی باشد و نجل حسنین است

  این گوهر یکدانه ی دریای عقول است

در مکتب دین دوستیش اصل اصول است

ماه دو علی مهر دل آرای رسول است

فرزند حسین است و عزیز دو بتول است

مولای همه عبد خداوند مقام است

تا حشر امام است امام است امام است

این محور دین اختر تابنده ی علم است

در قلب زمان نور فزاینده ی علم است 

آرنده ی علم است و نماینده ی علم است

گوینده ی علم است و شکافنده علم است

در کنیه ابوجعفر و باقر شده نامش

پیغمبر اسلام فرستاده سلامش

دشمن به عداوت خجل از کثرت خیرش

فرقی نکند گاه کرامت خود و غیرش

جبریل امین گم شده در وادی سیرش

شیرینی جان قصه شیرین عُزیرش

علم همه یک قطره ز دریای کمالش

دیوانه شود عقل به توصیف جمالش

ای گوهر شش بحر و یم هفت دُرِ ناب

ای سائل انوار رخت مهر جهانتاب

بی مهر تو طاعات، چو نقش آمده بر آب

خاک قدم طفل دبستان تو اقطاب

فرزند پیمبر پدر هفت امامی

هم فرش مکان هستی و هم عرش مقامی

انوار دل از روی نکوتر ز مه تو

جن و بشر و خیل ملائک سپه تو

جان همه خوبان جهان خاک ره تو

شد باعث بینائی جابر نگه تو

ما را ز گنه نیست به جز روی سیاهی

ای چشم خداوند، کرم کن به نگاهی

از شوق تو چون مهر تو چون داغ به سینه

چشمم به بقیع است و دلم سوی مدینه

ای شمع دل پنج امین و دو امینه

ما غرق به دریای گناه و تو سفینه

غرقیم ولی چشم یه احسان تو داریم

با دست تهی دست به دامان تو داریم

مهر تو ثمر گشته بسی حاصل ما را

حب تو صفا داده بقیع دل ما را

وصف تو همی شور دهد محفل ما را

این گونه سرشتند از اول گل ما را

تا حشر گـُل مهر تو روید ز گـِل ما

آوای تو پیوسته برآید ز دل ما

تو کعبه ای و کعبه گرفتار بقیعت

پیوسته ملک سائل زوّار بقیعت

جان و دل ما شمع شب تار بقیعت

تا چهره گذاریم به دیوار بقیعت

این درد فراقی که به جان است دوا کن

بر ما زره لطف گذر نامه عطا کن

ای بوسه گه یوسف زهرا دهن تو

نقل دهن ما همه نَقل سخن تو

جان همه قربان تو و جان و تن تو

صد شکر که میثم شده مرغ چمن تو

غیر از گل مهر تو به گلزار نبوید

جز مدح تو و عترت اطهار نگوید

---------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار


 

هلال ماه رجب! نـاز کن بـه ماه تمام

 

ز یازده مـه دیگر تو را سلام سلام

 

سلام بر تو که در دامن تـو می‌تـابد

 

فروغ حسن خدا از جمال چار امام

 

ولادت دو محـمد، ولادت دو عـلی

 

کدام ماه، چنینش سعادت است و مقام؟

 

چه ماه ‌روح‌فزایی که در نخستین شب

 

امـام پنـجم مـا شـد ولادتش اعـلام

 

خـدا به فاطمه بنـت حسن گلی بخشـید

 

که عطر باغِ حسینی از او رسد به مشام

 

امـام باقـر یعـنی محـمد دوم

 

امام باقر پنجم وصی خیرالانام

 

امـام باقـر یعـنی حقیقت قـرآن

 

امام باقـر یـعنی تـمامی اسلام

 

امام باقر یعنی بهشت هشت بهشت

 

امام باقر یعنی نظـامِ هفـت نظـام

 

امام باقر یعنی امام علم و عمـل

 

امام باقر یعنی رسول خون و قیام

 

مگـر امام چـهارم مـدد کـند، ور نـه

 

که‌ راست زهره که در مدح او کند اقدام؟

 

ز جان و دل ملک و جن و انس و حور این جا

 

نفس بـه دوسـتیِ او بـرآورنـد مـدام  

اگر از او نستانند جام در صف حشر

 

می حلال بهشتی بـه انبیاست حرام

 

به زائران حریمش در آفتاب بقیع

 

پـر ملائکه گـردیـده حلّۀ احـرام

 

ز تشنگی جگرم شعله می‌کشد ساقی

 

بیا شراب محبّت مرا بریـز به کـام

 

به غیر بغض عدویش ره نجاتی نیست

 

به جـز به دوستی‌اش دل نمی‌شود آرام

 

عجیب نیست اگر در تمـام حادثه‌ها

 

شود به امر غلامش سمند گردون، رام

 

به یک اشارۀ او عالمی «زراره» شوند

 

به یک نظارۀ او خلق، می‌شوند «هشام»

 

ستانده ‌روح، ز گفتار روح بخشش، روح

 

گرفته علم، ز لب‌های جان فزایش کـام

 

مگو درِ حرمش بسته روز و شب، که ز عرش

 

پی زیـارت قبـرش مـلک شـوند اعـزام

 

نگو چـراغ ندارد ببین که هر شب، ماه

 

چگونه از حرمش نـور می‌ستاند وام

 

کمال اوست بـه چرخ کمال، اوج کمال

 

کلام اوست بـه کلّ علوم، جان کـلام

 

پنـاه برده بـه درگاه او صغیر و کبـیر

 

شفا گرفته ز خاک درش ‌خواص‌ و عوام

 

هنوز پـای بـه ملک وجـود ننهاده

 

سلام داده محمد بـه آن امـام همام

 

چهارساله خروشید آن چنان بـه یزید

 

که شد به دیدۀ او «شام»، تیره‌تر از شام

 

بـه شاهی دو جهان ناز می کند "میثم"

 

اگـر غلامِ درش خوانـدش غلام غلام

-----------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

پنجمین حجت خدا باقر

 

مظهر ذات کبریا باقر

 

قرّة العین حضرت سجاد

 

چون پدر صاحب لوا باقر

 

نور پاک محمد است و علی

 

گوهر قلزم ولا باقر

 

وارث گنج حکمت و عرفان

 

عالم علم اوصیا باقر

 

جانشین و وصیّ پیغمبر

 

نور چشمان مرتضی، باقر

 

منبع جود و لطف و احسانست

 

میر و سر حلقه سخا باقر

 

کام جان ها ز نام او شیرین

 

درد ما را بود دوا باقر

 

زد قدم از شرف به ماه رجب

 

وارث نور هل اَتی باقر

 

کرده در بر لباس امکانی

 

زد به سر تاج اِنّما باقر

 

این شنیدم که بلبلی عاشق

 

بر سر شاخه زد نوا باقر

 

کامد ای عاشقان زمان طرب

 

خیز و شادی نما به ماه رجب

 

نور او نور روی پیغمبر

 

برگزیده، چو مصطفی منظر  

 

خوی پاکیزه اش پسند خدا

 

همچو مرآت ساقی کوثر

 

چهره اش همچو چهرة زهرا

 

به درخشش به زهره احمر

 

خرّمی از وجود او پیدا

 

بلکه مینوی حضرت داور

 

حُسن او در کمال حُسن حَسن

 

خیره در سیرتش هماره نظر

 

در شجاعت حسین کرب و بلا

 

در سخاوت چو بحر پر گوهر

 

هر چه گویم به وصف او قاصر

 

من چه خوانم به مدح آن سرور

 

گوهر بحر معرفت باقر

 

به جمیع صفات حق مظهر

 

روز میلاد آن امام همام

 

کام ما پر بود ز شهد و شکر

 

بر لب جمله شیعیانش بود

 

این  سخن نیمه شب به وقت سحر

 

کامد ای عاشقان زمان طرب

 

خیز و شادی نما به ماه رجب

 

طور دل شد به مهر او سینا

 

دیده از توتیای او بینا

 

بر کف ما ز حُبّ او ساغر

 

جمله سرمست آن می مینا

 

دل ربوده ز عارف و عامی

 

کس ندیده چنین رخ زیبا

 

در رُخش گر نظر کنی بینی

 

جلوة ذات حق بود پیدا

 

پنجمین شمس آسمان ولا

 

هفتمین نور طلعت غبرا

 

عرش و کرسی به نور او قائم

 

عالم از یُمن حضرتش بر پا

 

شاد و خُرم بود از این مولود

 

نه زمین بلکه عالم بالا

 

جانشین پیمبر خاتم

 

بر همه خلق رهبر و مولا

 

پرچم افراز دین و قرآنست

 

عالم علم علَّمَ الاسما

 

ذکر و تسبیح دوستانش هست

 

زیر لب دم به دم چنان عنقا

 

کامد ای عاشقان زمان طرب

 

خیز و شادی نما به ماه رجب

 

حجّت حق امام دین باقر

 

بر همه کار انس و جان ناظر

 

مشکلات جهان از او آسان

 

در مصائب به امر حق صابر

 

هر کجا عاشقی برد نامش

 

بی گمان در برش بود حاضر

 

چشم او چشم خالق اکبر

 

بر همه آفرینش او باصر

 

گیسوانش کمند طایر جان

 

دیدگانش دو جادوی ساحر

 

در مقامش زبان بود الکن

 

در مدیحش قلم بود قاصر

 

می رساند سلام پیغمبر

 

بر چنین رهبر جهان جابر

 

غم ز خاطر برون کند مهرش

 

شادمان می شود از او خاطر

 

به ظهورش ظهور حق پیدا

 

ز وجودش خدا همی ظاهر

 

گوید این نکته را ز روی شرف

 

گاه بی گاه خامه شاعر 

 

کامد ای عاشقان زمان طرب

 

خیز و شادی نما به ماه رجب

-----------------------------------------------
عباس عنقا

الا که غرق در انوار ذوالجلال شویم
هلال ماه رجب سر زده، هلال شویم
کمال یافتۀ قلۀ کمال شویم
هماره خاک قدوم علی و آل شویم

مـه تجلـی حسن و جمال لم‌یزلی است
خجسته باد که ماه‌ محمّد است و علی است

مهِ نماز و قیام و دعا و ذکر و سجود
مه وصال خداوندگار حیّ ودود
مه چهار ولادت ز چار رکن وجود
مه مبارک لبخند مهدی موعود

مه نـزول کرامـات خالـق ازلـی است 
ولادت دو محمّد، ولادت دو علی است

طلوع این مه فرخنده می‌دهد خبری
که سر زد از افق عزت و شرف قمری
و یا ز دامن دریای معرفت گهری
خدا به حضرت سجاد داد گل‌پسری

که گل، زبان ملک ریختند در قدمش 
اگر غلـط نکنـم مدح انبیاست کمش

زهی که فاطمه- بنت حسن- حسن‌زاده
بر آفتاب خدا، ماه انجمن زاده
بگو که وجه خداوند ذوالمنن زاده
و یا که نخلۀ توحید، یاسمن زاده

بهشـت حضـرت سجـاد، لالـۀ رویش 
حسین بوسه زند بر جمال دلجویش

درود اهل ولا بر شب ولادت او
سلام داده رسول خدا به حضرت او
سپاه علم کشیدند صف به خدمت او
عنایت و کرم و لطف و جود، عادت او

سحابِ یکسره بارنـدۀ علوم است این 
 محیطِ نور و شکافندۀ علوم است این

 

تمام علم ز دریای فضل اوست نَمی
تمام جود ز یک بذل دست او کرمی
تمام ملک خداوند بهر او حرمی
تمام دهر ز عمر عزیز اوست دمی

به نقش صورت او صورت‌آفرین نازد
به زهد و طاعت او زین‌العابدین نازد

به ماه عارض و حسن و جمال او صلوات
به حسن خلق و به حسن خصال او صلوات
به مام و باب و به آباء و آل او صلوات
به علم و دانش و فضل و کمال او صلوات

چنان به پاسـخ دشنام، خُلق او نیکوست
که خصم می‌شود از فیض یک نگاهش دوست

امیر عالم و بیل رعیتیش به دوش
به شوق زمزمه‌اش عرشیان سراپا گوش
زند ز منطق او بحر علم و دانش جوش
صدای «یارب» او از ملک ستاند هوش

درود شخص پیمبـر نثار باد بر او
سـلام حضرت پروردگار باد بر او

بیا و روی ارادت ببر در این درگاه 
حوائجت همه از باقر‌العلوم بخواه
سلالۀ دو علی، نور چشم ثارالله
دهد به دیدۀ «جابر» شفا به نیم نگاه

چو چشم اوست همان چشم خالق دادار
به یـک نظـاره بـرآرد گـل از شـرارۀ نار

ولایتش سند و ثبت دین کامل ماست
گِل محبتش آدم‌کنندۀ گِل ماست
به روز حشر ولایش تمام حاصل ماست
مزار او نه به خاک بقیع، در دل ماست

زهـی کـرامت آن شهریــار عالــم را
که برگزیده به مدح و ثناش «میثم» را

----------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

نوری آمد وجود من گم شد

 

چشم من باز پر تلاطم شد

 

شرشر اشک روی گونه ی من

 

شد سرازیر و قدر یک خم شد

 

گریه از شوق چه صفا دارد

 

شب میلاد نور پنجم شد

 

اشک اذن دخول ما بود و

 

در که وا شد دمِ تبسم شد

 

محرم اهل بیت اگر شده ایم

 

همه از یک دعای خانم شد

 

شکر، یا فاطمه و یا فاطر

 

شکر، هستم غلام تو باقر

 

در رحمت دوباره وا شده است

 

میزبان دلم خدا شده است

 

بار دیگر میان بیت وحی

 

آیه ی نور رو نما شده است

 

سجده ام را کسی نماند که ندید

 

سِرّ توحید بر ملا شده است

 

دسته های فرشته می بینم

 

در مدینه برو بیا شده است

 

پشت یک خانه ای شلوغ شده

 

خبری بین کوچه ها شده است

 

رنگ پنجم به روی بوم آمد

 

حضرت باقر العلوم آمد

 

نذر چشمان تو جوانی من

 

به فدای تو زندگانی من

 

زیر پایت بگو که سر بزند

 

هر کسی خواست از نشانی من

 

عرض تعظیم پیش قد تو شد

 

علت قامت کمانی من

 

من ندارم که هیچ چیز از خود

 

همه از توست هستِ فانی من

 

هست " آقا مرا دعایم کن "

 

از دعاهای آسمانی من

 

در هوای شما نفس زده ام

 

غصه ها را ز سینه پس زده ام

 

تو همان چشمه سار عرفانی

 

فصل سبز بهار عرفانی

 

در مقام رفیع اخلاقی

 

جلوه گاه مدار عرفانی

 

ای سر آمد به علم و دانش ها

 

سخنت پر ز بار عرفانی

 

چه احادیث که به جا مانده

 

از تو آموزگار عرفانی

 

قبل تو این چنین ظهور نبود

 

در میان تبار عرفانی

 

جایگاه علوم و دانش تو

 

شاهکاری به آفرینش تو

 

می شود سائل درت باشم

 

زائر کوی مادرت باشم

 

می شود در هوای خاکی تو

 

پر زنم من کبوترت باشم

 

می شود در بقیع، غربت محض

 

سر قبر منورت باشم

 

یاد آن خاطرات کودکی ات

 

روضه خوان در برابرت باشم

 

یاد طفلی دو ساله بودن تو

 

و اسیری خواهرت باشم

 

معجر عمه های تو بردند

 

و شما را چقدر آزردند

-------------------------------------------------------
رضا رسول زاده

بر لب ساحلی که جا ماندم

 

شادم از اینکه که کشتی ام آمد

 

باید امشب به آسمان بروم

 

چون که ماه بهشتی ام آمد

 


 

باید این شهر را مناره کنیم

 

آسمان را پر از ستاره کنیم

 

یا من ارجو لکل خیر بیا

 

تا به سمت شما اشاره کنیم

 


 

خبر تازه اینکه کفر اینجا

 

توی این شهر می شود تقدیس

 

آن طرف عده ای فرشته نما

 

تازه دارند می شوند ابلیس

 


 

گرچه خون کرده اند بعضی ها

 

دل این ماه آسمانی را

 

ولی این ماه صاحبی دارد

 

که زمین می زند کسانی را

 


 

گرچه آغاز شعر امشب را

 

گله از دست ناکسان کردیم

 

بگذریم ماه، ماه علی است

 

به علی واگذارشان کردیم

 


 

روی بال فرشته های خدا

 

همصدا با دعای ماه رجب

 

بفرستید با ملائک عرش

 

صلواتی به وسعت امشب

 


 

شب میلادهایمان مثل

 

شب دلدادگی، شب وصل است

 

این بهاری که از خدا داریم

 

یک بهار چهارده فصل است  

 


 

آری امشب که جشن می گیریم

 

شب میلاد فصل پنجم ماست

 

گل بریزید روی خاک بقیع

 

که بقیعش بهشت مردم ماست

 


 

اسمتان مثل اسم پیغمبر

 

در میان نوشته های خداست

 

نامتان هم همیشه در همه جا

 

ذکر خیر فرشته های خداست

 


 

چارمین میوه ی دل حیدر

 

چارمین نور چشمی مادر

 

جابر آورده پیش محضرتان

 

اشتیاق سلام پیغمبر

 


 

از پدر هیبت حسینی را

 

در رگ و خون و جان و تن دارید

 

از طریق سیادت مادر

 

سیرت و صورت حسن دارید

 


 

آب یعنی که روشنایی علم

 

علم یعنی که نور پاک شما

 

پس عصا را شما زدی بر آب

 

تا گذر کرد حضرت موسی

 


 

حرف حرف کلامتان آقا

 

روی دلها طبیب می ریزد

 

قوم جابر به شوق می آید

 

از درختی که سیب می ریزد

 


 

نامتان را به زیر لب می برد

 

که به آتش پرید ابراهیم

 

گوشه ای از شکوه نور شماست

 

ملکوتی که دید ابراهیم

 


 

بی ولای علی و مهر شما

 

فایده ای نمی کند ایمان

 

دین چه چیزی است جز ولای شما

 

یا چه چیزی است جز محبتتان

 


 

وقتی از کوچه ها عبور کنید

 

کوچه از شوق می شود دریا

 

بسکه در وصفتان به هم گفتند

 

اشبه الناس به رسول خدا

 


 

با سرشک شما شروع شده

 

خط سرخ غروب های منا

 

چشمتان گریه می کند هر شب

 

پای گودال عصر عاشورا

 


 

کربلا کربلا سفر کردید

 

از دل شام هم گذر کردید

 

ای مسافر چگونه این همه راه

 

با سر روی نیزه سر کردید؟

 


 

پیش رأس بریده در آن شب

 

با رقیه پدر پدر کردید

 

آه از آن ساعتی که گذشت

 

به رقیه، به سر نظر کردید

-----------------------------------------------------
رحمان نوازی

مهر تو خار نخل هایم را رطب کرد

 

ما را گدای اول ماه رجب کرد

 

آقای من مهر تو را واجب نوشتند

 

یعنی تو را بر غیر تو غالب نوشتند

 

سال هزار و سیصد و اندی گدایی ست

 

روزی ماها از همین چندی گدایی ست

 

من چهارده قرن دنبال شمایم

 

مال خودم هم نیستم مال شمایم

 

ماه رجب تا که به تو آغوش وا کرد

 

با آبرو شد، خویش را ماه خدا کرد

 

تو موسی دریا علم بی کرانی

 

تو آسمان در زمین، فوق زمانی

 

نام تو را همواره با مد می نویسم

 

تا می نویسم یا محمد می نویسم

 

ای گریه ی سجاده های نیمه شب ها

 

اذن دخول اول ماه رجب ها

 

ای سال ها شهر خدا دنبال نورت

 

ای که برای مقدمت قبل از ظهورت...

 

...عرش الهی احترامش را فرستاد

 

پیغمبر اکرم سلامش را فرستاد

 

فرمود پیغمبر بزرگ عالمینم

 

آری حسین از من و من نیز از حسینم

 

آن کس که دارای تمام حُسن من بود

 

آن کس حسن بود و حسن بود و حسن بود

 

حالا حسین و مجتبی وصلت گزیدند

 

با وصلتِ باهم محمد آفریدند

 

تو مادری داری که مثلش هیچ زن نیست

 

مانند  او حتی در اولاد حسن نیست

 

او همره بابای تو کرب و بلائی ست

 

در عهد تو در منصب خیر النسائی ست

 

در هر زمان مشغول تبلیغ خدایی

 

با درد هم ترویج یاد هل اتایی

 

شب می کنی تا سیدی مولا بگویی

 

تب می کنی تا ذکر یا زهرا بگویی

 

آنچه که زهرا مادرت دارد تو داری

 

روز قیامت هم تو صاحب اختیاری

 

تو مثل رأس جد خود اعجاز کردی

 

بابی زحکمت بر نصاری باز کردی

 

قربان اعجاز تو ای فرزند زهرا

 

آخر مسلمان تو شد پیر نصارا

 

تو آبرو بخشی به ما ای آبرو دار

 

حاجت روامان کن که هستیم آرزودار

 

نابودی وهابیت امید شیعه است

 

روز سقوط کفر تنها عید شیعه است

 

باید که بر این آرزوی خود بنازیم

 

بهر تو و اجداد تو مرقد بسازیم

 

همراه بابایت چهل سال و پس از آن

 

بودی به یاد گودی گودال گریان

 

تا زنده بودی آب دیدی گریه کردی

 

تا کودکی بی تاب دیدی گریه کردی

 

تو روضه خوان روضه ویرانه هستی

 

تو داغدار عمه دردانه هستی

 

تو علم خود را از همه گودال داری

 

تو تا ابد بر خیزران اشکال داری

-------------------------------------------------------------
جواد حیدری

مه رجب، مه تسبیح، ماه صدق و صفاست

 

مه نماز، مه روزه، ماه ذکر و دعاست

 

مه عبادت پروردگار حیّ ودود

 

مه محمد و ماه علی، مه زهراست

 

نسیم صبحگهش خوب تر ز بوی بهشت

 

فضای شامگهش بهتر از نسیم صباست

 

طلوع این مه نورانی از شب اول

 

ولادت وصی پنجم رسول خداست

 

امام پنجم شیعه، محمد دوم

 

که خاک درگهش این چار امّ و هفت آباست

 

تمام دانش در لوح سینه اش محفوظ

 

تمام قرآن در مصحف رخش پیداست

 

اگر به ذره نظر افکند شود خورشید

 

وگر به قطره نگاهی کند همان دریاست

 

محمدی که محمد سلام داده بر او

 

که خود سلام محمد سلام ارض و سماست

 

سلام را چو جواب سلام باید گفت

 

شفای دیدۀ جابر جواب آن مولاست

 

قیام علمی او چون قیام سرخ حسین

 

پیام زندة او انقلاب کرب و بلاست  

 

کلام اوست شکافندۀ تمام علوم

 

علوم را نفسش خوشتر از دم عیساست

 

دُری ز مخزن علمش به دست شیعه بود

 

که نام آن دُر مکنون دعای عاشوراست

 

به کور چشمی ناباوران تیره درون

 

مزار و بارگهش در مدینۀ دل هاست

 

به بزم شام که بیش از چهار سال نداشت

 

علیه پور معاویه ناگهان برخاست

 

بسان رعد خروشید آن چنان که هنوز

 

بنی امیّه به هر دور و هر زمان رسواست

 

گشود لب که یزیدا به قوم خویش مبال

 

که نسل شان ز حرام است و اصل شان ز خطاست

 

دهد به کشتن آل رسول رأی کسی

 

که او ز پشت پدر نبود و ز نسل زناست

 

گهی بسان رعیت گرفته بیل به دوش

 

گهی به نور هدایت به خلق راهنماست

 

روا بود که به افلاک سر بلند کنیم

 

ندا دهیم محمد امام پنجم ماست

 

هنوز دشمنش از عفو مانده شرمنده

 

هنوز خُلق خوشش روح بخش اهل ولاست

 

هنوز کرسی درسش بود به شانۀ عرش

 

هنوز شعشعۀ دانشش به اوج سماست

 

هنوز علم به دنبال او روانه بود

 

هنوز سائل درس و تعلّمش دنیاست

 

هنوز زمزمۀ قصۀ عزیز و عُزیز

 

از آن ولیّ الهی شنیدنش زیباست

 

خدا گواست جدا از خدا و قرآن است

 

هر آن کسی که مسیرش ز اهل بیت جداست

 

مدینۀ دل شیعه بقیع دیگر اوست

 

از آن جهت دل مؤمن، همیشه عرش خداست

---------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

ماه رجب سلام! که ماه محمّـدی

 

یـادآورِ شکـوه گلستـان احمـدی

 

آیینـه‌دارِ نــور خداونـد سرمـدی

 

از شـرقِ رحمتِ ازلـی باز سرزدی

 

ماه تـو نـور بـر دل اهل‌نظر دهد

 

میلاد چار حجت حق را خبر دهد

 

****

 

آغـاز مـاه تـو کـه به نام پیمبر است

 

میـلاد پنجمیـن ولـی‌اللهِ ‌اکبـر است

 

کز چار بحـرِ نور، فروزنده‌گوهر است

 

نجلِ دو فاطمه، خَلفِ پاک حیدر است

 

بعد از علـی، محمّد اوّل وجود اوست

 

ذکر ملک همه صلوات و درود اوست

 

ایـن باقـرالعلومِ خداونـد سرمـد است

 

این آفتاب حُسن خدا، وجه احمد است

 

مولای من محمّـدِ آل محمّـد است

 

گیتی ز مقدمش همه خلد مخلّد است

 

بـر خلـق سایـۀ کرمش مستدام باد

 

از شخص احمدش صلوات و سلام باد

 

****  

جدش بوَد حسین و، حسن جد دیگرش

 

سجـاد بـاب و بنـت حسـن نیز مادرش

 

دانشــوران دهــر، همـه بنــدۀ درش

 

جاری ز لعـل لب همه‌جا درّ و گوهرش

 

بگذاشت پا به عالم هستی، سرم فداش

 

تنها نه جان و سر، پدر و مادرم فداش

 

در قدر و در مقام، حسین است این پسر

 

سر تـا قدم تمام، حسین است این پسر

 

در علم و در قیام، حسین است این پسر

 

آیینـــۀ امـــام حسین است ایـن پسر

 

بستـان حکمـت ازلی در ضمیر اوست

 

دانش به هر کجا که نهد پا، سفیر اوست

 

****

 

گاهی به عرش زمزمۀ حکمتش به گوش

 

گاهی به باغ، بیل کشاورزی‌اش به دوش

 

گه بـا کلام داده بـه اهـل کمـال، نوش

 

اهل کلام یکسـره در محضـرش خموش

 

دریا ز چشمـۀ دهنش موج می‌زند

 

آیات وحی در سخنش موج می‌زند

 

ای اصـل دیـن ولای تـو یا باقرالعلوم

 

وی ذکـر حـق ثنـای تـو یا باقرالعلوم

 

وی عرش، خـاک پای تـو یا باقرالعلوم

 

جـان جهـان فــدای تـو یا باقرالعلوم

 

مهر تو جان جان صلات و صیام من

 

پیوسته وقف تو، صلوات و سلام من

 

****

 

ای شیعــه را به مهر شما اقتـدارها

 

مـاه رجــب گرفتـه ز تــو اعتبارها

 

خورشید بر درت یکی از جـان‌نثارها

 

گردنــد دور کـوی تـو لیـل و نهارها

 

هر لحظه در بقیع تو صد کاروان دل است

 

هـر جا، روم مزار توأم شمع محفل است

 

من کیستم که خاک سرای شما شوم؟

 

لب واکنـم، قصیـده سـرای شما شوم

 

یـا مفتخـر بـه مدح و ثنای شما شوم

 

باشـد کـه تـا گـدای گدای شما شوم

 

لال است در ثنای تو مـولا زبان من

 

تو وصف خود بگوی ولی با زبان من

 

****

 

وقتـی عـدو بـه حضـرت تو گفت ناسزا

 

بـا حسـن خلـق و با گل لبخند از ابتدا

 

کردی به پاسخ از دل و از جان بر او دعا

 

ایـن اسـت قـدر و منـزلت و عـزت شما

 

تنها نه اینکه نام تو از من ربوده دل

 

خلق محمّدیت ز دشمن ربـوده دل

 

ای بر تو از خدا و رسولش سـلام‌ها

 

اهــل کــلام را ز کـلامت کـلام‌ها

 

بیچـاره و ذلیـل مقـامت «هشام»‌ها

 

در پنجــۀ تـو از همه دل‌ها زمام‌ها

 

توحید زنده از نفس صبح و شام تو

 

اسلام فخر کرده به نطق «هشام» تو

 

****

 

تو خلــق را مطاعـی و خلقت مطیع تو

 

برتــر ز اوج وهــم، مقــام رفیــع تـو

 

پیـران عقـل یکسـره طفـلِ رضیـع تـو

 

فـردوس گشتـه خـاک‌نشینِ بقیـع تـو

 

«میثم» اگـر قصیـده سرای شما شده

 

مشمول بذل و لطف و عطای شما شده

-----------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

یک سبد یاس در بغل دارم

آسمانی پر از غزل دارم

بی خودی شاعرم نکردی که

به سرم شور لم یزل دارم

بار دیگر گرفت دستم را

طبع شعری که از ازل دارم

غزل از جنس لیلی و مجنون

مثنوی های بي مثل دارم

مطلع هر قصیده ام اين شد

دلبری ناب و بی بدل دارم

من و قربانی مرام تو؟؟

دم "أحلی من العسل" دارم


من بر آنم که قید غم بزنم

و برای شما قلم بزنم


مَثَل صبح صادقی آقا

روشنی مشارقی آقا

مددی یا محمد بن علی

 ولی الله لایقی آقا

با کلامت مرا مسلمان کن

که تو قرآن ناطقی آقا

"جابر" از محضرت تلمذ کرد

تو بزرگ نوابغی آقا

تو که خلق "زراره" ها کردی

گردن من که خالقی آقا

تو خودت شاهدی که میخوانم

روز و شب "لاأفارق" ی آقا


عالِمُ السِرِّ فِی النّجُومی تو

سَیِّدی باقرالعلومی تو


ما مقلد تو مقتدای ما

ما مصفا تویی صفای ما

همه هستی ما برای شما

نوکری شما برای ما

یا من أرجوه بحق "ماه" رجب

گره خورده به تو دعای ما

مادرت دختر کریم خدا

تو خودت حجت خدای ما

نفس تو حیات می بخشد

نوه ی شاه نینوای ما

تربتت گرچه خاکی است اما

 درگهت باب التجای ما

تو خودت قول داده بودی که ...

پس چه شد إذن کربلای ما


نه فقط پیر شیعیان هستی

بلکه آقا تو روضه خوان هستی


کربلا کرب و البلا دیدی

غم و اندوه بچه ها دیدی

سوی گودال رفتی آقاجان

و "ذبیح من القفا" دیدی

کربلا غصه ها عذابت داد

خواهری زیر دست و پا دیدی

روی نی راس سیدالشهدا

روی نی گیسوی رها دیدی

کوچه پس کوچه های کوفه وشام

عده ای در برو و بیا دیدی

تا میان خرابه هم رفتی

گریه های رقیه را دیدی

بی گمان ذره ذره جان دادی

سر و تشت و پیاله تا دیدی


خاطراتی به سینه ات باقی ست

گریه هایت ز غربت  ساقی ست

-------------------------------------------------------------
علی رضا خاکساری

 

پیک شادی به شادمانی گفت

آفرینش دوباره پرشوراست

درسپیده دم طلوع وظهور

آسمان وزمین پرازنوراست                    نورصبح ازسپیدۀ علم است

                                                           این سپیده پدیدۀ علم است

شب نشینان عالم ملکوت

همه سوی زمین نگه کردند

روی دامان مهر مه دیدند

کسب نور از فروغ مه کردند                 روز میلاد ماه خورشید است

                                                         روشن این مه زنور توحید است

همۀ عرشیان به هم گفتند

سید الساجدین گلی دارد

تا شکر خدا به جا آرد

درمصــلا نمــاز بگذارد                           همه این شوق وشور را دیدند

                                                           سَر الله و نــور را دیــدتــد

همه اصحاب معرفت دارند

شوق بشنیدن کلام تو را

با شکوه و به احترام و وضو

روی لب می برند نام تو را                   ای ز  وصف و ز مدح بالاتر

                                                         گفته بر تو سلام پیغمبر

ای که بر رهروان علم وشرف

گنج علم وشرافت آوردی

تو به کانون عشق ومکتب علم

درفضیلت هشام آوردی                      مکتب تو فقیه پرور بود

                                                       دانشت مهر سایه گستر بود

هرکه شد تشنۀ  محبت تو

جام عشق و وفا به او دادی

به کمیت و به حمیری نوری

زسحــرگاه آرزو دادی                           هرکه مهر شما محبت اوست

                                                           سند افتخار خدمت اوست

من که از ساحل محبت تو

رو به دریای جود آوردم

برتو و   خاندان اطهر تو

احترام و درود آوردم                           به «وفائی» تو التفاتی کن

                                                         نذر مسکین خود زکاتی کن


------------------------------------------------------------------
سید هاشم وفائی

السلام ای دلیل کَرَّمنا

ای به عالم امام، آمَنّا

به مسلمانیِ خودت سوگند

طاعتت واجب است، سَلَّمنا

این عبارت نوشته بر قلبم

از ازل بوده ام تُو را مِنّا

از ازل تا ابد به این سخنیم

ما همه بنده ایم، اِرحَمنا

شاهد این که در رکاب توأم

و هُوَ «آیهُ لَهُم اَنّا»

 «و خَلَقنا لَهُم» به ما خواندی

 «و مَتاعاً، و رحمةً مِنّا»

مرده بودیم، زندهِ مان کردی

و لبت گفت ذکر «اَحیَینا»

شیعۀ فاطمه تویی _ و منم

شیعۀ تو قسم به «انزلنا»

حجةُ اللهِ ما تویی آقا!

حجة الله علی الحجج، زهرا

سوره های فصیح رحمانی

آیه های بلیغ سبحانی

تویی و آل پاک و اطهارت

کلمات کریم قرآنی

عَلَّم الآدم از تو می گوید

ای به اسماءِ نور، نورانی

اُذکروا نعمتی تویی آقا!

وَه چه زیبا نماز می خوانی

و اَقیموا الصلوت را مظهر

اَمرِ آتو الزکوت را بانی

خاشعین را عبادتت مَظهر

خاضعین را چراغ رضوانی

هر سحر از میان سجّاده

آسمان را کنی چراغانی

نیمه شب تا طلوع فجر و فلق

تویی و سجده های طولانی

پدر و مادرم فدای شما

ای مرا والدین ایمانی

با شما بودنم خدا داند

بهترین لحظه های روحانی

مثل عمّه شبیه بابایت

می کنی خطبه های طوفانی

آخرین یادگار کرب و بلا!

اوّلین یادگار ایرانی

حتم دارم برای ما تا حشر

تا قیامت شفیع میمانی

حجةُ اللهِ ما تویی آقا!

حجة الله علی الحجج، زهرا

ای به قربان برق چشمانت

آمدی با سرود جانانت

اَشهدت شهدی از شهادتت داشت

اوّلت هست مثل پایانت

بر لبت آیه های قرآنی ست

ای فدای صدای قرآنت

حال، وقت امامتِ تو شده

عالَمی هست زیر دستانت

ما مسلمان دست های توئیم

کن اشاره شویم سلمانت

آری ای ماه! خوش درخشیدی

در شب تیره بر محبانت

خندۀ مادرت به بابا گفت

می بَرد دل، لبان خندانت

می درخشد شبیه مروارید

گونه ات چانه ات گریبانت

این چه نوری ست می شود ساطع

تا بهشتِ برین ز رضوانت

خوانِ نعمت بگستران که هنوز

انبیایند تازه مهمانت

باقر العلمی و معلّم اخلاق

عالمان طفلک دبستانت

قلّه های علوم انسانی

بی گمان فتح شد به دورانت

مکتب وحی را تویی حافظ

دشمنان مانده اند حیرانت

درد اسلام و مسلمین امروز

هست محتاجِ مُهر درمانت

شیعیان غریب را دریاب

به دل نرم و آه سوزانت

حجةُ اللهِ ما تویی آقا!

حجة الله علی الحجج، زهرا

فیض سرمد حکایت باقر

راه احمد هدایت باقر

در همه دردهای بی درمان

مرهمِ دل ولایت باقر

همۀ کائنات می دانند

زنده اَند از عنایت باقر

به خدا زنده می کند دل را

نکته های روایت باقر

حافظ پرچم ذَوِی القرباست

هر که شد تحت رایت باقر

بشریّت به امر حق باشد

زیر چتر حمایت باقر

دور طاغوت، سَر نمی گردد

جز به دست درایت باقر

سدّ راه منافقین باشد

روشِ با کفایت باقر

هر کجا انحراف می بینیم

چشم ما و هدایت باقر

شیعه بودن نشانه ای دارد

شیعه نوری ز آیت باقر

بر مجاهد ز غیب می آید

مددِ بی نهایت باقر

طاعتِ بی غرور، گر خواهیم

اشک ما و رضایت باقر

در ره دوست بندگی باید

بندگی چیست؟ غایت باقر

حجهُ اللهِ ما تویی آقا!

حجه اللهَ علی الحجج، زهرا

جوشد از هر لب دعای شما

چشمه چشمه به زیر پای شما

و من از چشمه ای شکافنده

چشم واکرده ام برای شما

من مسلمان چشم های توأم

مؤمن چشمۀ بقای شما

هر کجا را که طی کند چشمت

طی کند پیرو ولای شما

نتوان حق تو ادا کردن

مگر از سمت کربلای شما

چشم هایت چه روضه ها دیده

در شب و روز نینوای شما

دیدی ای چشم کربلا که چه شد

بر سر نیزه مقتدای شما

دیدی آن جا که معجر و خلخال

می ربودند از نسای شما

خلوت سجده بود و سجاده

آه سجاد و ابتلای شما

خیمه اهل بیت بود و شرر

حمله و غارت و عزای شما

حاجتی رفت در دل زینب

که خورَد تازیانه جای شما

دید چشمان پاک و معصومت

کوفه و شام و رنج های شما

باید از درد و داغتان گوئیم

ورنه کِی می توان ثنای شما

خودتان امر کرده اید آقا!

یک دهه روضه در منای شما

حجةُ اللهِ ما تویی آقا!

حجة الله علی الحجج، زهرا

----------------------------------------

 

محمود ژولیده

شـروع اول مـاه و طلـوع مـاه تمـام

به این شروع،درودوبه این طلوع، سلام

خدا بـه حضـرت سجـاد داد فرزندی

کز او بنـای فضیلت گرفت استحکام

محمّدبن‌علـی، باقرالعلـوم کـه هست

ز مــادر پــدر خـود سلالـۀ دو امـام

که هست چارامامش پدر،دوفاطمه مام

عمـو امـام حسن، جـد او امام حسین

دو جد دیگـر او حیدر و رسـول انـام

محمّدی که محمّـد سـلام داده بر او

به روی دست پدرچون علی گرفت مقام

ولـی حـق و شکافنـدۀ تمـام علــوم

که هفت شهر فضیلت از او گرفت نظام

گرفـت دیـدۀ خـود را ز دست او جابر

سلام باد بـر آن دست و این چنین اکرام

روی چـو جـانب بیت‌الحـرام تـربت او

بـه تـن بپـوش ز بـال فرشتگان احرام

دُر چهـار یـم و بحر هفت گوهر پـاک

بر آن چهار یم و هفـت دُر سلام مـدام

امـام پنجـم و پنجـم وصـی ختم رسل

که می‌شونـد رسـل بـر زیارتش اعظام

شـروع علم بـه او، ختـم علـم نیز به او

زهی به حسن شروع وزهی به حسن ختام

گــرفت روز ازل باقـــرالعلــوم لقـب

چنان‌کـه یافتـه دانش بـه نـام او اتمام

اگرچـه بیل کشاورزی‌اش بـود به زمین

بـه یک اشـارۀ او نُـهسپهـر گـردد رام

بـه پـای کرسـی درسش هزارهـا جابر

ذلیـل مجـد و جلالش بـود هزار هشام

محمّد است ز سر تا قدم به خُلق و خصال

از آن نهــاد ورا ذات حـق محمّـد، نـام

تمام شخص محمّـد در او خلاصـه شده

زمجدوعزتوخُلق وخصال وخوی ومرام

اگر بـه چشم بصیـرت به تربتش نگری

دم از بهشت زدن در حـریم اوست حرام

دگر بـه عـرش بریـن هیچ اعتنـا نکنند

اگر شوند بـه کویش مـلایک استخدام

امـام پنجـم کـل وجـود، تنهـا اوسـت

چه در مدینـه بود یـا رود اسیر بـه شام

قسم به ذات الهی کـه علم، بی‌نفسش

چو آفتاب دم مغـرب است بـر لب بـام

فقیـر درگـه احســان او فقیـر و غنـی

مطیع حکم خداوندی‌اش خواص و عوام

مسیـح بـا نـفس روح‌بخش او زده دم

کلیـم یافتـه از منطق وی علـم کلام

کمال یافته بـا مهـر او رکوع و سجود

قبول حق شده با حب او صلات و صیام

هماره تا که زمین است و آسمان برپـا

همیشه تا که زمان است و گردش ایام

به روح پـاکش از ذات حـق درود درود

به جسم وجانش ازان سوي جان سلام سلام

مـوالیان وی از بیـم دشمنـان «میثم

------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

لبم شهد و دهانم چشمه و فيض و کلامم جان
سزد با جان خود ريزم به خاک پاي جانانش
امام پنجم و معصوم هفتم حضرت باقر
که تا شام ابد بادا سلام از حي منانش
لقب باقر، محمّد نام او، کنيه ابا جعفر
تعالي الله از اين کنيه و اين نام و عنوانش
رجال علم از صبح ازل، مرهون گفتارش
جهان فضل تا شام ابد، مديون احسانش
سجود آورده خلقت از پي تعظيم بر خاکش
سلام آورده جابر از رسول حسن سبحانش
عجب نبود اگر در باغ رضوان پاي بگذارد
اگر در حشر، شيطان دست خود آرد به دامانش
عجب ني گر شفا بخشد نگاهش چشم جابر را
که هر کس درد دارد خاک کوي اوست درمانش
چراغ روشن دل‌هاست قبر بي چراغ او
چه غم گر نيست شمع و آستان و سقف و ايوانش
نسيمي از بقيعش روح بخشد صد مسيحا را
سزد بر کسب فيض از طور آيد پور عمرانش
ضريحش کعبه ی دل بود و ايوانش بهشت جان
الهي بشکند دستي که آخر کرد ويرانش
شنيدي لال شد يک لحظه دانشمند نصراني
ميان جمع در پيش بيان و نطق و برهانش
کي‌ام من تا ثناي حضرتش را خوانم و گويم
خدا باشد ثناگويش، نبي بايد ثناخوانش
فروغ دانشش بگرفت چون خورشيد، عالم را
که هم انوار ايمان بود و هم اسرار قرآنش
گهي دادند در اوج جلالت نسبت کفرش
گهي بستند بهتان و گهي بردند زندانش
ولي عصر در شب‌هاي تاريک است، زوارش
تمام خلق عالم پشت ديوارند مهمانش
کنار قبر او جرات ندارد زائري هرگز
که ريزد قطره ی اشکي بر او از چشم گريانش
مگو در روضه‌اش شمع و چراغي نيست، مي‌بينم
که باشد هر دلي تا بامدادان شمع سوزانش
به عهد کودکي از خورد سالي ديد جدش را
که مانده روي زخم سينه، جاي سم اسبانش
اگر در روز محشر هم ببيني ماه رويش را
نشان تشنگي پيداست بر لب‌هاي عطشانش
دويد از بس که با پاي برهنه در دل صحرا
کف پا شد چو دل مجروح، از خار مغيلانش
دريغا آخر از زهر جفا کردند مسمومش
نهان با پيکرش در خاک شد غم‌هاي پنهانش
بوَد در شعله ی جانسوز، نظم «ميثمش» پيدا
غم نـاگفتـه و سـوز دل و رنج فـراوانش

----------------------------------------------------

غلامرضا سازگار

ماه پـر فیض رجب، ماه نبـی، ماه خداست

ماه توبه، مه رحمت، مه ذکر است و دعاست

ماه از خــویش بریـدن بـه خـدا پیـوستن

خرم آن کس که به حق واصل و از خویش جداست

مـاه میـلاد شـریف دو محمّــد دو علـی

که پر از جلوۀ مـاه رخشان ارض و سماست

جمعــۀ اول ایــن مــاه، جمــال ازلــی

در تمـاشـای رخ حضـرت باقـر پیـداست

دوم مـاه رجـب عیـد بـزرگی دگـر است

عید میـلاد علـی‌ بـن‌ جـواد بن رضاست

سوم ماه رجـب آن دهمیـن حجب حـق

جگرش لختۀ خون از شرر زهـر جفاست

دهم ماه رجب بـا گل رخسار جـواد

موج‌زن رایحۀ عطـر ولایت بـه فضاست

بـارک‌ الله کــه در سیــزده مــاه رجـب

عید میـلاد علـی، مظهر رب الاعـلاست

کعبـه آغـوش گشـوده چـو گریبـان از هم

کــه ز قـلب حـرم‌الله، علـی عقـده‌گشاست

صـاحب‌خانـه نــدا داد کــه ای بنـت اسـد

خانـه از مـاست ولیکـن متعلـق به شماست

قـدر و جــاه تــو بـود فـوق مقــام مـریم

پسـر تـو علـی اسـت و پسـر او عیسـاست

نجل پـاک تـو امـام است بـه نجـل مریم

گرچـه او مریـم و عیسـاش پیـام‌آور ماست

این پسر رکن و مقام است و حطیم و زمزم

این پسر حجر و حجر، مروه و مسعا و صفاست

نیمـۀ مــاه رجـب روز وفــات زینـب

 

او که دخت علی و مادر صبر است و رضاست

 

زینب، آن فاتـح میـدان اســارت کـه هنوز

 

زنـده از خطبـۀ او واقعــۀ کــرب‌و‌بـلاست

 

شیـردخـت علـی و فاطمـه و اخـت حسن

 

که حسین دگـر است و نفسش عاشوراست

 

بیست و پنج رجب از بهـر محبان علی

 

روز اندوه و غم و ناله و اشک است و عزاست

 

روز آزادی زندانــی زهــرای بتـول

 

روز قتل خلف حضـرت صـادق، موساست

 

گوییـا در دل تـاریـک سیــه‌چـال، هنـوز

 

بانـگ العفـو بلنـد از دو لب آن مـولاست

 

آن کـه دربـارۀ وی آمـده سـاق مرضوض

 

چشم‌ها گر ز غمش خـون بفشانند رواست

 

روز بیسـت و ششـم مـاه رجـب داغ پـدر

 

بـر دل و بـر جگـر سوختـۀ شیـر خداست

 

بـر دل ختـم رســل داغ ابـوطالـب مانـد

 

آن کـه ایمـانش فـوق همـۀ ایمان‌هاست

 

بیست و هفت رجب است عید بزرگی دیگر

 

عید مزمـل و مدثــر و نــور و طاهـاست

 

عید بعثـت کـه نبـی رخـت رسالت پوشید

 

به! چه عیدی که به از عید صیام و اضحاست

 

عید پــرواز بشــر، عیــد نــزول قــرآن

 

عید نابــودی بـت، عیـد تجلای خداست

 

بیست و هشت رجب آغاز فراقی‌ست بزرگ

 

که حسین‌بن‌علی عازم دشت و صحراست

 

کـاروان پسـر فـاطمــه هنگـام سحــر

 

سر به کف دارد و عازم به سوی کرب‌و‌بلاست

 

عــزم حــج دارد و در اول ره مـی‌بینــد

 

قتلگاه است بر او مروه، صفا تشت طلاست

 

هم‌قـدم زینـب و عبـاس و علی‌اکبر

 

پیش رویش علی و پشت سر او زهراست

 

گاه بـر فـرق علـی‌اکبـر خـود می‌نگــرد

 

گاه می‌گرید و چشمش به دو دست سقاست

 

گاه در سینـه کنـد نوک سنان را احساس

 

گاه بیند که بریـده سـر پـاکش ز قفاست

 

سر به کف داشتن و تیـر گرفتـن به جگر

 

سپـر سنگ شـدن حـج امـام شهـداست

 

«میثم!»آن تربت شش‌گوشه بود در بر تو

 

وای من! از چه ندیدی حرم یار کجاست؟

 

---------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

وقت عشق است چشم تر بدهید

شمع ها مژده ی سحر بدهید

كار دل گیر یك نگاه شماست

بر مناجات من اثر بدهید

از شلوغی شهر بیزارم

كوچه ها فرصت گذر بدهید

دوست دارم به اوجتان بپرم

بی قرارم كه بال و پر بدهید

می نشینم كنار در بی تاب

تا به پاهای من خبر بدهید

راه باز و مسیر بی خطر است

توشه بردار موقع سفر است

سفری تا دیار دلبرها

تا زمین بهشت پرورها

سفری تا نهایت مستی

در طواف حریم ساغرها

آسمانی ترین شدیم این جا

پا به پای پر كبوترها

خانه ها را ببین همه از دم

شاخه ی یاس روی سر درها

این مدینه است شهر پاك و زلال

چشمه سار تمام كوثرها

این مدینه است مركزیت نور

تربت قبر چهار حجت نور 

یك زیارت كنار ابر بهار

 

یك بقیع است و زائران بسیار

 

بال های فرشته ها فرش است

 

قدری آهسته تر قدم بردار

 

یك قدم بیشتر نمانده ولی

 

به در بسته خورده ایم انگار

 

از همین جا دخیل می بندیم

 

پشت این پنجره همین دیوار

 

مگر امشب شب ولادت نیست

 

شمع روشن كنید دور مزار

 

ذات غیب خدا شده ظاهر

 

در جمال محمد باقر

 

آمدی ای امام پنجم ما

 

آمدی ای یگانه بی همتا

 

برف ها آب شد زمین خندید

 

از بهار تو ای گل زیبا

 

علم را آمدی كه بشكافی

 

مثل كشتی به سینه ی دریا

 

تا ابد آسمان آبی تو

 

می زند سایه بر سر دنیا

 

تو در این صفحه های خالی دل

 

نقش ها می زنی به رنگ خدا

 

جوهر بندگی است در قلمت

 

غیر توحید نیست در قلمت

 

ای به دوشت همیشه رایت علم

 

در بیان تو واقعیت علم

 

روی منبر كه درس می دادی

 

زیر دِیْن تو رفت نهضت علم

 

روز اول به اذن حضرت حق

 

شاهكار تو بوده خلقت علم

 

عقل ما قد نمی دهد هرگز

 

به مقام تو ای حقیقت علم

 

بی فروغ تو می رود از دست

 

همه ی اعتبار دولت علم

 

تا كه نور كلام تو جاری است

 

گلشن دین همیشه گل كاری است

 

ای سرآغاز ناب ماه رجب

 

وی شروع كتاب ماه رجب

 

با غروب جمادی الثانی

 

سر زدی آفتاب ماه رجب

 

اشك های تو لحظه ی میلاد

 

شده عطر و گلاب ماه رجب

 

عكسی از حسن كبریا هستی

 

جای تو قلب قاب ماه رجب

 

یك مناجات بر لبم بنویس

 

در شب مستجاب ماه رجب

 

در هوای خدا رهایم كن

 

بیشتر با خود آشنایم كن

 

تو كه بر چشم خلق جا داری

 

نوری و جلوه ی خدا داری

 

شاخ شمشاد حضرت سجاد

 

ریشه در باغ هل أتی داری

 

ثمر نخل احمدی كه نسب

 

ز حسین و ز مجتبی داری

 

پسر سید البكاء هستی

 

سرگذشتی پر از بلا داری

 

یادگاری ز لاله های عطش

 

بر دلت داغ كربلا داری

 

تو غروب سپیده را دیدی

 

عمه ی قد خمیده را دیدی

 

همه جا گرد غصه پاشیدند

 

با سر تیغ و نیزه گل چیدند

 

دست های سیاه بر سر تو

 

سنگ های كبود باریدند

 

چشم هایی كه گریه می كردند

 

سیلی و تازیانه می دیدند

 

مردم كوچه ی یهودی ها

 

دور سرها مُدام رقصیدند

 

بی ابوالفضل كودكان یتیم

 

روی خشت خرابه خوابیدند

 

این همه غم كه بر سرت آمد

 

كودكی تو را رقم می زد


=------------------------------------------------------------
علی صالحی

امشب میان گریه و لبخند خود گمم

 

سرشار  از طلوع  بهار  تبسمم

 

دریایم و  طپیده به لب هام  نبض موج

 

تا آسمان رسیده شعور تلاطمم

 

جارو به برج و باروی اندیشه می زنم

 

تا سائل مدایح  معصوم پنجمم

 

من شاعر صداقت گل های قاصدک

 

من جابر سلام  رسولان  مردمم

 

هر جا که باز  پنجره ای شد کبوترم

 

هر جا که بسته است در مهر کژدمم

 

صدها ابوبصیر شود طفل مکتبم

 

دریای علم تو بچشاند اگر خمم

 

پیچیده در تلاوت معصوم نام تو

 

عطر گل محمدیت در تکلمم

 

بر خاک های مرقد نورانی تو ساخت

 

گلدسته ها و گنبد زرین تجسمم

 

امشب دوباره شوق مرا بال و پر بده

 

امشب که بین گریه و لبخند خود گمم

------------------------------------------------------
میثم مومن نژاد

به سر می‏ پرورانم من هوای حضرت باقر

به دل باشد مرا شوق لقای حضرت باقر

ز عشقش جان من بر لب رسیده کس نمی‏ داند

که نبوَد چاره ساز من سوای حضرت باقر

بگوشم هاتف غیبی سرود این نکته را دیشب

که باشد رخش دانش زیر پای حضرت باقر

چنان بگرفته علمش آفاق را یک سر

که پیچیده در این عالم صدای حضرت باقر

پیمبر گفت با جابر که خواهی دید باقر را

سلام از من رسان آن که برای حضرت باقر

سوالاتی که از وی کرده دانشمند نصرانی

جوابش را شنید از گفته‏ های حضرت باقر

مسلمان گشت راهب ناگهان در محضر آن شه

منور شد دل او از ولای حضرت باقر

شد آسان وضع حمل گرگ وحشی بیابانی

به روی قله ی کوه از دعای حضرت باقر

به رستاخیز اگر خواهی نجات از گرمی محشر

برو در سایۀ ظل همای حضرت باقر

خرد عاجز بود ز اوصاف بی پایان آن سرور

کمیت لفظ لنگ است از ثنای حضرت باقر

جلال و شأن و قدر آن امام پاک بازان را

نمی‏ داند کسی غیر از خدای حضرت باقر

 (رضائی) ایستاده بر در دولت سرای او

چو سائل منتظر بهر عطای حضرت باقر

--------------------------------------------------------
سید عبدالحسین رضائی

از روشنی طلعت رخشندۀ باقر

شد نور علوم نبوی بر همه ظاهر

در اوّل ماه رجب از مشرق اعجاز

گردید عیان ماه تمام از رخ باقر

منشق شده از نور «علیّ بن حسین» است

این نور که نورانی از او گشته ضمائر

بر «فاطمه‌ی بنت حسن» بس بُوَد این فخر

کآورده پدید این مه تابندۀ باهر

"باقر" لقب و کنیه "ابو جعفر" و او را

بوده است لقب های دگر، هادی و شاکر

از هر بدی و عیب و زلل اوست مبرّا

جان و تنش از «یُذبَّ عنکم» شده ظاهر

دریای علوم است و زُدایندۀ اوهام

گفتار حکیمانۀ او زیب منابر

از یک نفسش زنده کند صد چو مسیحی

از یک نظرش دیدۀ اعمی شده باصر

یاد آمدش از چهرۀ تابان محمّد

با چشم بصیرت نگهش کرد چو "جابر"

عالم همه شد روشن از آن نور خدائی

شد بارور از او شجر دین و شعائر

خوش باد، زمینی که هم آغوش شد او را

خوش آن که به سوی حرمش گشته مسافر

دیگر غمی از محنت ایّام ندارد

هر کس به حرم خانه او گشت مجاور

وصفش نتوان گفت «حسان» با سخنی چند

چون، قصّه بلند است و زبان، الکن و قاصر

-----------------------------------------------------
حسان

قوام هستى محیط امكان

بلوغ خلقت شكوه ایمان

فروغ توحید دلیل سرمد

بیان وحدت لسان برهان

بهشت رحمت صفاى جنت

بهار طوبى جمال یزدان

امام باقر كه فیض وافر

دهد كلامش به علم و عرفان

كه را شناسد جهان تحقیق؟

كه برتر از او كشیده ایوان

بدست سبزش ریاض دین را

نموده خرم چنان گلستان

بداده قولش كلام حق را

هزار تفسیر هزار عنوان

پناه قرآن ز كفر و باطل

ز كفر و باطل پناه قرآن

ولادتش را عنایتى دان

به اهل تقوى به اهل ایمان

به شاد باشِ دل پیمبر

 

دلى نباشد كه نیست شادان

 

مرا ز شوق است نواى شادى

 

چنان كه بر شاخ هزار دستان

 

ترانه خیزد ز تار و پودم

 

قصیده ریزم ز جوهر جان

 

به هر كه بینم چو ناى مطرب

 

بود خوش آوا بود عزل خوان

 

موالیان را بشارت این روز

 

معاندان را عذاب نیران

 

به یمن میلاد و زاد روزش

 

نواى شادى رسد به كیوان

 

به مدح پنجم ولىِ مطلق

 

من این قصیدت برم به پایان


------------------------------------------------------
محمد رضا براتی

فصل بهار آمد و عالم معطر است

 

بوى نسیم صبح بسى روح پرور است

 

گویا ز خلد مى‏وزد این باد مشكبیز

 

كاین سان دماغ ابر ز بوى خوشش ‏تر است

 

هم این زمین مرده شده احیا ز فیض او

 

هم این جهان پیر، جوان بار دیگر است

 

نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل

 

سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است

 

با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار

 

طوطى به نغمه بر سر شاخ صنوبر است

 

نور خدا، امام هدى، باقرالعلوم

 

هادى دین و وارث علم پیمبر است

 

بابش على و جدّ كبارش بود حسین

 

زین العباد را پسر و باب جعفر است

 

در جاه و رتبه صد چو سلیمان، به عّز و جاه

 

در زیر بال طایرى از كویش اندر است

 

هم لطف اوست مونس یونس، به بطن حوت

 

هم در طریق، هادى خضر و سكندر است

 

مفتاح قفل گنج سعادت، به دست اوست

 

بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است

 

كى با شهان، گداى درش را مثل زنم

 

چون بر در گداى درش، صد چو قیصر است

---------------------------------------------------------
فائز شوشتری

اول ماه رجب شد جلوه گر ماهی تمام

کآمد از هفت آسمان و مهر گردونش سلام

اختر چار آسمان و آسمان هفت مهر

یوسف دو فاطمه نور دل خیر الانام

نسل در نسلش همه خیرالورا خیرالبشر

خود امام ابن امام ابن امام ابن امام

مشعل بزم معارف باقر کلّ علوم

کعبه دل قبله ی جان رهنمای خاص و عام

عالم هستی که چون لب بر تکلم وا کند

از دمش جوشد کلیم و از لبش خیزد کلام

شهریار ملک امکان کز تمام ممکنات

ذکر او خیزد هماره فیض او جوشد مدام

در وجود حضرتش کلّ محمد جلوه گر

پیشتر از خلقت نورش محمد داشت نام

گه به نخلستان ورا بیل کشاورزی به دوش

گه به بام آسمان خورشید را گیرد زمام

بی ولای او همه رفتار عالم نادرست

بی وجود او همه طاعات خلقت نا تمام

این عجب نبود که مولانا علی بن الحسین

گیرد از او همچو پیغمبر ز زهرا احترام

با ثواب خلق اگر زاهد ندارد مهر او

دوزخش بادا حلال و جنتش بادا حرام

علم، پای کرسی تدریس او دارد جلوس

معرفت در پیش پای جابرش کرده قیام

تا بود روشن چراغ علم او در سینه اش

روز دشمن شام گردد چون به نطق آید هشام

مکتب من باقریّ و مذهب من جعفری است

 

نیست جز آنم طریق و نیست جز اینم مرام

 

مهر فرزندان او مانند جان در سینه ها

 

نطق شاگردان او چون تیغ برّان در نیام

 

ای سلاطین را به سوی آستانت التجا

 

وی خلایق را به دیوار بقیعت ازدحام

 

باقر آل محمد نجل زین العابدین

 

جد و باب و مادر و آباء و اجدادت کرام

 

رهروان فرش را مهر تو در دل روز و شب

 

ساکنان عرش را مدح تو بر لب صبح و شام

 

جابر جعفی که بحر دانشش در سینه بود

 

بود از دریای علمت قطره ای او را به جام

 

سائل کوی تو تا صبح قیامت مرد و زن

 

تابع حکم تو تا پایان هستی خاص و عام

 

گر چه قبر بی چراغت می درخشد در بقیع

 

چون خدا در قلب مردان خدا داری مقام

 

این عجب نبود که در بازار علم و حکمتت

 

راه پیمایی کند یوسف به عنوان غلام

 

می فروشد ناز، مؤمن بر گلستان بهشت

 

آیدش بویی گر از خاک بقیعت بر مشام

 

نی عجب ای کعبه ی دل در همه دوران سال

 

گر طواف آرد به گرد کعبه ات بیت الحرام

 

شخص پیغمبر تو را از سوی حق گوید درود

 

جابر از ختم رسل بر حضرتت آرد سلام

 

چار سالت بود با تیغ بیان و تیر علم

 

شام را کردی به چشم پور بوسفیان چو شام

 

با بیان زنده ات در قصر بیداد یزید

 

یافت زخم سینه ی آل محمد التیام

 

تا بگویی نیست جایز در بر ظالم سکوت

 

بر تمام نسل ها از کودکی دادی پیام

 

از تو گشته آفتاب علم و ایمان جلوه گر

 

وز تو باشد مکتب قرآن و عترت را قوام

 

در کتاب نخل «میثم» سطر سطر و بند بند

 

وصف تو حُسن شروع و مدح تو حُسن ختام


--------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

يارب اين بوي خوش از سمت جنان مي آيد

 

يا گل فاطمه (س) آن جان جهان مي آيد

 

يارب اين نور صفات ازلي باقر (ع)  توست

 

علم با آمدنش ، رقص كنان مي آيد

 

يارب اين خيل ملائك ز سما تا به زمين

 

با چه شوريست چنين بال زنان مي آيد

 

يارب اين باقر علم نبوي يا ملك است؟

 

كه به نامش غزل از عمق بيان مي آيد

 

يارب از يوسف زهرا (س) خبري نيست چرا؟

 

هر دم از توطئه اي شوم خبر مي آيد

 

تقديم به ساحت مقدس امام باقر (ع)

--------------------------------------------------------------

 

اصغر چرمی

دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر (ع)

كه گویم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر (ع)

 

ندیده دیده ى گیتى به علم و دانش و تقوا

 

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر (ع)

 

ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده

 

سلاطینِ جهان یكسر گداى حضرت باقر (ع)

 

زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

 

كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر (ع)

 

نزاید مادر گیتى ز بهر خدمت مردم

 

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر (ع)

 

به ذرات جهان یكسر بود او هادى و رهبر

 

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر (ع)

 

برو كسب فضیلت كن چو مردان خدا اى دل

 

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر (ع)

 

اگر گردد شفیع ما بنزد خالق یكتا

 

به هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر (ع)

-------------------------------------------------------------------

 

 ژوليده نيشابوری

بس که میان اهل مدینه زبان زدی

 

ماندم حسینی یا حسنی یا محمدی

 

یابن علی چندم این خانواده ای

 

یا نه علی عالی اعلای سرمدی ؟؟

 

بالای عرش حضرت حق جایگاه توست

 

به به چه رتبه ای و مقامی چه مسندی

 

از مادرت کرم به شما ارث میرسد

 

بعد از کریم شهر پیمبر سرامدی

 

هرکس که روزی اش شده پابوسی شما

 

گفته عجب حریم و ضریحی چه مرقدی...

 

بی سایه بان - غریب خدا - غصه ای نخور

 

یک روز میرسد بزنیم سقف گنبدی...

 

از کودکی برای حسین سینه میزدم

 

از کودکی برای حسین سینه میزدی

 

 

 

پیر بزرگ شیعه ای و مقتدای ما

 

ای شاهد همیشگی روضه های ما

 

 

 

گرد و غبار راه توام می تکانی ام ؟

 

نه... باخودت مرا به خدا می رسانی ام

 

از ابتدای خلقت ام آقای من شدی

 

صبح و مسا شاکر این مهربانی ام

 

وقتی که دور میشوم از تو زمینی ام

 

وقتی که با توام بخدا اسمانی ام

 

از هفته ام سه شنبه اش آقا برای توست

 

روز اش مدینه ای و شب اش جمکرانی ام

 

در راه تو فنا شدن ام عشق بازی است  

 

آقا فدای تو همه ی زندگانی ام

 

آقای خوب من پدر و مادرم فدات

 

آقای خوب من به فدایت جوانی ام

 

داری میان روضه ی خود می کُشی مرا

 

داری مرا به کرببلا می کِشانی ام

 

 

 

آماده ام حضرت آقای روضه خوان

 

یک دوسه خط روضه برای دلم بخوان

 

 

 

از تشنگی بی حد لب تشنه ها بگو

 

از لحظه های بی کسی بچه ها بگو

 

ای ناخدای کشتی طوفان غصه - از

 

کشتی شکست خورده ی کرببلا بگو

 

از ضجه های عمه ی سادات روی تل

 

از تیر و تیغ و دشنه و سرنیزه ها بگو

 

از لحظه ی شلوغی گودال قتلگاه

 

از هوش رفت حضرت خیرالنسا بگو

 

از لحظه ی غروب و هجوم حرامیان

 

آتش کشیدن حرم و خیمه ها بگو

 

از لحظه ی غروب و هجوم حرامیان

 

از شمر و زجر و حرمله ی بی حیا بگو

 

از کفن و دفن جد غریبت بگو به ما

 

از پاره پاره پیکر و چند بوریا بگو

 

ای پابه پای دختر آقای کربلا

 

از کوچه ی یهودی شام بلا بگو

 

 

 

کافی ست - ای تمامی هست ام فدای تو

 

ای وای از دلت - بمیرم برای تو 

----------------------------------------------------------------------------

 عليرضا خاكساري

 

 

ای انس و جان محصّل دانش‌سرای تو

 

وی نُه سپهر گوشۀ دارالولای تو

 

پنجم وصی ختم رسل باقرالعلوم

 

کلّ علوم در نفس جان‌فزای تو

 

جابر شفا گرفت ز دست خدایی‌ات

 

جبریل فیض می‌برد از خاک پای تو

 

پیش از شب ولادت تو ختم‌الانبیا

 

از جان و دل سلام فرستد برای تو

 

می‌جوشد از کلام خوشت معجز مسیح

 

نبْوَد عجب به مُرده دهد جان دعای تو

 

نام تو، خلق و خوی تو، یکسر محمّد است

 

وجهِ خداست روی محمّد نمای تو

 

ما را چه زهره تا که ز مدح تو دم زنیم؟

 

گوید خدا برای رسولش ثنای تو

 

اهل سخن هنوز ز دلدادگان حق

 

دل می‌برند با سخنِ دل‌ربای تو

 

با آنکه می‌برد دل ما را مدینه‌ات

 

پیوسته در بقیع دل ماست جای تو

 

باشد کجا به نزد تو قابل، درود ما؟

 

ای بر تو لحظه لحظه سلام خدای تو

 

قبرت خراب و قدر تو باشد بسی بلند

 

ای عرش کبریا حرم با صفای تو  

 

ویرانۀ بقیع تو باشد بهشت ما

 

ای خازن بهشت گدای گدای تو

 

قبر تو در مدینه غریب است و روز و شب

 

باشد مدینۀ دل ما کربلای تو

 

دشنام خصم را که دهد با دعا جواب

 

غیر از تو، ای حلاوت جان در صدای تو

 

حاشا که حقِ یک سخنت را ادا کنم

 

گر صدهزار بار کنم جان فدای تو

 

چون نور آفتاب که تابیده بر زمین

 

پیچیده در سپهر معارف، ندای تو

 

ما ظرف کوچکیم و عنایات تو، بزرگ

 

ای وسعت جهان همه ظرف عطای تو!

 

تو در چار بحری و دریای هفت نور

 

نورند نور جمله تبار و نیای تو

 

طاق است طاق، مؤمن طاق تو در جهان

 

بوحمزه و هشام که آرد سوای تو؟

 

یاد آورم ز خاطرۀ چارسالگیت

 

از کربلا و کوفه و شامِ بلای تو

 

عالم سیاه در نظرت گشت همچو شب

 

وقتی کبود شد بدن عمه‌های تو

 

بزم یزید ریخت به هم، رنگ او پرید

 

وقتی بلند گشت صدای رسای تو

 

گفتی که حاجیان همه ده‌سال در منا

 

گیرند دور هم همه با هم عزای تو

 

ای پنجمین معلم عالم بگو، بگو

 

زهر هشام با چه گنه شد جزای تو؟

 

تقدیم توست سوز دل صبح و شام ما

 

در قلب ما بوَد غم بی‌انتهای تو

 

نفرین بر آن گروه که در روضة البقیع

 

نگذاشتند گریه کنم از برای تو

 

تا هست روح در تن و سوزش درون جان

 

«میثم» بوَد هماره قصیده سرای تو

------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

صحبت از عاشقی و عشق جگر می خواهد

 

دم زدن از لب معشوق شِکر می خواهد

 

بال در بال مَلِک دور مَلَک چرخ زدن

 

نظر حضرت حق، همّت پَر می خواهد

 

به هواخواهی از یار، علمدار شدن

 

سینه ای همچو ابالفضل سپر می خواهد

 

آسمان موهبتی باز فرستاد زمین

 

صید این موهبت ای دوست هنر می خواهد

 

نیست معلوم حسن باز نوه خواسته است

 

یا دل حضرت سجاد پسر می خواهد

 

دامن فاطمه ای باز قمربار شده

 

علی دوم زهراست، پسردار شده

 

پسری آمده همنام رسول دو سرا

 

احمد دوّمی از نسل علی و زهرا

 

آمده تا که به اسلام اصالت بدهد

 

آمده تا که بود پرچم دین پابرجا

 

خاک می خورد علوم نبوی روی زمین

 

آمده تا که تکانی بدهد دنیا را

 

کیست او، آنکه بفرمود نبی در وصفش

 

باقرالعلم نبییّن و به "اَیٍّ بقرا"

 

شیعه شد زنده به هر جمله ی قال الباقر

 

شیعه باقی است به ابقای کلام آقا

 

آمده روشنی چشم رسول ثقلین

 

نوه ی مشترک و وارث خون حَسَنین

 

کیست مولا، نوه ی صاحب کشتی نجات

 

کیست آقا، پسر ذکر و دعا و صلوات

 

او همان زمزمه ی یهوه بود با موسی

 

او همان نور خداوند بود در میقات

 

او همان است که با نام شریف "باقر"

 

مژده ی آمدنش داده خدا در تورات

 

او همان است که از دور و برش می روید

 

صد هزاران گل خیرات، درخت برکات

 

عمل دشمن او چیست بجز بار گناه

 

لغزش شیعه ی او چیست به غیر از حسنات

 

مهر ارباب، قبولی عمل می باشد

 

بی ولایش  بخدا لعل، بدل می باشد

 

هر که سمت حرمش رفت بها می گیرد

 

از کرمخانه ی ارباب عطا می گیرد

 

نفس عیسوی اش داروی هر دردی است

 

کور از هُرم نفسهاش شفا می گیرد

 

گاه با دستخطش زنده کند مرده و گاه

 

با همان دست کرم، دست گدا می گیرد

 

گاه در مزرعه اش کارگری ساده بود

 

گاه در خانه ی وی مدرسه پا می گیرد

 

گاه با خاطره ی کودکی اش؛ تنهایی

 

به سر و سینه زنان بزم عزا می گیرد

 

چارساله پسری بود به همراه پدر

 

به سوی دشت بلا، کرببلا کرد سفر

----------------------------------------------------
امیر عظیمی

حرفی نزن از تشنگی دریا رسیده

 

از بی پناهی ها مگو مأوی رسیده

 

پیغمبر آمد خیر نازل شد از آن پس

 

فیض مدام از عالم بالا رسبده

 

فرخنده فیضِ فرخ و فرزانه ای که

 

آوازه اش تا سدره و طوبی رسیده

 

آن مدعی کز نسل احمد حرف می زد

 

حالا ببیند چارمین آقا رسیده

 

این چارمین حیدر نصب این پنجمین دُر

 

از کوثر پر گوهر زهرا رسیده

 

داعیه داری که به علمش ناز می کرد

 

کارش به شاگردی این آقا رسیده

 

با " کعب الاحبار" و "هریره" دین نمی ماند

 

با " قال باقر" شیعه تا اینجا رسیده

 

لطفش همیشه شامل حال گداهاست

 

از لطف و از آقایی اش بر ما رسیده

 

یا باقر العلم النبیّین یا محمّد

 

فرقی نداری در حقیقت با محمّد

 

دریای علمت تا ابد ساری و جاری

 

تو مثل زهرا کوثری، دنباله داری

 

در جهل تاریک و خزان معرفت ها

 

با یک بغل نور آمدی، گرم و بهاری

 

مثل پیمبر دست مردم را گرفتی

 

با تو سر راه آمده عبد فراری

 

وقتی تو آقای منی، در خانه ی تو

 

با آبروتر از گدایی هست کاری؟

 

از تو نوشتم دفترم شد آسمانی

 

یک آسمان لبریزِ حس بی قراری

 

از تو نوشتم یادم آمد که غریبی

 

افتاد از دستم قلم در یک کناری

 

یک دست روی سینه و دست دگر را

 

در پنجره های ضریحی که نداری...

 

از حال و روزت در بقیع آتش گرفتم

 

نه سایبانی، نه چراغی، نه مزاری

-----------------------------------------------------------
داود رحیمی

اختر پنجم ز برج آسمان چارمینم

من امام ابن امام ابن امام متقینم

روح عشق و جان دین و زاده حبل المتینم

وارث جانانه و هم نام ختم المرسلینم

باقر العلم نبیم نور چشمان علیم

حجت حقم ولیم من صفیم من سخیم

باز کردم بار دیگر می کشان می خانه ها را

باده کردم مهر کردم ساقیان پیمانه ها را

شرح دادم تاب دادم لوحه افسانه ها را

نور دادم شور دادم گوشه ویرانه ها را

از علوم بی زوالم ازقدوم بی مثالم

از جلال و از جمالم از خصال و از کمالم

چلچلراغ عرش شد روشن زنور ماه رویم

نه رواق نه فلک را کردم عطر آگین  زبویم

چرخش چرخ مدور چرخد از یک تار مویم

خیل حور العین و غلمان محو رخسار نکویم

اسم من در آسمانهاست کوی من در عرش اعلاست

شائق من حق تعالاست مادرم ام ابیهاست

هر که امشب هر چه خواهد من به او اعطا نمایم

هر که سودا هر چه دارد من به او سودا نمایم

هر که مشکل هر چه دارد مشکلش را وا نمایم

هر ویزای بقیع خواهد زمن امضا نمایم

باقرم مشکل گشایم من تجلی خدایم

عالمی را رهنمایم پور شاه کربلایم

-------------------------------------------------------
خلیل کاظمی

 

سلام ای باقر علم امامت

 

امامت مفتخر بر هر سلامت

 

سلام ای طالع ماه خدایی

 

هلال بهترین شهر ولایی

 

سلام ای قدرت حق در ید تو

 

نثار تو سلام ایزد تو

 

سلام ما نباشد اعتبارت

 

سلام حضرت احمد نثارت

 

عطایای الهی پیشوازت

 

همه آیات قرآن سرفرازت

 

تویی روح تمام معنویات

 

ولای تو کند دفع بلیّات

 

وصال تو فرار از انحرافات

 

جدایی از تو انبوه مکافات

 

چه باید گفت در وصف کمالت

 

خدا را بهترین صورت جمالت

 

جمالت هست ممدوح الهی

 

که روحت هست از روح الهی

 

من عشقت را نه اینکه می سپاسم

 

تو را از روز اول می شناسم

 

تو دریای صفات ذوالجلالی

 

جمال بی مثال لا یزالی

 

سر ما را ولایت سایه بخشید

 

تو خورشیدی تو خورشیدی تو خورشید

 

مگر ممکن شود وصف تو آیا؟

 

که ما یک قطره از قطره، تو دریا

 

ولیِّ خالق مطلق تویی تو

 

به شهر علم جاء الحق تویی تو

 

سعادت را شناساندی به عالم

 

شقاوت را هراساندی به عالم

 

جمیع دشمنان مغلوب علمت

 

جمیع دوستان مجذوب حلمت

 

تو از علمت به ما اطعام کردی

 

معانی را به ما الهام کردی

 

اگر در جذبه ی حق سوخت عاشق

 

مناجات از شما آموخت عاشق

 

فصاحت مشقی از صُنع ثنایت

 

بلاغت رشکی از صوت رسایت

 

کرامت عادتی در کُنه ذاتت

 

سخاوت اشتهایی از صفاتت

 

به وقت ریزش رحمت به یاران

 

تو بارانی تو بارانی تو باران

 

خدا ما را گزینش با شما کرد

 

شروع آفرینش بر شما کرد

 

درخت علم جز تو ریشه، هرگز

 

تو را برتر کسی اندیشه هرگز

 

گره خورده همه هستی به هستت

 

امور عالم و آدم به دستت

 

شرف شایسته ی شأن رفیعت

 

حکومت هدیه ی فکر بدیعت

 

سراغ انجم روی تو در طور

 

چراغ پنجم نورٌ علی نور

 

تو حبل اللهی و حبل المتینی

 

ولی اللهی و حق الیقینی

 

حیات عشق در چتر ولایت

 

نجات دهر در زیر لوایت

 

خدا خواهی، مناعت طبعِ دستت

 

قیامت را شفاعت ناز شصتت

 

تو فرزند بشیری و نذیری

 

امیرالمؤمنین را دلپذیری

 

تویی یک شاخه از طوبای عصمت

 

به باغ کوثر از گلهای عترت

 

به حُسن دوست حِصنِ ایمنی تو

 

حَسن را نور وجه احسنی تو

 

تو در چشم پدر نور دو عینی

 

تو یکتا قرّة العین الحسینی

 

تو روح سفره ی ایجاد هستی

 

سلیل حضرت سجاد هستی

 

پس از یک چله دوران جدایی

 

تو تنها یادگار کربلایی

 

تو را زهر جفا قاتل نباشد

 

تو را جز داغ دل حاصل نباشد

 

اسیر کربلا چشم و زبانت

 

سفیر نینوا نطق و بیانت

 

شهید داغ ثارالله باقر

 

به شام غم اسیرالله باقر

----------------------------------------------------------
محمود ژولیده

نازم به سَروری كه زبورش ز كوثر است

 

داود اهل بیت صدایش رساتر است

 

یك سوره از زبور گلستان هل اتی

 

دنیایی از فضائل آل پیمبر است

 

یك آیه از صحیفۀ سجّادیه بخوان

 

وانگه ببین كه سورۀ نورش چه محشر است

 

هركس كه آن صدای رسا را شنید ، دید

 

حتی سكوت هم كه كند عین حیدر است

 

یعقوب آل فاطمه حالا پدر شده

 

آمد محمدی كه به او روح پیكر است

 

نسل رسول ، نسل علی ، نسل فاطمه

 

بسته به این ولادت و مولود انور است

 

هم هاشمی است ، هم علوی هم محمدی

 

نسلش حسینی و حسنی ، فخر داور است

 

اول محمد آمد و بعداً علی ولی

 

اینجا علی زقبل محمد مصوّر است

 

او زادۀ خلیلِ سر افرازِ نینواست

 

آزادۀذبیحِ خدا سبط صفدر است

 

او ناشر حقایق دین محمدی

 

احیاگر علوم خداوند اكبر است

 

آگاه از عوالم غیب و شهود اوست

 

از قلّه های علم و عمل اوست برتر است

 

در یك كلام مرتبۀ باقر العلوم

 

مولای هفت سرور و بابای جعفر است

 

در وصف او هر آنچه سخن هست نارساست

 

جز اهل بیت هرچه بیان است بی بر است

 

قرآن هر آنچه وصف اولو الامر می كند

 

دربارۀ پیمبر و آل پیمبر است

 

□□□

 

او كیست وصفش این همه توحید آور است

 

او كیست كه به گلشن ارباب مِهتر است

 

با این همه فضایل گویای حضرتش

 

تاریخ او مویِدِ میلاد دیگر است

 

او یادگار نهضت سالار كربلاست

 

دامن نشین عمّۀ سادات لشگر است

 

تا كربلاست ، زینتِ دوش عموی خویش

 

وز كربلا ، نظاره گر هیجده سر است

 

او راوی تمام شهیدان نینواست

 

او شاهد سه ساله و نُه ساله دختر است

 

او دیده است چادر خاكیِّ عمه را

 

او دیده است بر سر یك نیزه معجر است

 

او دیده است نالۀ رأس الحسین را

 

او دیده است طشت طلا تیر آخر است

 

او دیده است ذبح عظیم قتال را

 

او دیده است تیزی خنجر به حنجر است

 

او دیده است پردگیان را میان شهر

 

او دیده است عمّۀ سادات مضطر است

 

او دیده است هلهلۀ اهل شام را

 

او دیده است دیدۀ بابا ز خون تر است

--------------------------------------------------------------
محمود ژولیده

باران گرفت و خنده ی گلها شروع شد

فصل شکوه و عزت دنیا شروع شد

 

از لحظه ی حضور تو در خانه علی

 

فریاد التماس زلیخا شروع شد

 

رنگ رخ زمین و زمان تیره بود و تار

 

تو آمدی و آبی دریا شروع شد

 

تو مصطفای دیگری از نسل مرتضا

 

با این حساب جلوه ی آنها شروع شد

 

 حالا نشسته ام که برایت غزل شوم

 

یا مثنوی کوچه خیر العمل شوم

 

 خیر العمل علی شد و خیر العلوم تو

 

آقا چراغ رو شن کشف النجوم تو

 

 سمت کلاس علم شما راه بسته است

 

عیسا کنار منبر درست نشسته است

 

 هر کس شناخته تو و علم تو را .. ترنج...

 

...شاید نداشته , قلمش را شکسته است

 

 دریای علم عالمیان را نصب تویی

 

قال الامام باقرمان را سبب تویی

 

 آقا شنیده ایم که باران شدی و بعد

 

راهی کوچه های زمستان شدی و بعد

 

 از عاشقانه های تو یک نکته گفته اند

 

همبازی رقیه و طفلان شدی و بعد

 

آنهم که زود زود به پایان رسید تا

 

در مجلس شراب که مهمان شدی و بعد

 

 اصلا شب ولادت تو روضه میشود

 

 تا لحظه ی شهادت تو روضه میشود

 

 حالا برای شادی زهرا نوشته ام

 

این بیت آخر است برایت سرشته ام

 

 عالم تمام دهکده , ازشهر علم توست

 

بحر العلوم قطره ای از بحر علم توست

-----------------------------------------------------------------------------------

 

ايمان كريمي

 

صفحات سایت :