close
تبلیغات در اینترنت
ولادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 18
  • بازديد ديروز : 766
  • آي پي امروز : 4
  • آي پي ديروز : 38
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 14
  • بازديد هفته : 2,849
  • بازدید ماه : 18,007
  • بازدید سال : 141,257
  • كل بازديدها : 511,494
  • ای پی شما : 54.161.100.24
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : جمعه 27 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

من آن شب خیز بیدارم زجان مشتاق دیدارم

به نان او خریدارم حسین را دوست می دارم

**

حسین را دوست می دارم که او پرورده زهراست

حسین آزاده سردار کفن پوشان عاشوراست

جهان تشنه حسین سقا همه قطره حسین دریا

حسین گل من ولی خارم حسین را دوست می دارم

**

حسین را دوست می دارم سرو جانم به قربانش

شب میلاد آمد فطرس و بگرفت دامانش

خدایش بر حسین بخشید چون بود از محبانش

بگفتا نوکر یارم حسین را دوست می دارم

**

حسین را دوست می دارم چو او محبوب جانان شد

ورا در سوم شعبان ملک گهواره جنبان شد

امین وحی از رویش ببوسید و ثناخوان شد

که ای خلاق دادارم حسن را دوست می دارم

**

مشرف گشت سلمان بر حضور حضرت زهرا

که ای خیر النسادر دل مرا رازیست پر معنا

ندانم از چه بی تاب است آخر این دل شیدا

به عشق او گرفتارم حسین را دوست می دارم

**

به سلمان فاطمه فرمود کای سردار ایرانی

تو را در دل بود دردی ندارد هیچ درمانی

مرا هم اینچنین دردیست در سینه پنهانی

خدا می داند اسرارم حسین را دوست می دارم

**

غرض سلمان و زهرا ب حضور مرتضی رفتند

محبان مشکل خود را برآن مشکل گشا گفتند

به جای چاره جویی از علی این نکته بشنفتند

منی که فخر ابرارم حسین را دوست می دارم

**

کلید حل این مشکل به دست مصطفی باشد

سه عاشق آمدند آنجا که طا ها را سرا باشد

رسول الله فرمود عشق من بیش از شما باشد

حسین منی اذکارم حسین را دوست می دارم

**

چو حل این معما بر پیمبر نیز مشکل شد

به لب نیکو پیامی جبرئیل از عرش نازل شد

بشارت یا رسول الله حدیث عشق کامل شد

قسم بر چرخ دوارم حسین را دوست می دارم

**

ولی الله کلامی زنجانی

اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند

ولی برای پریدن زمانمان دادند

 

خبر دهید دوباره به بال فطرس ها

مجال پر زدن آسمانمان دادند

 

به احترام ملائک امانت حق را

به دست فاطمه ی مهربانمان دادند

 

بدون واسطه امشب کنار سجاده

تمام حسن خدا را نشانمان دادند

 

قسم به بوسه ی لب های سبز پیغمبر

برای بردن نامت زبانمان دادند

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

برای آن که بیابیم ما خدایت را

گرفته‌ایم نشانی ردَپایت را

 

برای آن که به سمت خدایشان ببری

گرفته اند ملائک نخ عبایت را

 

دل خدای تو هم تنگ می شود ای آقا

نمی شنید اگر یک شبی صدایت را

 

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند

تو را به سجده درآیند یا خدایت را

 

زمین به دور خودش چرخ می زند تا که

نشان دهد به سماوات کربلایت را

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

خدای عشق به مژگان تر کشید تو را

به وقت نافله های سحر کشید تو را

 

نه از برای زمین ها و آسمان ها بود

فقط برای خودش بود اگر کشید تو را

 

تو را مشاهده کرد و اسیر رویت شد

که از جمال خودش خوب تر کشید تو را

 

تو مثل جام پر از عشق و عاشقی بودی

که زینب آمد و یکباره سر کشید تو را

 

برای آنکه نشان زمینیان بدهد

سوار نی شدی و در سفر کشید تو را

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

تو آسمان بلندی و ما کبوتر ها

نمی رسند به بالای بامتان پرها

 

بدون بردن نام تو بی نتیجه بود

توسَل سر سجاده ی پیمبرها

 

شریعت از سخن تو حیات می گیرد

تویی که جاذبه بخشیده ای به منبرها

 

تو جای خود که قیامت کسی نمی داند

کجاست حدَ نصاب مقام نوکرها

 

تو مثل کعبه‌ی سیار آسمان بودی

که در طواف تو بودند جمله ی سرها

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

تو بی کران، تو بلندی، تو آسمان، تو صعود

تو آفتاب، تو دریا، تو آب هستی و رود

 

حکایت من و چشمم حکایت عبد است

حکایت تو و چشمت حکایت معبود

 

و قبل از آنکه شود جبرئیل حاجی عشق

کبوتر حرمت بود و کربلایی بود

 

یکی ز گریه کنان مُحرمت موسی

یکی ز مرثیه خوانان ماتمت داود

 

به نیت همه‌ی خانواده ی پیغمبر

"حسین منی انا من حسین" می‌فرمود

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

رسیده است  زمان غروب عاشورا

چه می کشد ز وداع تو زینب کبری

 

تو روی شانه‌ی جبرئیل منزلت داری

به زیر این همه نیزه چه می کنی آقا ؟

 

میان این همه نیزه که رو به پایین اند

صدای زینب کبراست می رود بالا

 

حسین توست جدَا ولی بدون سر است

مُرمّل بدماء و مُقطّعُ الأعضا

 

کنار چشم ملائک به سمت تو خم شد

گذاشت روی گلوی بریده لب ها را

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق خوش به حال خدا

 

علی اکبر لطیفیان

چه خوب است آب و هوایی که دارید

همیشه بهشت است جایی که دارید

 

الهی روی خلوتی هم نبیند

شلوغی این کوچه هایی که دارید

 

مجال عرق ریختن هم ندادید

به پیشانی این گدایی که دارید

 

نمی خواهم اصلا بفهمم که ما را

کجا می برد رد پایی که دارید

 

همین که شما می بریدم، یقینا

شبی می رسم تا خدایی که دارید

 

از امروز ناله رسان حسین است

پر فطرس بینوایی که دارید

 

برایم هوای بهشتی بالا

حرام است با کربلایی که دارید

 

شما با خدا با خدا با خدایید

ومن با شمایم شمایی که دارید...

 

...مرا خیمه کربلا می نویسید

دخیل حسینیه ها می نویسید

 

دل بیقرار اختیاری ندارد

اسیر است و راه فراری ندارد

 

مقامات عاشق فنا می پذیرد

اگر هم بمیرد مزاری ندارد

 

کسی که بنا نیست بی سر بمیرد

چه بهتر دل بیقراری ندارد

 

دل بی حسین اصل و فرعش زیادی است

شبیه درختی که باری ندارد

 

دل بی حسین از گل بدترین هاست

دل بی حسین اعتباری ندارد

 

بود ذکر سجاده هر فقیری

امیری حسین فنعم الامیری

 

همه زیر پایند و بالا حسین است

همه قطره اند و دریا حسین است

 

چه رسم خوشی که زمان تولد

کلام نخستین ما یا حسین است

 

حسن هم حسین است ، علی هم حسین است

محمد حسین است و زهرا حسین است

 

حسن یا علی فاطمه یا محمد

تجلی این چهارتن با حسین است

 

همین که به جز عشق چیزی نگفتیم

تجلی " لا ذکر الا حسین " است

 

گنهکارها نیز ترسی ندارند

قیامت اگر دست آقا حسین است

 

شه عالمینیم ، الحمدلله

غلام حسینیم ، الحمدلله

 

ندیدم کسی را گدایش نباشد

مسلمان یا ربنایش نباشد

 

مسیر تکامل یقینا محال است

اگر کربلا انتهایش نباشد

 

برای جهنم چه خوب است، هر که

حسین بن زهرا برایش نباشد

 

مگر می شود؟نه...نه... امکان ندارد

خدا باشد و کربلایش نباشد

 

خدایی که دار و ندارش حسین است

مگر می شود خون بهایش نباشد؟

 

یقین کشتی او نجاتی ندارد

اگر خواهرش ناخدایش نباشد

 

حسین آمد و بال ها گریه کردند

تمامی گودال ها گریه کردند

 

پر ما کجا؟وسعت آسمانت

پریدن کجا؟قبه ی لا مکانت

 

حسن هم به پای تو قد راست می کرد

ادب داشت ، پیشت امام زمانت

 

تو بالا نشینی ، چگونه نباشد

سر شانه های پیمبر مکانت

 

تویی سنت هفت تکبیر احرام

نبی منتظر شد بچرخد زبانت

 

شما هر دو در حال ارتزاقید

اگر می گذارد دهان بر دهانت

 

خدا بهتر از تو ندارد اگر داشت

یقین کن که می داد روزی نشانت

 

خداوند مثل تو دیگر ندارد

شبیه تو دارد اگر ،خب بیارد

 

من و سالها جستجویت حسین جان

من و منت گفتگویت حسین جان

 

مگر می شود من به پایت نیفتم

من و سجده بر خاک کویت حسین جان

 

من عادت ندارم شبی بی تو باشم

من و هیئت کو به کویت حسین جان

 

به والله خوابش نمی برد زهرا

نمیشد اگر شانه مویت حسین جان

 

گلوی تو عادت به نیزه ندارد

به قربان زیر گلویت حسین جان

 

چقدر آه گفتی جوابت ندادند

چقدر آب گفتی و آبت ندادند...

 

علی اکبر لطیفیان

امشب براي فاطمه گوهر رسيده است

شادي به قلب و جان پيمبر رسيده است

حيدر نظاره كن كه دلبر رسيده است

مژده بده حسن برادر رسيده است

 

كوري چشم دشمن زهرا و مرتضي

حالا دوباره فاطمه مادر شده خدا

 

او آمده تا كه خدايي كند مرا

مشغول كسب و كار گدايي كند مرا

بال و پرم دهد هوايي كند مرا

امشب زلطف كرببلايي كند مرا

 

او آمده تا كه مرا مبتلا كند

عاشق ترين گدا كند و پر بها كند

 

اي مدعي جذبه ي روحاني اش ببين

بالاترين رتبه ي عرفاني اش ببين

از كودكي قاري قراني اش ببين

عشاق اين قبيله ي سلماني اش ببين

 

مجنون اگر كه خواستي ز ايراني اش بخوان

اسلام ما همه زمسلماني اش بدان

 

اين بزم عيش بايم چه عالي است

اينقدر عالي است كه گويا خيالي است

فطرس به گريه گفت كه بالم چه بالي است !

جايش چقدر خواهر ارباب خالي است

 

اين بزم عيش بي مي و ساغر نمي شود

كامل بدون تك يل حيدر نمي شود

 

آن تك يلي كه علمدار كربلاست

ساقي خيمه ها و سپهدار كربلاست

اميد بچه هاست و سردار كربلاست

عشق حسين و زينب و غمخوار كربلاست

 

از مادر ادب ادب آفريده اند

يك بار جز احد ز او كي شنيده اند

 

وقتي رسيد شادي به اين انجمن رسيد

پايان غصه و درد و محن رسيد

خنده به لبهاي حسين و حسن رسيد

حيدر به غمزه گفت - عجب ...مثل من رسيد

 

سائل بياوريد كرم بي حساب شد

دوران مستي و مي و جام و شراب شد

 

كودك كه در خانه ي مولا بزرگ شد

با مهر و حب حضرت زهرا بزرگ شد

تحت تعلم حسنين تا بزرگ شد

شيري براي روز مبادا بزرگ شد

 

مشكي به دوش گرفت و به آب زد

مرحم به زخم هاي وجود رباب زد

 

رفت و نيامد و به حرم التهاب شد

روياي اب بود كه ديگر سراب شد

با تير حرمله علي اش تا كه خواب شد

شرمنده از خجالت او افتاب شد

 

حالا حسين يكه و تنها و دشمنان

صحبت ز سنگ هاي زمخت و سر سنان

 

مظلوم واقع شد عاقبتش هم غريب شد

عيساي خانواده شد و بر صليب شد

در سجدههاي عاشقي خدالتريب شد

جرمش چه بود حسين كه شيب الخضيب شد ؟

 

زينب كه بعد از او پيام آورش شده

يك شيرزن كه يك تنه خود لشگرش شده

 

ياسر مسافر

تا آبشار زلف تو را شب نوشته اند

ما را اسير خال روي لب نوشته اند

 

در اعتکاف گيسوي تو سالهاي سال

مشغول ذکر و سجده و يا رب نوشته اند

 

در مسجد الحرام خم ابروان تو

مثل فرشتگان مقرب نوشته اند

 

در محضر نگاه الهی تو مرا

در خیل نوکران مهذَب نوشته اند

 

شبهاي جمعه که دل من مست کربلاست

از اشتياق وصل لبالب نوشته اند

 

با يک نگاه مادرت اينجا رسيده ايم

با اين دلي که فاطمه مذهب نوشته اند

 

از هر چه بگذرم سخن دوست خوشتر است

ما را فداي دلبر زينب نوشته اند

 

من را که بی‌ قرار حرم می کنی بس است

اصلاً مرا غبار حرم می کنی بس است

 

شرط نزول کوثر رحمت دعاي توست

اصلاً تمام خلقت عالم براي توست

 

بالاتري ز درک تمام جهانيان

وقتي که انتهاي جهان ابتداي توست

 

حتي نداشت روح الامين اذن پر زدن

آنجا که از ازل اثر رد پاي توست

 

بي حب تو کسي به سعادت نمي رسد

رمز نجات اهل زمانه ولاي توست

 

آسوده خاطران هياهوي محشريم

وقتي رضاي حضرت حق در رضاي توست

 

فردوس ماست تا به ابد روضة الحسين

تنها بهشت اهل ولا ، کربلاي توست

 

در آستانة تو کسي نا اميد نيست

صحن امير علقمه دار الشفاي توست

 

از ابتداي صبح ازل فضل مي کني

ما را گداي دست اباالفضل مي کني

 

وقتي که هست دوش نبي آسمان تو

يعني تو از پيمبري و او از آن تو

 

فرزند خويش را به فداي تو کرده است

بسته ست جان حضرت خاتم به جان تو

 

معلوم کرد نزد همه حرمت تو را

با بوسه هاي دم به دمش بر دهان تو

 

فرمود هفت مرتبه تکبير عشق را

تا بشنود ترنم عشق از زبان تو

 

آواي «من أحب حسينا» وزيده است

هر روز پنج مرتبه از آستان تو

 

ما از در حسينيه جايي نمي رويم

هستيم تا هميشه فقط در امان تو

 

هر شب نشسته فطرس اشکم به راه عشق

آنجا که صبح مي گذرد کاروان تو

 

اين اشکها براي دلم توشه مي شود

اذن طواف مرقد شش گوشه مي شود

 

حال و هواي قلب من امشب کبوتريست

وقتي که کار صحن و سراي تو دلبريست

 

شبهاي جمعه عکس حرم زنده مي شود

تصوير رقص پرچم و گنبد چه محشريست

 

ما را اسير عشق تو کرده، تفضلت

با اين حساب کار شما ذره پروريست

 

با تربت تو کام دلم را گشوده اند

آقا ارادتم به شما ارث مادريست

 

در ماتم تو محفل اشک است چشم ما

اصلا بناي هيات ما روضه محوريست

 

ما سالهاست در غم تو گريه مي‌کنيم

هم ناله با محرم تو گريه مي‌کنيم

 

یوسف رحیمی

روز الست ، روز ازل ، لحظه های عشق

روزی که آفریده شد عالم برای عشق

 

روزی که آفرینش گیتی تمام شد

آغاز شد به دست خدا ماجرای عشق

 

بودیم گرچه در دل سر گشتگان ولی

کم کم شدیم بین همه آشنای عشق

 

چشمی میان آن همه ما را سوا نمود

دل را ربود و داد دلی مبتلای عشق

 

دستی به روی شانه مان خورد و ناگهان

ما را صدا نمود کسی با صدای عشق

 

روز الست لحظه ی آغاز عاشقی

ما را خدا نمود اسیر خدای عشق

 

عکس خدا نشسته بر آیینه هایمان

روز ازل حسینیه شد سینه هایمان

 

هستي بهانه بود كه سِرّي بيان شود

مستي بهانه بود كه ساقي عيان شود

 

خلقت ادامه يافت و رازي گشوده شد

تا معني وجود زمين و زمان شود

 

با دست غيب وق ظهورت نوشت عشق

وقتش رسيده نوبت ديوانگان شود

 

 قلب مدينه ميطپد از خاك پاي تو

جاروكش هميشه ي اين آستان شود

 

حتي بهشت با سر مژگان رسيده است

تا قبله گاهِ وسعت هفت آسمان شود

 

تو حيدري ، تو فاطمه اي ، تو پيمبري

سوگند بر خدا كه خداييش محشري

 

بی تو هزار گوشه ی دنیا صفا نداشت

اصلاً خدا بدون تو این جلوه را نداشت

 

گیرم هزار کعبه خدا خلق می نمود

چنگی به دل نمیزد اگر کربلا نداشت

 

حتی ز معجزات مسیحا خبر نبود

مشتی اگر ز خاک قدوم شما نداشت

 

به تو هوای خانه ی زهرا گرفته بود

اينقدر جلوه جاذبه ی مرتضا نداشت

 

شکر خدا که خانه تان هست روی خاک

ور نه زمین ِتیره که دارالشفا نداشت

 

مجموعه ي خصائل بي انتها شدي

يك جا تمام سلسله ي انبيا شدي

 

گیرم بهار نیست دمی جان فزا که هست

گیرم بهشت نیست غبار شما که هست

 

بر خشت خشت كعبه نوشتند با طلا

گيرم كه قبله نيست ولي كربلا كه هست

 

در ازدحام خیل گدا جا اگر کم است

تشریف آورید دو چشمان ما که هست

 

جایی اگر نبود خدا را صدا کنید

باب الجواد و سایه ی ایوان طلا که هست

 

کوتاه است سقف عالم اگر وقت پر زدن

غم نیست روی گنبد و گلدسته ها که هست

 

 

 

خوش گفته اند قطره که دریا نمی شود

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

 

تو آمدی و قیامت کبری رقم زدی

بر تارُک همیشه ی عالم علم زدی

 

ميخواستي كه رَشك بَرَند ديگران به من

زلف مرا گره به نسيم حرم زدي

 

حس می کنم میان دلم بوی سیب را

از آن زمان که در حرم دل قدم زدی

 

می خواستی که شعله بگیریم بی امان

آتش به جان هر غزل محتشم زدی

 

با شیر ، طعم روضه تان را چشیده ام

وقتی سری به چشم ترِ مادرم زدی

 

مجنون کچه های غمم دست من بگیر

دل تنگ دیدن حرمم دست من بگیر

 

تو تشنه و دریغ ز یک جرعه آب، آه

تو تشنه و تمامی صحرا سراب، آه

 

در زیر نیزه های شکسته نهان شدی

با زخم های تازه تر و بی حساب، آه

 

یک سوی صدای العطش آرام میرسید

یک سو صدای هلهله ها در شتاب، آه

 

یک سو صدای ضجه ي زینب بلند بود

یک سو صدای مادرت اما کباب، آه

 

یک سو علم به خاک و علمدار غرق خون

يک سو به روی نیزه عزیز رباب، آه

 

كم كم نگاه بر بدنت سخت ميشود

كم كم نفس زدنت سخت ميشود

 

محسن عرب خالقي

هوای عشق به سر دارم و دلی شیدا

و چشمهای پر از شوق رو به خدا

 

هوای این دل مجنون چقدر طوفانیست

چقدر شور تلاطم گرفته چون دریا

 

از آسمان خدا بوی سیب می آید

که برده هوش تمام اهالی دنیا

 

زمین شهر مدینه چو عرش اعلاء شد

ز ازدحام ملائک به شادی آنها

 

نگاه خیره ی بالا به سمت خانه ی عشق

میان خانه دلی پر کشیده تا بالا

 

ببین دلی پدرانه تپید و شیدا شد

و مادرانه کسی گرم گفتن لالا

 

از آسمان خدا نور عشق تابیده

به روی دامن مادر حسین خوابیده

 

علی دوباره در آغوش خود قمر دارد

میان خانه ی خود دلبری دگر دارد

 

کرامت قدم نو رسیده باعث شد

که باز فطرس پر بسته بال و پر دارد

 

پیمبر از لب او شهد عشق می نوشد

نمی تواند از این جام چشم بر دارد

 

ز ازدحام گدایان مجال حرکت نیست

شنیده اند دوباره علی پسر دارد

 

برای سوره ی کوثر شکوه فجر آمد

فقط خدا ز دل فاطمه خبر دارد

 

کنار مهد حسین آمده حسن امشب

شبی که نخل امید دلش ثمر دارد

 

ز بوی سیب ، زمین ِخدا معطر شد

به آب،کشتی اربابمان شناور شد

 

پریده ایم به شوقی که آسمان باشی

و قطره ما و تو دریای بی کران باشی

 

مگر نگفته پیمبر حسین و مِنّی ، پس

تو باید اشهد ربانی اذان باشی

 

بعید نیست که اصلا حسین باشی و بعد

خدایگان دل بیقرارمان باشی

 

تو آفریده شدی این و آن گرفتارت

تو آفریده شدی عشق این و آن باشی

 

قسم به کعبه ی شش گوشه ای که تو داری

مدار شش جهتِ هفت آسمان باشی

 

تو سیدالشهدایی امام عاشورا

بعید نیست خداگونه جاودان باشی

 

امام کرب و بلایی و مثل مهتابی

خوشا به حال دل من که نعم الاربابی

 

تويي كه جا به دلِ بي قرار ما داري

هزار عاشق و مجنون و مبتلا داري

 

تمام عرش خدا زير پاي تو چون كه

 به روي دوش پيمبر هميشه جا داري

 

و بايد اين همه مجنون كنار تو باشد

چرا كه حضرت عشقي و كربلا داري

 

تو خلق ميكني و جان تازه ميبخشي

تو اختيار خدا گونه از خدا داري

 

فقط به عشق نگاه تو ميزنم نفسي

تو اختيار نفسهاي سينه را داري

 

زلا اشك دمت آب زندگاني شد

تويي كه كشته ي اشكي و چشمه ها داري

 

قسم به عشق ز عشق تو دل خدايي شد

به يك اشاره ي چشم تو كربلايي شد

 

مسعود اصلانی

پای قلم دوباره رسیده سر قرار

ای آسمان به دفتر شعرم غزل ببار

 

تندیس دلربائی و ای منتهای عشق

لطفی کن و به خانه ی چشمم قدم گذار

 

امشب برای بوسه به جای قدوم تو

قلب فرشته ها همه بی تاب و بیقرار

 

در پای گاهواره ی تو فطرس ملک

دل در دلش نبود و نگاهش به انتظار

 

بالی شکسته دارد و چشمان ملتمس

گشته دخیل روی تو ای یار گلعذار

 

آنقدر بال و پر روی قنداقه ات کشید

آخر شفا گرفت ز دستانت ای نگار

 

بنگر چگونه دور تو پرواز می کند

آری خدا به خلقت تو ناز می کند

 

در پیش ماه بس که زلال و منوری

شایسته تر به گفتن الله اکبری

 

در برق چشمهای شما هیبت علی است

پیوستگی بین دو ابروت حیدری

 

خیره شده به سمت شما چشم عرشیان

وقتی به خواب ناز در آغوش مادری

 

باید پدر عقیقه کند هرچه زودتر

از ترس چشم زخم و نظر بس که محشری

 

هر چند این قبیله همه نور واحدند

اما حسین فاطمه تو چیز دیگری

 

گاهی تو دلبری کنی و لحظه ای حسن

خورده به پای نام شما مهر دلبری

 

مادر همیشه همدم تنهائی تو بود

سرگرم در سرودن لالائی تو بود

 

هر دم در آستانه ی عشقت گدا شدم

از معصیت رها شدم و با خدا شدم

 

معجون شیر مادر و اشک عزایتان

بر جان من نشست و به تو مبتلا شدم

 

آندم که تربت تو به کامم گذاشتند

دلداده ی تو و غم کرب و بلا شدم

 

با واژه های بر لب خشکیده ات سلام

با ماجرای تشنگی ات آشنا شدم

 

هر دفعه بر در تو زمین خورده آمدم

در زیر پرچم و علمت باز پا شدم

 

دیدم که بسته شد در رحمت بر روی من

وقتی بقدر یک نفس از تو جدا شدم

 

رویای بیکرانه و شیرین هر شبی

آقای ذره پرور و سالار زینبی

 

برروی برگ برگ غزل جای شبنم است

اشکت به زخمهای دلم مثل مرهم است

 

زهرا نگاه کرده به من نوکرت شدم

جنس دل و تراشه ی این سینه از غم است

 

دار و ندارتان همگی خرج من شده

گر جان دهیم پای عزاداریت کم است

 

اینجا چه خوب باشی و بد راه می دهند

طرز خرید کردن ارباب درهم است

 

هر ساله شال و بیرق و پیراهن سیاه

چشم انتظار دیدن ماه محرم است

 

نقش است بر کتیبه ی دل شهر محتشم

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

(مسلم)بگو به فاطمه دل زیر دین توست

 این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

 

هاشم طوسی

اگر همت کنیم آیینه دار کربلا باشیم

میان خلق باید سفره دار کربلا باشیم

 

شبیه گنبد و گلدسته اش باید نشان گردیم

خلایق در کنار ما، کنار کربلا باشیم

 

به هرجا می رویم آن جا علمدار غمش گردیم

شرف بر هر مکان بخشیم و یار کربلا باشیم

 

بگیرد هر چه ما داریم و بخشد هر چه را خواهد

که در این شکل انسانی دیار کربلا باشیم

 

مبادا از مرام او که آقایی است دور افتیم

که در فصل خزان حتی بهار کربلا باشیم

 

دو چشم ما فرات علقمه شد از عطای او

که هر چه اشک می باریم می ریزیم پای او

 

حسینی بودن ما بوده لطف حضرت زینب

به هر جا روضه ای برپاست باشد هیئت زینب

 

عزاداری او خالصترین روضه ها باشد

ز نم بر سینه و بر سر که باشد سنت زینب

 

اگر شد غیرت الله مجسم حضرت عباس

خدا داند که بوده ریزه خوار غیرت زینب

 

اگر چشم حسین بن علی بر این جهان افتد

بود از زحمت و رنج و تلاش و همت زینب

 

اگر چشم حسین بن علی در این جهان وا شد

فقط امید دارد تا ببیند صورت زینب

 

همین خواهر، برادر، آبروی دین و قرآنند

برای یکدگر جانند و معشوقند و جانانند

 

الا ای نوکران حضرت ارباب برخیزید

برای یک نگه بر صورت ارباب برخیزید

 

بگیر از حضرت زهرا هر آن چه دوست می داری

گدا باشید سوی رحمت ارباب برخیزید

 

الهی مهدی اش آید بگوید ای حسینیان

دگر آمد زمان دولت ارباب برخیزید

 

اگر در نیمه ی شعبان نشد کرب و بلا باشیم

سحرگه بهر درک خدمت ارباب برخیزید

 

به فکر بانی و دلواپس این روضه ها باشید

به پای پرچم هر هیئت ارباب برخیزید

 

اگر امنیت و آرامشی داریم از اینجاست

که هیئت باعث دفع بلا از شیعه ی مولاست

 

حسینٌ مِنّی پیغمبر اینجا خوب معنا شد

که ماه حضرت خاتم از او پاک و مصفا شد

 

" الم نشرح لک صدرک" از این مولود شد تفسیر

که شرح صدر پیغمبر این نوزاد زیبا شد

 

خدا "لا تقنطوا" گفته به جمع ما گنه کاران

که باب توبه ی ما در میان روضه ها وا شد

 

هر آن که دور شد از هیئت او خوار و بی دین شد

هر آن که ماند پای روضه ها والله آقا شد

 

صفا و بندگی، رحمت، مروت، عاشقی اینجاست

که هیئت مورد لطف و عطای خاص زهرا شد

 

شب میلاد او چون روز عاشورا عزاداریم

به سر شور و هوای قتلگاه کربلا داریم

 

نبی بوسید حلقومش که دارد بوسه این حنجر

ولی زینب زند بوسه به این حنجر پس از خنجر

 

نبی بوسید لب هایش که زیبا و عسل ریز است

ولی زینب ببیند خون این را روی خیزر

 

نبی می گفت از کرب و بلا با حیدر و زهرا

ولی زینب خودش در کربلا گردد چه بی یاور

 

نبی فرمود از لب تشنگی حضرت ارباب

ولی زینب علی اصغر ببیند تشنه و مضطر

 

نبی بر دوش خود بنشاند این نور دو عینش را

ولی زینب به زیر دست و پا بیند تن بی سر

 

یکایک تیر ها را از بدن بیرون کشید اما

نشد کس همنوای او به غیر مادرش زهرا

 

جواد حیدری

برسانند اگر تربت دلداران را

در مي آرند ز هر دلهره بيماران را

 

همه سرمايه ي يك اهل كرامت كرم است

احتياجي به دِرَم نيست ، كرم داران را

 

يوسف آن است كه از تخت تنزل نكند

بارها گر بفرستند خريداران را

 

در بهشت تو چرا حرف جهنم بزنيم

قلم عفو بگيريد گنه كاران را

 

سر كه گرم است پي كار تو دل هم گرم است

باز دلگرم تو كردند سر ِياران را

 

كورتر كن گره ام را ، نكند باز كني

وا مكن از سر خود جمع گرفتاران را

 

گريه تا هست حرام است نماز باران

چه خيالي است بگيرند اگر باران را

 

بعد از اين پيرهني با يقه ي تنگ مپوش

خون مكن اين جگر سرخ ِهواداران را

 

**

 

رب الارباب شد ، الله صفاتي كه رسيد

شد حسين ابن علي جلوه ي ذاتي كه رسيد

 

بود منظور همان گريه براي ارباب

اندر آن ظلمت شب آب حياتي كه رسيد

 

ظاهرش كرب و بلا ، باطنش عرش الرّحمان

اذن معراج شد آن برگ براتي كه رسيد

 

كرمت دست نينداخت مرا دست گرفت

طيب الله به كشتي نجاتي كه رسيد

 

بيشتر از همه تو گردن ما حق داري

به دليل همه ي اين بركاتي كه رسيد

 

لبم از مهريه ي فاطمه سيراب نشد

تشنه تر كرد مرا آب فراتي كه رسيد

 

**

 

بال فطرس به عنايات تو پر ميگيرد

تا غلام تو شود بال سفر ميگيرد

 

دل ما خرج كه شد قيمت آن بالا رفت

سنگ در كنج حرم ، قيمت زرّ ميگيرد

 

بهترين سود همين است كه در چشم تر است

به تو دل ميدهد و چند گُهر ميگيرد

 

چقدر زود در ِ خانه ي تو ريخته اند

وقت خيرات ، گدا زود خبر ميگيرد

 

بين فرزند و غلامت نگذاري فرقي

كرم تو همه را مدِّ نظر ميگيرد

 

چقدر فاطمه تشنه ست در اين ششماهه

انَاالعطشان تو انگار جگر ميگيرد

 

**

 

اَرني گفتنم از هر سخنم مي آيد

ولي از سمت تو هر بار لَني مي آيد

 

كاروان راه مينداز ، بمان تا برسم

دارد از راه اُويس قرني مي آيد

 

تا زمين هاي يمن مِهر علي را دارند

به قنوت تو عقيق يمني مي آيد

 

كرم ذاتي دست تو از آن جانب در

قبل هر گونه عرق ريختني مي آيد

 

رنگ هرآنچه ببافد به تنت سرخ بُود

به تو از فاطمه هر پيرهني مي آيد

 

پيرهن نيز به جسم تو افاقه نكند

به تو انگار همان بي كفني مي آيد

 

علي اكبر لطيفيان

گر چه از عشق فقط لاف زدن را بلدیم

گر چه چندی است که بی روح تر از هر جسدیم

گر چه در خوب ترین حالت مان نیز بدیم

جز در خانه ی ارباب دری را نزدیم

 

روزگاری است که ما رعیت این خانه شدیم

سجده ی شکر بر آریم که دیوانه شدیم

 

از همان روز که حُسنش به تجلّی دم زد

از همان دم که دمش طعنه به جام جم زد

از همان لحظه که مهرش به دلم پرچم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

بنده ی عشقم و مجنون حسین بن علی

در رگم نیست به جز خون حسین بن علی

 

آسمان با طپش ماه تماشا دارد

قطره دریا که شود جلوه ی زیبا دارد

روح در جسم که باشد همه جا جا دارد

 عشق با نام حسین است که معنی دارد

 

تا خدا هست و جهان هست و زمان هست و زمین

شب میلاد حسین است شب عشق همین

 

او رسیده که به داد دل غافل برسد

کشتی گمشده ی عشق به ساحل برسد

کاروانی که به ره مانده به منزل برسد

نمک سفره ی ما نُقل محافل برسد

 

به همان کس که به میزان خدا هست محک

هر کجا سفره ی عشق است حسین است نمک

 

شب شور است که شیرین و غزل خوان شده ام

خیس از بارش احسان فراوان شده ام

جان رها کرده و دل بسته ی جانان شده ام

مست جام رجب و تشنه ی شعبان شده ام

 

که شب سوم این ماه حبیب آمده است

باز از باغ خدا نفحه ی سیب آمده است

 

او همان است که احسان قدیمش خوانند

در مدینه همه آقای کریمش خوانند

صاحب جام بلایای عظیمش خوانند

پنجمین دشمن شیطان رجیمش خوانند

 

از ازل تا به ابد خلق خدا می دانند

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

 

غم عشق است که آتش زده بر بنیادم

تا که در راه محبت بدهد بر بادم

من ملک بودم و فردوس نه آمد یادم

که من از روز ازل اهل حسین آبادم

 

منم آن رود که جز جانب دریا نروم

بر  دری غیر در خانه ی مولا نروم

 

ما که بر صاحب این عشق ارادت داریم

ما که انگیزه ی بر گشت به فطرت داریم

یک نفس تا به خدا بُعد مسافت داریم

باز هم در سرمان شور زیارت داریم

 

هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله

هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله

 

کربلا گفتم و دیدم جگرم می سوزد

آسمان دود زمین در نظرم می سوزد

گوییا معجر بانوی حرم می سوزد

دختری گفت که ای عمه سرم می سوزد

 

خیمه در خیمه دل اهل حرم شعله ور است

آتش سینه ی زینب ز همه بیشتر است

 

محسن عرب خالقی

خوش به حال دل من مثل تو آقا دارد

بر سرش سایه ی آرامش طوبا دارد

با شما آبرویی قدر دو دنیا دارد

پای این عشق اگر جان بدهم جا دارد

 

آدم تو شده ام با تو سر افراز شدم

یعنی از موهبت داغ تو آغاز شدم

 

چه کسی گفت پریشان نشدن خوب تر است

مدیون لب جانان نشدن خوب تر است

دم به دم گریه ی باران نشدن خوب تر است

ظرف یک ثانیه توفان نشدن خوب تر است

 

هر کسی گفته غم نام ترا نشنیده

حرفی از سلسله احکام ترا نشنیده

 

قبل از اینکه برسی اشک همه در آمد

یعنی از معجزه ات کوثر دیگر آمد

بر سر بال و پر سوخته ها پر آمد

شاه از در نرسید این همه نوکر آمد

 

دست بر سینه به فرمان نگاهت دارند

سر روی آینه ی تربت راهت دارند

 

ما که هستیم ،تو را قلب خدا میخواهد

خوب ها هیچ که هر بی سر و پا میخواهد

اشک حاجت که بهانه است تو را میخواهد

پشت در هم بروی باز گدا میخواهد

 

چشم پر شرم کرم خانه خرابش بکند

وای یکبار شده یار خطابش بکند

 

ای مناجات پر از عاطفه های عرفه

دست بالا ببر ای مرد خدای عرفه

تا که شرمنده شود جای به جای عرفه

از صدای سخن عشق دعای عرفه

 

خوشتر از صوت دل انگیز ترا نشنیدیم

یادگاری است که در هیچ کجا نشنیدیم

 

من اگر در حرم روضه نبارم چه کنم

دست من نیست که از فصل بهارم چه کنم

از ازل خدمت تو  شد سر و کارم چه کنم

تا محرم شب و روزم نشمارم چه کنم

 

همه اجداد من آواره ی آل تو شدند

یک به یک ایل و تبارم همه مال تو شدند

 

وسط روز دهم زمزمه ی باران بود

جنگ بین همه ی کفر و همه ایمان بود

کار تو منجی انسانیت انسان بود

کار تو کار نبوده ست که کارستان بود

 

نور حق از افق خاک تو در می آید

فقط از دست تو این معجزه بر می آید

 

داغ چشمان تو گلهای معطر داده

کربلا سوخت ولی از نفست بر داده

دست هایت به خدا اکبر و اصغر داده

به سر نیزه بی حوصله هم سر داده

 

سر به داری که شبیه تو شود آخر کیست

هیچ کس پیش تو محبوب تر از زینب نیست

 

 سر به زیرند پس از بی سریت گردن ها

بعد عریانی تو وای به پیراهن ها

خاک بر حال و به فردا به همه بعدا ها

تف بر این زندگی مرده  به این آهن ها

 

بعد تو هیچ  نداریم علم را بفرست

منتقم صاحب آن تیغ دو دم را بفرست

 

علیرضا لک

باز از عرش غزل های مرا آوردند

شیشه ناب عسلهای مرا آوردند

 

باز آغوش در آغوش دلم را بردند

طعم شیرین بغل های مرا آوردند

 

باز هم هیئتیان من و جشن ارباب

باز هم بچه محل های مرا آوردند

 

باز هم کرببلا ، عشق ، زیارت ، ارباب

باز هم خیر العمل ها ی مرا آوردند

 

آنطرف وسعت من عرش حسین است ولی

این طرف حداقل های مرا آوردند

 

وسعت روز مرا روز جزا می آرند

چون مرا از سفر کرببلا می آرند

 

ناز این آینه پنج تنت کشته مرا

ناز زهرا و علی و حسنت کشته مرا

 

از عقیق یمنت زیر زبانم بگذار

جلوه سرخ عقیق یمنت کشته مرا

 

سجده بر نیزه تو روح مرا بالا برد

بخدا شیوه عاشق شدنت کشته مرا

 

دلبری کرده مرا پیرهن سبز حسن

منتها سرخی این پیرهنت کشته مرا

 

تو همان اشک منی؛ می روی و می آیی

که همین رفتن و این آمدنت کشته مرا

 

تو همان کشته عشقی که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که جهان خرم از اوست

 

بین اسماء خدا اسم شما شیرین تر

با شما خواندن اسماء خدا شیرین تر

 

چهارده چشمه شیرین شفا هست ولی

بخدا دست شما هست شفا شیرین تر

 

آی حاجی به غم زمزم ما لب تر کن

که به والله بود زمزم ما شیرین تر

 

سعی در کعبه شش گوشه نمودم اما

نچشیدم به جز این سعی و صفا شیرین تر

 

مانده ام تا که در خانه تان پیر شوم

چون بود میوه این کرببلا شیرین تر

 

میوه کرببلا خون شهید است شهید

عشق یک عالمه مدیون شهید است شهید

 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم را برد

نم اشکت گنه حضرت آدم را برد

 

از بهشت تو چه گوییم که از روز ازل

روضه ات را که خدا خواند؛ جهنم را برد

 

شیشه عطر شما در دل آدم که شکست

عطر انفاس بهشتت دل آدم را برد

 

هر که از کرببلا رفت محرم را باخت

هر که در کرببلا ماند محرم را برد

 

زمزم کعبه پس از کرببلا شیرین شد

اشک ششماهه تو شوری زمزم را برد

 

کینه های عرب از بدر و حنین و احدت

ساربانی شد و انگشتر خاتم را برد

 

آه انگشتر تو دست جسارت افتاد

بعد از آن پیرهنت نیز به غارت افتاد

 

رحمان نوازنی

ماه عشق است ماه عشاق است

ماه دل هاي مست و مشتاق است

 

در ميخانه‌ي کرم شد باز

الدخيل اين حریم ِ رزاق است

 

ريزه خوارش فقط نه اهل زمين

جرعه نوشش تمام آفاق است

 

بي حساب است فضل این ساقی

شب جود و سخا و انفاق است

 

بين دلهاي بيدلان امشب

با سر زلف يار ميثاق است

 

شب زلف مجعدش «والّيل»

صبح چشمش به عالم اشراق است

 

قبره في قلوب من والاه

حرمش قبله گاه عشاق است

 

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه

کربلا مي رويم! بسم الله

 

السلام اي پناه مُلک و مکان

در يد قدرتت عنان جهان

 

رفته قنداقه ات به عرش خدا

تشنة پاي بوسي‌ات همگان

 

در طوافت قيامتي شده است

مي ‌رسد هر فرشته با هيجان

 

پر قنداقة تو مي‌ بخشد

پر و بالي به فطرس نگران

 

از سر زلف عنبر افشانت

سدرة المنتهي گرفته ضمان

 

عطر و بوي مليح پيرهنت

مانده در خاطر نسيم جنان

 

بوسيده مي چيند از لب تو رسول

رحمت واسعه گشوده دهان

 

از سر انگشت پاک مصطفوي

جرعه جرعه بنوش شيرة جان

 

خواند جدت «حسينُ منّي» را

«وَ أنا مِن حسين» را تو بخوان

 

با تو جود و شجاعت نبوي‌ست

اي شکوه حماسه هاي عيان

 

در نمازت شبيه فاطمه اي

بين ميدان علي ست جلوه کنان

 

چشم‌هاي تو مرز خوف و رجاست

قَهر و مِهر تو آتش است و امان

 

رحمت محض! يا ابا الأيتام!

پدري کن براي عالميان

 

اي که آقائي تو بي حد است

باز ما را به کربلا برسان

 

شب جمعه شميم سيب حرم

منتشر مي شود کران به کران

 

روضه هايت بهشت اهل ولاست

چشم ما چشمه هاي کوثر آن

 

«وَ مِنَ الماءِ کُلُّ شَيءٍ حَيّ»

اشک ها از غمت هميشه روان

 

السلام اي شهيد روز دهم

السلام اي امام تشنه لبان

 

تا ابد در فراز پرچم توست

خون سرخت هميشه در جَرَيان

 

کربلاي تو از ازل بوده‌

مبدأ حرکت زمين و زمان

 

شب سوم رسيده‌اي، اي ماه

السلام عليک ثارالله

 

السلام اي نگين عرش برين

ماه بالا بلند ام بنين

 

گره از گيسوان خود مگشا

هر سر موي توست حبل متين

 

جذبه هاي نگاه هاشمي ات

ماه را مي کشد به سوي زمين

 

عبد صالح! مواسي لله!

پدر فضل! روح حق و يقين!

 

به حضورت گشوده دست، فلک

به قدوم تو سوده عرش، جبين

 

وقت هوهوي ذوالفقار علي ست

به روي مرکب حماسه نشين

 

مي شود با اشارة‌ تو دو نيم

هر کسي آيد از يسار و يمين

 

زينبت «إن يکاد» مي خواند

آسمان محو هيبت تو ! ببين

 

کاشف الکرب اهل بيت نبي!

بازوان تواند حصن حصين

 

ماه من بازوي رشيد تو را

که برافراشته است بيرق دين

 

زده بوسه علي به گريه چنان

بوسه ها چيد از آن حسين چنين

 

نقش باب الحوائجي داري

به روي بازويت شبيه نگين

 

سائلان تو بي شمارند و ...

گوشه چشمي به ما! بس است همين

 

شب جود و کرامت و بذل است

شب چارم شب اباالفضل است

 

السلام اي حقيقت جاري

روح تقوا و زهد بيداري

 

سيد السّاجدين شهر رسول

عبد مسکين حضرت باري

 

روزهايت مجاهدت ، ايثار

نيمه شب هات بخشش و ياري

 

در مناجاتت ای صحيفة نور

آيه آيه زبور مي باري

 

همه مجذوب ربنای تواند

محو این سیر و این سبکباری

 

گوش کن اين صداي داوود است

که به شوق تو مي شود قاري

 

پا برهنه به حجّ که مي آيي

کعبه را هم به وجد مي آري

 

در شکوه و حماسه بی مثلی

خطبه هایت زبانزدند آری

 

واژه های تو تیغ برّانند

ثانی حیدری و کراری

 

شام و کوفه به لرزه افتادند

سرنگون پایة ستمکاری

 

در مصاف تو سهم دشمن دون

چیست غیر از مذلت و خواری

 

وارث عزت و سخای حسین

ای که بعد از عمو، علمداری

 

به محبان خود نظر فرما

بیشتر موقع گرفتاری

 

رو سياهي من گذشت از حدّ

تو برايم مگر کني کاري

 

در نماز شبت دعايم کن

تو عزيزي تو آبروداري

 

دلم از بند هر غم آزاد است

شافع من امام سجاد است

 

شد روا حاجت همه، ما ! نه

کربلا شد نصيب ما يا نه؟

 

رزق شش‌گوشه مي‌ دهند امشب

کي شنيده گدا ز آقا: نه

 

کربلارفته در شب جمعه

مي شناسد مگر سر از پا؟ نه

 

کربلا مي روي بخوان روضه

روضه هاي جوان ليلا، نه

 

زخم ها التيام پيدا کرد

زخم فرق دوتاي سقا، نه

 

التيام دمادم سيلي

مي دهد فرصت تماشا؟ نه

 

از شب خيزران مگر مانده

لب و دندان براي بابا؟ نه

 

زينب است و نوای جانکاهش

ذکر أين بقية اللهش

 

یوسف رحیمی

شروع میکنم این شعر را اگر بشود

در انتهای غزل از تو یک خبر بشود

 

نمیشود که همیشه نمیشود بشود

چقدر گریه کنم شعر شعر تر بشود

 

درست نیست بگویم تو آمدی که خدا

به فکر بخشش عصیان یک نفر بشود

 

چرا که چوبه ی گهواره ی تو کافی بود

پر شکسته ی فطرس دوباره پر بشود

 

فقط نیامده ای تا حضور محشری ات

دلیل محکم بخشیدن بشر بشود

 

نیامدی که به یمن دعای تو آقا

زمین تشنه ی باران کوفه تر بشود

 

نتیجه این که فقط یک دلیل میماند

تو آمدی که علی باز هم پدر بشود

 

تو آمدی نوه ی دختری پیغمبر

خدا بخواهد و این بار هم پسر بشود

 

به لطف کودک زهرا زبان دل بگریست

عجب شبی، شب میلاد تو و خامنه ای ست

 

همیشه بعد خزان موسم بهاری بود

همیشه در پی معشوق دوستداری بود

 

به داغ عشق گرفتار آمدیم اما

به هرکجا که غمی بود غمگساری بود

 

شبیه شعله ی پاشیده در حریم فراق

شکسته های دلم گرم بی قراری بود

 

بدون سجده به سوغات شهر کرب و بلا

به این نماز چه جای امیدواری بود

 

شنیدم از اثر بوسه های پیغمبر

همیشه زیر گلوی تو سیب کاری بود

 

در آن زمان اگر آزادگی نمیکردی

هنوز نوبت دوران برده داری بود

 

زمان بازی تو واجبات مستحب اند

وگرنه بین نماز این چه انتظاری بود

 

به لطف حضرت خورشید و ذره پروری اش

چه میشد این دل ما در حرم غباری بود

 

به شیر ماتمتان کودکی من رد شد

به این دلیل گدای شما زبانزد شد

 

چقدر فاصله داریم مهربان ها را

چه بال ها که نداریم آسمان ها را

 

خلاصه اش بکنم "کل من علیها فان"

بگو چگونه دهم شرح جاودان ها را

 

برو بهشت جوانان پس از زیارت تو

نشان دهند به هم سید جوان ها را

 

سپس ز تیغ دو ابروت رو به صحرا کن

برو غلاف کنند آهوان کمان ها را

 

به قلب هرکسی از عشق کرده ای رخنه

ز شعله سوخته ای مغز استخوان ها را

 

به لای لای حسین جان مادرت زهرا

میان آتش دوزخ رها مکن ما را

 

تویی مسافر غربت سرای تنهایی

شنیده ام دو سه روزی ست بین صحرایی

 

شنیده ام که علی اصغر تو خوابیده است

میان محملی از نور گرم لالایی

 

کجاست بهتر از این لذت از برای پدر

که بچه هاش صدایش زنند بابایی

 

چه دیده ای که چنین بر رقیه خیره شدی

در این مشاهده پیداست یاد زهرایی

 

خدا نیاورد آقا ببیند این دختر

ز سمت علقمه داری شکسته می آیی

 

خدا نیاورد که تو در پیش نعش عباست

میان خنده ی دشمن شوی تماشایی

 

شنیده ام که به دیدار یار بستی بار

به جان زینبت آهسته تر قدم بردار

 

شعر از آقایان رستمی و پاشازاده

دلبری که خرید دلها را

با نگاهش کشید دریا را

 

آسمان داشت میل عطر زمین

و زمین داشت میل بالا را

 

پر پرواز من شکست امروز

تا بگیرد شفای فردا را

 

فطرسانه دخیل می گیرم

پر قنداق طفل زهرا را

 

کودکی آمده رقم بزند

سهم دیوانگی دنیا را

 

عقلم از اختیار افتاده

مثل مجنون که دید لیلا را

 

می رود تا به آسمان فریاد

آسمان نه ، بگو حسین آباد

 

شب تاریک در به در شده است

روشنی آمده سحر شده است

 

فاطمه مادرانه می خندد

مرتضی باز هم پدر شده است

 

گفته پیغمبر از حسینم من

جمع ما هر دو یک نفر شده است

 

با بغل کردن حسین خودش

بین خانه حسین تر شده است

 

لب او را چقدر می بوسد

آتش شوق بیشتر شده است

 

کوری چشم مردمان حسود

دومین طفل هم پسر شده است

 

بوی کرب و بلا گرفته زمین

در مدینه نزول عشق ببین

 

مسعود اصلانی

چه سایه سار پر از لطف و رحمتی داری

 به جمع سایه نشینان عنایتی داری

 

غبار تربت تو با دم مسیح یکی ست

 عجب دوای عجیبی چه تربتی داری

 

در آن جمال علی وار و نور زهرایی

 عجب شکوه و جلالی چه هیبتی داری

 

به عشق تو همه عالم شده حسینیه

 چقدر مجلس روضه، چه هیئتی داری

 

بدون این که عتابم کنی، عطا کردی

 چقدر خوب و کریمی چه عادتی داری

 

چقدر بنده نوازی چقدر آقایی

 چقدر حضرت آقا شبیه زهرایی

 

کبوتر دل من پر زده به سوی حرم

 مگر که اوج بگیرد دوباره روی حرم

 

خدا کند که بیایم دوباره پا بوست

 خدا کند که نمیرم در آرزوی حرم

 

اگر چه خیر ندیدی تمام عمر ز من

 وجود من زده لطمه به آبروی حرم ...

 

... تو را دوباره قسم می دهم به عبّاست

 تصدّقی سرِ حضرتِ عموی حرم

 

بده اجازه شبی باز زائرت باشم

 و روی خاک بیافتم به روبروی حرم

 

منی که خاک توام دلبر ثریّایی

 تویی در اوج، که آقا شبیه زهرایی  

 

در اعتکاف نشستم به پای چشمانت

 منی که بوده دلم مبتلای چشمانت

 

هزار بار بگردان مرا به دور سرت

 فقط به خاطر درد و بلای چشمانت

 

اشاره ای نه، نگاهی نه، من دلم راضی ست

 به یک بهم زدن پلک های چشمانت

 

تو آمدی و علی و پیمبر و زهرا

 شدند زائر کرب و بلای چشمانت

 

تو یک نگاه کن آقا ببین که بعد از آن

 هزار بار بمیرم برای چشمانت

 

علی تو را بغلت کرد و مات روی تو شد

 صدا زد ای گل بابا فدای چشمانت

 

و خیره ماند روی چشم های رویایی

به اشک شوق صدا زد شبیه زهرایی

 

تمام محو تماشا شد عالم ایجاد

 دمی که قابله قنداقه را به زهرا داد

 

مدینه سبز شد و خانه سبز و دنیا سبز

 و با حضور تو شد این جهان حسین آباد

 

شب تولدت آقا تولد گریه ست

 شبی که پرده ز چشمان مادرت افتاد

 

تو را گرفت غریبانه بین آغوشش

 به روی دست شریفش تو را تکان می داد

 

و دید لحظه ی تلخ غروب عاشوراست

 شکست بین گلوی شریف او فریاد

 

)هوا ز باد مخالف چو قیرگون می شد

 حسین فاطمه از اسب بر زمین افتاد(

 

و دید جسم تو را که میان صحرایی

به سینه می زد و می گفت: عشق زهرایی

 

محمد ناصری

باز هم شب شده بر خواسته ام «لَم» دادم

این جوابی است که بر نفس، دمادم دادم

 

علّتش صنعت شعری است اگر پاسخ را

بر تن لفظ دگر کردم و مبهم دادم

 

در حرارت کده ی عیسوی ات پخته شدم

از دم دم به دم تو چه قدَر دم دادم!

 

دِرهم دَرهم تو فقر مرا زائل کرد

بعد آن تکیه به دخل پر حاتم دادم

 

در کرم خانه ی تو هر که بیاید شاه است

این خبر را به همه عالم و آدم دادم

 

مرده ای بیش نبودم که به هوش آمده ام

مثل فطرس ز شراب تو به جوش آمده ام

 

مهربانی تو را در همه جا جار زدم

پا به جای قدم میثم تمّار زدم

 

قاب تصویر تو که نورٌ علی نور بُوَد

گوشه ی خانه ی دل بر روی دیوار زدم

 

فصل حج آمده و دور تو ای کعبه ی دل

چند دوری مَثَل گردش پرگار زدم

 

وحی آمد که تو مصداق «انا الحق» هستی

این چنین شد که سرم را به روی دار زدم

 

تا بدانند همه یوسف زهرا آمد

نرخ بالای تو را سر در بازار زدم

 

یوسفی آمده و باز ترنج آوردند

در خرابات وجود همه گنج آوردند

 

فاطمه مثل صدف، گوهر نایاب تویی

آفتاب و فلک و انجم و مهتاب تویی

 

آن که مشغول عبادت شده همچون زهرا

نیمه ی شب روی سجّاده ی محراب تویی

 

در بزرگی و مقامات تو این بس، پسر

شیر بدر و احد و  خیبر و احزاب تویی

 

نخل شعرم چه قدَر واژه ی تازه دارد

سوره ی فجر تویی و اولوالباب تویی

 

به تو سوگند شعار همه ی ما این است

ما همه نوکر این خانه و ارباب تویی

 

«فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادم»

از همان روز ازل اهل حسین آبادم

 

موج ظاهر شد و کشتی نجات آوردند

«اندر این ظلمت شب آب حیات آوردند»

 

«چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی»

که برای همگان برگ برات آوردند

 

حافظ از گفتن اوصاف تو مستأصل شد

علّت این بود اگر شاخه نبات آوردند

 

این چه سرّی است که در وزن کلامت وزن

فاعلاتن فعلاتن فعلات آوردند

 

تا که پیغمبر ما کام تو را بردارد

از  دل کرب و بلا آب فرات آوردند

 

از همان کودکی ات کرب و بلایی شده ای

خون بهای تو خدا شد که خدایی شده ای

 

فطرس سینه ی ما میل پریدن دارد

بس که شش گوشه ی زیبای تو دیدن دارد

 

عطر سیب حرمت جلوه دو چندان کرده

آن چنان که به سرش شوق وزیدن دارد

 

خاک کوی تو دوای همه ی محنت هاست

تربت کرب و بلای تو چشیدن دارد

 

شیر هر روز تو بر عهده ی پیغمبر بود

سر انگشت مبارک چه مکیدن دارد

 

بوسه از روی لبت کار شب و روزش بود

بوسه از غنچه ی لب های تو چیدن دارد

 

شهد شیرین شکر از لب تو می ریزد

به گمانم که جگر از لب تو می ریزد

 

محمد  فردوسی

نوری به نسل ساقی کوثر اضافه شد

ماهی به روی دامن مادر اضافه شد

 

مولودی آمد و نمک نان خلق شد

بر رزق سفره ها دو برابر اضافه شد

 

وقتی که پا به روی زمین زد خدای عشق

از این به بعد واژۀ نوکر اضافه شد

 

امروز با ولادت ارباب یک نفر

بر شافعان عرصۀ محشر اضافه شد

 

از معجزات نور وجود حسین بود

بر بال های فطرس اگر پر اضافه شد

 

با دیدن حسین، حسن افتخار کرد

بر میوه های قلب پیمبر اضافه شد

 

این شد که ما به نان و نوایی رسیده ایم

از برکت حسین به جایی رسیده ایم

 

آدم ز گریه بر غم او آبرو گرفت

امشب مسیح از دم او آبرو گرفت

 

هر کس که گریه کرد برایش عزیز شد

از روضه ها و ماتم او آبرو گرفت

 

موسی عصا به دست رها کرد طور را

آمد و از محرم او آبرو گرفت

 

خضر نبی که زندگیش جاودانه شد

از قطره های زمزم او آبرو گرفت

 

دنیا ز اعتبار مسیح و کلیم و نوح

یا از نگین خاتم او آبرو گرفت؟

 

من مطمئنم هر که به بالا رسیده است

از ریشه های پرچم او آبرو گرفت

 

این واژه در تمام جهان نقش پرچم است

ارباب ما معلم عیسی بن مریم است  

 

از آسمان به سوی زمین این ندا رسید

مژده به هم دهید که خون خدا رسید

 

تکمیل شد حدیث بلند رسول عشق

یعنی که تک ستارۀ اهل کسا رسید

 

در ازدحام خیل گدا می شود شنید

سلطان عشق، پادشه کربلا رسید

 

حال و هوای مستی ما بی دلیل نیست

امشب حسین فاطمه ارباب ما رسید

 

جذب خودش نموده تمامی خلق را

مثل پیمبری که ز غار حرا رسید

 

امشب تبرکی ز درش خاک می برند

آنان که هر کدام به قومی پیمبرند

 

حساس بود فاطمه بر گریه های او

بر بوسۀ نبی به تن و دست و پای او

 

پروانه های سوختۀ دور شمع او

جبریل می شوند همه از دعای او

 

صدها مسیح دم همه بیمار او شدند

حلقه زدند بر در دار الشفای او

 

ثابت شود به خلق ازل تا ابد که نیست

خاکی شبیه تربت کرببلای او

 

ما که بهشت را همگی لمس کرده ایم

هر شب میان گریه و در روضه های او

 

وقتی که ذره پروری اصل صفات اوست

پس سینه زن شدن یکی از معجزات اوست

 

بر سینه غیر نام تو را حک نمی کنیم

از بین سینه عشق تو را دک نمی کنیم

 

هر کس که در مقابل تو صف کشیده است

ما به حرامزادگی اش شک نمی کنیم

 

خود را به پیش هیچ کسی جز خود شما

آقا به جان فاطمه کوچک نمی کنیم

 

ما سیب سرخ سینه خود را حسین جان

با معصیت به عشق شما لک نمی کنیم

 

لطف تو بود بر دل مسکین پناه داد

ما را رقیه ات سر این سفره راه داد

 

آن دختری که فاطمۀ کاروان شده

آن که سه سال داشت ولی قد کمان شده

 

از آن زمان که رأس تو را روی نیزه دید

مانند عمه جان خودش روضه خوان شده

 

جان داد و در عوض ز لبت بوسه ای گرفت

از آن لبی که بوسه گه خیزران شده

 

طفل سه ساله ای که پر از خار شد تنش

از بس دویده اند پی اش نیمه جان شده

 

در مجلس یزید که حرف از کنیز شد

زهرای کاروان تو سخت امتحان شده

 

امشب تو آمدی و به ما اشک می دهند

ما تشنه ایم و باده از آن مشک می دهند

 

مهدی نظری

گله و گریه ام از مصرع آهی طی شد

شب باران زده با نور نگاهی طی شد

 

بین موی تو گرفتار شده دست و دلم

روز من در گذر از راه سیاهی طی شد

 

دائم الخمر شراب لب تو بودم کاش

عمر ، در حسرت انجام گناهی طی شد

 

نمک چشم مرا زخم زبان میفهمد

طول درمان دلم با دو سه ماهی طی شد

 

کاش در شیشه ی ما گرمی آتش باشد

"عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد"

 

عاشقی جز گذر از عقل ندارد راهی

عقل در مذهب من نیست بجز گمراهی

 

رود اشکم همه ی دار و ندارم را شست

نیست در سینه ی من بار بقدر آهی

 

یاد تو دست گرفت از نفس افتاده

نیست در راه جنون بهتر از این همراهی

 

دست این نامه اگر بر پر فطرس نرسید

مطمئنم که تو از حال دلم آگاهی

 

منتت بود از آغاز تولد به سرم

"من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم"

 

نفست داد به این آینه حیرانی را

غمت آورد به این بادیه ویرانی را

 

بست پشت در فردوس الهی آدم

به ضریح کرمت توبه ی بارانی را

 

حاتم آن وقت که در روضه ات آمد فهمید

بر سر سفره ی تو معنی مهمانی را

 

ما که از قافله مست ترین ها هستیم

از تو داریم همه مهر مسلمانی را

 

خاک تو مهر مسلمانی ما شد آقا

سفره درد دلم پیش تو وا شد آقا

 

پنجمین راه رسیدن به خدا یعنی تو

پنجمین کشتی دریای بلا یعنی تو

 

عابر کوچه حیرانی تو یعنی ما

نور شبهای پریشانی ما یعنی تو

 

با تو زنجیر توسل به خدا کامل شد

آخرین حلقه اصحاب کسا یعنی تو

 

همه در آینه ها روی تو را می بینند

کاظمین و نجف و کرب و بلا یعنی تو

 

من به مستی می علقمه کردم عادت

"ساقیا آمدن عید مبارک بادت"

 

محمد بختیاری

گفتم حسين و ميل پريدن شروع شد

در سينه ام،دوباره، تپيدن شروع شد

 

واژه به حد وصف تو شرمنده ام كه نيست

اما تو خواستي و دميدن شروع شد

 

از التقاط موج دو دريا كنار هم

مرجان ظهور كرد و رسيدن شروع شد

 

پاداش آفريدنتان را خدا گرفت

خنديد فاطمه و خريدن شروع شد

 

حالا علي كنار تو احساس مي كند

زيبا ترين بهانه ديدن شروع شد

 

اي دلنواز، عشق من اي دلرباترين

تا آمدي تو ناز كشيدن شروع شد

 

تا بال هاي زخمي فطرس به پات خورد

بعد از هزار سال پريدن شروع شد

  

با تو خدا براي من از نو نوشته شد

خاك من از اضافه خاكت سرشته شد

 

هستي مشابهت كسِ ديگر نداشته است

مانند چشم هاي تو دلبر نداشته است

 

انگشت در دهان تو دارد نبي چرا

يعني خدا كه دايه بهتر نداشته است

 

وقتِ حسينُ منيِ پيغمبر است تا

باور شود حسين برابر نداشته است

 

جبريل معتكف شده بر گاهواره ات

تا خنده ات نديده سرش بر نداشته است

 

از يك كلام ختم به صد ها كلام كه...

اقا، كسي شبيه تو مادر نداشته است

 

هر روز آبِ خوردني ات سلسبيل بود

در خانه فاطمه غمِ كوثر نداشته است

 

تا تربت تو هست طبيب و دوا چرا

تا كربلاست حاجت قبله نما چرا

 

عاشق كه ميشوم به خدا از شما شوم

زير سر شماست اگر مبتلا شوم

 

هر روز در هواي شما بال ميزنم

پايين پاي روضه تان تا رها شوم

 

حتمآ اسير در چه كنم ميشوم حسين

وقتي به قدر يك نفس از تو جدا شوم

 

من بي نگات، لحظه به لحظه جهنمم

يك ثانيه بدون تو بايد قضا شوم

 

كم كم صدام در نفست پير ميشود

شايد كه مستجاب به ياليتنا شوم

 

بي تو بهشت جاذبه كوچكي نداشت

اصلا خدا نخواسته بي كربلا شوم

 

حالا كه شعر مي كشدت سمت كربلا

دنبال ضجه هاي حروف دلم بيا

 

اي بوي سيب شهر سحر هاي فاطمه

سجاده بهشتيِ دنياي فاطمه

 

اي بالش سرت شده بال فرشته ها

ارام ميشوي تو به لالاي فاطمه

 

وقتي شما نيامده گفتي انالغريب

ديگر چه آمده سر رؤياي فاطمه

 

روزي كه رنگ سرخي پيراهنت نشست

يك گوشه زير گردنتان جاي فاطمه

 

تا ديد رنگ چهره مادر غروب كرد

حتي گرفت گريه باباي فاطمه

 

تا سوره مقطعه تفسير مي شوي

يك نينوا شود همه ناي فاطمه

 

عيد و عزا به شعر من اصلآ نيامده

تا روضه هست جشن گرفتن نيامده

 

شاعر كه شعر را به جلوتر كشيد و بعد...

پنجاه و چند سال گذشت و رسيد و بعد...

 

از محتشم به منبر سبز رسول تا

:اين كشته فتاده به هامون:شنيد و بعد...

 

حالا غروب زخمي روز دهم شد و

دامن كشان كه خواهرتان مي دويد و بعد...

 

مي ديد هر چه نيزه و شمشير و سنگ بود

گويا به سمت چشم شما مي پريد و بعد...

 

او مي دويد و كاش نمي ديد صحنه را

:الشمر جالسَُ:به روي سينه ديد و بعد...

 

با ضربه هاي پشت سر هم ز پشت سر

پيش نگاه فاطمه سر را بريد و بعد...

 

پيش نگاه حيرت زينب مقابلش

خون گلوت را سرِ نيزه چشيد و بعد...

 

بس كن كه سنگ آب شد از روضه هاي تو

دارد چكيده مي شود اشك خداي تو

 

حسن کردی

دل سائل به نظرهای کریمانه خوش است

بر در دوست نشستن چه فقیرانه خوش است

با گدایی درش منصب شاهانه خوش است

مست ساقی شدن از گوشه ی میخانه خوش است

 

مستی جان من از جام حسین است حسین

چشم دریاییم از نام حسین است حسین

 

عالمی دایره و نقطه پرگار حسین

رحمت واسعه حضرت دادار حسین

پسر فاطمه و حیدر کرار حسین

بر عقیله شده او دلبر و دلدار حسین

 

بی نیاز از همه عالم شده محتاج درش

شده روشن همه عالم به نگاه قمرش

 

هر که شد خاک نشین در او بالا رفت

قطره ای آمد و از درگه او دریا رفت

بی نشان آمد و زین در چقدر آقا رفت

هر که دیدار حسین رفت ز پایین پا رفت

 

تا که بر سینه دو دستی ز ارادات آمد

عرض حاجت به زبان نامده حاجت آمد

 

اوست آنکس که غمش دیده ی تر می خواهد

عطر سیب حرمش فیض سحر می خواهد

نکته اینجاست هر آنکس که نظر می خواهد

عاشقی کار حسین است جگر می خواهد

 

نوکری می طلبد راه حسین بن علی

بی سری می طلبد راه حسین بن علی

 

می چکد خون دل از رشته ی مویت بر نی

میرسد صوت خوش از نای گلویت بر نی

بس که زیبا شده ان روی نکویت بر نی

سنگها بوسه گرفتند ز رویت بر نی

 

روی نی قاری قرآن پیمبر شده ای

آتشی بر دل غمدیده خواهر شده ای

 

ناصر شهریاری

پیدا نشود جان تو دیوانه تر از ما

ای آنکه درآورد فراغت پدر از ما

 

هر چیز به کار آمده در وقت نیازش

تشریف ز تو زیر قدوم تو سر از ما

 

 هرچند که در نیمه ی هر ماه تمام است

کامل شده در سوم شعبان قمر از ما

 

ای آنکه پر و بال عطا کرده به فطرس

حتما که کنی دفع هزاران خطر از ما

 

 ما نیز خرابیم به امید نگاهت

آباد تو هستیم نگیری نظر از ما

 

 لیلا شدن و عشوه و ناز و نظر از تو

مجنون شدن از ما خطر از ما جگر از ما

 

مشغول شرابند همه عالم بالا

آمد پسر با نمک حضرت زهرا

 

ای آنکه به رقص آمده امشب غزل از تو

عالم شده فرمانبر روز ازل از تو

 

یکبار فقط نام حسین آمده بر لب

کندوی لب من شده غرق عسل از تو

 

 ارکان نمازم همگی مست تو هستند

ای حی علی خیر تمام عمل از تو

 

 در شعر تو صنعت چه بیارم بخدا هست

تشبیه و مراعات نظیر و مثل از تو

 

 ای آمدن و رفتن تو دست خداوند

کی روح طلب میکند آخر اجل از تو

 

 آغوش پر از مهر تو را دید و طلب کرد

طفلک دل گریان من امشب بغل از تو

 

 کس نیست ز اسرار دل نوکرت آگاه

در پرده بگوییم  توکلت علی الله

 

 اوقات شریفیست نباید تلف امشب

هستند گدایان مدینه به صف امشب

 

لایعقل و دیوانه مخوانید مرا هست

از خوردن انگور هزارن هدف امشب

 

 این مژده چه ها کرد که در بزم مجانین

خون میچکد از حلقه ی اطراف دف امشب

 

 فرمان بده ارباب که تا ذبح بسازیم

در پای تو یک چند غلام خلف امشب

 

 قنداقه ی تو دست به دست حسن افتاد

ایکاش بچرخد نظرت این طرف امشب

 

 ماندم چه بخواهم ز تو از فرط خجالت

یک تذکره ی کرببلا یا نجف امشب

 

 با اینهمه چندیست پریشان دمشقم

شاها نظری بی سر و سامان دمشقم

 

 مظلوم شده خواهر غم پرورت ازبس

دیوانه شده از غم تو نوکرت ازبس

 

حتی شب میلاد قرار از دل ما رفت

زد بوسه پیمبر به روی حنجرت از بس

 

 بر ما حرجی نیست اگر چهره کبودیم

در کرببلا لطمه زده مادرت ازبس

 

  بوسیدنتان روی دل خواهرتان ماند

بوسید چو شمشیر و سنان پیکرت از بس

 

دست و سر و  پایش بخدا خرد شد ازدرد

افتاد زناقه بخدا دخترت از بس

 

 بدجور به هم ریخت گلوی تو سر نی

هر سنگ که آمد به زمین زد سرت از بس

 

 ای خورده گره زندگیم با غمت ارباب

بالاست همیشه بخدا پرچمت ارباب

 

سید حجت بحرالعلومی

فصل نوش شراب انگور است

سایه ی غم ز قلب ها دور است

 

کوری چشم دشمنان علی

بزم شادی شیعیان جور است

 

نه فقط فاطمه، علی و رسول..

آسمان، عرش، قبله، مسرور است

 

چقدر نور دارد این خانه...

خانه حیدر است یا طور است؟

 

همه ی کائنات ساجدشان...

پاسبان حریمشان حور است

 

چشم بد دور باد از این خانه

نگه ِ منکر علی شور است

 

شب قدر است سوم شعبان

پس رسیدن به عرش مقدور است

 

شب میلاد حضرت ارباب

کوله بار گناه مغفور است

 

روی دست علی است حضرت عشق

همه گفتند: نور عَلی نور است

 

ما و درک مقام او هیهات

سرّ پروردگار مستور است

 

خسته دل ها، کجا....؟ برگردید

او برای نجات مأمور است

 

نه فقط ساکنان روی زمین

فطرس و هر کسی که رنجور است...

 

چشمشان خیره سمت گهواره است

رحمت او چقدر مشهور است

 

پر شده کاسه من از برکات

حضرت عشق آمده صلوات

 

شب میلاد حضرت عشق است

روزی ما به برکت عشق است

 

ره صد ساله را رویم امشب

این عجب نه، که عادت عشق است

 

خاک کوی تو را به زر ندهیم

تا که در سینه غیرت عشق است

 

یک زیارت برات، صد حج است

این تقارن به قدرت عشق است

 

کس و کارم همه حسینی اند

این هم انگار نعمت عشق است

 

از ازل شیعه مست ارباب است

در گِل ما عنایت عشق است

 

تا تو را دید فاطمه فرمود:

این پسر اوج عزت عشق است

 

این که ایران نماد شیعه شده

همه اش پای دولت عشق است

 

ما ز دوری کربلا مردیم...

دوری از دوست، محنت عشق است

 

دل ما بی قرار ارباب است

روز محشر کنار ارباب است

 

دل ما تا همیشه حیرانت

قلب جبرییل هم پریشانت

 

ما بدون حسین می میریم

رشته ی عمر ما به دستانت

 

مهر تو مایه ی هدایت ما

شیعه انگار شد مسلمانت

 

آرزوی بهشت را نکند...

هر کسی دیده است ایوانت

 

ما سر سفره ات بزرگ شدیم

لب ما خو گرفته با نانت

 

گریه بر تو مرا نجات دهد

به فدای شکوهِ  بارانت

 

دل ما غرق خشکسالی شد

دست خالی ما و احسانت

 

کمرم را غم تو خم کرده

روزی صدبار من به قربانت

 

حکمتش چیست بوسه های رسول؟

بوسه بر حنجرت و دندانت؟

 

کربلا نیزه ها بجای رسول

همه کردند بوسه بارانت

 

خواهرت سر به محملش میزد

تا که بشنید صوت قرآنت

 

تا توان هست روضه می خوانیم

تا قیامت به پات می مانیم

 

حسین ایزدی

باز هم شعر سر شور و تغزّل دارد

دفتر من چقدر رایحه ی گل دارد

به نگاه تو قلم دست توسل دارد

 

جلوه ی ذات خدایی، لک لبیک حسین

دلبر کرببلایی، لک لبیک حسین

 

بر گِل شیعه نوشتند شما اربابی

ای گُل شیعه نوشتند شما اربابی

به دل شیعه نوشتند شما اربابی

 

دارد این زمزمه از عرش خدا می آید

لفظ "ارباب"، خدایی به شما می آید

 

ای که شد زائر تو، شمس و قمر، ارض و فلک

ای که هستی به سر سفره ی هر شیعه نمک

لعن شیعه: لَعَنَ الله قومً قَتَلَک

 

روز میلاد شما، روز عطا و کرم است

پر قنداقه ات ارباب، گنه پوش همه است

 

آی ارباب، بیا پای به دنیا بگذار

روی چشمان زمین، عرش خدا، پا بگذار

سر خود را به روی دامن زهرا بگذار

 

جرعه ی معرفت از سینه ی کوثر، تو بنوش

شیر توحید ز انگشت پیمبر، تو بنوش

 

غمت ارباب، دلیل تب پیغمبرهاست

نام تو ذکر نماز شب پیغمبر هاست

لب تو بوسه سرای لب پیغمبرهاست

 

زینت دوش نبی، آینه دار ثقلین

تو حسینی، تو حسینی، توحسینی، تو حسین

 

دست خالی من از لطف تو پر برکت شد

قلب من، خاته ی مهر تو شد و هیأت شد

در عبادات من این سینه زنی عزّت شد

 

بی حسین بن علی، دل چو خسی در باد است

با حسین بن علی، سینه حسین آباد است

 

شیعه از روز ازل بوده نمک گیر حسین

بنده یِ دلشده یِ پای به زنجیر حسین

مادرت خواسته نوکر بشود پیر حسین

 

کار زهراست که شد شیعه ی تو، نوکر تو

من جوانیم شده، نذر علی اکبر تو

 

عرش نوکر، بخدا سقف همین هیأت هاست

هر کجا شیعه ی مولاست، حسینیّه بپاست

داعشی کور شود، پرچم آقا بالاست

 

هیأتم بخشی از استان حسین است، حسین

کشورم، کشور ایران حسین است، حسین

 

تو که خود تشنه لب کرببلایی ارباب

عطش نوکر خود را به زلالی دریاب

این که گفتند شده مهریه زهرا، آب

 

پس چرا نام شما تشنه لب کرببلاست؟

حرم حضرت عباس چرا از تو جداست؟

 

امیر عظیمی

صبح‌گاهان که خیالت به سرم می‌آید

دست بر سینه دلم سمت حرم می‌آید

 

 باد تا می‌وزد از مشرق بین‌الحرمین

پرچم سرخ شما در نظرم می‌آید

 

 بعد هر ذکر سلامی که به تو می‌گویم

عطر سیب است که از دور و برم می‌آید

 

 باز هم زائرم و اول باب‌ُالقبله

اشک شوق است که از چشم ترم می‌آید

 

 مردی از حلّه به دنبال شفا آمده است

زنی از بصره به امّید کرم می‌آید

 

 کیست بی‌فیض از این رحمت جاریِّ حسین؟

کیمیایی‌ست عجب تعزیه‌داریِّ حسین

 

 در دل ماه رسول عطر شما پیچیده

باز هم نام تو در همهمه‌ها پیچیده

 

 نذر هرساله‌ی همسایه‌‌مان آمده است

باز در کوچه‌ی ما عطر خدا پیچیده

 

هیچ بی بال و پری نیست که عاشق نشده

بانگ «مَن مِثلی» فطرس همه جا پیچیده

 

 هرکسی آمده سوی تو خدا را دارد

زائر کرب و بلا سمت خدا پیچیده

 

 چشم من وا نشده روی لبم تربت بود

تربت پاک شما نسخه‌ی ما پیچیده

 

 می‌فرستم به تو بدرود از این فاصله‌ها

دارم از دوریِّ از کرب و بلایت گله‌ها

 

 نام تو لذّت دین را به دل و جانم کرد

لُکنت قبل نماز تو مسلمانم کرد

 

 تو دعا کردی و ابر آمد و باران بارید

ربّنای تو مرا عاشق بارانم کرد

 

 رعیت مُلک ری‌ام؛ نوکری‌ات فخر من است

دست لطف تو مرا ساکن ایرانم کرد

 

کهف را خوانده‌ای و فجر تو را می‌خواند

اشتیاق تو مرا قاری قرآنم کرد

 

 بچه بودم به تنم جامه‌ی سقایی بود

مادرم عشق تو را مایه‌ی ایمانم کرد

 

 کاش می‌شد که مرا خالص و نابم بکنی

روسیاهی چو مرا «جُون» حسابم بکنی

 

آمدیّ و شجر دین خدا کاشته شد

پرچم سلطنت عشق برافراشته شد

 

در شب تار، گل روی شما شمع شده

هرچه خیر است در خانه‌ی تو جمع شده

 

 بوسه زد بر لب و دندان تو پیغمبر نور

ای سر دوش نبی رفته سر منبر نور

 

 جلوه‌ی دیگری از شیر خدا هستی تو

پنجمین آیه‌ی تقدیس کسا هستی تو

 

 اهل هفتاد و دو ملت همه قربان تواند

مست هفتاد و دو خورشیدِ درخشان تواند

 

 دین اگر هست ز ایثار اباعبدالله‌ست

و نمازی که بدهکار اباعبدالله‌ست

 

جلوه‌ی خاصّه‌ی غیرت حقّ است حسین

رحمت واسعه‌ی حضرت حقّ است حسین

 

 رزق ما از نمک خوان اباعبدالله‌ست

جان ما بسته به چشمان اباعبدالله‌ست

 

 با حسینم چه هراسی بود از دوزخ و نار

تا بهشت حرمش هست بهشتم به چه کار؟

 

شب جمعه دل من حال و هوایی دارد

هرکجا هست خودش کرب و بلایی دارد

 

 شب جمعه حرمش غرق گل یاس شود

همه‌جا عطر گل رازقی احساس شود

 

مادری می‌رسد اما کمرش خم شده است

آنقدر ناله زده که جگرش کم شده است

 

 جگرش کم شده؛ اشک بصرش کم شده است

بند انگشت ز دست پسرش کم شده است

 

 یوسف فاطمه را پیرهنی نیست که نیست

کُشته‌ی کرب و بلا را کفنی نیست که نیست

 

باز هم مرثیه‌خوان بانگ عزا سر کرده

آتشی در دل غمدیده‌ی مادر کرده

 

زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست

خار و خاشاک زمین منزل و مأوای تو نیست

 

علی اشتری

سیمرغی و آفاق همه زیر پر توست

هر آنچه که خیر است همه دور و بر توست

 

ما خاک تو بر مُلک سلیمان نفروشیم

خیر دوسرا ذرّه‌ای از خاک در توست

 

تشکیک نداریم به وحدانیت عشق

ما هرچه کشیدیم همه زیر سر توست

 

 عیساست که در کوچه‌ی لطف تو نشسته

یحیاست که در شهرِ جنون رهگذر توست

 

تب‌کرده‌ی از دوریِ بین‌الحرمینیم

المنّة لله دل ما محتضر توست

 

 جز دامن تو نیست مرا جای دگر دست

تا بوده همین بوده و تا هست همین هست

 

 دل خسته شد از رفتن و از آمدن خویش

سربار شده تن به من و من به تن خویش

 

هر طور شده جانب قبله بِکِشیدم

با تربت تو پاک نمایم بدن خویش

 

جز کرب و بلا نیست مرا موطن و مقصد

رنجور شود هر دل دور از وطن خویش

 

 عادات انیس‌اند در آئینه‌ی محشر

ما اُنس گرفتیم به سینه‌زدن خویش

 

 گر بر سر قبرم گذر دسته بیفتد

مجنون شده و پاره نمایم کفن خویش

 

 با خطّ خوش و جوهره‌ی ناب نوشتند

تقدیر مرا نوکر ارباب نوشتند

 

 تو پیش خدایی و کسی در برتان نیست

جز یاد خدا یاد کسی در سرتان نیست

 

 قرص قمری نیست مگر حضرت عباس

شمس دگری غیر علی اکبرتان نیست

 

صد سال اگر سجده کنیم، اشک بریزیم

مثل دو رکعت سجده‌ی بالاسرتان نیست

 

 هر وقت به‌کارم گره‌ی کور می‌افتد

باب کرمی غیر علی‌اصغرتان نیست

 

این شور «بُنَیَّ»ست که از دور رسیده‌ست

بر خاک فتادید وَ بال و پرتان نیست

 

 در خواب، شبی روی زمین دست تو دیدم

خاکم به دهان، خاتم پیغمبرتان نیست

 

 ای نیزه‌نشین سحر قافله ارباب

چشمان تو شد در‌به‌در قافله ارباب

 

 علی اشتری

بی دلم بی بهانه می خوانم

غزلی عامیانه می خوانم

 

آن قدر از خودم رها شده ام

از خودم یک ترانه می خوانم

 

شب شعری چنین ندیده کسی

تا سحر عاشقانه می خوانم

 

ماهی حوض خانه ات هستم

پای تو بی کرانه می خوانم

 

نفسم در هوای تو جاریست

جان تو هر کجا نمی خوانم

 

خواندنم پای تو فقط زیباست

خواندنم با تو خط به خط زیباست

 

با دم تو کسی که دمپر شد

با دم تو مسیح پرور شد

 

کوچه پس کوچه ی بهشت خدا

با گل خنده ات معطر شد

 

فطرس از برکت قدومت بود

صاحب بال و پر نه شهپر شد

 

از همان ابتدای آمدنت

کشتی عشق تو شناور شد

 

شدی از هرنظر رسول خدا

شیره ی جانت از پیمبر شد

 

معنی فجر و انما هستی

خامس آل مصطفی هستی

 

ای قبولی طاعت همگان

مهر پیوسته -لطف بی پایان

 

رحمت واسعه؛ فضیلت جود

ای سراج المنیر؛ کهف امان

 

آیه ی عصمت و صحیفه ی نور

ای جهاد و عقیده و ایمان

 

آمدی و زمین شد آرزوی

آسمان؛ روز سوم شعبان

 

مینویسم حسین جانم حسین

می‌نشیند کنار نامت “جان”

 

بابی انت سیدالشهدا

روزی ام کن دوباره کرببلا

 

محمد حسن بیات لو

ای قبله ی عوالم بالا حسین جان

ای شعله شعله آتش دلها حسین جان

حا سین و یا و نون خدا یا حسین جان

ماییم و هر نفس نفس ما حسین جان

 

یک واژه است لذت دنیا حسین

 

هرچه به دل به سینه به سر داشتی علیست

ذکری که در تمام سحر داشتی علیست

نامی که در گشودن در داشتی علیست

جانت علیست هرچه پسر داشتی علیست

 

ای سر به پات رفته به مولا حسین جان

 

چشم تو گشت و از همه ما را خطاب کرد

لطفش بلند که کار صواب کرد

هرکس که بندگی تو را انتخاب کرد

او را نگاه مادرت عالی جناب کرد

 

گفتیم بعد حضرت زهرا حسین جان

 

آشفته زلفم و تبِ طوفانم آرزوست

کنعانم آرزوست سلیمانم آرزوست

یک بار از لب تو حسن جانم آرزوست

با خون رقم زنم که دو سلطانم آرزوست

 

امشب بیا بزن رگ ما را حسین جان

 

مست است آنکه بر درِ میخانه ایستاد

مرد است آنکه تا تَهِ پیمانه ایستاد

سر نیست آن سری که روی شانه ایستاد

در پای عشق تو که مردانه ایستاد؟

 

آن کیست غیر زینب کبری حسین جان

 

تو میرسی و با تو خبر ها یکی یکی

لبخند میزنی به پسرها یکی یکی

افتاده اند پیش تو سرها یکی یکی

با ماه هاشمیت قمرها یکی یکی

 

عباسَ نوکرم شبِ فردا حسین جان

 

شعرم رسیده است به ابیات آذری

هَر کیم اِلَر مَحضَرِ آقامَ نوکری

زهرا اِلَر خادِمَ عباسَ مادری

زینب ئاری نَقَدَ اَبَلفَضل یاوری

 

نقش اولدی روی بیرق سقا حسین جان

 

ما پیر میشویم شبیهِ حبیبِ تو

شبهای جمعه ایم پُر از بوی سیب تو

امشب سلامِ ما به لبِ بی نسیبِ تو

ما را که کُشته است صدای غریب تو

 

جان خواستی به چشم بفرما حسین جان

 

حسن لطفی

گفتم حسین و میل پریدن شروع شد

در سینه ام،دوباره، تپیدن شروع شد

 

 واژه به حد وصف تو شرمنده ام که نیست

اما تو خواستی و دمیدن شروع شد

 

از التقاط موج دو دریا کنار هم

مرجان ظهور کرد و رسیدن شروع شد

 

پاداش آفریدنتان را خدا گرفت

خندید فاطمه و خریدن شروع شد

 

حالا علی کنار تو احساس می کند

زیبا ترین بهانه دیدن شروع شد

 

ای دلنواز،عشق من ای دلرباترین

تا امدی تو ناز کشیدن شروع شد

 

تا بال های زخمی فطرس به پات خورد

بعد از هزار سال پریدن شروع شد

 

با تو خدا برای من از نو نوشته شد

خاک من از اضافه خاکت سرشته شد

 

هستی مشابهت کسِ دیگر نداشته است

مانند چشم های تو دلبر نداشته است

 

انگشت در دهان تو دارد نبی چرا

یعنی خدا که دایه بهتر نداشته است

 

وقتِ حسینُ منیِ پیغمبر است تا

باور شود حسین برابر نداشته است

 

جبریل معتکف شده بر گاهواره ات

تا خنده ات ندیده سرش بر نداشته است

 

از یک کلام ختم به صد ها کلام که…

اقا، کسی شبیه تو مادر نداشته است

 

هر روز ابِ خوردنی ات سلسبیل بود

در خانه فاطمه غمِ کوثر نداشته است

 

تا تربت تو هست طبیب و دوا چرا

تا کربلاست حاجت قبله نما چرا

 

عاشق که میشوم به خدا از شما شوم

این لطف از  شماست اگر مبتلا شوم

 

هر روز در هوای شما بال میزنم

پایین پای روضه تان تا رها شوم

 

حتمآ اسیر در چه کنم میشوم حسین

وقتی به قدر یک نفس از تو جدا شوم

 

من بی نگات، لحظه به لحظه جهنمم

یک ثانیه بدون تو باید قضا شوم

 

کم کم صدام در نفست پیر میشود

شاید که مستجاب به یالیتنا شوم

 

بی تو بهشت جاذبه کوچکی نداشت

اصلآ خدا نخواسته بی کربلا شوم

 

حالا که شعر می کشدت سمت کربلا

دنبال ضجه های حروف دلم بیا

 

ای بوی سیب شهر سحر های فاطمه

سجاده بهشتیِ دنیای فاطمه

 

ای بالش سرت شده بال فرشته ها

آرام میشوی تو به لالای فاطمه

 

وقتی شما نیامده گفتی انالغریب

دیگر چه آمده سر رؤیای فاطمه

 

روزی که رنگ سرخی پیراهنت نشست

یک گوشه زیر گردنتان جای فاطمه

 

تا دید رنگ چهره مادر غروب کرد

حتی گرفت گریه بابای فاطمه

 

تا سوره مقطعه تفسیر می شوی

یک نینوا شود همه نای فاطمه

 

عید و عزا به شعر من اصلآ نیامده

تا روضه هست جشن گرفتن نیامده

 

شاعر که شعر را به جلوتر کشید و بعد…

پنجاه و چند سال گذشت و رسید و بعد…

 

از محتشم به منبر سبز رسول تا

:این کشته فتاده به هامون:شنید و بعد…

 

حالا غروب زخمی روز دهم شد و

دامن کشان که خواهرتان می دوید و بعد…

 

می دید هر چه نیزه و شمشیر و سنگ بود

گویا به سمت چشم شما می پرید و بعد…

 

او می دوید و کاش نمی دید صحنه را

:الشمر جالسَُ:به روی سینه دید و بعد…

 

با ضربه های پشت سر هم ز پشت سر

پیش نگاه فاطمه سر را برید و بعد…

 

پیش نگاه حیرت زینب مقابلش

خون گلوت را سرِ نیزه چشید و بعد…

 

بس کن که سنگ اب شد از روضه های تو

دارد چکیده می شود اشک خدای تو

 

حسن کردی

روزِ اَلَست ، روزِ ازل ، لحظه های عشق

روزی که آفریده شد عالم برای عشق

 

روزی که آفرینشِ گیتی تمام شد

آغاز شد به دستِ خدا ماجرای عشق

 

بودیم گرچه در دلِ سر گشتگان ولی

کم کم شدیم بینِ همه آشنایِ عشق

 

چشمی میانِ آن همه ما را سوا نمود

دل را ربود و داد دلی مبتلای عشق

 

دستی به روی شانه ی مان خورد و ناگهان

ما را صدا نمود کسی با صدایِ عشق

 

روز اَلَست لحظه یِ آغازِ عاشقی

ما را خدا نمود اسیرِ خدایِ عشق

 

عکس خدا نشسته بر آئینه هایمان

روز ازل حسینیه شد سینه هایمان

 

هستی بهانه بود که سِرّی بیان شود

مستی بهانه بود که ساقی عیان شود

 

خلقت ادامه یافت و رازی گشوده شد

تا معنیِ وجودِ زمین و زمان شود

 

با دستِ غیب وقتِ ظهورت نوشت عشق

وقتش رسیده نوبتِ دیوانگان شود

 

قلبِ مدینه می طپد از خاکِ پایِ تو

جاروکشِ همیشه ی این آستان شود

 

حتی بهشت با سرِ مژگان رسیده است

تا قبله گاهِ وسعتِ هفت آسمان شود

 

تو حیدری ، تو فاطمه ای ، تو پیمبری

سوگند بر خدا که خداییش محشری

 

بی تو هزار گوشه ی دنیا صفا نداشت

اصلاً خدا بدون تو این جلوه را نداشت

 

گیرم هزار کعبه خدا خلق می نمود

چنگی به دل نمی زد اگر کربلا نداشت

 

حتی زِ معجزاتِ مسیحا خبر نبود

مُشتی اگر زِ خاکِ قدومِ شما نداشت

 

بی تو هوایِ خانه یِ زهرا گرفته بود

این قدر جلوه جاذبه یِ مرتضیٰ نداشت

 

شکرِ خدا که خانه ی تان هست رویِ خاک

ور نه زمینِ تیره که دارالشفا نداشت

 

مجموعه ی خَصائِلِ بی انتها شُدی

یک جا تمامِ سِلسِله یِ انبیا شدی

 

گیرم بهار نیست دَمی جانفزا که هست

گیرم بهشت نیست غبارِ شما که هست

 

بر خِشت خِشتِ کعبه نوشتند با طلا

گیرم که قبله نیست ولی کربلا که هست

 

در ازدحامِ خیلِ گدا جا اگر کم است

تشریف آورید دو چشمانِ ما که هست

 

جایی اگر نبود خدا را صدا کنید

باب الجواد و سایه ی ایوان طلا که هست

 

کوتاست سقفِ عالم اگر وقتِ پَر زدن

غم نیست ، رویِ گنبد و گلدسته ها که هست

 

خوش گفته اند قطره که دریا نمی شود

هر یوسفی که یوسفِ زهرا نمی شود

 

تو آمدی قیامتِ کُبریٰ رَقَم زدی

بر تارُکِ همیشه ی عالم عَلَم زدی

 

می خواستی که رشک برند دیگران به من

زلفِ مرا گِره به نسیمِ حرم زدی

 

حِس می کنم میانِ دلم بویِ سیب را

از آن زمان که در حرمِ دل قدم زدی

 

می خواستی که شعله بگیریم بی اَمان

آتش به جانِ هر غزلِ مُحتشم زدی

 

با شیر ، طعمِ روضه ی تان را چشیده ام

وقتی سَری به چشمِ ترِ مادرم زدی

 

مجنونِ کوچه های غَمَم، دستِ من بگیر

دل تنگِ دیدنِ حرمم دستِ من بگیر

 

تو تشنه و دریغ زِ یک جرعه آب ، آه

تو تشنه و تمامیِ صحرا سراب ، آه

 

در زیرِ نیزه هایِ شکسته نهان شدی

با زخم هایِ تازه تر و بی حساب، آه

 

یک سو صدایِ العطش آرام می رسید

یک سو صدایِ هِلهله ها در شتاب، آه

 

یک سو صدایِ ضَجه یِ زینب بلند بود

یک سو صدایِ مادرت اما کباب، آه

 

یک سو عَلَم به خاک و علمدار غرقِ خون

یک سو به رویِ نیزه عزیزِ رُباب، آه

 

کم کم نگاه بر بدنت سخت می شود

کم کم نَفَس زدنت سخت می شود

 

حسن لطفی

اَبرَم و بارِشِ بی پروایَم

موجم و همسفر دریایم

 

مثل خورشیدِ کویری خشکم

مثل مهتابِ شبِ صحرایم

 

حسِ بی تابیِ یک سیمُرغَم

کوه ام و رفتنِ پا بر جایم

 

حالِ پروازِ پرستو دارم

بالِ پروازِ کبوترهایم

 

بس که بُرده است مرا دل به سفر

تاول اُفتاده به جانِ پایَم

 

دل نگو خانه خرابی شبگرد

دل نگو همسفرِ تنهایم

 

آه ای پرده نشین صبری چند

دست بردار مکن رُسوایم

 

تا به کِی می بری و میکشی ام

تا کجا میروی و می آیم

 

گفت قُقنوسم و آتش زادم

زائرِ شهرِ حسین آبادم

 

گفت روزی که قلم لب وا کرد

وَ خدا خلقتِ خود برپا کرد

 

آفرینش فوران کرد و زمین

را نگینِ صدفِ دنیا کرد

 

آفریدند مرا اما خاک

خاک را عشق ولی معنا کرد

 

خاک بودم که به بادم دادند

باد شد همسفرم پروا کرد

 

باد من را به دلِ دشتی بُرد

وَ به آن خاک عجینم تا کرد

 

بوی سیبی همه جا پُر شده بود

چشمی آن روز مرا پیدا کرد

 

قطره ای اشک از آن چشم چکید

قطره ای خاک مرا دریا کرد

 

شُکر آن چشم ، که خاکم گِل شد

و مرا ناب تر از دلها کرد

 

کربلا یی شدم از اول راه

هر که دارد هَوَسَش بسم الله

 

شب بلند است اگر در کویش

گِره ها وا شده از گیسویش

 

مثلِ موسیٰ شدن اینجا سهل است

خیزد این معجزه ها از کویش

 

عرق چهره یِ زائر دارد

نازها بر خُتَن و آهویش

 

بگمانم که خود جبریل است

میشناسم من از آن هو هویش

 

چند وقتیست مژه میبافد

نذر دارد که کُنَد جارویش

 

فطرسِ سینه ی مان جان میداد

شد غبارِ حرمش دارویش

 

قبله را قبلِ سفر گُم کردیم

شکر دیدیم خَمِ اَبرویش

 

نذر کردم که قضایش خوانم

هر نماز ی که نخواندم سویش

 

هستیِ هست حسین است حسین

مستیِ مست حسین است حسین

 

بیدل و رِند و خراب آلوده

مِی فروشیم و شراب آلوده

 

جنس آب و گِلِمان کرب و بلاست

شکر هستیم تُراب آلوده

 

لحظه هایی که ندیدیم حرم

سالها ایست عذاب آلوده

 

خطِ پیشانی ما هست حسین

نیست این عشق کتاب آلوده

 

هرکه با خاکِ تو تطهیر شود

نکند چهره به آب آلوده

 

ما فقط از تو،تو را می خواهیم

نکن این دل به ثواب آلوده

 

شوقِ رویای ضریحت دارم

چشم ما نگر شده خواب آلوده

 

شده ایم عین زیارت نامه

ما که هستیم شراب آلوده

 

شکرِ ارباب که دل شد حرمش

ما حسینیه شدیم از قدمش

 

شعله شد بال و پرم،می سوزم

آتشم محتضرم می سوزم

 

کاش فطرس نفسی پیشِ شما

برساند خبرم می سوزم

 

آتشت در دلم آبم کرده

گرچه با چشمِ ترم می سوزم

 

می رسد ناله ات از دور هنوز

جرعه آبی جگرم می سوزم

 

آب گفتم جگرِ من هم سوخت

از غمت شعله ورم می سوزم

 

خواهرت چنگ به رویش می زد

از همه تشنه ترم می سوزم

 

مادری خاک به سر ریخت و گفت

مثلِ حلقِ پسرم می سوزم

 

خیمه ها شعله ور و می آید

دادی از بینِ حرم می سوزم

 

دختری می دَوَد و میگوید

عمه جان مویِ سرم می سوزد

 

حسن لطفی

بی دلم بی بهانه می‌خوانم

غزلی  عامیانه  می‌خوانم

 

آن قدر از خودم رها شده‌ام

از خودم یک ترانه می‌خوانم

 

شبِ شعری چنین ندیده کسی

تا سحر عاشقانه می‌خوانم

 

ماهیِ حوض خانه‌ات هستم

پایِ تو بی کرانه می‌خوانم

 

نَفَسم در هوایِ تو جاریست

جانِ تو هر کجا نمی‌خوانم

 

خواندنم  پایِ  تو  فقط  زیباست

خواندنم با تو خط به خط زیباست

 

با دَمِ تو کسی که دَمپَر شد

با  دَمِ  تو  مسیح  پَرور شد

 

کوچه پس کوچه‌ی بهشتِ خدا

با گُلِ خنده‌ات معطر شد

 

فطرس از برکتِ قدومت بود

صاحبِ بال و پَر نَه شهپر شد

 

از همان ابتدایِ آمدنت 

کشتی عشق تو شناور شد

 

شدی از هر نظر رسولِ خدا

شیره‌ی جانت از پیمبر شد

 

معنیِ فجر و اِنَمّا هستی

خامسِ آل مصطفی هستی

 

ای  قبولیِ  طاعتِ  همگان

مُهر پیوسته -لطف بی پایان

 

رحمت واسعه ؛ فضیلت جود

ای سراج المنیر ؛ کهف امان

 

آیه‌ی عصمت و صحیفه‌ی نور

ای جهاد و عقیده و ایمان

 

آمدی و زمین شد آرزویِ

آسمان ؛ روزِ سوم شعبان

 

می‌نویسم "حسین" آقا جان

می‌نشیند کنارِ نامت "جان"

 

 به‌ اَبی  انت  سیدالشهدا

روزی‌ام کن دوباره کرببلا

 

محمد حسن بیات لو

عشقی است در میان دل ما که کیمیاست

این عشق این جنون همه ی آبروی ماست

 

روزی ماست نوکری خوب خانه ای

آقای ما کریم و جوانمرد و باوفاست

 

ما در بهشت هم همه دنبال هیئتیم

جنت بدون روضه ی ارباب بی صفاست

 

سر می دهیم و منت مردم نمی کشیم

هستیم سائلان حسین تا خدا خداست

 

شکر خدا حسین شده زندگی ما

شکر خدا که در دل ما عشق کربلاست

 

جای گلایه نیست که تکفیر می شویم

«داریم با حسین حسین پیر می شویم »

 

من رعیت و غلام تو سلطان کربلا

من مور ناتوان تو سلیمان کربلا

 

دستی که بین عرش نوشته تو را امیر

من را نوشته است پریشان کربلا

 

دست مرا رها نکن و بی کسم نکن

دریاب حال زار مرا جان کربلا

 

موی مرا سفید نموده است حسرت ِ

پابوسی تو نیمه شعبان کربلا

 

دارد میان قلب خدا جای دیگری

هر کس که گشته است مسلمان کربلا

 

شکر خدا که مثل بزرگان و عرشیان

 هر ماه من شده است محرم حسین جان

 

وصفت به ذهن کوچک من جا نمی شود

جز تو کسی برای من آقا نمی شود

 

هر کس بهشت ، بی تو بخواهد جهنمی است

اصلا بهشت بی تو که معنا نمی شود

 

من می خورم قسم که کسی عاشقت حسین

مثل رباب و زینب و سقا نمی شود

 

آن قدر این دلم به تو وابسته هست که

امروز من بدون تو فردا نمی شود

 

کاری به خوب یا بدی من نداشتی

آقا کریم تر ز تو پیدا نمی شود

 

آقا به آبروی علی اصغرت قسم

من را ببخش نوکر خوبی نبوده ام

 

داده همیشه لطف تو من را خجالتی

آقای کربلا چه قدر با محبتی

 

ماندم چرا نگاه تو افتاد سوی من ؟!

من هیچ هیچ هیچم و تو بی نهایتی

 

ایل و تبار تو همه  آقا و پادشاه

ایل  و تبار من همه  مجنون و هیئتی

 

شکر خدا برای گدایی خانه ات

داریم با تمام رفیقان رقابتی

 

ما را همه به نام شریفت شناختند

داده خدا به ما چه بهایی چه قیمتی

 

ما اوج عشق را درِ این خانه یافتیم

در هیئت حسین خدا را شناختیم

 

دنیای بی تو پر ز غم و رنج آور است

دنیای با تو مثل بهشت است محشر است

 

رحمت به آن که داد همین نکته یاد ما

هر کس نشد گدای تو از سگ نجس تر است

 

ما از همه لذایذ دنیا گذشته ایم

گریه به زیر پرچم تو چیز دیگر است

 

گویند نوکران و کنیزان خانه ات

عرض ادب برای تو با اشک بهتر است

 

یک روز می رسد که به لطف دعای تو

بانی مرگ ما تن پر زخم و بی سر است

 

هر شب برای حنجر تو زار می زنم

یاد بریدن سر تو زار می زنم

 

محمد حسین رحیمیان

دلی به سینه طپید و دوباره شیدا شد

به عشق عشق گره های کورمان وا شد

دوباره چشم پر از شور و شوق دریا شد

ببین دوباره زمین سفره دار بالا شد

 

حضور کیست که میخانه ها زیاد شدند

حسین آمد و دیوانه ها زیاد شدند

 

به شوق آمدنی چشم آسمان تر شد

وخودبه خود به هوایش دلم کبوتر شد

همینکه کشتی اربابمان شناور شد

وزید بوی خداو جهان معطر شد

 

همینکه فجر درآغوش هل اتی خندید

به شوق خنده ی او کل ماسوا خندید

 

گرفته مرتبه فطرس به احترام حسین

بلندمرتبه شد هرکه شد غلام حسین

خدا علیک رسانده است درسلام حسین

به کام ماست بهشتی که شد به نام حسین

 

به ذره گر نظری طفل بو تراب کند

به آسمان رودو کار آفتاب کند

 

بهار با نفسش رخت سبز میپوشد

برای بوسه به پایش فرشته میکوشد

پیمبراز لب او شهد وحی مینوشد

چرا که چشمه ی توحید محض میجوشد

 

رسول در بغلش جان هل اتی را دید

حسین آمد و تندیسی از خدا را دید

 

دوباره دست زمین را به آسمان دادند

دوباره برسر هر مأذنه اذان دادند

همینکه کرب و بلارا نشانمان دادند

به خاک مرده به لطف حسین جان دادند

 

به لطف خون خدا زندگی بهاری شد

میان هررگ خلقت حسین جاری شد

 

مسیرخانه ی او میشود مسیرنجات

چه عاجزند به توصیف رتبه اش کلمات

زلطف چشم حسین است چشمه های حیات

هنوز تشنه ی لبهای اوست آب فرات

 

به خاک زد قدم ازاو زمین مقام گرفت

و از خدای خودش اختیار تام گرفت

 

زمین به خاک قدمهای او تبسم کرد

همینکه مرتبه اش دید دست و پا گم کرد

بهشت خلق شد آن لحظه که تبسم کرد

ودر نگاش خداراعلی تجسم کرد

 

به لطف عشق دلم میهمان بالاشد

حسین آمدو نعم الامیر دنیا شد

 

مسعود اصلانی

صفحات سایت :