close
تبلیغات در اینترنت
شهادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 5
  • بازديد امروز : 554
  • بازديد ديروز : 656
  • آي پي امروز : 36
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 11
  • بازديد هفته : 3,160
  • بازدید ماه : 12,206
  • بازدید سال : 206,325
  • كل بازديدها : 576,562
  • ای پی شما : 54.167.15.6
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : پنجشنبه 22 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

روزهاي قافله

 

از روزهاي قافله دلگير مي شوي

هر روز چند مرتبه تو پير مي شوي ؟

 

در شام شوم زخم زبانها چه مي كشي ؟

كز روشناي عمر خودت سير مي شوي

 

زخمي ست لحظه هاي تو مانند پيكرت

از بس اسير طعنة زنجير مي شوي

 

آيات صبح از لب قرآن شنيدني ست

در كوچه هاي شام كه تكفير مي شوي

 

خون جگر كه مي خوري از دستِ درد و داغ

بي تاب بغضهاي گلوگير مي شوي

 

با آه آهِ روضة ما اي امام اشك

در هر نگاه آينه تكثير مي شوي

 

خون گريه مي شوي تو و تا آخر الزمان

از چشمها هميشه سرازير مي شوي

--------------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

كاش....

 

 كاش ما هم كبوترت بوديم

 آستان بوس محضرت بوديم

 

 كاش با بال هاي خاكي مان

 لااقل سايه گسترت بوديم

 

 كاش ما هم به درد مي خورديم

 فرش قبر مطهرت بوديم

 

 كاش مي سوختيم از اين غربت

 شمع بالاي بسترت بوديم

 

 كاش مي شد كه مَحرمت بوديم

 عاشقانه ابوذرت بوديم

 

 كاش در كوچه ي بني هاشم

 پيش مرگان مادرت بوديم

 

 كاش ماه محرمي آقا

 يك دهه پاي منبرت بوديم

 

 كاش مي شد كه گريه كن هاي ...

.... روضه ي تيغ وحنجرت بوديم

 

 كاش مي شد كه سينه زنهاي

 نوحه ي گريه آورت بوديم

 

 كاش در روز تشنگيِ محشر

 باده نوشان ساغرت بوديم

 

 در قيامت به گريه مي گوييم:

 كاش...اي كاش..نوكرت بوديم

-------------------------------------------------------------------------

وحید قاسمی

ای جلوه ی آیات خدا  حضرت سجاد

وی قافله سالار سخن خانه ات آباد

 

شمشیر دعای تو بریده ست سر شرک

تا بوده چنان بوده و تا هست چنین باد

 

انگار نسیمی تو، رها در نفس شهر

«قد قامت»ِ تو شوکت صد قامت شمشاد

 

در بغضِ تو صد مرثیه ی تلخ و جگرسوز

در نطق دلاویز تو صد پنجره فریاد

 

با اینهمه ای مرد چه تنها و غریبی

بی گنبد و بی بقعه و بی پنجره فولاد

--------------------------------------------------------

ابراهیم قبله آرباطان

 

یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی

از صبح زود تا به سحر گریه میکنی

 

یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد

داری برای چند نفر گریه میکنی

 

وقتی که چشمهات می افتد به معجری

حق داری ای عزیز اگر گریه میکنی

 

این طفل را به جان خودت اب داده اند

دیگر چرا میان گذر گریه میکنی

 

از صبح تا غروب فقط نیزه میزدند

داری به قتل صبر پدر گریه میکنی

 

چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده

یعقوب کربلا چقدر گریه میکنی

 

بادیدن اسیر کجا میرود دلت

بادیدن فقیر کجا میرود دلت

----------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

باز گریان غم هم نفسی باید شد

زائر مرغ غریب قفسی باید شد

باز یک عده جفا ، زخم روی زخم زدند

از قضا باز عزادار کسی باید شد 

**

باید امشب همه از شوق پر و بال شویم

تا عزادار عزادار چهل سال شویم

کاسه ای اشک بگیریم روی دست وَ بعد

راهی روضه ی پیغمبر گودال شویم

**

آن کسی که همه اش گریه ی عاشورا بود

آب می دید به یاد جگر سقا بود

چشمایش همه شب هیأت واویلا داشت

تا نفس داشت فقط گریه کن بابا بود

**

زهر نوشید وَ تب کرد محیط جگرش

گُر گرفت از عطش و سوخت همه بال و پرش

خشک شد جُلگه ی لبهاش و با خشکی لب

روضه می خواند به یاد لب خشک پدرش

**

آن کسی که خود خورشید به پایش افتاد

ناگهان رعشه بر اندام رسایش افتاد

ضعف شد چیره و زیر بغلش خالی شد

از روی شانه ی افتاده عبایش افتاد

**

واي از ريش سپيدش كه حنايي شده بود

ناله اش گفتن اسمي سه هجايي شده بود

دم مغرب افق شهر مدينه اما

جهت قبله ي او كرب و بلايي شده بود

**

اين هم از ماهيت نفس نفيس خاك است

سر آقا به روي دامن خيس خاك است

همه اش سجده شده مثل پدر در گودال

خاك سجاده و سجاد انيس خاك است

**

گاه آهسته فقط واي برادر مي خواند

لب تشنه «قتلوا» بود كه از بَر مي خواند

اشك مي ريخت وَ هر آينه مي گفت حسين

تا دم مرگ فقط روضه ي حنجر مي خواند

**

تلخي زهر به كامش عسل و قند آمد

بر لب پر تركش مطلع لبخند آمد

جلوي چشم ترش كرببلا ظاهر شد

يا اَبِ يا اَبِ گفت و نفسش بند آمد

--------------------------------------------------------

سعيد توفيقي

 

امام اشک

 

بیمار دشت کرب و بلا با اجازه ات

رفتم سراغ شعر شما با اجاز ه ات

 

حالا که تو جزء بکائین عالمی

من هم شدم ز اهل بکا با اجازه ات

 

گفتم کمی حال و هوایم عوض شود

رفتم سراغ طشت طلا با اجازه ات

 

رفتم میان خیمه ارباب و با سلام

گفتم که ای خون خدا... با اجازه ات

 

دست تو هم بسته به زنجیر و خوانده ام

امشب تو را شیر خدا با اجازه ات

 

دیدم چه قدر کرب و بلایی عجیب بود

چون فاطمه بستر آقا غریب بود

 

چه بستری که بوی عبادت گرفته بود

بیمار ما درد شهادت گرفته بود

 

در خیمه دیده بود که اکبر شهید شد

با گریه سر به زانوی حسرت گرفته بود

 

می خواست تا یاری خون خدا کند

بیماری اش دو مرتبه قوت گرفته بود

 

آمد کشان کشان ز حرم سمت قتلگاه

آخر دلش هوای تلاوت گرفته بود

 

بر روی نیزه ها سر ببریده را که دید

روح از تنش اراده رحلت گرفته بود

 

زینب رسید و جان دوباره به سینه داد

با آیه های صبر، دلش را سکینه داد  

 

باید شما بمانی و راوی غم شوی

از غربت امام زمانِ تو خم شوی

 

باید شما بمانی و در کوچه های شام

با خواهران کوچکتان هم قدم شوی

 

باید شما بعد ابالفضلِ این حرم

یک اربعین صاحب مشک و علم شوی

 

وقت هجوم خیمه، تو سینه سپر کنی

اذن فرار داده و مدد حرم شوی

 

با خطبه های شام خودت هم چو فاطمه

طوفان ویران گر کاخ ستم شوی

 

در قالب دعا امامت به پا کنی

با روضه های آب ، قیامت به پا کنی

 

کارم به شعر شام تو افتاده وای من

از جمله ام سلام تو افتاده وای من

 

رفتی رکاب عمه بگیری ولی نشد

از ناقه اش؟ زمام تو افتاده وای من

 

ماندم چگونه چشم تو بیرون خیمه گاه

بر پیکر امام تو افتاده وای من

 

در بین خطبه های تو با خندهٔ یزید

گر وقفه در کلام تو افتاده وای من

 

چیزی ز انقلاب عظیم تو کم نکرد

جز خیزران، قامت سرو تو خم نکرد

 

وقتش شده که خطبه بخوانی برای ما

آقا بگو منم پسر زمزم و صفا

 

بر منبر رسول خدا بین اهل شام

روضه بخوان ز کشته عطشان کربلا

 

یک اربعین شانه و بازوی خسته ات

خاکم به سر بسته به بازوی عمه ها

 

از نیزه دار رأس بریده برو بخواه

بازی نکن برابر چشم زنان ما

  

قلبم اگر گرفت، فقط کار امشب است

امشب دوباره گریهٔ من مال زینب است

-----------------------------------------------------

نجمه پور ملکی

داغی نشانده بر جگرت ،  یاد کربلا

خون میرود ز چشم ترت ، یاد کربلا

 

زینب ، سکینه ، گریه و طفل رباب و آب

می آورند در نظرت ، یاد کربلا

 

با زخمی از تسلَی ِ زنجیر ِ سلسله

مانده به روی بال و پرت ، یاد کربلا

 

با خطبه های بی بدلت زنده کرده ای

در لحظه لحظـۀ  سفرت ، یاد کربلا

 

از قتل صبر روضه بخوان ای امام صبر

با سوز ِ آه شعله ورت ، یاد کربلا

 

از سجده های لشکر شمشیر و نیزه ها

از خنجر و سر پدرت ، یاد کربلا

 

از لحظه ای که غارت خیمه شروع شد

آتش گرفت دور و برت ، یاد کربلا

 

تا صبح حشر ضامن این دین و پرچم است

یاد محرم و صفرت ، یاد کربلا

 

این جلوه های اشک ِ عزا در صحیفه است

یاد خدا ، شب و سحرت ، یاد کربلا

------------------------------------------------------------------------

محمد رضا رضائی

روزی که بسته در غل و زنجیر می شدی

زخمی ترین تراوش تقدیر می شدی

 

هفت آسمان کنار تو در حال گریه بود

وقتی درون خیمه زمین گیر می شدی

 

مأمور صبر بودی و در ظهر کربلا

انگار از وجود خودت سیر می شدی

 

دشمن خیال کرد که تنها شدی ولی

در چشم خیس قافله تکثیر می شدی

 

حالا سوار ناقه ی عریان، قدم، قدم

با هر نگاه سمت حرم پیر می شدی

-----------------------------------------------------------------------------

مسعود یوسف پور

دلسوخته،شبيه دل خيمه ها شده

مانند پاره پيروهني نخ نما شده

 

دارم هنوز بر سرم عمامه اي که سوخت

بغض گلوي سوخته ام بي صدا شده

 

دارم به روي گردن خود دست مي کشم

ديدم که زخم کهنه ي سر بسته وا شده

 

با ياد شام سينه ي من تير مي کشد

اين سينه زخم خورده ي آن کوچه ها شده

 

واي از کمان و حرمله و نيش خند او

واي از رباب و اصغر از ني رها شده

 

ديدم طناب دور گلوي رقيه را

زنجير داغ مرحم يک زخم پا شده

 

مانند خواهرم کمرم درد مي کند

گويي که مهره ي کمرم جابه جا شده

------------------------------------------------------

مسعود اصلانی

كوچه هاي مدينه و بوي

زخمهاي تني كه مي آيد

چشم هاي سپيد يعقوب و

بوي پيراهني كه مي آيد

**

مرد سجاده اي كه درك نكرد

هيچ كس آيه ي مقامش را

در هياهوي شهر كوفه نداد

هيچ كس پاسخ سلامش را

**

تا عزاداريش شروع شود

ديدن شيرخواره اي كافيست

تا صدايش به گوش ما برسد

ديدن گوشواره اي كافيست

**

وقت افطار كردنش هر شب

تا كه چشمش به آب مي افتاد

تشنگي ضريح لبهايش

ياد طفل رباب مي افتاد

**

من نميدانم اينكه خاكستر

چه به روز سر امام آورد

زير زنجير پيكر زردش

معجزه بود اگر دوام آورد

**

گيرم از دست كوفه راحت شد

سنگ طفلان شام را چه كند؟

گيرم از دست كوچه سنگ نخورد

مردم پشت بام را چه كند؟

**

تا كه اين مرد قافله زنده ست

حرفي از طفل كاروان نزنيد

پيش اين مرد گريه ، جانِ حسين

حرفي از چوب خيزران نزنيد

--------------------------------------------------------------------------------

علي اكبر لطيفيان

با سوز قلب پاره پاره گریه می کردی

 با چشم های پر ستاره گریه می کردی

 

 دل های نزدیکانتان که جای خود دارد

 که آب می شد سنگ خاره، گریه می کردی

 

 در وقت تجدید وضو تا آخر عمرت

 تا آب می دیدی دوباره گریه می کردی

 

 با یاد اکبر، تا که می آمد به گوش تو

 بانگ اذان از هر مناره گریه می کردی

 

 در کوچه و بازار می دیدی اگر بین

 آغوش مادر شیرخواره گریه می کردی

 

 در خواب اگر می رفت پیشت طفل سیرابی

 با هر تکان گاهواره گریه می کردی

 

 جایی که ننوشته است اما خوب می دانم

 با دیدن هر گوشواره گریه می کردی

-------------------------------------------------------------------------------

محمد رسولی

قسمت این بود بال و پر نزنی

مرد بیمار خیمه ها باشی

حکمت این بود روی نی نروی

راوی رنج نینوا باشی

**

چقدر گریه کردی آقاجان

مژه هایت به زحمت افتادند

قمری قطعه قطعه را دیدی

ناله هایت به لکنت افتادند

**

سربریدند پیش چشمانت

دشتی از لاله و اقاقی را

پس گرفتید از یزید آخر

علم با شکوه ساقی را !؟

**

کربلا خاطرات تلخی داشت

ساربان را نمی بری از یاد

تا قیام ِ قیامت آقاجان

خیزران را نمی بری از یاد

**

خون این باغ، گردن ِ پاییز

یاس همرنگ ارغوان می شد

چه خبر بود دور ِ طشت طلا

عمه ات داشت نصف ِ جان می شد

**

 کاش مادر تو را نمی زایید!

گله از دست ِ زندگی داری

دیدن آب ، آتشت می زد

دل خونی ز تشنگی داری

**

تا نگاهت به دشنه ای می خورد

جگرت درد می گرفت آقا

تا جوانی رشید می دیدی

کمرت درد می گرفت آقا

**

جمل شام پیش ِ رویت بود

خطبه ات تیغ ذوالفقارت بود

«السلام علیک یا عطشان»

ذکر لبهای روضه دارت بود

**

پدرت خواند از سر نیزه

تا ببینند اهل قرآنی اید

عاقبت کاخ شام ثابت کرد

که شما مردمی مسلمانی اید

**

سوخت عمامه ات، بمیرم من

سوختن ارث ِ مادری شماست

گرچه در بندی از تو می ترسند

علتش خوی ِ حیدری شماست

**

خون خورشید در رگت جاری

از بنی هاشمی، یلی هستی

دستهای تو را به هم بستند

هرچه باشد توهم علی هستی

**

کاش می مُردم و نمی خواندم

سر بازارها تو را بردند

نیزه داران عبای دوشت را

جای سوغات کربلا بردند

--------------------------------------------------------

وحید قاسمی

آب و گریه

 

درد بسیار ، مداوا گریه

ارث جامانده زهرا گریه

روزها ناله و شبها گریه

آب میخورد ، ولی با گریه

 

گریه بر آب وضویش میریخت

خون دل بر سر و رویش میریخت

 

گریه بر شاه شهیدان خوب است

گریه بر کشته ی عریان خوب است

گریه بر دامن طفلان خوب است

گریه بر آن لب و دندان خوب است

 

خواسته هر سحرش گریه کند

در فراق پدرش گریه کند

 

گریه بر ناله آن مادرها

گریه بر گریه آن دخترها

گریه بر غارت انگشترها

گریه بر واشدن معجرها

 

رنگ مهتاب ، زمینش میزد

دیدن آب ، زمینش میزد

 

گریه بر ناقه نشسته سخت است

گریه با پیکر خسته سخت است

گریه با بال شکسته سخت است

گریه با گردن بسته سخت است

 

گریه خوب است که هر شب باشد

گریه بر چادر زینب باشد

 

آنکه را هست پیاده نکُشید

تشنه را بر لب باده نکُشید

طفل را اینهمه ساده نکُشید

ذبح را آب نداده نکُشید

 

هیچکس آب به گودال نبرد

پدرم ذبح شد و آب نخورد

 

آمد و دید تنی افتاده

کشته بی کفنی افتاده

شه بی پیرهنی افتاده

پاره پاره بدنی افتاده

 

همه پروانه و شمعش کردند

بوریا آمد و جمعش کردند

 

آمد و دید کنارش پر نیست

بدن افتاده ولیکن ، سر نیست

چند انگشت ، و انگشتر نیست

این حسین است ولی دیگر نیست

 

بسکه با نیزه قلیلش کردند

ذبح کردن قتیلش کردند

---------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

حکم از بالا برایم آمده تب داشتن

کاسه ی چشمی پر و اشک لبالب داشتن

 

مصحفی دارم ورق ها دل٬ زبانم هم قلم

اشک من جاری ست از باب مرکّب داشتن

 

روضه و اشک است کارم روز و شب در کاروان

روضه ها را روز دیدن اشک را شب داشتن

 

پای دل تاول زد اما می دوم دنبال او

در خیالم هم ندارم فکر مرکب داشتن

 

سهم هر کس در میان کربلا تقسیم شد

سهم من از کربلا این است٬ زینب داشتن

 

خاک صحرا می شود سجاده ام وقت نماز

دانه دانه اشک ها تسبیح این راز و نیاز

 

دوری این راه ترتیب نمازم را شکست

که شکستن پشتش از اندوه و درد ما شکست

 

ما راَیت و فی البلا الا جمیلا گفته ایم

یک جهان حرف است از پیروزی ما تا شکست

 

سر شکستن ارث فامیلی ما از کوفه است

زینبی سر زد به محمل تا سر سقا شکست

 

قلب مجنون می شکست از دوری لیلای خود

کار بر عکس است در اینجا دل لیلا شکست

 

روزگاری هم دری با تخته ای جور آمد و

قلب بابامان علی را پهلوی زهرا شکست

 

دست من بسته شد و ذکر قنوتم حیدر است

قد من خم شد از آنکه سجده ام چون مادر است

 

یکسره باشد نگاهم بر سری که سرتر است

آنکه بدتر بر زمین افتاده اینجا برتر است

 

بوی او پیچیده تر گشته ست بین باغچه

هر گلی که پیش گل های دگر پرپرتر است

 

آن که دعوی داشت من اینجا علی اکبرترم

حال علی اصغر علی اصغر علی اصغرتر است

 

بازتر شد سفرهء تفسیر قرآن کریم

زینبم داده دو اسماعیل پس هاجرتر است

 

راویان گفتند معجر من ولی در فکر خود

حتم دارم معجر از این حرف ها معجرتر است

 

کار و بار حاجت یک عمر ما را ساختی

ساربانا سایه اش را بر سرم انداختی

 

حرف هایی هست پنهانی میان قافله

در اعوذ باله از شام ِ  نماز نافله

 

دل که با دل راه دارد٬ راهی اما بین ماست

سلسله در سلسله در سلسله در سلسله

 

پنبه و آتش نباید رو به رو با هم شوند

بر نمی دارد نگاه اما رباب از حرمله

 

قطره با دریا که باشد می شود دریا ولی

کودکی از کاروان ما گرفته فاصله

 

ضعف دارد می رود در خواب و از جا می پرد

می رسد بر گوش او گویا صدای هلهله

 

این مسیر سخت را طی می کنم با خاطرات

من فقط ماندم و زینب - باقیات الصالحات

--------------------------------------------------

شهاب الدین خالقی

مثل من هیچ‌کس در این عالم

 وسط شعله‌ها امام نشد

در شروع امامتش چون من

این‌قَدَر دورش ازدحام نشد

 

لشکری از مغیره می‌آمد

خیمه‌ غارت شد و در آتش ‌سوخت

غیر زهرا به هیچ معصومی

این‌قَدَر گرم احترام نشد

 

به لب تشنۀ‌ علی‌اصغر،

 به لب تیز ذوالفقار قسم

تا به امروز هیچ شمشیری؛

این‌قَدَر تشنه در نیام نشد

 

تلّ و گودال و نعل و علقمه ...آه!

 ذوالجناح و لب و گلو... انگار

مثل زینب کسی دلش این‌قدر؛

 خون ز تکرار حرف لام نشد

 

آه! زینب کجا و بزم یزید،

او کجا و جواب ابن زیاد

باز هم صد هزار مرتبه شکر

اینکه با شمر هم‌کلام نشد

 

این چهل سال گریه‌ام شاید

 از همان روز اربعین باشد

هر قدر عمّه سعی کرد صبور

 به حسینش کند سلام نشد

 

دیدم از زیر چادرش زینب

 گفت طوری که نشنود عباس

رنج‌ها دیده‌ام حسین! اما؛

هیچ‌جایی شبیه شام نشد

 

چه مسلمانی عجیبی بود

که در آن بر عیال پیغمبر

نان و خرما حلال بود، اما

 سنگ‌ انداختن حرام نشد

-----------------------------------------------

قاسم صرافان

امام سجاد(ع)

 

بعد از آن واقعۀ سرخ ، بلا سهم تو شد

پیکر سوختۀ کرب و بلا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، هفتاد و دو آیینه شکست

ناگهان ، داغ دل آینه ها سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، آشوب قیامت برخاست

بر سر نیزه ، سر  خون خدا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، خون جوش زد از چشمانت

خطبه ی اشک برای شهدا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، در هرولۀ آتش و خون

در شب خوف و خطر ، خطبۀ « لا » سهم تو شد

بعد از آن واقعه ، در فصل شبیخون ستم

خوردن زخم ، ز شمشیر جفا سهم تو شد

خیمۀ نور تو در فتنۀ شب سوخت ، ولی

کس نپرسید که این ظلم ، چرا سهم تو شد ؟

بعد از آن واقعه، ای زینت سجادۀ عشق !

از دلت آینه جوشید، دعا ، سهم تو شد

بعد از آن واقعه، ای کاش که می مُردم من

مصلحت نیست بگویم، که چه ها سهم تو شد

بعد از آن واقعۀ سرخ ، حقیقت گل کرد

کربلا در تو درخشید ، خدا سهم تو شد

-------------------------------------------------------------------

رضا اسماعیلی

امام سجاد(ع)

 

از گلستان لاله های پرپرم آید به یاد

از نیستان داغ های خاطرم آید به یاد

با دل خود هر زمانی را که خلوت می کنم

در اسارت زآن چه آمد بر سرم آید به یاد

سال ها از ماجرای کربلا گذشت و باز

هر نظر آن صحنۀحزن آورم آید به یاد

هرکجا آب است آتش می زند بر جان من

چون نوای آب آب خواهرم آید به یاد

هر جوانی را که می بینم به یاد کربلا

گاهی از قاسم گهی از اکبرم آید به یاد

چون که بینم شیرخواری در کنار مادرش

از رباب و گریه های اصغرم آید به یاد

می شوم از آتش شرم و محن چون شمع آب

چون زحال عمّه ی غم پرورم آید به یاد

من که برجسم پدر از بوریا کردم کفن

روز و شب زان جسم از جان بهترم آید به یاد

حنجر خونین او بوسیدم و کردم وداع

وایِ دل، چون آن وداع آخرم آید به یاد

چون که بینم کودکی سرگرم بازی با گلی

سرگذشت خواهر کوچکترم آید به یاد

از هجوم درد و غم در آن سفر داغی هنوز

از نظر نارفته داغ دیگرم آید به یاد

-----------------------------------------------------------------

سید رضا موید

امام سجاد(ع)

 

آقا چه شد که روی تو در آفتاب سوخت؟

هر وقت خورد بر لب خشک تو آب سوخت

آقا چه شد که خیمه ات آتش گرفته بود؟

در بین شعله های جهنم کتاب سوخت

پای تو را به ناقه ی رم کرده بست شمر

از کربلا به کوفه تنت زین عذاب سوخت

در گیر و دار رد شدن همسرت ز شام

آتش سراغ معجرش آمد نقاب سوخت

رجاله ها بصورتتان سنگ میزدند

از طعنه های شهر دلت بی حساب سوخت

بر روی زخم گردن تو مرهمی نبود

وقتی که از حرارت سرب مذاب سوخت

دیدی چگونه چوب به لبهای عشق خورد؟

دیدی چگونه از غم این سر رباب سوخت؟

یعقوب دل شکسته چهل سال آزگار

چشمت به یاد روضه بزم شراب سوخت

گفتم رباب و روز و شبم رنگ غم گرفت

"بس کن رباب"عمۀ سادات دم گرفت

-------------------------------------------------------------------

پوریا هاشمی

امام سجاد(ع)

 

بسته راه چاره دید و گریه کرد

طفل بی گهواره دید و گریه کرد

دختر آواره دید و گریه کرد

روسری پاره دید و گریه کرد

او چهل سال است کارش گریه است

این چهل سال افتخارش گریه است

دست بسته از زنان شرمنده شد

از تمام کاروان شرمنده شد

بیشتر از دختران شرمنده شد

مجلس می، آنچنان شرمنده شد

در میان راه تنها مرد بود

بین یک جمعیتی نامرد بود

از غم ویرانه رفتن اشک ریخت

پایکوبی کرد دشمن اشک ریخت

لحظۀ معجر گرفتن اشک ریخت

مرد ها دنبال یک زن...اشک ریخت

هم زیارتنامه اش آتش گرفت

هم سر و عمامه اش آتش گرفت

باورش میشد که غم پیرش کند؟

خواهرش را زجر زنجیرش کند

زادۀ مرجانه تکفیرش کند

حرمله اینقدر تحقیرش کند

نانجیب پست با یک مشک آب

پرسه میزد پیش چشمان رباب

کوچه های شام خیلی سخت بود

سنگ های بام خیلی سخت بود

طعنه و دشنام خیلی سخت بود

جام و بزم عام خیلی سخت بود

حرفهای تند و تیزی میشنید

واژه ای مثل کنیزی میشنید

خنده های شمر یادش مانده است

ماجرای شمر یادش مانده است

چکمه های شمر یادش مانده است

جای پای شمر یادش مانده است

کندی خنجر عذابش میدهد

ضربۀ آخر عذابش میدهد

آمد و بال و پرش را جمع کرد

دست بی انگشترش را جمع کرد

با حصیری پیکرش را جمع کرد

روی دستش حنجرش را جمع کرد

صورت خود را به روی خاک زد

یاد عریانی گریبان چاک زد

------------------------------------------------

جواد پرچمی

امام سجاد(ع)

 

در ازل بود كه خون از جگرم كام گرفت

بارش ابر ز چشم ترم الهام گرفت

آه از ناحیه ی حنجر من پیدا شد

نوح از نوحه ی من بود چنین نام گرفت

روزگاری است فقط خواب و خوراكم گریه است

سر و سامان مرا بازی ایام گرفت

هرگز ای كاش نمی زاد مرا مادر من

بسكه اندوه و مصیبت به پر و پام گرفت

سی چهل سال دلم سوخت...دلم سوخت...ولی

خبر حرمله آمد كمی آرام گرفت

كربلا – عمه ی من گفت – فقط زیبایی است

دل ما بیشتر از غائله ی شام گرفت

آی مردم بنویسید به تاریخ دمشق

زهر...نه ، جان مرا سنگ لب بام گرفت

پشت دروازه ی ساعات مرا دار زدند

و یهودی به سرم چوبه ی اعدام گرفت

چشمش افتاد به ما پیرزنی ، از حرصش

كاروان را وسط كوچه به دشنام گرفت

پنجه ای كه به سر و روی حسین چنگ كشید

موی ناموس مرا در ملأ عام گرفت

خواهرم در وسط هلهله ها گیر افتاد

آن قدر همهمه كردند كه سرسام گرفت

گوشواره ، زر و خلخال ، لباس ، انگشتر

هر كسی سهمیه ای زین همه اقلام گرفت

هر كه یك روسری از اهل حرم غارت كرد

قد وزن سر عباس من انعام گرفت

ما گرسنه جلوی جمع نشستیم و یزید

سر دق دادن ما مجلس اطعام گرفت

خواست آزار دهد ، برد سر بابا را

یك به یك روبروی دیده ی ایتام گرفت

چشم نامحرم و اظهار كنیزی كه گذشت

كار با ظرف می و چوب، سرانجام گرفت

خیزران خواست بگیرد جلوی قرآن را

قیصر روم ولی مسلك اسلام گرفت

------------------------------------------------------------

علی صالحی

امام سجاد(ع)

 

کاش این غصه ها امان بدهند

به صدایم کمی دهان بدهند

تا غمم را بگویم امشب ، اگر

اشک ها فرصت بیان بدهند

چقدَر سخت می شود حس کرد

که سری را به این و آن بدهند

در دلت هی تکان بیندازند

نیزه را دائماً تکان بدهند

غصه ات را زیادتر بکنند

عمه ات را به هم نشان بدهند

و برای نظاره ی اُسرا

مردم شهر را زمان بدهند

در کنار نماز قطعه شده

روی سجاده ها اذان بدهند

کودکان پا به پای مادر خود

زیر این بار ، امتحان بدهند

می توانی تصورش بکنی

صدقه دست کودکان بدهند؟

باید امشب دوباره گریه کنم

کاش این غصه ها امان بدهند

----------------------------------------------------------

رضا ساریخانی

امام سجاد(ع)

 

مثل ابــر بهــار می گرید

دائـمـــاً زار زار می گرید

رهبر انقلاب گریه کنــان

با دلی داغــدار می گرید

گریه اش کاخ ظلم را لرزاند

بس که با اقتدار می گرید

تــا درخت قیـــام بر بـدهد

می شود جویبار، می گرید

هر امامی رســالتی دارد

به همین اعتبــار می گرید

با سلاح بکـاء و دست دعا

در یمین و یســار می گرید

وارث زخم های عاشــورا

در غم یک تبـــار می گرید

آب افطار او مضــاف شده

بس که این روزه دار می گرید

تا که طفـل رضیــع می بیند

در غــم شیـــرخوار می گرید

صبح تا شــام یاد غصهٔ شام

بی حد و بی شمـار می گرید

شادی اهل شـام را غم کرد

چه قــدر گریــه دار می گرید

یــاد تـاراج روســـری ها و

غــارت گوشـــوار می گرید

یک طرف چشم هرزه و یک سو

بــانـوی بـاوقــــار ، می گرید

تا می افتد سری ز نی، او از

خنـدهٔ نیـــزه دار می گرید

----------------------------------------------------------------

مصطفی هاشمی نسب

امام سجاد(ع)

 

وقت باران داغ چشم تر عذابم میدهد

آب مینوشم غم حنجر عذابم میدهد

شیرخواره سیر باشد زود خوابش میبرد

از عطش بی خوابی اصغر عذابم میدهد

مجلس ختم جوان رفتم دلم آتش گرفت

یاد تشییع تن اکبر عذابم میدهد

غیرتم را شعله ور کرده! چهل سالست که

ماجرای غارت معجر عذابم میدهد

ذبح را وقتی که میبینم کسی سر میبرد

خاطرات کندی خنجر عذابم میدهد

روی دست من اثر از حلقه های آهن است

این کبودی های بر پیکر عذابم میدهد

موی بابایم به روی نیزه ها آشفته بود

شانه را تا میزنم برسر عذابم میدهد

کاش غارت میشد از روی سرم عمامه ام

برسرم جامانده خاکستر عذابم میدهد

از دم دروازه تا بازار ساعت ها گذشت

این شلوغی های هر معبر عذابم میدهد

شامیان در پیش من حرف از کنیزی میزدند

التماس چشم آن دختر عذابم میدهد

داغ چوب خیزران و مجلس شوم شراب

از تمام داغ ها بدتر عذابم میدهد

خطبه را با لعن بر جدم علی آغاز کرد

چون به مسجد میروم منبر عذابم میدهد

هرچه آمد برسر ما از بلای شام بود

قتلگاه اصلی ما کوچه های شام بود

--------------------------------------------------------------

پوریا هاشمی

امام سجاد(ع)

 

مثل شمعی به روی خاک چکیدن سخت است

با پر و بال پر از زخم پریدن سخت است

تا چهل سال فقط آه کشیدن سخت است

یاد گودال و حرم جامه دریدن سخت است

روضه و گریه شده روزی او در هرشب

خاطرش را همه دیدند مکدّر هرشب

با لب تشنه و با یک دل مضطر هرشب...

...یاد یک واقعه از خواب پریدن سخت است

بر امامی که اسیری به بیابان دیده

زخم پا بر اثر خار مغیلان دیده

اهل بیتش همه با صورت عریان دیده

معجر و پوشیه و جامه خریدن سخت  است

آب را دید و دلش یاد عمو سوخته است

جگرش سوخت... لبش سوخت... گلو سوخته است

بهر آنکه سر و عمامه ی او سوخته است

حرف، از کوچه و بازار شنیدن سخت است

چقدَر از غم این فاجعه افروخته است

چشم بر نیزه ی شش ماهه فقط دوخته است

یاد حلقوم علی حنجر او سوخته است

این وسط حرمله را یکسره دیدن سخت است

پیش آن کس که شرر بر جگرش افتاده

خنجری کند به جان پدرش افتاده

دیده که در ته گودال سرش افتاده

تشنه لب کشتن مذبوح شدیدا سخت است

یک نفر که شده گریانِ پدر تا حالا

یادش افتاده تن خونی بابا حالا

بوریایی که خودش دیده و اما حالا

دم آخر کفنش را طلبیدن سخت است

------------------------------------------------------------

جواد شیرازی

امام سجاد(ع)

 

آن گل که دین و مکتب از او آبرو گرفت

گلهای باغ عشق از او رنگ و بو گرفت

بهر نماز عشق به محراب معرفت

از چشمه سار چشم تر خود وضو گرفت

وقتی که خواست جسم پدر را نهد به خاک

با اشک بوسه ها ز رگ آن گلو گرفت

چون شمع سینه سوخته ای آب شد تنش

از بسکه همچو فاطمه با گریه خوگرفت

رسوا نمود دشمن دین را به نزد خلق

با خطبه ای که خواند توان از عدو گرفت

پیراهنی که فاطمه از مهر رشته بود

تا آنکه دست خصم نماند از او گرفت

با یاد تشنگان لب آب خون گریست

هرگه که دید آب و بدستش سبو گرفت

با کثرت گناه «وفائی» به اشک و آه

امید خود ز آیۀ لا تقنطو گرفت

----------------------------------------------------------

سید هاشم وفائی

امام سجاد(ع)

 

خیال کن که پر از زخم ، پیکرت باشد

شکسته در غل و زنجیرها پرت باشد

خیال کن هدف سنگهای کوفه و شام

به روی نیزه سر دو برادرت باشد

فقط تو باشی و هشتاد و چار ناموست

و جمله های " حواست به معجرت باشد"

خیال کن حرمت بی پناه مانده و بعد

به روی نی سر سردار لشگرت باشد

کنار عمۀ سادات ، یکطرف ، شمر و

سنان و حرمله هم سمت دیگرت باشد

خیال کن که علی باشی و به مثل علی

دو دست بسته کماکان مقدرت باشد

خیال کن همه اینها که گفته ام هستند

علاوه بر همه توهین به مادرت باشد

یزید باشد و بزم شراب باشد و وای

به تشت زر سر بابا برابرت باشد

و بدتر از همه اینکه میان بزم شراب

نگاه باشد و باشیّ و خواهرت باشد

و باز از همه بدتر که مدت سی سال

تمام آن جلوی دیدهء ترت باشد

به اشک حضرت سجاد می خورم سوگند

که دیده هر چه که گفتیم ، باورت باشد

----------------------------------------------------------------------

مهدی مقیمی


امام سجاد(ع)

 

تو یادگار حسینی که کربلا دیدی

شبیه عمّه ی مظلومه ات بلا دیدی

"سری به نیزه بلند است"را شما دیدی

و غارت حرم و خیمه گاه را دیدی

دو چشم گریه ی تو تا همیشه آباد است

در این سکوت تو صدها هزار فریاد است

برای گریه ات آقا اشاره کافی بود

همین که چشم تو بینَد سه ساله کافی بود

گلوی نازک یک شیرخواره کافی بود

به آب دادن ذبحی نظاره کافی بود

تو را به غصّه چهل سال مبتلا دیدند

به لحظهْ لحظهْ گریز تو کربلا دیدند

 اگرچه عصر دهم قسمت تو غم گردید

که سایه ی پدرت از سر تو کم گردید

نصیب تو فقط آه و غم و الم گردید

ز بار غصه ی یاران قَدِ تو خم گردید

اگرچه تبْ نگهت را ز درد، تیره نمود

خدا برای امامت تو را ذخیره نمود

دلتْ ز داغِ اسارت غمِ فراوان داشت

دو پلک چشم ترِ تو همیشه باران داشت

همیشه خاطرِ تو یادی از شهیدان داشت

به سینه روضهء مکشوف چون هزاران داشت

سه شعبه دیدی و تیر و گلوی اصغر را

تو تیغ دیدی و خنجر به روی حنجر را

به نوک نی سرِ خورشید ماه قافله بود

نگاهبان سر شیرخواره حرمله بود

به دست و پای تو دراین مسیر سلسله بود

غمی که کُشته تو را شام بود و هلهله بود

شهادت ارث شما بود و اعتبار شما

به ظلمْ سوی اسارت کشید کار شما

چه رفت بر دل غمدیده ات به دفن پدر

درون قبر زدی ناله ای ز سوز جگر

سری نمانده کنی رو به سوی قبله دگر

رواست خون بشود جاری از غمت ز بصر

به دفن شاه شهیدان کفن نبود آنروز

به زیر آن همه نیزه بدن نبود آنروز

------------------------------------------------------

وحید دکامین

امام سجاد(ع)


ناله یِ واعطشا بر جگرش می افتاد

آب میدید به یادِ قمرش می افتاد

بی سبب نیست که از جمله یِ "بَکّائون" است

اشک از گوشه یِ چشمانِ ترش می افتاد

شیرخواره بغل تازه عروسی میدید

یادِ لالایِ رباب و پسرش می افتاد

با دلی خون شده میگفت که الشام الشام

تا به بازار مدینه گذرش می افتاد

جلوی پای سکینه دم دروازه ی شهر

از رویِ نیزه علمدار سرش می افتاد

میشکست آینه یِ صبر و غرورش را زجر

تا به جانِ اُسرا با کمرش می افتاد

روضه ی گم شدن و دفنِ رقیه میخواند

تا به صحرا و خرابه نظرش می افتاد

گوسفندی جلویش ذبح که میشد، یادِ

خنجر ِکُند و گلویِ پدرش می افتاد

وای از آن لحظه که از لایِ حصیری کهنه

 

قطعه هایِ پدرش دور و برش می افتاد

-------------------------------------------------------------------------

رضا قربانی

امام سجاد(ع)


آندم که غصه های اسیری شروع شد

بهر جوانِ قافله پیری شروع شد

من یادگار "نحن اُسرای"نهضتم

من وارث "مقطع الاعضای" نهضتم

من دیده ام "مقطع الاعضا" چگونه بود

تشریح می کنم تن بابا چگونه بود

دست عزیز فاطمه از مُچ شکسته بود

بر روی سینه اش سگ کوفی نشسته بود

من دیده ام که کشته شده از قفا حسین

از تیر کوفه دیده هزاران جفا حسین

جسمی که نیزه ها همه بارانی اش کنند

رزّازی اَش کنند و ستورانی اَش کنند

عمری است حرف من شده"شیب الخضیب" و بس

آئینه ام ، نظر سوی"خدُّ التریب" و بس

وقتی ز غصه قافله در سوز و آه بود

راه عبور از وسط قتلگاه بود

پائیزِ این جهان به همان لحظه دیده شد

فریاد وامحمدِ زینب شنیده شد

از آن زمان به بعد زمستانِ عالم است

"سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است"

یادم نمی رود که غرورم شکسته شد

دست مخدّرات به زنجیر بسته شد

بعد از حسین نوبتِ تهدید من رسید

عمه به داد من پی تأیید من رسید

چادر نماز عمه و عمّامه ام که سوخت

یک خیره سر به زیور اطفال دیده دوخت

آن شب که جیغ و داد زنان را شنیده ام

فریاد دختران جوان را شنیده ام

از بسکه پنجه پنجه به معجر کشیده شد

از غصه قامت من و عمه خمیده شد

من بارها برای خودم روضه خوانده ام

گاهی برای عمۀ خود نوحه خوانده ام

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است

با زاین چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است"

با یک سخن کنم همۀ روضه را تمام

زندان،خرابه،کوفه،حرم،قتلگاه،شام

یک کاروان مقابل چشمم همه اسیر

دشمن به بی حیایی و بی غیرتی دلیر

از غارت و شکنجه و سیلی و کعب نی

تا سنگِ شام و کوفه به یک رأس روی نی

از طعنه های هیزی و فریاد اهل بیت

تا تهمت کنیزی و امداد اهل بیت

اینها که تازه گوشه ای از غربت من است

تا انتهای غربت من محنت من است

اسرار من نهفته همه در صحیفه شد

یعنی تمام زندگی ام در تقیّه شد

گرچه مدینه غصۀ دیرینۀ من است

اسرار کربلا همه در سینه من است

آرام و بی صدا همه شب تا سحر عجیب

گرییدم و به ناله شدم : یا اباالغریب

دلجوی خویشتن به زبانِ خودم شدم

بی کس ترین امام زمانِ خودم شدم

روزی زِ رَه امام زمان می رسد و ما

در انتظار آمدنش کارمان دعا

-------------------------------------------------------------------

محمود ژولیده


امام سجاد(ع)


چون باد در مجاورت شمعی چون شمع در محاصره بادی

با احتساب کرببلا ای کوه پنجاه و هشت سال نیافتادی

لبخند گشته است فراموشت با چشم های روشن و خاموشت

نزدیک به دو سوم عمرت را در چهره ات ندیده است کسی شادی

زینب که کوه صبر مجسم بود یک سال و نیم ماند و دوام آورد

اما تو در حدود چهل سال است مثل سکوت عامل فریادی

تعریف کرده ای تو به جای چشم یک جفت ابر حامل باران را

شاگرد چشم های تو زینب بود بر گریه بر حسین تو استادی

هر شب ادامه داد غم خود را با اشک های خویش به نحوی که

او را به یاد شام می اندازد هر گیسوی رها شده در بادی

دورم ز خاک پای تو با این حال حس می کنم که بعد هزاران سال

در گوشه بقیع به آرامی در سجده است حضرت سجادی

----------------------------------------------------------------------------

مهدی رحیمی

امام سجاد(ع)


اگرچه شمع از آتش به روی سر دارد

منم همان که زِ غم شعله بر جگر دارد

پس از تو نوبتِ سی سال گریه یِ من بود

پس از تو در همه احوال گریه یِ من بود

شبیه گریه یِ طفلان خیزران خورده

شبیه گریه یِ پیرِ زنِ جوان مُرده

تمام شهر از این گریه ها خبر دارد

که گریه بر جگرِ سنگ هم اثر دارد

پس از تو گوشه یِ سجاده ام پُر از اشک است

پس از تو قامتِ اُفتاده ام پُر از اشک است

پس از تو صحبت بازار می کنم هر روز

شکایت از غم انظار می کنم هر روز

**

نسیم گِردِ سر اطهر تو می چرخید

چقدر بر سَرِ نیزه سَرِ تو می چرخید

میان شعله من و ساربان تَهِ گودال

برای بُردنِ انگشترِ تو می چرخید

به زیر ناقه به زنجیر پایِ من را بست

کسی که دور و بَرِ خواهرِ تو می چرخید

پس از اصابتِ هر سنگ گونه ات  می ریخت

به رویِ نیزه کمی حنجر تو می چرخید

نرفته از نظرم کوچه کوچه دنبالِ

عزیزِ کوچک خود همسر تو می چرخید

نرفته از نظرم مجلس شراب و رباب

به نیزه اش سَرِ آب آورِ تو می چرخید

دو دست من به غُل و جامعه به گردن بود

که چشمشان به سویِ دختر تو می چرخید

شبی به کُنجِ تنور و شبی به رویِ طَبَق

چقدر دستِ غریبه سَرِ تو می چرخید

**

تمامِ شهر از این گریه ها خبر دارد

که گریه بر جگر سنگ هم اثر دارد

---------------------------------------------------------------------------------------

حسن لطفی

امام سجاد(ع)


سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را

چشمم سرود وسعت آن اتفاق را

تنهایی ام صحیفه صحیفه ورق زده ست

یعقوب وار قصه ی اشک و فراق را

هر شب عبور قافله ای باز می کند

در من مسیر تازه ی شام و عراق را

بگذار تا ز خاک سجودم برآورم

هفتاد و دو صنوبر آن کوچه باغ را

بگذار لب به لب شوم از جام تشنگی

در من بریز باده ی لبریز داغ را

در آب و خاک... آتش من گر گرفته است

طوفان! به حال خود بگذار این اجاق را

حج مرا ببین و فرزدق شو و بخوان

شاعر! بخوان و گریه کن آن اتفاق را

---------------------------------------------------------------------------------------------------

زهرا سادات هاشمی

امام سجاد(ع)


آسمان هم خجل از چشم تو و بارانت

آخری نیست بر این گریه ی بی پایانت

آب می بینی و طفل و گل و سقا و جوان

بیشتر می شود انگار غم پنهانت

زهر هرچند که یک روز به دادت آمد

تو چهل سال به لب آمده هر شب جانت

غیر زینب چه کسی درد تو را می داند

که چه آورده خرابه به دل ویرانت

سخت سوراند دلت را غم آن جسم کبود

خواهرت بود که جان داد روی دامانت

زخمی بزم شراب است دلت بیخود نیست

که چهل سال نکرد اشک دوا درمانت

خیزران تا که به دستان کسی می بینی

درد می گیرد ناگاه لب و دندانت

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

محمد بیابانی

امام سجاد(ع)-مصائب


باقیست نهضت پس بنا این شد

بیمار ظهر کربلا باشی

میخواهی از اینجا به بعدش را

سجاده  ای رو به خدا باشی

 

با قاضی الحاجات لبهایت

جبریل هم دارد تمنایت

یکبار هم با او به خلوتها

مشغول ذکر ربنا باشی

 

ای سید اهل بکا لبیک

لبریز جام هل اتی لبیک

پیداست از این جذبه ها باید

از نسل شاه لافتی باشی

 

حزن تو اصلا حزن یک دم نیست

سهم چهل سال اشک پس کم نیست

جز مقتل سرخی مجسم نیست

وقتی به فکر بوریا باشی

 

از کوفه تا شام بلا رفتن

همگام با سرنیزه ها رفتن

حق میدهم با حرمله سخت است

منزل به منزل پا به پا باشی

 

با ناله کنعانی بساز از نو

پس بیت الاحزانی بساز از نو

اصلا چنین داغ عظیمی را

باید خودت صاحب عزا باشی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توحید شالچیان

امام سجاد(ع)-مصائب


سجادی و از سجده کن ها برتری تو

از هرکه مشتاق عبادت سرتری تو

اسلام بی حجت نمی ماند که تشنه است

از هرچه عباس است آب آور تری تو

داغ علی های پدر خونین دلت کرد

ای اربن اربا دل ! علی اکبر تری تو

در کربلا شمشیر بود و شام طعنه

در ازدحام سنگ بی سنگر تری تو

روزی علی بودی و خیبر را گرفتی

امروز منبر را مگر حیدر تری تو؟

آن خطبه قرآن یا تو بر منبر پیمبر؟!

اقراء به نام سر که پیغمبر تری تو

ابری است بعد از کربلا چشم تو ، هر روز

با روضه های سیلی و معجر ، تری تو

محسن ناصحی

امام سجاد(ع)-مصائب-بحر طویل

 

منم قاهر، منم والی، منم غالب

منم لحظه به لحظه درد را طالب

حسین بن علی را اولین نائب

علی بن حسین بن علی بن ابیطالب

منم دریای بی ساحل

منم پیغمبری که کربلا بر او شده نازل

نه یک بخشش،تمام بخش هایش کاملاً کامل

تمام کربلا با سوره های قاسم و عون و علیِ اکبر و آیات کوتاه علیِ اصغر و آیات مکی ابوفاضل

منم آنکه سنان و ازرق و خولی و شمر و حرمله

با هم مرا گشتند هی قاتل

همین که چشم وا کردم خودم دیدم علیِ اکبر ارباب پیش چشم بابایم قدم میزد

قدم میزد، دل بابا و نظم شانه های محکم عباس و سقف آسمان را با قدم هایش به هم میزد

برای قدِّ بابایم خمیدن را رقم میزد

همین که چشم بستم در میان دشت غوغا شد

همین که چشم وا کردم بمیرم قاتلش از پیکرش پا شد

نفهمیدم چه شد از حال رفتم

تا صدایی آمد از دشمن چرا ساکت نشستید آی

فرزند رشیدش در میان خاک صحرا ارباً اربا شد

دوباره چشم وا کردم

هراسان نجمه را دیدم که بالای سرِ نعشی کشیده

گوییا داغ امام مجتبی دیده

که قاسم هست اگر چونان جگر گوشه برایش

مثل آن روزی که می آمد جگرهای حسن در طشت

و حالا پیکر قاسم میان دشت روی خاک پاشیده

دوباره چشم بستم

ناگهان تسبیح خاک کربلا افتاد از دستم

صدای داغ هل من ناصر در گوش من پیچید

پدر بر روی دستش برد اصغر را

دل خانم رباب آشوب شد ترسید

گمانم قاتلش را که کمان برداشت بین آن جماعت دید

نمیگویم چه شد

اما پدر خون علیِ اصغرش را در هوا پاشید

نمیگویم چه شد

اما پدر در موقع برگشت میلرزید

نمیگویم چه شد

اما پدر گم کرد دست و پای خود را و عبایش را به سرعت دور او پیچید

همین که رفت پشت خیمه من هم رفتم از حال و

همین که حال من آمد سر جایش خودم دیدم که دارد می رود با چکمه هایش شمر آنجا توی گودال و

دوباره رفتم از هوش و صدای شیحه ی اسبی که خون میریخت از زین و تن و سم و سر و یال و دهانش

باعث این شد بفهمم که پدر هم بی گمان رفته

و با علم امامت

خود ببینم که پس از شمر لعین در گودی گودال با نیزه سنان رفته

و از بس لطمه دیده

سر به نوک نیزه با زحمت که نه با یک تکان رفته

و زینب بعد از آن

که نیزه و شمشیرها را پس زده سمت حرم لطمه زنان رفته

منم من حضرت سجاد راوی هزاران روضه ی مکشوف

آنجا که خودم دیدم سر بابا ز روی نیزه اش افتاد

منم اصلا خود روضه

که هی مجلس به مجلس می رود از کربلا تا شام

منم آن مجلسی

که سوخت زیر آتشی که ریختند از بام

منم آن مجلسی

که آخرش از اول لبریز اشکش می شود پیدا

منم آن مجلسی که

کنج خرابه آه وقتی روضه خوانی میکند طفل سه ساله با سر بابا

منم آن مجلسی که روضه اش پایان نمی گیرد

در این مجلس رقیه تشنه است اما چرا باران نمی گیرد

منم آن مجلسی که دعوتی هایم برای خواندن روضه، سر بر روی نی مانده ست

منم آن مجلسی که عمه جانم هم به روی منبر زانوی من

هی روضه ی گوش خودش را تا سحر خوانده ست

منم بی تاب و دلخسته

منم غمگین منم والی منم غالب

علی بن حسین بن علی بن ابیطالب                                                                                           مهدی رحیمی