close
تبلیغات در اینترنت
ولادت
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 94
  • بازديد ديروز : 937
  • آي پي امروز : 16
  • آي پي ديروز : 95
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 5
  • بازديد هفته : 3,862
  • بازدید ماه : 19,020
  • بازدید سال : 142,270
  • كل بازديدها : 512,507
  • ای پی شما : 54.198.55.167
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 28 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

امشب دوباره قصد استغفـار کـردم

 

یعنی  به کوچک بودنم اقـرار کردم

 

میخواهم از حالا فقط مـال تـو باشم

 

شرمنده ام آقا که بـد رفتـار کردم

 

میدیدم اینکه خار چشمت هستم اما

 

بیهوده بر این کـارها اصـرار کردم

 

امشب به جـای گفتـن العفـو العفـو

 

هفتاد دفعـه یاحسـن تکرار کردم

 

هرشب کنار سفره در فکـر حسینـم

 

امشب به یاد مجتبی افطـار کردم

 

من نذر کردم که غلامت باشم آقا

 

تا آخـر عمـرم بنـامت باشم آقا

 

ای اولین فرزند زهرا یا حسن جـان

 

ای دلبر و دلبنـد زهرا یا حسن جان

 

تو آمدی زهرا و حیدر شـاد هستند

 

ای معنی لبخنـد زهرا یا حسن جان

 

مادر تو را هر لحظه در آغوش دارد

 

یعنی شدی در بند زهرا یا حسن جان

 

یارب به حق مجتبی همسایه ها را...

 

نامت شده سوگند زهرا یا حسن جان

 

تو آمدی تـا آبروی شهــر باشی

 

دروازه ی رحمت به سوی شهر باشی

 

مهر شمـا در سینـه از روز ازل بود

 

با صلح جنگیـدن نبردی بی بدل بود

 

ای مـرجع تقلیـد عظمـای مدینه

 

رفتارتـان حی علی خیـر العمـل بود

 

ای بهترین  شاگرد دست آموز حیدر

 

دشمن اسیر ضرب شصتت در جمل بود

 

با بانگ تکبیرت زمین میلـرزد آقا

 

انگـار پـای دشمنت روی گسـل بـود

 

خون تو در رگهای قاسم موج می زد

 

چون مرگ شیرینتر برایش از عسل بود

 

تـو روی نـام مـادرت حساس هستی

 

استاد رزم حضرت حضرت عباس هستی

 

من خوب میدانم که این آقا کریم است

 

جای کبوتر بین صحنش یا کریم است

 

اینجا کسـی با دست خالـی برنگشتـه

 

آقا شبیـه مـادرش زهـرا کریم است

 

هر کس به دریا رفت مروارید برداشت

 

اینها به این معناست که دریا کریم است

 

باران ببـارد خـوب و بـد فرقـی ندارد

 

باران بـرای کـل آدمهـا کریـم است

 

آقا بیا کــه پشت در سائل رسیده

 

طوفان زده اتگار بر ساحـل رسیده

 

آقا برایت یک حـرم بایـد بسازیـم

 

یک پنجره فولاد هم بایـد بسازیـم

 

پایین پایت میشـود یک باب قاسـم

 

بالا سرت باب الکـرم بایـد بسازیـم

 

یک باب صادق ، باب باقر ، باب سجاد

 

یعنی سه صحن دیگرم باید بسازیـم

 

بایـد فراخـوان داد بیـن شاعـرانت

 

ترکیب بنـد محتشـم بایـد بسازیـم

 

در بین اشعارم شبی آقا به من گفت

 

صحنی بـرای مـادرم بایـد بسازیـم

 

ای ناخـدای کشتـی اولاد زهرا

 

کی میرود از خاطر تو یـاد زهرا

 

هرگز نشد روزی به فکـر در نیفتی

 

هر شب به یاد چـادر مادر نیفتـی

 

اینجا ملائک بال خود را پهن کردند

 

از روی سجاده شبی با سر نیفتـی

 

هر روز میفتـی زمین در راه خانـه

 

مـا آرزو داریـم تـا دیگـر نیفتـی

 

مـا آرزو داریـم مثـل مـادر خـود

 

آتش نگیری بیـن خاکستـر نیفتی

 

این اشک ها یعنی که ما طاقت نداریم

 

مـا هیچ جایی جز همین هیئت نداریم

-----------------------------------------------------
امیر ایرانی نسب

رمضان بهشت خدا شده ز گل جمال تو یا حسن

 

مه نیمه اختر کوچک و مه نو هلال تو یا حسن

 

یم علم و حکمت و معرفت نمی از کمال تو یا حسن

 

دل دشمنان تو را برد نبوی خصال تو یا حسن

 

صفحات و متن کتاب حق رخ و خطّ و خال تو یا حسن

 

به خدا رسیده ز بندگی طیران بال تو یا حسن

 

تو چراغ بزم وصال حق تو بهار خلد مخلّدی

 

تو خدای حسن و ملاحتی تو یگانه عبد مؤیّدی

 

تو به جسم، جان کتاب حق تو به روح، روح مجرّدی

 

تو کمال کلّ کمال ها تو جمال خالق سرمدی

 

تو علی تو فاطمه تو حسن تو حسین یا که محمّدی

 

که عیان جلالت پنج تن بود از جلال تو یا حسن

 

تو محیط عالم حکمتی تو مه سپهر امامتی

 

تو زمامدار مشیّتی تو امام صببر و شهامتی

 

تو مه سپهر ولایتی تو تمام جود و کرامتی

 

تو خدای را رخ و جلوه ای تو رسول را قد و قامتی

 

تو پناه خلق دو عالمی تو شفیع روز قیامتی

 

نه عجب که عفو کند خدا، همه را به خال تو یا حسن

 

نه عجب که فخر کند خدا، به مَلَک ز شوق عبادتت

 

نه عجب که غنچه به صبحدم، شکفد به عرض ارادتت

 

همه انبیا شده معترف به جلال و مجد و سیادتت

 

زطلوع صبح خجسته تر، شب جانفزای ولادتت

 

من و لطف وجود و عطای تو، که کَرَم بود همه عادتت

 

به عطا و حلم و کرم کسی، نبود مثال تو یا حسن

 

به تمام دین خدا قسم، که تمام دین خدا تویی

 

به بهشت و ارض و سما قسم، که بهشت و ارض و سما تویی

 

به مقام و سعی و صفا قسم، که مقام  و سعی و صفا تویی

 

به قیام و صبر و روح و رضا قسم، که قیام و صبرو رضا تویی

 

به دعا و روح دعا قسم که دعا و روح دعا تویی

 

شده اقتدار ستمگران، همه پایمال تو یا حسن

 

ولی خدا ثمر نبی، گهر علی دُرّ فاطمه

 

نگهت مسیح و مسیح جان، نفست شفای دل همه

 

دهن تو چشمۀ معرفت، سخن تو آیت محکمه

 

همه را به عشق تو های و هوی، همه را به ذکر تو زمزمه

 

به محبّت تو مرا بود، ز شرار نار چه واهمه

 

که بهشت لطف خدا شده، دلم از خصال تو یا حسن

 

تو سجود من تو رکوع من، تو سلام من تو نماز من

 

تو مطاف من تو طواف من، تو عراق من تو حجاز من

 

تو شرار سوز و گداز من، تو بهار گلبن راز من

 

تو سرور من تو نوای من چه به سوز من چه به ساز من

 

نبود قسم به ولایتت، به گل بهشت نیاز من

 

اگرم به دست، جوانه ای رسد از نهال تو یا حسن

 

هله ای تکلّم قدسیان، شب و روز نُقل روایتت

 

صفحات مصحف جان پر از، سُوَر لطیف حکایتت

 

به محبّتت به مودّتت، به کرامتت به عنایتت

 

که بود نگاه توسّلم، به چراغ راه هدایتت

 

به خدا قسم خجلم ز تو، که به ادّعای ولایتت

 

به زبان محّب تو بوده ام، به عمل ملال تو یا حسن

 

منم آنکه با همه زشتیم، سر خود به خاک تو سوده ام

 

چو دو چشم خویش گشوده ام، به محبّت تو گشوده ام

 

دل خلق را به فضائل و به مناقب تو ربوده ام

 

به علی قسم به نبی قسم، به خدا محبّ تو بوده ام

 

به ولای تو به ثنای تو، غزل و قصیده سروده ام

 

ز تو گفته ام ز تو خوانده ام به زبان حال تو یا حسن

-----------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

مي شوم اشك در اين قافيه دريا دريا

 

مي روم آخر اين باديه دريا دريا

 

آمدم در گذري كه شده مجنون مجنون

 

مي نويسم لب اين حاشيه ليلا ليلا

 

گوشه اي داده به من چشم تو پائين پائين

 

مي برندم ز همين زاويه بالا بالا

 

سر من گرم شد از گفتن حيدر حيدر

 

و شنيدم ز همان ناحيه زهرا زهرا

 

 

 

دست تقدير نوشت آينه اي مي آيد

 

روي پرچين بهشت آينه اي مي آيد

 

 

 

برسانيد به من جاده از اين آخرتر

 

بدهيد از پر اين اشك، نمي كوثرتر

 

روي امواج طلايي نگاه خورشيد

 

آمده ماه ترين ماه، از عالم سرتر

 

بس كه در چشم ترش ناز تلمبار شده

 

محشري نيست به اندازه ي او محشرتر

 

هر كه دارد صنمي بهتر از او بسم الله

 

ما كه عمريست نديديم از او دلبرتر

 

 

 

 ابر و ماه و خورشيد و فلك حيرانند

 

كه كجاي فلك اين آينه را بنشانند

 

 

 

تا كه افتاد به عالم سر و كار قدمش

 

برد تا عرش، زمين را ز غبار قدمش

 

او كه آمد خود جبريل در عالم پاشيد

 

عطر يوسف كش شبهاي بهار قدمش

 

هر سحرگاه گدا پشت گدا مي آيد

 

به طواف حرمش گوشه كنار قدمش

 

چشمه چشمه فقط انگار طلا مي يابد

 

كيمياگر ز نمودار عيار قدمش

 

 

 

  استخاره چو گرفتيم به انگشت حسن

 

  مي شنيديم در آفاق حسن پشت حسن

 

 

 

خمره ي چشم من از اشك تو دارد تعريق

 

مي كند چشم تو ما را به خماري تشويق

 

نقش پيچيده ي زلف تو گل تهذيب است

 

شيب ابروي تو تركيب خوش نستعليق

 

چار ديوار بهشت از ازل ِ ايجادش

 

شده با آينه كاري ِ نگاهت تلفيق

 

نفست روح دهد، عشق تو مي ميراند

 

چوبه ي دار بده دستم و حكم تعليق

 

 

 

  ما همه لال، همه لنگ، همه كور و كريم

 

          بده در راه خدا، جير و مواجب ببريم

 

 

 

افتتاح غزلم بود دعاهاي لبت

 

كار دست دل من داد دواهاي لبت

 

من اويس قَرَن قرن خودم خواهم شد

 

گر بيفتدگذرم جانب طاهاي لبت

 

طرح لبخند تو را مي كشد انگار خدا

 

آفريننده ي عشق است هجاهاي لبت

 

من اويس قَرَن قرن خودم خواهم شد

 

گر بيفتدگذرم جانب طاهاي لبت

 

 

 

زدم از جام لبت تا كه نيفتد ز دهان

 

اشهدُ انَِّ حسن گفتم و گفتند اذان

 

 

 

جرعه آبي سر اين سفره ي افطار بيار

 

سحري بهر گداهاي گرفتار بيار

 

مرحمت كن نمكي مرحم زخمم بشود

 

من جُزامي، تو دوا بر سر بيمار بيار

 

گر چه عمريست كه سربارم و بي بار ولي

 

فقط اين بار مرا نوكر خود بار بيار

 

يا كه حبس اَبدم كن كه بمانم با تو

 

يا كه با جرم جنونم سرِ بازار بيار

 

 

 

فقط اين كار ز چشمان تو برمي آيد

 

نوكر خوبي از اين عبد تو درمي آيد

 

 

 

عوض آب گرفته سر چشمم را نور

 

مانده ام چه بنويسم؟ غم شيرين يا شور؟

 

هركسي رفت جهنم، به درك دندش نرم

 

هركسي چشم زده چشم تو را چشمش كور

 

چقدر زخم زبان خورد به قلب و جگرت

 

كه تو را كرد به صبر حسني ات مجبور

 

حسد عايشه و طبع بلندت هيهات

 

جور با هم نشود آتش و دريا با زور

 

 

 

 چه به روزت كه نياورد تباني جمل

 

 لعنت ما همه بر باعث و باني جمل

 

 

 

بُرد گويا نم اشك تو تب دريا را

 

شست اشكت ز زمين خاطره ي دنيا را

 

دوره كردند تو را چشم كمانداران حيف

 

دور ديدند كماني قد زهرا را

 

تيرهايي كه به تابوت و تنت مي خوردند

 

مي شكستند بلنداي قد سقا را

 

نوك آن تير كه مي رفت فرو در بدنت

 

كاش مي دوخت به تابوت تن ماها را

 

 

 

روضه اي تلخ و قديمي ز درون مي خوردت

 

 ياد آن كوچه و سيلي چقدر آزردت

 

 

 

كوچه اي تنگ كه با بغض تو هم دست شد و

 

غاصب باغ فدك بي بُته اي پست شد و

 

با زمختی نگاهش به رخ مادر تاخت

 

آنچنان زد كه به ديوار سرش بست شد و

 

از كبودي دو چشمي كه سياهي مي رفت

 

آنقدر شير شد و نعره زد و مست شد و

 

راوي حادثه ها گفت گريز روضه

 

مي خورد اول آن كوچه كه بن بست شد و

 

 

 

مادري خورد زمين، چادر او خاكي شد

 

 پنج انگشت به آئينه اش حكاكي شد

----------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 رضا دین پرور

 

سوی تو می دوند سوار و پیاده، مست

 

هم راه مست، قافله ها مست ، جاده مست

 

دیدم که در میانه ی میخانه عالمی است

 

حتی شراب مست، سبو مست ، باده مست

 

شاعر به وقت گفتن شعر از دو چشم توست

 

از حال رفته، از نفس و پا فتاده ، مست

 

کار غزل به شرب مُدامت ردیف شد

 

حتی ردیف قافیه ها را نهاده مست

 

پلکی زدی و کار جهان روبه قبله شد

 

کعبه به دور توست، بدون اراده ، مست

 

در کوچه ی قرار تو بند آمده است راه

 

در ازدحام ، هرچه نبی ، ایستاده مست

 

یوسف دوید و پیرهنش را درید و گفت:

 

زیباترین پدیده کنون روی داده مست

 

افعال درهمند، تو هستی و بوده ای

 

فعل مضارع مست، و ماضی ساده مست

 

 

 

حُسن از نگاه مست تو اول شروع شد

 

خورشید زیر پلک تو محو طلوع شد

 

 

 

مولا حسن ، کرامت دریا، حسن حسن

 

حیدر حسن، دوباره ی بابا حسن حسن

 

پیغمبر مجدد این خانه مجتباست

 

موسی حسن، شکوه مسیحا حسن حسن

 

اصلا خدا کشید صفات کمال را

 

از ابتدای نام خودش تا حسن ، حسن

 

بابا شدن چقدر می آید به بوتراب

 

مادر شدن به فاطمه اش با حسن،حسن

 

روزی که هست یوم یفر  من الاخیه

 

امضا نموده دفتر ما را  حسن ، حسن

 

ای سفره دار شهر مدینه ، جناب فضل

 

ما را بخر به خاطر زهرا حسن ، حسن

 

اصلا حسین هم حسنی می شود اگر

 

جای حسین ، ذکر شود یا حسن حسن

 

ای آبروی قافیه ی شعر من ،حسن

 

شیرین شده است بیت من از این حسن حسن

 

 

 

مارا برای عشق تو آدم درست کرد

 

از خاک زیر پات مرا هم درست کرد

 

 

 

مارا خدا برای همین خانواده بود

 

از اولش گدای مُسَلَّم درست کرد

 

مارا شبیه بی کس و کاران روزگار

 

اما تو را ستاره عالم  درست کرد

 

تاکه خودش به صورت موجود رو شود

 

از روی خویش، رَبِّ مُجسم درست کرد

 

از روی طرح چشم تو مهتاب را کشید

 

آن هم نه عین چشم تو، مبهم درست کرد

 

از نور روی گونه ات آهسته جمع کرد

 

خورشید را  به لطف تو کم کم درست کرد

 

از انتهای رد تو یوسف جوانه زد

 

از ابتدای فضل تو حاتم درست کرد

 

صلح تو را بهانه تاریخ کرد و بعد

 

یک جلوه اش گرفت و محرم درست کرد

 

از یک سبوی بازدمت جرعه ای چکاند

 

بهر مسیح عیسویان ، دَم درست کرد

 

باگوشه ای ز داغ  تو  انگار می شود

 

صد مقتل شبیه مُقرم درست کرد

 

 

 

در روضه ها به نام تو ضرب المثل زدند

 

وقتی سخن ز قاسم و حرف از عسل زدند

 

 

 

ذکر دوام بر لب عُبّاد ، یا حسن

 

ذکری که مادرش بشود شاد، یا حسن

 

هوهوی ذوالفقار جمل ، دم گرفته است

 

هر صبح و شام، نعره و فریاد یاحسن

 

رمز عروج حضرت عیسی به کائنات

 

ورد لب تامی زُهّاد ، یاحسن

 

حیف است ، حیف، صحن تو جارو نمی کنند

 

غیر از نسیم صبحدم و باد ،یاحسن

 

اصلا مدینه بی حرمت،بی قواره است

 

وقتی که نیست قبر تو آباد یا حسن

 

صحن عتیق مشهد و ایوان طلای آن

 

اصلا صفای پنجره فولاد یا حسن

 

حالا عراق و شام تو را درک می کنند

 

با قصد شوم فرقه جلاد یاحسن

 

 

 

سادات فاطمی ز شما محترم شدند

 

«حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند»

----------------------------------------------------------------------------------

 

محمد علی رضاپور

 

 

ای خنده ملیح به لب های تو عسل

 

ای ذره ذره خاک کف پای تو عسل 

 

ای صوت دلنشین تو تسبیح عالمین

 

وی کنیه همیشه بابای تو عسل

 

ای صاحب سریر تمنای هرچه هست 

 

ای خمره شراب مُهَنای تو عسل

 

ای شهد بی مثال نگاهت چو انگبین

 

ای صولت شکوه معلای تو عسل 

 

ای رونق همیشه دروازه بهشت

 

نام تو گشته است و تجلای تو عسل

 

شیرین نمی شد این همه گر نامه تو نبود

 

شیرین شده است با خط و امضای تو عسل

 

ماه صیام ، مست حضور کریم توست

 

ای باده ریز ساغر و صهبای تو عسل

 

نام حسن تجلی احساس عاشقیست

 

در واژه ها حقیقت معنای تو عسل

 

 

 

نام تو می برم به دلم قند می زنی 

 

وقتی شبیه فاطمه لبخند میزنی

 

 

 

از روی طرح چشم تو عالم درست شد

 

از چشمه نگاه تو زمزم درست شد

 

وقتی سیاه مردمکت تازه سو گرفت

 

سنگ عقیق حلقه خاتم درست شد

 

از ردپای مادر تو ساره خلق شد

 

از خنده هایت عیسی مریم درست شد

 

شوری که داشت جلوه صلح خدائیت

 

آنقدر ماند تا که محرم درست شد

 

نوبت رسید تا به تو و ناز کردنت

 

بهر بهشت فیض دمادم درست شد

 

در خانه ی علی چه قدر نور می چکد

 

در بین خانه شمس مجسم درست شد

 

هرجلوه از کرامت تو بی حساب بود

 

از خرده نان دست تو حاتم درست شد

 

تو درد بوده ای که جهان درد می کشد

 

اصلا نخ عبای تو از غم درست شد

 

مولی الکریم توبه ی ما را تو ثبت کن

 

از فیض توست توبه آدم درست شد

 

 

 

امشب خدا بساط کرم ساز می کند 

 

وقتی حسن به دست علی ناز می کند

 

 

 

ای جلوه تمام رخ مصطفی حسن

 

ای مظهر کرامت محض خدا حسن

 

ای اقتدار  توام با مهر و معرفت 

 

بنیان گزار واقعه نینوا حسن

 

ای قهرمان مطلق تاریخ ، در جمل

 

استاد رزم اکبر کرب و بلا حسن

 

راه کمال می گذرد از مسیر تو

 

راه بهشت از سر عشق است تا حسن

 

 اذن دخول در حرم امن یار چیست

 

جز ذکر ناب و پر زتمنای یا حسن

 

شد نیمه ماه معرفت و بندگی 

 

با بدر تام جلوه ارباب ما حسن

 

بند آمده است کوچه دیدار تا که شد

 

 از در برون تجلی یوسف نما حسن

 

زیبایی بهشت ز چشمان ناز توست

 

ای یوسف اهالی تحت کسا حسن

 

مزد بساط عاشقی اش دست فاطمه است

 

گر که برند نام تو را هرکجا حسن 

 

 

 

امشب ز هر شب است حضورت وسیع تر

 

با یاد توست سینه ام امشب بقیع تر

 

 

 

نامت ردیف و قافیه ی یا کریم ها

 

لطف تو جاری است به ما از قدیم ها

 

ای بی حرم ترین شه بالانشین عشق

 

ای چهارمین ستاره صاحب حریم ها

 

هر کس که بگذر ز در لطف دائمت

 

روی صراط می رود از مستقیم ها

 

ثبت است داده ای به گدا هر چه داشتی

 

ای پادشاه ملک تمام نعیم ها

 

شخص خداست صاحب تولیت حرم

 

آنجا که خادمند به قبری نسیم ها

 

از بس حسود داشت شهر مدینه تو را زدند

 

با تیر خویش اهل عذاب ٌ الیم ها

 

 

 

قلب مرا شبیه مزارت خراب کن

 

من را برای زائریت انتخاب کن

--------------------------------------------------------------------------------------

 

محمد علی رضاپور

 


گفتند بي بديلي و ديديم برتري

از هرچه گفته اند و شنيديم بهتري

 

خُلق و جمال و خوي و خصالت محمّديست

آيينه ی تمام نماي پيمبري

 

استاد رزم توست علي شاه لافتي

آموزگار قاسم و عباس و اکبري

 

چه در زمان صلح، چه هنگام جنگ و رزم

در هر دو حال، باز امامي و رهبري

 

کوريِ چشم طايفه ابتر و حسود

تو اولين پياله صهباي کوثري

 

با ديدن تو چشم همه مات مي شود

زهرا پس از تو مادر سادات مي شود

 

ما کيستيم سائل دست کريم تو

ما کيستيم ريزه خوران قديم تو

 

تو سفره دار سفره ماه ضيافتي

ما ميهمان دائم خوان نعيم تو

 

دشنام داده‌اند و تو اکرام کرده اي

بي انتهاست رأفت قلب رحيم تو

 

تو سايه ی سرِ همه عالمي ولي

بي زائر است و سايه ندارد حريم تو

 

حتي نوادگان تو صاحب حرم شدند

جانم فداي حضرت عبدالعظيم تو

 

بر ما کرم نما که گدائيم، يا کريم

ما ياکريمِ بام شمائيم، يا کريم

 

تا آفتاب روز جمل آشکار شد

تيغ حسن برنده تر از ذوالفقار شد

 

سربند يا علي به سرش بست مجتبي

با ذکر فاطمه به روي زين سوار شد

 

فرياد زد انا بن علي فاتح حنين

فريادِ يک سپاه، فرار الفرار شد

 

با هيبتي تمام به اسبش نهيب زد

يک لشکر از يسار و يمين، تار و مار شد

 

تيغي به دست و پاي شتر زد که ناگهان

فتنه گر جمل به زمين خورد و خار شد

 

فرزند آفتاب، بجز اين نميشود

شاگرد بوتراب بجز اين نميشود

 

اي آفتابِ روشنِ شبهاي فاطمه

گيسو کمند خوش قد و بالاي فاطمه

 

تو آمدي و حيدر کرار شد پدر

خنده نشست بر روي لبهاي فاطمه

 

دردانه نبي، پسر ارشد علي

عشق حسين، يوسف زيباي فاطمه

 

اي همره هميشگيِ مادرت، فقط

 تنها توئي، تو محرم غمهاي فاطمه

 

با ما بگو چه کرد عدو بين کوچه ها

شيواترين جواب معماي فاطمه

 

دستي ميان کوچه غرور تو را شکست

نامرد بي هوا زد و مادر زمين نشست

-------------------------------------------------------------

مصطفی رب دوست

باز هم زائر سپيده شدم

در حوالي عشق ديده شدم

 

مرده بودم و با نگاه شما

مثل روحي به تن دميده شدم

 

تا بيايم مرا صدا زده اي

نام من گفتي و شنيده شدم

 

از قدم هاي با طراوت تو

مثل باران شدم چكيده شدم

 

ميوه ي كال شاخه اي بودم

كه به لطف شما رسيده شدم

 

تا به بار آمدم مرا كندي

با دو دستي كريم چيده شدم

 

تو مرا از خودم جدا كردي

و براي خودت سوا كردي

 

مثل باران هميشه مي باري

با قدومت بهار مي آري

 

در كوير دلم بگو آيا

دانه عشق خود نمي كاري

 

طعم لبهاي توچه شيرين است

بسكه زيبايي و نمك داري

 

تا كه بر هر غريبه رو نزنم

دست خالي مرا نميذاري

 

منهم از راه دور آمده ام

مي دهي اين غريبه را ياري؟

 

تشنه لطف جام دست توأم

دعوتم مي كني به افطاري؟

 

**

 

ما به لطف شما غزل داریم

عشق را با تو لم یزل داریم

 

حرفت آمد که ناگهان دیدیم

روی لبهای خود عسل داریم

 

تا که حرف کریم می آید

از کرامات تو مثل داریم

 

از کسی جز خدا نمی ترسیم

چون که شیرافکن جمل داریم

 

سر زیبایی تو با یوسف

بین اشعارمان جدل داریم

 

مثل تو نیست ورنه صد یوسف

در همین جا ، همین بغل داریم

 

هرکسی عاشق تو آقا شد

رنگ لیلا گرفت و زیبا شد

 

اي به لبهاي من ترانه حسن

بهترين حس عاشقانه حسن

 

تا كه نام تو را به لب بردم

در دلم زد گلي جوانه حسن

 

پرتوي از جمال تو كرده

رخنه در عمق هركرانه حسن

 

كوچه ها را ببين كه بند آمد

منشين پشت درب خانه حسن

 

مزني شانه گيسويت كه دلم

كرده در زلفت آشيانه حسن

 

تا به دست آورم دل زهرا

روضه ات را كنم بهانه حسن

 

صلح تو شد پيام عاشورا

ابتداي قيام عاشورا

 

اي تمام سخا و جود خدا

اكرم الاكرمين اكرمنا

 

با هزاران اميد آمده ام

دست خالي ردم مكن آقا

 

ماه كامل شد از همان روزي

كه شما آمدي در اين دنيا

 

بخدا كم نمي شود از تو

قدمي رنجه كن به محفل ما

 

خواب ديدم مدينه آمده ايم

تا بگيريم اجازه از زهرا

 

كه برايت حرم درست كنيم

مثل مشهد شبيه كرب و بلا

 

تا كه گرديم سائل خانت

اي فداي مزار ويرانت

 

اي فقط ناله اي صداي اشك

اي وجود تو مبتلاي اشك

 

گيسوانت سپيد شد آقا

پيكرت آب شد به پاي اشك

 

حرف من نيست فضه ميگويد

بين خانه تويي خداي اشك

 

قتل تو بين كوچه ها رخ داد

زهر يارت شده دواي اشك

 

شب جشن است پس چرا گريه

تو بگو پاسخ چراي اشك

 

چقدر گريه ميكني آقا

روضه ات را بخوان به جاي اشك

 

ماجرايي كه زود پيرت كرد

آنچه از زندگيت سيرت كرد

 

چه بگويم از آن گل پرپر

چه بگويم ز داغ نيلوفر

 

چه بگويم سياه شد روزم

اول كودكي شدم مضطر

 

حرف من خاطرات يك لحظه است

لحظه اي كه نبود از آن بدتر

 

ايستادم به پنجه پايم

تا كنم روبروش سينه سپر

 

مثل طوفاني از سرم رد شد

دست او بود و صورت مادر

 

ناگهان ديدمش زمين خوردو

كاري از دست من نيامد بر

 

بعد آن غصه بود و خون جگر

ديدن روي قاتل مادر

----------------------------------------------------------

محمد بیابانی

نشسته ام بنويسم گدا گدا آقا

چقدر محترم است اين گداي با آقا

 

نشسته ام بنويسم حسن ، كريم ، كرم ،

مدينه ، سفره ي آقا ، برو بيا ، آقا

 

نشسته ام بنويسم به جاي العفوم

الهي يا حسن يا كريم يا آقا

 

تو مهرباني ات از دستگيري ات پيداست

بگير دست مرا هم تو را خدا آقا

 

دخيل هاي نبسته شده زياد شدند

چرا ضريح نداري ؟ چرا چرا آقا

 

تويي كريم كرم زاده من گدا زاده

مرا خدا به تو داده تو را به من داده

 

همه فقير تو هستند ما گدا ها هم

گداي لطف تو هستند خضر و موسي هم

 

سه بار زندگي ات را به اين و آن دادي

هر آنچه داشته بودي و گيوه ات را هم

 

قسم به ايل و تبارت - قسم به طايفه ات

غلام قاسم و عبدالله توآم  با هم

 

عجيب نيست بگردد فرشته دور سرت

عجيب نيست بگردد علي و زهرا هم

 

من از بهشت به سمت شما سفر كردم

كه من بهشت بدون تو را نمي خواهم

 

بدون عشق مسلمان شدن نمي ارزد

بدون مهر تو انسان شدن نمي ارزد

 

نديده اند افاضات آفتابت را

نخوانده است كسي سطري از كتابت را

 

به دستهاي گدايان فقط دعا دادند

به چشم هاي تو دادند استجابت را

 

چرا غلام نداري ؟ مگر كه  ما مرديم

نشسته ايم ببينيم انتخابت را

 

تو تكسواري حتي كسي شبيه حسين

عجيب نيست بگيرد اگر ركابت را

 

نه كه نظر نخوري- نه - مدينه ميميرد

اگر كه دست علي وا كند نقابت را

 

نقاب خويش بيفكن مرا دچار كني

نقاب خويش بيفكن كه تار و مار كني

 

نشسته ام بنويسم كه قامتت طوباست

نگات مثل علي و صدات مثل خداست

 

نشسته ام بنويسم علي است بابايت

نشسته ام بنويسم كه مادرت زهراست

 

نشسته ام بنويسم هزار اي والله

هنوز هم كه هنوز است پرچمت بالاست

 

سكوت كردي اما حسين شهر شدي

سكوت كردن تو كربلاست - عاشوراست

 

اگر كه جلوه نكردي همه كم آوردند

نبود دست تو آري خدا چنين ميخواست

 

قرار بود كه در صلح - كربلا بشوي

سكوت پيش بگيري و لافتي بشوي

 

نشسته ام بنويسم كه سفره داري تو

هميشه بيشتر از حد انتظاري تو

 

به دست با كرمت مي دهي كريمانه

به سائلان حسينت هر آنچه داري تو

 

تو نيمه ي رمضاني ولي شب قدري

مرا به دست خداوند مي سپاري تو

 

اگر بناست بسوزم به هيزم فردا

قسم به چادر زهرا نمي گذاري تو

 

نخواستم  بنويسم ولي نفهميدم

چطور شد كه نوشتم حرم نداري تو

 

نوشتم از سر اين كوچه رد مشو اما

نگاه كردم و ديدم چگونه داري تو .....

 

.... تلاش ميكني از مادرت جدا نشوي

تلاش ميكني او را حرم بياري تو

 

ميان كوچه به دنبال توست مادر تو

ميان كوچه به دنبال گوشواره تو

 

مگر چه ديده اي از زندگيت سير شدي

چقدر زود شكسته شدي و پير شدي

-------------------------------------------------------

                                                      علی اكبر لطيفيان

ما كوير و نگاه تو دريا

از كرم كن به خشكسالي ما

 

روزه داران يك نگاه توايیم

سفره دار قديمي دنيا

 

تو رسيدي و كوچه بند آمد

بار ديگر ز ازدحام گدا

 

بين اين خانواده تنها تو

ميشوي عشق ارشد مولا

 

پسرانش اگر چه مادري اند

از همه مادري تري آقا

 

وقت تقسيم نان و خرمايت

سمت تو دست آسمانيها

 

رزم روز جمل چه غوغا بود

برق تيغت چو تيغ مولا بود

 

حضرت عشق مجتبای علي

كيسه بر دوش پا به پاي علي

 

نمك خنده هاي تو كافيست

بهر افطار روزه هاي علي

 

تا دوباره دل از پدر ببري

دو سه آيه بخوان براي علي

 

بين آغوش او بخواب آرام

تا بهاري شود هواي علي

 

از سر سفره ي تو نان مي خورد

در كرم خانه ات گداي علي

 

آيه ي وان يكاد نازل شد

بر جمال تو از خداي علي

 

حك شده روي صفحه ي قلبم

حسن ابن علي خداي كرم

 

جستجو مي كند هوايت را

چشم من گاه رد پايت را

 

جان ناقابلم فدائيه تو

*** رد نكن جان رو نمايت را

 

اي خداي كرم بيا پر كن

كاسه ي خالي گدايت را

 

تو كريمي اگر چه لشگر برد

از سر شانه ات عبايت را

 

تو رسيدي نشانمان دادي

بركتهاي بي نهايت را

 

جا بده مثل ساير مردم

گوشه ي سفره بي نوايت را

 

و رطب از لب تو خورد علي

مادرت را به تو سپرد علي

 

عاشقت ميل پرزدن دارد

ميل باغ و گل و چمن دارد

 

رنگ سبزي تمامي جنت

منعكس از رخ حسن دارد

 

من قسم ميخورم كه عشق او

سهم در سرنوشت من دارد

 

شيره ي جان فاطمه خوردن

اين چنين هم حسن شدن دارد

 

نه زمين بلكه در تمامي عرش

جلوه از نور خويشتن  دارد

--------------------------------------------------

مسعود اصلانی

چه میشود که دوباره مجالمان بدهی

و وسعتی به فضای خیالمان بدهی

 

برای آنکه بیاییم در بقیع شما

برای آنکه بیاییم بالمان بدهی

 

چه میشود که برای گرفتن حاجت

برای اینهمه پاسخ سوالمان بدهی

 

کنار حج که دعای مدام این ماه است

سفر به شهر مدینه به فالمان بدهی

 

و چند ساعت دیگر از این ضیافت را

قنوت و اشک و دعا، حس و حالمان بدهی

 

برای آنکه ضریحت به قم بنا گردد

چه میشود که شما هم مدالمان بدهی

 

شما ترنم زیبای شعر بارانی

تو آن دلی که ربودی دگر نمی رانی

 

رطب بده به گدایت برای افطارش

شفا بده به دل و سینه ی گرفتارش

 

کمک کنید نیفتد درون این دنیا

دعا کنید نیفتد به دوزخ آمارش

 

نوشته اند غلامت بهشت می آید

بهشت می برد او را خودش به اصرارش

 

هر آنکه وقف تو شد با نگاه مادرتان

عجیب رونق خوبی گرفت بازارش

 

خرابه های دل و فکر و ذهن را آقا

سپرده ام به نگاهت به دست معمارش

 

شمیم یاس مدینه ز سمت خانه ی توست

برای آنکه بیابد تو را طرفدارش

 

شفاعت است برایم قنوت سبز شما

حماسه است همیشه سکوت سبز شما

 

کریم این دل ما باز یاکریم شماست

و تحت لطف و عنایات مستقیم شماست

 

شما که خانه یتان این دل است حرفی نیست !!

دل رمیده ی من نیز در حریم شماست

 

و تا اجازه ندادی به غایتت برسد

نشسته گریه کنان در حرم مقیم شماست

 

نشسته گوشه ای از کوچه ی بنی هاشم

گدایتان که همان سائل قدیم شماست

 

نشسته تا که بیایی عنایتی بکنی

نشسته منتظر رحمت نسیم شماست

 

مدد نما که محرم به قله ات برسم

تمام قیمت من گریه بر یتیم شماست

 

پدر و مادرم آقا فدای قاسمتان

چه بی حد است برای زمین مکارمتان

 

از این سیاهی دنیا حجاب میگیریم

جواب ادعیه را مستجاب میگیریم

 

برای آنکه همیشه حوالیت باشیم

سه شب بروی سر خود کتاب میگیریم

 

کتاب را که به حق شما قسم دادیم

از این تلولو سبز آفتاب میگیریم

 

و بعد از آن دو سه بیت از بقیع می خوانیم

برای شستن قبرت گلاب میگیریم

 

برای پنجره ها یک دخیل از احساس

و ذکر نام تو را بی حساب میگیریم

 

برای آنکه بسازیم بارگاه تو را

برای دیدن مهدی شتاب میگیریم

 

چه خوب با همه ی شهر عاشقت باشیم

چه خوب تا ابد الدهر عاشقت باشیم

----------------------------------------------------------------

مجتبی کرمی

چه سفره اي ، چه كرم خانه اي ، چه مهماني

چه ميزباني و چه روزي ِ فراواني

 

چه ازدحام عجيبي يقينا آقا نيست…

…گدايي درِ اين خانه كار آساني

 

دخيل دست كريمت شده ست ميكائيل

فقط نه اينكه تو روزي دهِ هر انساني

 

به رازقيّت تو ميخورم قسم كه تورا

رها نمي كنم آني و كمتر از آني

 

هر آينه دل من چون كوير مي خشكد

بدون لطف تويي كه جناب باراني

 

بيا و بر دلم امروز يك دقيقه ببار

بيا و با نَفَست بويي از بهشت بيار

 

من و هواي تو و شوق نوكري كردن

تو و حوالي دنيا و سروري كردن

 

دلم اسير تو شد ، چشم هاي معصومت

چه خوب ياد گرفته است دلبري كردن

 

من عادتي شده ام ، عادتي اين اطراف

من و فراز بقيعت كبوتري كردن

 

هميشه روزي من را تو داده اي ؛ننگ ست...

....كنار سفره ي تو ميل ديگري كردن

 

كريم شهر مدينه چقدر مي آيد

به دست هاي شما ذره پروري كردن

 

مرا كه ذره ي ناچيزتر ز ناچيزم

بيا و پرورشم ده كه دست آويزم

 

به غير وصله ي نعلين يا عباي تو نيست

و جز گليم پر از نور زير پاي تو نيست

 

كرم نما ، به من سائلت هم احسان كن

كه تكيه گاه دلم غير دست هاي تو نيست

 

شروع مي شوي از انتهاي آقايي

تويي كه نوكري شيعه جز براي تو نيست

 

كسي كه از همه در آخرت فقير تر است

همان كسي ست كه در اين سرا گداي تو نيست

 

چقدر بي كس و تنهاست آنكه در دنيا

هميشه با تو غريبه ست و آشناي تو نيست

 

مرا گداي خودت كرده اي خدا را شكر

و آشناي خودت كرده اي خدا را شكر

---------------------------------------------------------------

مسعود يوسف پور

مرد كريم خانه ي مهمان نواز ها

در دست توست حاجت رفع نياز ها

 

تو پادشاه و عالم امكان گداي توست

محتاج بذل و بخشش دست عطاي توست

 

از سفره هاي هر شبه ات نان گرفته ايم

روزي كه زير سايه ي تو جان گرفته ايم

 

وقتي كه آمدي كرم و حُسن خلق و جود

يكجا مقابل رخت افتاد در سجود

 

از پشت درب خانه ي تو هيچ سائلي

امكان نداشت رد شود اي واجب الوجود

 

با اين سخاوت تو يقينا زمان تو

دوران پادشاهي هر چه فقير بود

 

گفتند: بي صعود شده خاك اين كوير

باران شدي و از ملكوت آمدي فرود

 

از موج خير خواهي تو آب مي خورد

هر قطره زلال قنات و روان رود

 

رنگين كمان عرش خدا بعد بارشت

مشغول مي شود به سجود و پرستشت

 

زيرا تويي كه منشأ نور سمائي و

پروردگار جلوه عرش خدايي و

 

باراني از حياتي و فرزند كوثري

از سلسبيل و زمزم و تسنيم هم سري

 

آئينه تمام نماي پيمبري

حتي براق را تو به معراج مي بري

 

رزقي ، جدا ز خواهش مردم نمي شوي

اوج كرامتي و تجسم نمي شوي

 

عطر بهشت مي وزد از عرش سمت ما

آقا دوباره گرم تبسم نمي شوي ؟

 

گفتند خدا به شوق تو بوده است نعمتش

در سِيِّدي شبابِ اهالي جنتش

 

اي سوره بهشت! به آيات تو قسم

چون خوانده ام تو را به جهنم نمي روم

 

دست فقير پرورتان در مقابل است

يعني كه باز پشت در خانه سائل است

 

حتي فرشته اي كه دهد رزق خلق را

هر روز بر گدايي اين خانه شاغل است

 

محصور نيست فضل شما در كرم كه اين

خُلق كريم ، شمه اي از آن فضائل است

 

سمت بقيع پهن شده جانماز من

قبله كمي به سمت مزار تو مايل است

-----------------------------------------------------

 

                                            مسعود يوسف پور

حالا كه آسمان دم باران گرفته است

طبع سرودنم چقدر جان گرفته است

 

از اين طراوتي كه پر از عطر نام توست

دور و بر مرا گل ريحان گرفته است

 

ممنونم از كرامت تو ، زندگي من...

...از لطف بي حدت سر و سامان گرفته است

 

دست خودم كه نيست گداي شما شدم

دستم فقط ز دست شما نان گرفته است

 

اي مهربان شهر مدينه امام من

يا ايها العزيز ، عزيز خدا حسن

 

هر واژه اي كه لايق مدحت نمي شود

هر جمله اي كه در خور وصفت نمي شود

 

هر كس كه شعر گفت نظر كرده ي تو نيست

مضمون تو به هر كسي قسمت نمي شود

 

امشب بيا و حال مرا رو به راه كن

آقا اگر براي تو زحمت نمي شود

 

باني سفره هاي شلوغ مدينه اي

يك بار هم سراي تو خلوت نمي شود

 

تو قهرمان جنگ جمل بوده اي ولي

از اين حماسه هاي تو صحبت نمي شود

 

اسطوره ي شجاعت و قدرت امام من

يا ايها العزيز ، عزيز خدا حسن

 

دست كريم تو چقدر بي نظير بود

دنبال مردمان غريب و فقير بود

 

با دست خالي يك نفر از پيش تو نرفت

از بسكه خير مرحمت تو كثير بود

 

يكبار هم خودت به غذا لب نميزدي

اما تمام شهر ز دست تو سير بود

 

لحن صداي تو همه را جذب كرده بود

از بسكه طرز صحبت تو دل پذير بود

 

از بردباري ات چه بگويم كه دشمنت

حتي از اين صبوري تو سر به زير بود

 

اي انتهاي جود و كرم اي امام من

يا ايها العزيز ، عزيز خدا حسن

 

خورشيد را جمال تو شرمسار ميكند

مهتاب بي تو ميل شب تار ميكند

 

تو آمدي و روزه ي خود را علي فقط ...

...با بوسه بر لبان تو افطار ميكند

 

تو هستي آن كريم كه اموال خويش را

سه دفعه با رضاي خود ايثار ميكند

 

من از تبار ميثم تمارم ، عاقبت

عشقت حواله ام به سر دار ميكند

 

اين خصلت تو كه به گدا رحم ميكني

گاهي فقير را چه طلبكار ميكند

 

لطف تو هست شامل حالم امام من

يا ايها العزيز ، عزيز خدا حسن

----------------------------------------------------------

 

                                                     محمد حسن بيات لو

سائلی از تبار سلمانم

عاشقی اهل خاک ایرانم

 

مقتدایم تویی امام کریم

با تو در اوج برج ایمانم

 

شیعه ی راه و رسم تو هستم

اینچنین است من مسلمانم

 

کم من به کرامت تو رسید

کرمی کن، دخیل احسانم

 

مرغ روحم اسیر و سرگشته

در هوایت همیشه حیرانم

 

پای عشقت چو میثم تمار

تا همیشه بدان که می مانم

 

ای بلندای دوش پیغمبر

ای تو فرزند ارشد حیدر

 

<< سفره دار قدیمی دنیا >>

ای امامِ امام عاشورا

 

حسن بن فاطمه، بستم

من دخیل لبم به نام شما

 

از ازل تا ابد گرفتارت

جبرئیل آن امین وحی خدا

 

یوسف خانواده ی حیدر

بی قرار تو سینه ی زهرا

 

مثل یک یاکریم بی بالم

روی خاک بقیع تو آقا

 

پر و بالی بده خدای کرم

ای کریم بن ذوالکرم، مولا

 

دل من در هوای تو دارد

مثل ابر بهار می بارد

 

نمک سفره ی خدا هستی

وقف آسایش گدا هستی

 

شیر مرد جمل به وللهِ

شان آیات هل اَتی هستی

 

ای امام همیشه ی عالم

نائب شاه لا فتی هستی

 

تو کرم خانه در سما داری

باعث فخر مرتضی هستی

 

محرم درد های فاطمه ای

زخمی راه کوچه ها هستی

 

تو چهل سال خون دل خوردی

شاهد سیلی و جفا هستی

 

جگرت گُر گرفت و از غم سوخت

با کفن، تیرها تنت را دوخت

----------------------------------------------------------

 

                                              مصطفی گودرزی

در نیمه های ماه بشارت رسیده بود

آقای سبز پوش کرامت رسیده بود

 

بالا گرفته بود زمین دست خویش را

چون لحظه های سبز اجابت رسیده بود

 

از عرش حق به روی زمین جبرییل هم

بی شک برای عرض ارادت رسیده بود

 

این بار اول است که احساس مادری

در فاطمه به اوج لطافت رسیده بود

 

نیمی شبیه فاطمه نیم دگر علی

در اصطلاح سیب دو قسمت رسیده بود

 

افطار کرده بود علی با لب و نمک

از بس لبش به اوج ملاحت رسیده بود

 

آری قدوم کودکیش غرق نعمت است

وقتی گدای شهر به ثروت رسیده بود

 

پر میگرفت مرد جذامی در آسمان

بر او که از کریم محبت رسیده بود

 

دیدند در جمل که حسن مثل مرتضی

بر اوج قله های شجاعت رسیده بود

 

طوفان چنان گرفت به هر ضربه دست او

گویا که رستخیز قیامت رسیده بود

 

با این وجود در همه ی عمر این غریب

مظلومیت به حد نهایت رسیده بود

 

آن لحظه ای که شد همه موی سرش سپید

در انتهای کوچه ی غربت رسیده بود

 

گفتند از درون جگرش پاره پاره شد

وقتی که زهر بر دل حضرت رسیده بود

 

بر دامن حسین سرش بود و گریه کرد

چون روضه خوان به اوج مصیبت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و رفت به صحرای کربلا

آنجا که قاسمش به شهادت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و دید که در مقتل حسین

حتی لباس کهنه به غارت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و خواهر خود را نظاره کرد

وقتی که زینبش به اسارت رسیده بود

------------------------------------------------------

 

                                          سید حجت بحرالعلومی

مقصود عشق حس شعوری خدایی است

 

ابزار عشق عقل و دل کبریایی است

 

عشقی که ابتدای ازل ابتدای اوست

 

عشقی که  مرز نقطه  بی انتهایی است

 

ننگ است پیش غیر اگر دست سائلی

 

درپیش عشق رتبه شاهی گدایی است

 

هفت آسمان غبار قدم های عاشق است

 

آن عاشقی که سینه او مجتبایی است

 

خوشبخت آن دلی که  اسیر حسن شود

 

خوشبخت تر سری که به عشقش هوایی است

 

گشتم به هرکجا که کنم وصف این کلام

 

تفسیر عشق نام حسن گشت والسلام

 

تو آمدی  و آیه رحمت شروع شد

 

سرسبز شد جهان و طراوت شروع شد

 

بستیم سوی  چشم تو قدقامت صلات

 

عاشق شدن به نیت قربت شروع شد

 

برخواسنی تمام جهان  پای تو نشست

 

با قامت تو روز قیامت شروع شد

 

تا  همنشین سائل  بی بال و پر شدی

 

بین گدا و شاه رفاقت شروع شد

 

آقا هزارو یک شب عمر جهان گذشت

 

از پیچ زلف تازه حکایت شروع شد

 

تازه شروع قصه ما پر کشیدن است

 

یک جرعه  از سبوی حسن سرکشیدن است

 

افطار شد چه خوب خداوند سفره چید

 

خرمای  سفره رمضان علی رسید

 

کوتاه شد اگر چه , ولی عرض تهنیت

 

هفت آسمان به قامت تو جامه ای برید

 

هرکس که دید چشم تورا گفتش این بُود

 

شیرین ترین رطب که زبان بشر چشید

 

باز است دستهای تو از بس برای خلق

 

هرگز کسی به پیش  تو  مشت تو را ندید

 

حی علی الکریم وعلی العشق  سر دهم

 

وقت نماز سائلی  عاشقان رسید

 

درحلقه های زلف تو عالم اسیر شد

 

هرکس اسیر عشق  حسن شد امیر شد

 

بگذار تا که باغ شما را  چمن شوم

 

یعنی که با غبار رهت هم وطن شوم

 

یک عمر مزد نوکری ام را نخواستم

 

بگذاربا لباس غلامی کفن شوم

 

من غرق در توام اثری نیست از خودم

 

یک لحظه هم مباد کمی خویشتن شوم

 

شکر خدا کمال نعم شد نصیب من

 

تا نوکر حسین  وگدای حسن شوم

 

وقتی به سوی تربت تو می دهم سلام

 

از غصه مزار تو غرق محن  شوم

 

دستم به روی سینه  زدم  تا بقیع بال

 

خواهم زیارتت بکنم با پر خیال

 

آقا سلام برتو  و آن تربت غریب

 

آقا سلام بر تو و آن قسمت غریب

 

ای کاش شمع میشدم آقا که لحظه ای

 

روشن شود ز شعله ام آن ظلمت غریب

 

تنها به  پشت پنجره های بقیع  تو

 

باگریه آه میکشم از حسرت غریب

 

غربت زلحظه  لحظه عمر تو جاری است

 

کوه از کمر شکسته از این قسمت غریب

 

از لحظه ای که موی سرت را سپید کرد

 

در کوچه مانده بودی آن غیرت غریب

-------------------------------------------------------------
موسی علیمردانی

بارالها سینه را پر نور کن

 

شر شیطان را ز دلها دور کن

 

هر که بدبین است بر آل علی

 

یا بده آگاهیش یا کور کن

 

***

 

بارالها نور عینم داده‌ای

 

اعتبار نشئتین‌م داده‌ای

 

می‌کنم سجده به مهر کربلا

 

نعمت حب‌الحسینم داده‌ای

 

***

 

گفتیم که بر در موالی برویم

 

در شهر کرم حضور والی برویم

 

ای پایه‌گذار کاخ احسان و کرم

 

ما را مگذار دست خالی برویم

 

***

 

بر شعر زلال شاه بیتی تو حسن

 

اکسیر قریحه‌ی کمیتی تو حسن

 

از درگه تو کسی نگردد مأیوس

 

والله کریم اهل‌بیتی تو حسن

 

***

 

ساقی به قدح میِ صفا می‌ریزد

 

ساقی عرق شرم و حیا می‌ریزد

 

خورشید، ستارگان نور افشان را

 

از عرش به پای مجتبی می‌ریزد

 

***

 

ملک سرمست جام اهل بیت است

 

فلک در زیر پای اهل بیت است

 

خدا بر بام خلقت یک علم زد

 

و آن پرچم به نام اهل بیت است

 

امین وحی با کل ملائک

 

کبوترهای بام اهل بیت است

 

میان چارده نور الهی

 

حسن بدر تمام اهل بیت است

 

ابالفضل دلاور، عبد صالح

 

نگهبان خیام اهل بیت است

 

***

 

بیا صاحب زمان این‌جا بقیع است

 

نوا خیزد ز جان این‌جا بقیع است

 

به پشت نرده‌ها قبر امامان

 

ندارد سایه‌بان این‌جا بقیع است

 

همین‌جا بود شور محشر افتاد

 

حسن دنبال نعش مادر افتاد

 

شاخه طوبی را در آن کوچه زدند

 

نخل طوبی را در آن کوچه زدند

 

بچه‌های فاطمه شیون کنید

 

مادر ما را در آن کوچه زدند

---------------------------------------------------
ولی ا..کلامی زنجانی

رطب در رطب نوش ماه عسل را

شراباً طهورا مِی بی مثل را

از اینجاست ماه مبارک مبارک

که رو کرده قرصِ مه بی بَدَل را

شب خوب یلدای دلها رسیده

دلا مست واکن به دلبر بغل را

کمی از شب چارده بهره باید

ز کام شب پانزده لااقل را

کمند وفا را مهیای او کن

و تعقیب کن این غزال غزل را

کمی ذکر لاحول باید بخوانی

که بینی جمال امیر جَمَل را

ببین نجمِ ثاقب که را می شناسی

به صفّین بنگر علمدار یَل را

ز شمشیر اَلّاهیِ مجتبایی

ببین برگِ ریزان سرِ هر دغل را

حسودان یهودان جهودان بمیرند

که نتوان ببینند مرد عمل را

خدا را ز دل تا ابد شکر باید

که محتاج او کرد کلّ ملل را

که داند حسن کیست در روحِ خلقت

که خلقاً و خُلقاً نبی شد بَدَل را

جلال و جمال سپهر امامت

حسن آمده با قدی چون قیامت

علی را فقط مصطفی می شناسد

حسن را فقط مرتضی می شناسد

تَقومُ السموات و الارض یعنی

حسن را خدایی خدا می شناسد

حسن را اگر از مدینه بپرسی

علمدار خیر النسا می شناسد

حسینا ! اگرچه غلام تو هستم

تُرا هم دل از مجتبی می شناسد

ز جبریل باید بپرسی که او را

نمکدان آل عبا می شناسد

به حبّ حسن مفتخر هرکه او را

همان یوسف هل اَتا می شناسد

ز کشتی و از نوح گیرم سراغش

که او خوب این ناخدا می شناسد

ز موسی بن عمران نما جستجویش

که او را ز دست و عصا می شناسد

نگاهی به آیات قرآن بیفکن

که اوصاف شمس و ضحی می شناسد

نه هر سینه نور ولایش بگیرد

حسن را دل با خدا می شناسد

دلِ عاشقِ با صفای خدایی

حسن را نه از حق جدا می شناسد

جلال و جمال سپهر امامت

حسن آمده با قدی چون قیامت

حسن نور رحمان حسن ذکر سبحان

حسن ذات ایمان حسن ختم قرآن

حسن ماه بطحا حسن مِهر طاها

حسن عشق زهرا ، وجودش درخشان

حسن روح عزت حسن نوح عترت

حسن عرش رحمت حسن حکم باران

حسن چشم حیدر حسن وجه صفدر

حسن جان کوثر حسن شهد رضوان

حسن نور سرمد حسن خوی احمد

حسن فیض ممتد حسن جان جانان

حسن اعتقادم حسن اعتمادم

حسن عدل و دادم حسن غرق احسان

کریم دو عالم رئوفِ دمادم

امامِ مسلّم ، پناه مسلمان

شکوهِ امامت و کوه کرامت

شفیع قیامت حسن خطّ میزان

مقامش رفیع و خدا را مطیع و

محب را شفیع و به غربت کماکان

غریب مدینه غمش بی قرینه

عدویش ز کینه شده قاتل جان

دلش پر شراره جگر پاره پاره

بریزد ستاره ز خوناب چشمان

ولی با تمام غریبی که دارد

حسن سبز پوش خداوند رحمان

جلال و جمال سپهر امامت

حسن آمده با قدی چون قیامت

-------------------------------------------------

محمود ژولیده


 

تازه وارد هستم و نا آشنا

 

با کویر و بوی صحرا آشنا

 

عابری بی توشه ای درمانده ای

 

خسته و مسکین و از ره مانده ای

 

یک مسافر از کویر دور دست

 

کوله بارش خالی از هرچه که هست

 

خانه بر دوشم، نسیمی امدم

 

من به دنبال کریمی آمدم

 

آنکه تا پا بر سر دنیا نهاد

 

این زمین را افتخار سجده داد

 

گفت معبودی به جز الله نیست

 

از تولد تا شهادت راه نیست

 

نام او آمد ز بالاهای دور

 

سمت یثرب با طبقهای طهور

 

نام او بوی پر جبریل شد

 

بر زبان جدّ او تنزیل شد

 

فاطمه مانند رودی از عسل

 

چشمه ای کوچک گرفته در بغل

 

چشمه ای معصوم و مظلوم و صبور

 

چشم ای دنبال تشنه، گرچه دور

 

چشمه ای همزاد روح بوی سیب

 

جامع اضداد، مشهور غریب

 

چشمه ای در هر طپش آئینه جوش

 

در اراضی ازل، دیرینه جوش

 

چشمه نه دریای مروارید پوش

 

صد هزاران نوح را کشتی فروش

 

چشمه نه دریای موسی نیل کن

 

جُرعه اش، یک ذره را جبریل کن

 

عشق من ای سبزپوش لاله گون

 

ای هجای باز حاء و سین و نون

 

ای نژاد نور ای اصل نماز

 

ای پل صاف حقیقت از مجاز

 

اولین طغیان رود کوثری

 

دومین احمد نه دوم حیدری

 

ای تو سوم شخص این جغرافیا

 

چارمین شخصیت اهل کسا

 

ای حسین اکبر ای حُسن قدیم

 

تو کریم مایی و نعم الکریم

 

جز تو معمار بنای صبر کیست؟

 

جز تو ای دریا در اینجا ابر کیست؟

 

اصل ما در ریشه ی چشمان توست

 

انعکاس شیشه ش چشمان توست

 

صبح می خواهد شود مانند تو

 

گر شود بیدار با لبخند تو

 

سفره دار مردم بی چشم و رو

 

از لب تو مست هم مِی هم سبو

 

سفره ی دست کریمت بسته نیست

 

بر سرش جز مستمند و خسته نیست

 

دستهای سفره دارت را بیار

 

آسمان! ابر کریمت را ببار

 

مستمندم ماه و ناهیدم بده

 

ذرّه ای از قرص خورشیدم بده

 

از تو گفتن معجزه آوردن است

 

آسمان را وصف خاکی کردن است

 

حتم داردم دست من در دست توست

 

چونکه ابیاتم تمامی مست توست

 

شعر بی تو پست تر از یک خس است

 

میوه ای بی رنگ و کال و نارس است

 

من روایت می کنم روح تو را

 

کعبه ی تابوت مجروح تو را

 

ای جوان سبزپوش موسپید

 

اشهَدُ انت الشّهید بنُ الشهید

 

بغض یک پروانه با بال کبود

 

دائماً در چشم تو پر می گشود

 

ای کریم اهل بیت ای نازنین

 

رحم کن بر یا مذلّ المؤمنین

 

آه ای دریای غمها ساحلت

 

خون دلهای شفق آه دلت

 

آسمان گریه بارانی مشو

 

سرزمین آب طوفانی مشو

 

ای اسیر شِبه مردان کِسِل

 

نعره ی هل من معین متصل

 

طعنه ی سنگین چندین سنگ پست

 

شیشه ی عمر صبورت را شکست

 

دست نامردی ز اقوام پلید

 

جانماز از زیر تسبیحت کشید

 

زهر پاشیدند بر آئینه ات

 

گشته مسموم تحیّر سینه ات

 

ای دچار حیله ی یک بیوه زن

 

در دیار مردم بیعت شکن

 

دوخت جسمت را به تابوتی نزار

 

از حسد بیوه زنی اشتر سوار

 

تیر بر تابوت تو آواره شد

 

دشت تابوتت شقایق زار شد

 

شاهد تشییع تو شمشیرها

 

پیکرت شؤن نزول تیرها

 

باز من دلواپس طشت توام

 

زائر تابوت برگشت توام

---------------------------------------
رضا جعفری

 

ای عشق ببین حال پریشانی ما را

 

ای شوق نشان آتش حیرانی ما را

 

ای شور بیاور میِ توفانی ما را

 

تا صبح ببین ناد علی خوانی ما را

 

ما مرد شرابیم اگر هست بیارید

 

ما را به در بیت علی مست بیارید

 

دیدند همه قبله ی دنیا شدنش را

 

ذوق علی و گرم تماشا شدنش را

 

دیدند و ببینید مهیا شدنش را

 

لبخند علی و شب بابا شدنش را

 

تنها نه پدر عاشق خندیدن او بود

 

تا صبح نبی منتظر دیدن او بود

 

انگار شب قدر مقدر شده امشب

 

انگار نبی باز پیمبر شده امشب

 

برخیز زمین گوش زمان کر شده امشب

 

برخیز و ببین فاطمه مادر شده امشب

 

یک جلوه ز تصویر خداوند رسیده

 

امشب پسر شیر خداوند رسیده

 

بگذار که یعقوب گشاید نظرش را

 

تا با تو فراموش نماید پسرش را

 

هیچ است اگر عشق بریده است سرش را

 

رو کرده خدا با تو تمام هنرش را

 

لبخند بزن گردش این روز و شب از توست

 

شیرینی افطار پیمبر رطب از توست

 

یک چشم بگردان و زمین زیر و زبر کن

 

یک ناز بفرما همه را خون به جگر کن

 

بند آمده این راه از آن کوچه گذر کن

 

ما خاک قدمهات به ما نیز نظر کن

 

چشمان تو محراب سحرهای حسین اند

 

پسران تو پسرهای حسین اند

 

وای از جلوات جبروتی که تو داری

 

از شدت نور ملکوتی که تو داری

 

فریاد از آن اوج سکوتی که تو داری

 

حق گرم تماشای قنوتی که تو داری

 

پیش تو ذلیلم به ضریحی که نداری

 

یک عمر دخیلم به ضریحی که نداری

 

دور و برتان این همه بیمار اگر هست

 

یا این همه در شهر بده کار اگر هست

 

این قدر گدا بر در و دیوار اگر هست

 

تقصیر که شد این همه سر بار اگر هست

 

دیدند کرم روی کرم می دهی آقا

 

ماندیم عجب بوی کرم می دهی آقا

 

چشم تو سخن از غم و از سر به من گفت

 

از شمع شدن شعله شدن آب شدن گفت

 

با لطف تو چشمان من اینگونه سخن گفت

 

یک چشم حسینی شد و یک چشم حسن گفت

 

هرچند خدا خواست کرم داشته باشی

 

انگار بنا نیست حرم داشته باشی

 

سوزاند اگر غصه ی تو بال و پرم را

 

سوزاند غم زینبیه هم جگرم را

 

من نذر نمودم که کنم هدیه سرم را

 

ای کاش بیارند از آنجا خبرم را

 

سوگند در سینه غم خواهر تو هست

 

هستیم سپر تا حرم خواهر تو هست

---------------------------------------------------------
حسن لطفی

مطلع شعر من از عشق تو حیران شده است

 

بیت در بیت دلم بی سر و سامان شده است

 

عالم پیر دگر باره چه در بر دارد

 

گوئیا شور جوانیست که در سر دارد

 

لحظه آمدنش غصه نهان خواهد شد

 

"عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد"

 

وخدا خواست که یک برگ دگر رو بکند

 

جهت قبله نما روی به آن سو بکند

 

مژده آمدنش تا به پیمبر دادند

 

همه ذرات جهان در تب و تاب افتادند

 

نور خورشید ز دامان قمر می آید

 

چقدر طفل به مادر به پدر می آید

 

چهره اش ، ناز نگاهش به پیمبر رفته

 

کرم و عاطفه اش نیز به مادر رفته

 

این پسر کیست چنین جلوه محشر دارد

 

از همین کودکی اش هیبت حیدر دارد

 

ماه مهمانی حق نیز به مهمانی اوست

 

امشب افطار علی بوسه به پیشانی اوست

 

و در آن لحظه که این کودک شیرین آمد

 

شک ندارم که خدا نیز به تحسین آمد

 

تا در آئینه ی او حُسن خدا را دیدند

 

نام او را ز سماوات حَسن نامیدند

 

بر لبان علی و فاطمه لبخندآمد

 

کوچه امشب به تماشای حسن بند آمد

 

و خداوند روی سر در افلاک نوشت

 

هست او سید و آقای جوانان بهشت

 

دشمنش خوار و ذلیل است مریض است مریض

 

پسر حیدر و زهراست عزیز است عزیز

 

در شجاعت که شده فاتح پیکار جمل

 

و شهادت شده در کام پسرهاش عسل

 

مادرش نام مرا سائل این خانه نوشت

 

روزی شعر مرا نیز کریمانه نوشت

 

پدرش گفت بیاییم و گدایش باشیم

 

کاش امشب همه مشمول دعایش باشیم

 

دلخوش از مستحبی هستم و شد ورد لبم

 

چون که واجب شده پاسخ بدهی مستحبم

 

با لب روزه تو را می دهم ای یار سلام

 

که کریمانه بگویی به من زار سلام

 

سائل خانه ات از حد و عدد بیرون است

 

آسمان نیز به درگاه شما مدیون است

 

نظری کن که در این ماه مسلمان بشویم

 

کاش بر سفره ی افطار تو مهمان بشویم

------------------------------------------------------------
مهدی چراغ زاده

دنیا چشیده طعم مسیحایی تورا

 

هر لحظه جلوه ی مولایی تورا

 

 

 

یوسف به قعر چاه غریبی بسنده کرد

 

وقتی که دید نور تماشایی تورا

 

 

 

آری خدا همه هنرش را به رخ کشید

 

با دست خود رقم زده زیبایی تورا

 

 

 

چشم زمانه در تن هیچ کس ندیده است

 

یکدم لباس صبر و شکیبایی تورا

 

 

 

این وسعت کرامت تو ... ایهاالکریم

 

اثبات کرده صحبت آقایی تو را

 

 

 

ما را خدا نوشته فقیر عطای تو

 

صدها هزار حاتم طایی گدای تو

 

 

 

دریای التفات شما موج می زند

 

رو به سواحل دل ما موج می زند

 

 

 

در بین ربنای سحر های عاشقی

 

بی وقفه " التماس دعا " موج می زند

 

 

 

نام تو را که می برم احساس می کنم

 

لحظه به لحظه عطر خدا موج می زند

 

 

 

هر جا که می روم به تو برمی خورم ... حسن

 

اصلاً حضور تو همه جا موج می زند

 

 

 

حتماً برای دیدن فیض کرامت است ...

 

اینجا اگر که خیل گدا موج می زند

 

 

 

دیگر نمی شود به غم غصه دل اسیر

 

دست مرا بگیری اگر ... ایها المُجیر

 

 

 

خورشید بی کرانه ی صبح ازل تویی

 

یکّه سوار عرصه ی علم و عمل تویی

 

 

 

در لحظه ی سرودن ِ از " عین " و " شین " و " قاف "

 

واژه به واژه بانی شعر و غزل تویی

 

 

 

لب واکن و به تلخی دوران امان نده

 

حالا که التماس لبان عسل تویی

 

 

 

از بس کریمی و به همه لطف می کنی

 

آقا میان اهل کرم ... بی بدل تویی

 

 

 

دربین معرکه ... ای علمدار مرتضی

 

پرچم به دست جبهه ی سرخ جمل تویی

 

 

 

ذکر لبان تو همه دم ناد فاطمه

 

هستی بزرگ و سید اولاد فاطمه

 

 

 

خاک مدینه مقبره ی جسم پرپرت

 

جانم فدای خاک مزار مطهرّت

 

 

 

خواسته نشانمان بدهد غربت تورا

 

خاکی اگر شده پروبال کبوترت

 

 

 

ماجان نثار غربت عظمای زینبیم ...

 

دشمن کجا و مرقد زیبای خواهرت

 

 

 

لطف تو دست خالی مارا گرفته است

 

شد التماس و حاجت قلبی ّ نوکرت

 

 

 

از کنج آستان بقیع خودت ... شبی

 

ما را ببر به کرببلای برادرت

 

 

 

آقا بیا و دیده ی ما را جلا بده

 

امشب به ما مجوّز کرببلا بده

 

 

 

بستم دخیل حاجت خودرا هنوزهم

 

بر دامن کرامت تو شاه باکرم

 

 

 

در هر امامزاده فقط گریه می کنم ...

 

با یاد قبر خاکی تو ماه بی حرم

 

 

 

مانده به روی شانه ی زخمی ّ صبر تو

 

سنگینی کمرشکن کوه رنج و غم

 

 

 

دستی رسید و غنچه ی عمر تو چیده شد...

 

وقتی که مانده بود به گلخانه یک قدم

 

 

 

لرزید آسمان و زمین ... لحظه ای که تو

 

دربین کوچه داد زدی  : " وای مادرم "

 

 

 

زلف سیاه رنگ تو شد ... یک شبه سفید

 

در بین کوچه های مدینه شدی شهید

--------------------------------------------------------
اسماعیل شبرنگ

 

 

ماه خدا ز جلوۀ تو تور ناب شد

یعنی که میزبان مه آفتاب شد

از بس که دیدنی است جمال جمیل تو

از شرم حسُن روی تو مه در حجاب شد

قامت قیامتی تو و در حسُن محشری

در جلوه ات تجلی یوم الحساب شد

وقتی که بوسه زد به گُل روی تو علی

یکباره بیت وحی پُر از دُر ناب شد

شوق و سرور در دل زهرا نشست و باز

بنیان غم ز فیض قدومت خراب شد

آمد به پاس بوسه به خاک رهت چو اشک

افتاد پیش پای تو گُل، تا گلاب شد

تو گوشوار عرش خدائی که از نخست

نامت برای عرش برین انتخاب شد

قطره بدون فیض تو دریا نمی شود

ذّره رسید محضر تو آفتاب شد

سطری نخوانده اند کریمان ز رحمتت

یک جلوه از کرامت تو صد کتاب شد

تو بی سؤال جود و کرم می کنی، دگر

کی سائلی ز درگه لطفت جواب شد؟

سردار بی سپاه شدی در وطن، ولی

صبر و امید در قدمت همرکاب شد

بی بهره مانده اند ز سرچشمۀ شرف

آن امُتی که تشنۀ موج سراب شد

جلوه گرفت جنگ جمل از شجاعتت

خُرسند از شهامت تو بوتراب شد

کرب و بلا نبود، اگر صلح تو نبود

صلحت گره گشای ره انقلاب شد

کی تشنگی کشد به صف حشر هرکسی

از کوثر محبت تو کامیاب شد

سجادۀ نیاز «وفائی» فکند و باز

بار دگر دعای دلش مستجاب شد

---------------------------------------------------------------
سیدهاشم وفائی

درب دل می ‏زنم به نام حسن

سائل تشنه ‏ام به جام حسن

درب رحمت به روى دل وا شد

شد به کام دلم کلام حسن

می رسانم به اهل صوم و صلاة

در بهار خدا، سلام حسن

در شب چارده نمایان بین

نه فلک جلوۀ تمام حسن

باز دل ها شد نمک گیرش

این بود عادت مدام حسن

سفره دار مدینه را عشق است

بذل و جود و کرم مرام حسن

افتخارم  همین که در خلقت

نام من ثبت شد غلام حسن

ذکر خیرش نه حرف امروز است

از ازل شیعه شد به دام حسن

صلح او را قیام  صبر بخوان

در سکوت و سکون قیام حسن

پر ز خون کاسه جهان بى او

بى ستون است آسمان بى او

نه حیاتم بدون او تأمین

نه مماتم بدون او تضمین

نه نمازم بدون او مقبول

نه دعایم بدون او آمین

نه جهادم بدون او پیروز

نه زکاتم بدون او تحسین

نه صیامم بدون او افطار

نه قیامم بدون او تمکین

نه تولى بدون او ممکن

نه تبرى بدون او تدوین

نه نمک بى ولایتش خوش طعم

نه شکر بى محبتش شیرین

نه نگاهى بدون او مشروع

نه صداقى بدون او کابین

نه جنانى بدون او در کار

نه جهانى بدون او تأمین

نه ریاضت بدون او توفیق

نه سعادت بدون او تبیین

عالم آشفته بى تولایش

آدم آورده سجده بر پایش

دلبر آشناى دیرینم

برده دل را ز عهد پیشینم

دردمند طبیب دوّارم

او دهد از مدینه تسکینم

آن کلیم آن مسیح آن یوسف

کرده وادار او به تمکینم

دین من مجتبایى الاصل است

حسنى مذهب است آئینم

دین اگر بى حسن شود عرضه

نه مسلمان نه شیعه، بى دینم

چهره ‏اش را به ماه انگارم

جلوه‏ اش را اله می ‏بینم

آفتاب هزار منظومه

خنده‏ اش چلچراغ تزئینم

نمکین مشرب و شکر شکن‏ است

مست از آن جام شور و شیرینم

گر که از هیبتش بپا خیزم

خون شوق از ولایتش ریزم

سیرت او نمونه ی حیدر

صورت او شبیه پیغمبر

آنکه ممدوح حىّ سبحان است

وصف او را کجا و صد دفتر

نام او را خدا حسن بنهاد

که گلش خلق شد به حُسن نظر

چه حسن؟ پَروَرَنده ی احسان

چه‏ حسن؟ حُسن سیره‏ اش محشر

خُلق را استوانه ی تقوى

خَلق را پشتوانه ی کوثر

جمع حُسن صفات زهرایى

مجتمع در وجود این سرور

از چنان خانواده ی پاکى

باید این گل چنین شود اطهر

نور او اظهر من الشّمس است

مهرش اکسیر جان و جان پرور

سرور انبیاست دلدارم

یوسف اولیاست دلدارم

چونکه وقت نماز می ‏آید

از صلاتش فراز می ‏آید

یارب از بس ‏ملیح و خوش‏ بالاست

در نظر سَروِ ناز می ‏آید

دیدگانش سیه، رُخش اَبْیَض

اَبروانش تراز می ‏آید

قامتش را شمایل محراب

سجده‏ اش را جواز می ‏آید

نور پیشانى اش چو مه ساطع

قمرش پیشواز می ‏آید

گردنش نقره‏ فام، لعلش سرخ

صحبتش دلنواز می ‏آید

گونه‏ هایش سپید و دندان دُرّ

صوت او خوش نواز می ‏آید

به قدومش عقیقه داد پدر

دلرباى حجاز می ‏آید

یاد طاووس جنّت افتادم

یوسف چاره ساز می ‏آید

همچو مهدى نگار من حسن‏ است

طالع آسمان بخت من است

----------------------------------------------------
محمودژولیده

آتش از مهر تو می گردد گلستان یا حسن

خار را فیض تو سازد لاله باران یا حسن

گر نسیمی از سر کویت وزد سوی جحیم

ناز در محشر کند بر باغ رضوان یا حسن

نی عجب کز شعله خیزد لاله در دامان حشر

گر برد نام تو را در نار، شیطان یا حسن

نیست هرگز دفتر اوصاف تو پایان پذیر

گرچه آید عمر این عالم به پایان یا حسن

از دو قرص نان بود کمتر به چشمش مهر و ماه

هر که گردد بر سر خوان تو مهمان یا حسن

هر که بی مهر تو دعویّ مسلمانی کند

کافرم خوانم اگر او را مسلمان یا حسن

گر کند روزی هزاران ختم قرآن دشمنت

نیست غیر از دشمن قرآن به قرآن یا حسن

تو کریم اهل بیتی ای کریم اهل بیت

عالمت یکسر گدا بر باب احسان یا حسن

دشمنت کز دشمنی در پیش رو دشمنام داد

شد خجل از جودت ای دریای غفران یا حسن

طاعت کونین اگر آرند روز حشر خلق

نیست با یک ذرّه از مهر تو میزان یا حسن

دشمنت در آتش قهر خدا سوزد چنان

کز عذابش می شود دوزخ گریزان یا حسن

تربتت بی سقف از آن باشد که در هر بامداد

بوسه بر قبرت زند مهر فروزان یا حسن

مدح تو ای پاکتر از آیه ی تطهیرهم

ناید از دست من آلوده دامان یا حسن

از مزار بی چراغت می‌دمد هر صبح و شام

بر دل اهل تولّی نور ایمان یا حسن

خاک گَرد حائرت یا گَرد راه زائرت

درد بی درمان عالم راست درمان یا حسن

گر شوم بهر گدائی ساکن باب البقیع

می فروشم ناز بر مُلک سلیمان یا حسن

صلح تو کم نیست در تاریخ از جنگ حسین

بلکه شد این جنگ را آن صلح بنیان یا حسن

صلح و جنگ و صبر و فریاد و سکوت و مهر و قهر

تا قیامت از تو می گیرند فرمان یا حسن

اولیا با صلح تو تا صبح محشر سرفراز

انبیا از صبر تو ماتند و حیران یا حسن

مصطفی از کودکی بوسیده لب های تو را

در دهانت رازها می دید پنهان یا حسن

گه به دوش و گه به زانو گه به گردن گه به پشت

گاه در بر می گرفتت خوش تر از جان یا حسن

گفت پیغمبر که هر چشمی بگرید در غمت

نیست در روز جزا آن چشم گریان یا حسن

دوست دارم چون چراغ لاله سوزم در بقیع

آب گردم شمع سان در آن بیابان یا حسن

دوست دارم روی بگذارم به روی تربتت

گرچه مانع می شود خصم تو از آن یا حسن

دوست دارم ماهی دریا شوم تا از غمت

بحر را پیچم به هم مانند طوفان یا حسن

هر کسی از دشمنان آزار بیند لیک تو

دیده ای از دوستان رنج فراوان یا حسن

گرچه عمری با جفای همرهانت ساختی

سوختی هر روز چون شمع شبستان یا حسن

روز و شب خون شد دلت تا همسرت شد قاتلت

ریخت در کامت شرار زهر سوزان یا حسن

جعده جغدی بود و در گلخانه ی زهرا نشست

باغبان را کشت تنها در گلستان یا حسن

آنچه تو از یار دیدی دشمن از دشمن ندید

ای غریبِ خانه، ای مظلوم دوران یا حسن

چون غریبان در وطن جان دادی ای جان جهان

شد وطن در ماتمت شام غریبان یا حسن

با که گویم بر سر دوش عزیزان جای گل

جسم بهتر از گلت شد تیر باران یا حسن

گرچه ممکن نیست با گفتار، شرح غربتت

غربتت از تربتت باشد نمایان یا حسن

گر دهد مهلت عدو «میثم» کند قبر تو را

لاله باران با دو چشم اشک افشان یا حسن

------------------------------------------------------------------
غلامرضاسازگار

ای دوست به پیغام تو شادم اگر آید

چشمم به در و پیک وصالت ز در آید

گویند سحر بوى سر زلف تو دارد

بنشسته‏ام ای دوست که وقت سحر آید

در بین محبّان تو هستم به سلامت

اى آن که کریمى و کریم زنده ز نامت

آواز به لب دارم و طرف چمن آیم

با نام تو بر درگه حق در سخن آیم

تا این که در رحمت حق را بگشایى

با ناله ی یا محسن حقّ الحسن آیم

کرده غم ما در دل ناز تو اقامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

اى سبزى و زیبایى بُستان محمّد

سرسبزترین گل به گلستان محمّد

بر دست خدا در سحر ناز نشستى

چون جاى تو باشد روى دستان محمّد

این عرش نشینى بود از اوج مقامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

ماه رمضان سفره ی لطف و کرم توست

فقر من مسکین به خدا همّ و غم توست

کردى تو سلامى عوض تهمت شامى

یمشون على الارض به وصف قدم توست

آیات خدا آمده در وصف مقامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

سگ را ز سر سفرۀ خود طرد نکردى

با دشمن خود آنچه که او کرد نکردى

گرمى دل و زندگى ما کرم تست

جانم به فدایت که دلم سرد نکردى

نورى بده بر جان و دل از فیض کلامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

اى قبله ی حاجات خریدار گدا باش

ما را تو نگهدار به درگاه خدا باش

این جا من دلخسته به دنبال تو هستم

محشر تو به دنبال من بى سر و پا باش

اى صاحب دستور شفاعت به قیامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

کوثر ز قدوم تو به حق مستند آمد

بر ابترى دشمن احمد سند آمد

گفتند ملائک که حسن نام على را

تا در همه جا خوب و مصفّا کند آمد

توصیف على بوده، به هر لحظه پیامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

آئینه ی احسان قدیم تو حسین است

روشنگر دستان کریم تو حسین است

در وصف مقام تو همین بس که به عالم

دلداده و سرباز حریم تو حسین است

عبد تو حسین گشت و على بود امامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

اى دیدۀ ما چشمۀ ابر تو حسن جان

اى کرب و بلا حاصل صبر تو حسن جان

چون قبلۀ تو قبر گل گمشده باشد

با خاک برابر شده قبر تو حسن جان

خورشید به روز و مه شب زائر شامت

اى آنکه کریمى و کرم زنده ز نامت

سرباز صف اول صفّین تو بودى

آرى گره جنگ جمل را تو گشودى

هستى به خدا عین على حیدر دیگر

آرى تو امامى به قیامى و قعودى

صلح تو بود اوج غریبى و کرامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

ما مهر تو داریم و به آن مفتخر استیم

در راه حسین عبد تو قرص قمر استیم

اى خونجگر از زخم زبان هاى مدینه

عمرى است پریشان تو پاره جگر استیم

مظلومترین رهبر وادى امامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

تاریخ ندیده است به خود مثل تو مظلوم

بودى تو پس از مادر خود بى کس و مغموم

از بس که شدى طالب رخسار کبودش

با دست زن خویش شدى کشته و مسموم

هر چند که شیرین  شده آن زهر به کامت

اى آن که کریمى و کرم زنده ز نامت

-------------------------------------------------------
جوادحیدری

گفتم غزلی در خور نامت بنویسم

اندازه ی وسعم ز مقامت بنویسم

ای  محشر امروز چه تشبیه بیارم

از قد تو فردای قیامت بنویسم

من قطره ام از عهده ی من بر نمی آید

از حضرت دریای کرامت بنویسم

لطف تو مرا پشت در خانه ات آورد

تا اینکه علیکم به سلامت بنویسم

شان تو نگنجید و از این قاب در آمد

دیدم که غزل مثنوی از آب در آمد

من ایل و تبارم سر این سفره نشستند

جمع کس و کارم سر این سفره نشستند

در باغ نگاه تو من کال رسیدم

پر سوخته بودم به پر و بال رسیدم

هم رنگ نگاه تو شده دامن دریا

آئینه زده ریسه به پیراهن دریا

اول نوه ی دختری خلق عظیمی

تو جلوه ی پیغمبری خلق عظیمی

مدیون تو هستند همه مردم عالم

نان عمل توست سر سفره ی آدم

مضمون سخاوت ز تو الهام گرفته

از صندوق قرض الحسنت وام گرفته

حرف کرَم تو همه جا ورد زبان است

 

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

----------------------------------------------------------
صابرخراسانی

 

شعر و غزل برای تو گفتن عنایت است

 از بس که لطف حضرتتان بی نهایت است

 این جا سیاه کردن دفتر عبادت است

 اصلاً به افتخار تو ماه ضیافت است

 ابر کرم ببار که هنگام رحمت است

از گوشه های لعل لبت می چکد عسل

 دیوانۀ تو بوده و هستیم از ازل

 آقا بگیر دست مرا نیز لااقل

 ای قهرمان عرصۀ پیکار در جمل

 وقتی قیام می کنی اصلاً قیامت است

خاکی تر از تمامی شاهان عالمی

 زیباترین سرودۀ دیوان عالمی

 در امتداد دست تو چشمان عالمی

 قربان خال هاشمیت جان عالمی

 آن نقطه ای که نقطۀ آغاز خلقت است

ای سفره دار شهر نبی ای بزرگوار!

 ای توده های ابر کرم! بر زمین ببار

 وا می کنم به نام تو لب های روزه دار

 هرگز نمی روم به خداوند زیر بار

 باور نمی کنم که مزار تو خلوت است

تا می وزید بوی شما در فضای شهر

 می آمدند مردمی از جای جای شهر

 در ازدحام، کوچه و پس کوچه های شهر

 تا بنگرند جلوۀ یوسف نمای شهر

 یعنی نگاه کردن رویت عبادت است

بر سفره هاست روزی و ماهانه هایتان

 گرمی گرفت خانۀ پروانه هایتان

 دیوانه ایم و عاشق دردانه هایتان

 سنگین شده ز پستی ما شانه هایتان

 این عبد رو سیاه چه اسباب زحمت است

با قاتلت چگونه به یک خانه زیستی

 زخم زبان شنیدی و هر شب گریستی

 باید که پای درد صبوری بایستی

 یا للعجب! کریم مدینه! تو کیستی؟

 درد تو درد بی کسی و درد غربت است

دشنام ها شنیده ولی خنده می کنی

 دشنام داده را تو چه شرمنده می کنی

 هر کیش را به دین خودت بنده می کنی

 تو خاطرات فاطمه را زنده می کنی

 یک گوشه نگاه تو ما را کفایت است

در بین بچه ها ز همه مادری تری

 یعنی تو از تمامیشان کوثری تری

 با این عبای سبز، تو پیغمبری تری

 پایش بیفتد از همه شان حیدری تری

 شمشیر هم به دست تو تمثال غیرت است

کم کم به روضه پای مرا می کشی خودت

 شمع مذاب در وسط آتشی خودت

 پس طعم درد فاطمه را می چشی خودت

 در این مسیر روضه مرا می کشی خودت

 در روضه ات هلاک شدن هم شهادت است

--------------------------------------------------------
امیرحسین الفت

ای علوی ذات و خدائی صفات

صدرنشین همۀ کائنات

سید سالار شباب بهشت

دست قضا و قلم سرنوشت

زادۀ طوبی و بهشت برین

نور خدا در ظلمات زمین

نور دل و دیدۀ ختمی مأب

سایۀ از پرتو نور خدا

علت غائی همۀ ممکنات

عمر ابد داد به آب حیات

پاکترین گوهر نسل بشر

از همه خوبان جهان خوبتر

جد تو پیغمبر نوع بشر

جن و ملک بر قدمش سوده سر

آینۀ پاک که نور خدا

تابد از این آینه بر ما سوا

باب تو سرسلسلۀ اولیاست

چشم پر از نور خدا مرتضی است

مادر تو دخت پیمبر بود

آیه ای از سورۀ کوثر بود

پرده نشین حرم کبریا

فاطمه آن زهرۀ زهرای ما

عاشق کل حضرت سلطان عشق

خون خدا شاه شهیدان عشق

باز ز یک گوهر و یک مادر است

ظل خدائی تواش بر سر است

آینه ی ذات محمد نما

حُسن خدائی حسن مجتبی

نام حسن روی حسن خو حسن

نور خدا چارمی پنجتن

آیۀ تطهیر به شأن شماست

حکم شما امر اولوالامر ماست

سینۀ سینای شما طور وحی

نور شما شاخه ای از نور وحی

در رمضان ماه نشاط و سرور

ماه دعا ماه خدا ماه نور

نور فشان شد ز دو سو آسمان

در دو افق تافت دو خورشید جان

وحی خدا از افق ایزدی

نور حسن از افق احمدی

مشگ و گلابی به هم آمیختند

در قدح اهل ولا ریختند

ای رمضان از تو شرف یافته

نور تو بر جبهۀ او تافته

نیمۀ ماه رمضان عزیز

گیسوی مشگین تو شد مشگ بیز

نور خدا تافت در آن روی ماه

خاصه از آن چشم بدشت سیاه

سرخی گل عکس گل روی توست

ظلمت شب سایۀ گیسوی توست

روز که خورشید درخشان صبح

سر زند از چاک گریبان صبح

ای رخ تو در رمضان بدر ما

هر سر موی تو شب قدر ما

دیده که بی نور تو شد کور به

سر که به پای تو نه، در گور به

بعد علی شاخص عترت توئی

وارث میراث نبوت توئی

مصلحت ملت اسلام و دین

کرد تو را گوشۀ عزلت نشین

هیچ گذشتی چو گذشت تو نیست 

آنکه ز شاهی بکشد دست کیست

صبر هم از صبر تو بی تاب شد

کوزه شد و زهر شد آب شد

بعد شهادت نکشید از تو دست

تیر شد و بر تن پاکت نشست

سبزه بر آمد ز گلستان دین

تارخ تو سبز شد از زهر کین

ریشۀ دین گشت همایون درخت

تا ز تو خورد آن جگر لخت لخت

ملت اسلام که پاینده باد

مشعل توحید که تابنده باد

هر دو رهین خدمات تواند

شکر گذارندۀ ذات تواند

تا ابد ای خسرو والا مقام

بر تو و بر دین محمد سلام

طبع ریاضی که گهر ریز شد

زان نظر مرحمت آمیز شد

----------------------------------------------------
مرحوم ریاضی

 

این ماه رسول است که از ماه صیامش

پیوسته درود و صلوات است و سلامش

برتر بوَد از منقبت و مدح خلایق

قدر و شرف و عزت و اجلال و مقامش

روشن شده چشم علی از پرتو حسنش

شیرین شده کام نبی از شهد کلامش

هم فوج ملایک همه افتاده به خاکش

هم خیل نبیّین همه خواندند امامش

رضوان اگر از دوستی‌اش دست بدارد

والله قسم بوی بهشت است حرامش

دشنام شنیدن کرم و لطف نمودن

این است همان عادت و احسان و مرامش

بر آب بقا ناز کند تا صف محشر

گر خضر گذارد لب خود بر لب جامش

در حسن خداییش ببینید و ببینید

خلق خوش جد خوی پدر عصمت مامش

از بس‌که حسن در حسن است‌و همه حُسن است

از سوی خداوند حسن آمده نامش

نبْود عجب آرند اگر دست توسّل

خیل ملک از عرش به مرغ لب بامش

فریاد حسین‌بن علی داشت سکوتش

شمشیر شرر بار علی بود پیامش

بر تربت بی‌شمع و چراغش بنویسید

والله قسم صبر حسن بود قیامش

زیباتر و بالاتر از این است که هر صبح

یا مهر بخوانند و یا ماه تمامش

بالله نگفتند نگفتند نگفتند

گویند اگر خلق جهان مدح مدامش

من خارم و اوصاف گل از خار نیارید

ایـن کـار جـز از خالق دادار نیاید

-----------------------------------------------------------
غلامرضاسازگار

 

از گلستــان ولا عطــر بهــاران می رسد   

 

نغمــۀ مرغـان جنّت با هـزاران می رسد

 

با بهار عشـق ای دل سـاز همـراهی بزن   

 

   کز طرب گلبانگ شادی با بهاران می رسد

 

تا که مـرهــم بر دل خشکیـدۀ یاران نهد    

 

  زآسمــان ها بر زمین پیغام یاران می رسد

 

گرکه اشک شوق می شوید ز چهره گرد غم   

 

  مـرهـم زخـم دل چشم انتظاران می رسد

 

رنگ نومیدی ز سینه پاک کن کز شهـر نور   

 

   پیــک امّیــــد دل امیـــدواران می رسد

 

پاکتر از آب و آئینه ست این گُل، گوش کن      

 

این طنیــن زمــزمـه از جویباران می رسد

 

هیچ می دانی که می آید، که دل شد بیقرار      

 

  چشـم دل واکن قرار بی قــراران می رسد

 

از بهشت فاطمی  اکنــون گل زیبـا رخی     

 

  باصفـاتر از زلال چشمــه ساران می رسد

 

گرکه خندد فاطمه از شوق، همــراه نسیم    

 

  عطـر یـاس مـرتضی بر گلعذاران می رسد

 

نیمــۀ مــاه خـدا از یمـن میـلاد حسـن      

 

نامــۀ عفـو گنــه بر روزه داران می رسد

 

سجدۀ شکر آورم، کز مهر و الطـاف خـدا     

 

  روح ایمــان همه سجده گذاران می رسد

 

خاکبوسان ولایت در رهش صف بسته اند       

 

آسمــان عشق و مهر خاکساران می رسد

 

گر همــه جمعنــد بر راه کـریم اهلبیت        

 

عطـر جـودش برمشام جان یاران می رسد

 

درشب میلاد دریای فضیلت، عشق گفت

 

ای «وفائی» گوهر گوهر نثاران می رسد

-------------------------------------------------------------------
سیدهاشم وفائی

ما را نوشته اند برای گدا شدن

کوچک شدن فقیر شدن خاک پا شدن

داده به ما غلامی اولاد فاطمه

ظرفیت طلا شدن و کیمیا شدن

این نوکریِ محض، می ارزد به نعمت

آدم شدن، بزرگ شدن، با خدا شدن

گشتیم زنده از علی و خانواده اش

امّید ما حسین و حسن را فدا شدن

هرگز به کار خلق دخالت نمی کنیم

ما را بس است خاک درِ مجتبی شدن

ما مست مست قطره ای از حوض کوثریم

دیوانگان لطف ولیعهد حیدریم

ای اولین ستاره ی شب های فاطمه

نامت شنیدنی است ز لب های فاطمه

پیچیده ذکرِ خیر تو از عرش تا به فرش

اول امامزاده ی دنیای فاطمه

از آن زمان که پلک دو چشم تو باز شد

شب ها تمام شد شب احیای فاطمه

مادر تو را به عشق ولایت بزرگ کرد

صفین رفته ای و جمل جای فاطمه

آگاه کن مرا ز مقامات مادرت

تعریف کن کمی ز مصلای فاطمه

کِی می رسد به خوبیِ تو شاهزاده ای

«تو مادری ترین پسر خانواده ای»

خورشید زیر سایه ی تو جلوه گر شده

شب در کنار نام شریفت به سر شده

یاد آورِ جوانیِ سردارِ خیبری

عباس در سپاه تو مرد خطر شده

هر کس که بیشتر به تو عرض ادب کند

آرامش قیامت او بیشتر شده

طعنه به عمر نوحِ نبی می زند حسن

عمری که با بهانه ی عشق تو سر شده

چون روز روشن است، مقام تو حسین

خوار دو چشم های زنی فتنه گر شده

لعنت به آن که چشمِ ندیدِ تو داشته

آن که بنایِ بی کسی ات را گذاشته

ما را نوشته اند گدایان محضرت

دیوانه و اسیر و گرفتار و نوکرت

ما آمدیم تا که غریبیت کم شود

ما آمدیم تا که بگردیم قنبرت

ما را قسم به جان حسینت محل بده

مانند قاسمیم اسیر برادرت

ما آمدیم محض رضایت عوض شویم

ما را تو سر به راه نما! جان مادرت

در روز رونمایی گنبد طلایی ات

ما را قبول کن تو به عنوان کفترت

نفرین به آن که با تو در افتاد یا حسن

کِی می شود بقیع تو آباد یا حسن

ای مقصد تمامی امَّن یجیب ها

ای نسخه نهایی جمع طبیب ها

صلحت حماسه بود و سکوت تو اقتدار

ای مرد سر فرازِ فراز و نشیب ها

در شهر با وجود تو تنها کسی نبود

تو بی کسی و یار تمامِ غریب ها

تو وارثِ تمامِ غریبیِ حیدری

ای مو سفیدِ خدعه و مکر و فریب ها

تاریخ مانده است چرا در سپاه تو

خالی است جای عابس و حُرّ و حبیب ها ؟!

مادر که رفت غربت و غم یاور تو شد

اف بر زمانه قاتل تو همسر تو شد

------------------------------------------------
محمدحسین رحیمیان

ای عاشقان به حُسن حسن ابتدا کنید

بر خلق و خوی فاطمی اش اقتدا کنید

باید که ما شبیه حسن مادری شویم

پس اقتدا به سیرۀ خیر النسا کنید

آری حسن به جود و کرم مادری تر است

کافی است اینکه قصد توسّل بجا کنید

لطف کریم زودتر از عرض حاجت است

دست طلب اگر بسوی مجتبا کنید

یعنی کریم زادۀ آل الکریم هاست

دستی به سفرۀ علیِ مرتضا کنید

هیبت ز مصطفی بَرَد و سطوت از علی

خوبست هر دو را طلب از مصطفا کنید

یک سر به بیت وحی ز باب الحسن زنید

دل را به زادگاه حسن آشنا کنید

این خانواده روزه به او باز می کنند

افطارِ نیمه را به لب یار وا کنید

معراج مصطفی به روی دست فاطمه است

یعنی بهشت، خانۀ دربست فاطمه است

بیت علی است مرکز راز و نیاز عشق

محرابِ خانه است و دو رکعت نماز عشق

باید به بیت وحی عبادت کنیم و بس

بی حبّ اهل بیت مَجو رمز و راز عشق

باید رَهی به بندگی اش دست و پا کنیم

داده خدا به دست حسن این جواز عشق

هر عشق بی جوازِ حسین و حسن خطاست

ننگی است در درون فضای مَجاز عشق

ما دین خویش را ز حسن بر گرفته ایم

روزی که شد به کشور ما اهتزار عشق

ما را حسن ز جور سلاطین نجات داد

روزی که شد سپاه علی سر فراز عشق    

پرچم بدستِ ناموَرِ بوتراب بود

وقتی که آمدیم همه پیشواز عشق

هر کس که مدّعیِ فتوحاتِ مُلک ماست

اینجاست مُلک در مُلک حسن، یکّه تاز عشق

ما را خود از ازل وطنی آفریده اند

مُلک حسین را حسنی آفریده اند

شکرِ خدا که کرده حسن ذرّه پروری

دل را به یُمن مقدم خود کرده دلبری

ما را ز شیعیانِ خودش خوانده در دعا

زیبا و عاشقانه کند بنده پروری

با قرص مَه به نیمه، خدا هم نشان دهد

این مَه شده به روی حَسن حُسن محوری

چون صحبت از مکارم اخلاق می کند

ما را دهد نشانه ز خلق پیمبری

هنگام بذل ثروت خود مصطفایی است

هنگام جنگ شیرِ نرِ رزم حیدری

یک آن جدا ز حضرت زهرا نمی شود

بسکه سرشت و آب و گِل اوست مادری

صلحش برای شیعه هدایت به کربلاست

الحق کند برای برادر، برادری

مظلوم را سفارشِ یاری کند به خلق

دستور او مقابل ظالم دلاوری

با افتخار نام تو را می برم حسن

با اقتدار عشق تو را می خرم حسن

آقای ما که خسته ز عدوان نمی شود

تسلیم جز برابر سبحان نمی شود

سالار ما غریب میان سپاه خویش ...

جز از موالیان و محبان نمی شود

وای از دلش که جورِ جفاکار دیده است

هر مدّعی که بندۀ سلطان نمی شود

سجاده را  ز پای امامت که می کشد؟

اینقدر امام بی سر و سامان نمی شود!

نامش غریب و درد غریب و غمش غریب

تنها، چو او به عالم امکان نمی شود

با این همه زمین و زمان تحت امر اوست

خورشید پشت ابر که کتمان نمی شود

دریا شود مُرکّب و اَشجار هم قلم

یک سطر از فضایل جانان نمی شود

در مدح او تمام دَواوین شاعران

یک آیه از ستارۀ قرآن نمی شود

قبل از حسین اوست که بنیانگذار عشق

یعنی حسن ستارۀ دنباله دار عشق

ای یاد توست ذکر خدا یا امام حسن

وی دوّمین امامِ هُدی یا امام حسن

ای یاری اَت مقّدمِ حاجات عمر ما

ما را مکن ز خویش جدا یا امام حسن

کی گفته هیچ یار نداری در این جهان ؟!

عالم شود برات فدا یا امام حسن

در اوج غربتند در عالم موالی اَت

امّا کنند یاد خدا یا امام حسن

بیداریِ جهانِ بشر یاریِ شماست

این است انقلاب شما یا امام حسن

خواهند انبیاء غلامیِ درگهت

یارند اولیاء تو را یا امام حسن

بی شک تمام نصرت امّت بدست توست

تا می کنی دعا و ثنا یا امام حسن

وقتی کسی گدای حریم تو می شود

سلطان عالم است گدا یا امام حسن

عشق حسین از تو رسیده به شیعیان

امضای توست کرب و بلا یا امام حسن

--------------------------------------------------------------
محمودژولیده

 

امشب که شب اوج مناجات دل ماست

این مسجد و محراب خرابات دل ماست

با یار شب وصل و ملاقات دل ماست

بر مقدم دلدار مباهات دل ماست

حیف است که دور از رخ جانانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

امشب که در میکده ی عشق تو باز است

دست همه عشّاق بسوی تو دراز است

یا رب سببی ساز شب ماه حجاز است

با حضرت معشوق شب راز و نیاز است

وقت است که بر مقدم جانانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

یکروزه شده دلبر ما عید بگیرید

از معرفتش هدیه ی جاوید بگیرید

از دست حسین باده ی توحید بگیرید

وز مادر او برگه ی تائید بگیرید

اینجاست که واجب شده رندانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

با ماه خدا زمزمه ی یار بگیریم

از کام حسن تا سحر افطار بگیریم

هنگام سحر می طلبد سجده ی خونین

آن روز که ما روزه علی وار بگیریم

مجنون شده و با دل دیوانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

ما طاقت یک جلوه ی دلدار نداریم

حیف است که ما دیده ی دیدار نداریم

ظرفیّت هم صحبتی یار نداریم

با این همه با غیر حسن کار نداریم

ای کاش که در عشق کریمانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

بد مستی ما را مکن ابراز نگارا

با مستی مستان بنما باز مدارا

تقصیر لب لعل نگار است خدا را

خجلت زده کن مثل همیشه تو گدا را

موسی صفت از جلوه ی پیمانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

ای خوش سحری را که سر دار بمیرم

منصورم و چون میثم تمّار بمیرم

در حال ثنا خوانی دلدار بمیرم

سخت است که بیمار و گنهکار بمیرم

هر چند که یک گوشه غریبانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

آن بنده ی زشتم که خریدار ندارم

برده نفروشید که بازار ندارم

از خدمت ارباب کرم عار ندارم

در کوله به جز توشه ای از خار ندارم

خوب است که در کنج همین خانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

بد تر ز من ای خالق بخشنده نداری

همچون من خود باخته شرمنده نداری

مأموریت حضرت موساست بهانه

در خلقت خود بد تر از این بنده نداری

بیمارم و در پای طبیبانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

عمریست که جان در غم جانانه بسوزد

دل در غم یک دختر دردانه بسوزد

آن شمع که در گوشه ی ویرانه بسوزد

از غربت او غربت پروانه بسوزد

با دختر سلطان به عزا خانه بمیرم

مگذار که پشت در میخانه بمیرم

-----------------------------------------------
محمودژولیده

نیمه ماه رسید و قمری می آید

خبر آمد که مبارک سحری می آید

ماه در لاک خودش رفت و نیامد بیرون

تا شنید از خود او ماه تری می آید

رفت خورشید پی کار خودش تا گفتند:

صبح خورشید ز سمت دگری می آید

حاتم از فرط نداری به گدایی افتاد

تا شنید از همه بخشنده تری می آید

ای کرم زاده، کرم پیشه، کریم بن کریم

ای علی زاده ی از ریشه کریم بن کریم

ای حسن نام و حسن خلق و حسن جلوه حُسن

کرده الطاف تو یک عمر به من جلوه حسن

همه را با کرم ات مست گدایی کردی

عبد بودی و خدا خواست خدایی کردی

لطف تو آمد و دل های ولایی را برد

کرم ات آبروی حاتم طایی را برد

آن قدر جود نمودی که دلم بی تاب است

هر کجا اسم شما هست گدایی باب است

دو سه باری همه زندگی ات بخشیدی

دشمن ات را تو به بخشندگی ات بخشیدی

تو در اوجی و به پایین نظرها داری

تو عزیزی و به مسکین نظرها داری

به همه از کرم و لطف شما خیر رسید

کرم ات، هم به محبان تو، هم غیر رسید

سفره انداختی و این همه مهمان داری

تو خودت معجره ای، آیۀ قرآن داری

یک جهان عبد و گداهای پریشان داری

فکر کردم نکند ملک سلیمان داری!

مثل موسایی و اعجاز عصایت جاری ست

نه نگفتی به کسی، دست عطایت جاری ست

چه کسی مثل تو اعجاز مسیحا دارد؟

چه کسی مثل تو یک مادر زهرا دارد؟

چه کسی مثل تو باباش ولی الله است؟

هر که شد منکر آقاییِ تو گمراه است

ای کریمان همه در پیش عطایت بی چیز

ای کرامت ز وجود حسناتت لبریز

به جهانی همه دم  لطف و عطای تو رسید

چه کسی در کرم و جود به پای تو رسید؟

اسم تان آمد و گل های زمین وا شده اند

پیش پاهای شما جن و ملک پا شده اند

ای که در طایفۀ جود، کریم ات خواندند

مثل بسم الله رحمن رحیم ات خواندند

پای این سفره نشاندید و بفرما گفتید

باز انعام رساندید و بفرما گفتید

سر این سفره به والله نشستن دارد

روی ارباب خداییش که دیدن دارد

پسر شاه شدن شاه شدن هم دارد

پسر ماه شدن ماه شدن هم دارد

ای کریم از تو به ما  هر چه بگویید رسید

دل من از تو به سر منشاء توحید رسید

----------------------------------------------------------
مهدی صفی یاری

نشست مرغ سعادت به روی بام گدا

 

بلند مرتبه شد عاقبت مقام گدا

 

سمند سرکش اقبال، اَیُّهاالفُقراء

 

به یمن آمدنش شد دوباره رام گدا

 

رسیده آن که کرم عادت همیشه ی اوست

 

رسیده بوی خوشی باز بر مشام گدا

 

ببین که باز نموده بغل بغل لبخند

 

کریم آل محمد به هر سلام گدا

 

کریم آمد و بخشید آن قدر که دگر

 

مرام بنده نوازی شده مرام گدا

 

خوشا به حال کسی که گدای او باشد

 

غباری از کف نعلین پای او باشد

 

دوباره خلقت والا، دوباره خُلق عظیم

 

نزول می کند امشب کریم ابن کریم

 

حدیث خلقت زهراست می شود تکرار

 

دوباره عطر خوش سیب می رسد زِ نسیم

 

زِ عرش می رسد آن "یاکریم" حضرت حق

 

خوشا به حال گدایان این رواق و حریم

 

جمال اوست جمال خدای کون و مکان

 

و ما به بندگی این جمال مفتخریم

 

کسی رسیده که خورشید پیش او تار است

 

به یک تبسّم او ماه می شود به دو نیم

 

حدیثِ حُسن سروری به انجمن داده

 

خدا به حضرت زهرای خود حَسَن داده

 

خدا به خلقت شش روزه اش صفا بخشید

دوباره شأن نزولی به هَل أتی بخشید

دگر جمال علی آینه نمی خواهد

خدا به حیدر کرّار مجتبی بخشید

نبی اشاره به او کرد و گفت با حیدر

گناه شیعه ی او را، ببین خدا بخشید

اشاره کرد به زهرا و گفت با لبخند

خدا به ذکر قنوت تو ربَّنا بخشید

تمام حُسن خودش را خدا حسن نامید

ببین به خاندان نبوت دگر چها بخشید

کریم سفره ی ماه خدایِ ماست حسن

امامِ ذکرِ سلامِ دوشنبه هاست حسن

منم حقیرترین قمری هوای شما

تمامِ نغمه سراییِّ من برای شما

خدا کند که به وقت نزول رحمتتان

رسد به دست گدا گوشه ی عبای شما

از این گذار گذر کن که ازدحام شود

برای دیدن آن روی دلربای شما

شما خدای کرم هستی و منم عبدی

که سر به سجده گذارد به خاکِ پای شما

خوشا به حال سگی که کنار خانه ی تان

گرفت روزی خود را زِ لقمه های شما

سگی که صورت زشت و صدای بد دارد

ببین که چشم به لطفِ تو تا ابد دارد

روز جزا اقامه شود چون سَریر تو

گردند انبیاء همگی سر به زیر تو

خیل ملائکه همه تحت حکومتت

باشند جنّ و انس و بشر مستجیر تو

روزی که هیچکس نبود دستگیر من

باید کند عبور دلم از مسیر تو

آقا خوشا به حال کسی که به روز حشر

بر تن نموده خلعت جوشن کبیر تو

هرکس که شک کند به تو واللهِ می شود

ما بین گیر و دارِ قیامت اسیر تو

ای گوش و گوشواره ی عرش خدا حسن

ای صلح تو حقیقت کرببلا حسن

روز قیامت است، مسلمان بیاورید

خَیرُالعَمَل به کفّه ی میزان بیاورید

لیلی حساب می کشد از زلف کَج حساب

مجنون بیاورید و پریشان بیاورید

مردم! صراط، صلح غریبانه ی من است

باید همه به صلح من ایمان بیاورید

چشمی که گریه کرد برایم، نجات یافت

ای اهل حشر، دیده ی گریان بیاورید

محشر که بی حسین اقامه نمی شود

ای اهل حشر، ذکر حسین جان بیاورید

وقتی غریب دست تظلُّم برآورد

روز حساب را به تلاطُم درآورد

مردم همیشه پشت سرم حرف می زنند

از زخم کاری جگرم حرف می زنند

بر چشم های من نظری می کنند و از

خون مردگی چشم ترم حرف می زنند

با دست بیعتی که به من می دهند نیز

از دستِ بسته ی پدرم حرف می زنند

سجّاده می کشند چو از زیر پای من

از مادر شکسته پرم حرف می زنند

افسوس، مردمان نظر شور کوفه از

زیبایی رُخِ پسرم حرف می زنند

ای وای! آن جمال، عمو را هلال کرد

باران سنگ و تیر چه با آن جمال کرد

----------------------------------------------------------------
امیرعظیمی

عید است و یا نیمۀ ماه رمضان است؟

 

از هر دو بگویم که هم این است و هم آن است

 

عیدی که به ماه رمضان داد تجلی

 

ماهی که در آن روی خداوند، عیان است

 

ریزد دُر مدح حسن از درج دهان‌ها

 

یا نام دل‌انگیز حسن نقل دهان‌ است

 

قرآن علی در بغل ام‌ ابیهاست

 

بر خال و خطش چشم محمّد نگران است

 

این بضعۀ پیغمبر و این یوسف زهراست

 

این جان جهان جان جهان جان جهان است

 

در بین امامان به کرامت شده مشهور

 

یک گوشه ز بیت‌الکرمش باغ جنان است

 

سرتا به قدم یکسره روح است چه روحی

 

روحی است که بر پیکر توحید روان است

 

تا حشر زند از گلوی خون خدا موج

 

خونی که به رگ‌های حسن در جریان است

 

صبرش سپر سینۀ دین بود، وگرنه

 

هر یک مژه‌اش تیر و دو ابروش کمان است

 

داند چو پدر در کند از قلعۀ خیبر

 

آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است

 

با چشم خیالش منگر فوق خیال است

 

در حق گمانش نشمر فوق گمان است

 

گر پایۀ قدرش نگری فوق گمان‌ها

 

ور مدّت عمرش نگری کلّ زمان است

 

در خال و خطش هر چه بخوانید و ببینید

 

از بوسـۀ پیغمبـر اسـلام نشــان است

---------------------------------------------------------
غلامرضاسازگار

وقتی كه خدا خویش گرفتار حسن شد

خلقت همه یكباره خریدار حسن شد

جایی كه شود خالق ما عاشق مخلوق

این جاست كه دل عاشق و بیمار حسن شد

دانید كه مجنونیِ مجنون ز كجا بود

آن روز كه او لایق دیدار حسن شد

پرسند كجا یوسف كنعان شده عاشق

آن روز كه خود راهی بازار حسن شد

موسای نبی هر چه به كف داشت ز اعجاز

از ناحیۀ نام گهر بار حسن شد

عیسی اگرش بود دم گرم مسیحا

خود زنده ز یك غمزۀ دل بار حسن شد

آتش به خلیل است اگر بَرد و سلامت

یكدم متوسل سوی انوار حسن شد

از بسكه هلال رمضان زلف شكن بود

كامل شد و آئینۀ رخسار حسن شد

عباس اگر هست علمدار برادر

دیده است كه ارباب، علمدار حسن شد

انگار دوباره مُتجلّا شده حیدر

زهراست كه مادر شد و بابا شده حیدر

انبوهِ ملك آمده از عرش تماشا

گویند كه این یوسف زهراست خدایا!

این قامت رعنا، به خدا بُرده به مادر

این هیبت زیبا به خدا بُرده به بابا

خاضع تر از این طفل كه دیده است به گهوار

از لحظۀ اول بكند سجده به یكتا

گیسوی مُجعّد به رویش ریخته تا گوش

چشم سِیهَش بُرده دل از حضرت طاها

این گونۀ هموار و این چشم گشاده

دیوانه كند هركه شود شاهد آقا

لعل لب او بوسه گهِ ناب پیمبر

این خال سیاه است همان لؤلؤ لالا

خوشروتر از این ماه ندید است سماوات

او اَحسن خلق است و تبارك و تعالی

آیات و روایات مؤید به ولایش

دوم ولیِ خلق امامِ همه دنیا

او اصل صلات است و صلات است به او فرع

هرجا كه اصول است فروع است مقفّا

با هركه دلش غرق تمناست بگویید

واللهِ حسن یوسف زهراست بگویید

بی مهر حسن هیچ دو دنیا نمی ارزد

بی روی حسن وعدۀ عقبا نمی ارزد

بی محضر او دل نَبَرد رشك به جنّات

بی حب حسن جنت اعلا نمی ارزد

افطار محبّین همه از لعل لب اوست

ورنه رطب و آب گوارا نمی ارزد

بی حب حسن صوم و صلات است معطّل

یك عمر عبادت به مصلا نمی ارزد

دردی كه شفا یافتۀ دست حسن نیست

یك ذره دم گرم مسیحا نمی ارزد

هركس حسنی بود حسینی شود آخر

بی طاعت او آیت عظما نمی ارزد

صلح حسنی جنگ حسینی است به والله

بی فهم و بصیرت سپه ما نمی ارزد

"تا یار كه را خواهد و میلش به كه باشد"

ورنه همۀ عمر، تقلّا نمی ارزد

بایست ادا كرد همه حق امامان

بی نام حسن خطبۀ غرّا نمی ارزد

گیریم كه نار آمد و با نور در افتاد

 ((با هادی دین هركه درافتاد ور افتاد))

تا مدح و ثنا، فاصله بگذار بماند

در وصف حسن گفتنِ اسرار بماند

ما این همه گفتیم ولی یار غریب است

آن غربت و تنهاییِ بسیار بماند

سرلشگرِ بی لشگرِ اسلام حسن بود

در معركه شد بی كس و بی یار بماند

یك عمر كشید از غم آن كوچه ز دل، آه

خونِ جگر و زهر شرربار بماند

با چاه، علی درد دلِ خویش بیان داشت

امّا حسنش با دلِ خونبار بماند

گفتیم كه كوفی نشویم، آه از این درد

افسوس، حسن مانده و مختار، بماند

یك كار برای دلِ دلدار نكردیم

با روی سیه وعدۀ دیدار بماند

طاقت كه نداریم اقلّاً به خود آئیم

رَهدار كه داریم اقلّاً به خود آئیم

----------------------------------------------------------

 محمود ژولیده

 

پیچیده در این کوچه‌ها عطر عبایت

همراه با نجوای زیبای دعایت

در جام چشمان زلالت شور داری

در کیسه با خرما مگر انگور داری؟

دارد شراب کوثری میخانه‌ی تو

شال شکوه حیدری بر شانه‌ی تو

با نان و خرما می‌رسی، من هم یتیمم

اما نه خرما، مست دستان کریمم

می‌زد به پایت بوسه لب‌های مدینه

ای خوش به حال نیمه شب‌های مدینه

در دست هایت یاکریمان لانه دارند

وقت قنوتت قدسیان پیمانه دارند

نوشیده‌ام با قدسیان ساغر به ساغر

نوشیده‌ام با نام تو تا جام آخر

از واژه‌ها مِی می‌چکید و می‌نوشتم:

سرمست آقای جوانان بهشتم

شمس ابن شمسی، آبروی آفتابی

با صحن خاکی، ساقی ابن بوترابی

میخانه‌ی خاکی غبارش هم شراب است

اِنعام صحن خاکیت هم بی حساب است

این مثنوی تا یاد سردار جمل کرد

روح القدس گویی هوای یک غزل کرد

«یا محسن»م در حال مستی «یا حسن» شد

نامت قلم را محو نوری در ازل کرد

من در زمان آواره‌ی آن لحظه هستم

وقتی که دستان تو «قاسم» را بغل کرد

آن گونه او را خوش در آغوشت کشیدی

تا بی تو بودن مرگ را پیشش عسل کرد

دست کریمت یاکریمان را غذا داد

شاه و گدا را لطف تو ضرب المثل کرد

با تو وجود عشق اثباتی نمی‌خواست

نور خدا را چشم هایت مستدل کرد

آورده‌ای از آسمان نور خدا را

چشم تو روشن کرد چشم مرتضی را

پای تو دوش مصطفی را عرش کرده

جبریل بالش را برایت فرش کرده

پای پیاده کعبه می‌آید به سویت

لب های زمزم تشنه‌ی آب وضویت

روح تو را از نور زهرا آفریدند

از اسم تو اسماء حُسنا آفریدند

نام حسن یعنی تمام حُسن دنیا

حالا من و دست کریم آل طاها

--------------------------------------------------------------
قاسم صرافان

 

 

این حرف ها حرف دل یک یا کریم است

غصه نخور ای دل خدای ما کریم است

از سفرۀ خالی خود بیمی ندارد

هرکس که ذکرش لا اله الّا کریم است

هرگز دری را در پی روزی نکوبیم

روزی ما از روز اول با کریم است

آن که خدا ما را گدای او نوشته

یک چشمه یک دریا نه یک دنیا کریم است

امشب شب تغییر در ضرب المثل هاست

هر چه گدا کاهل بود، آقا کریم است

آنها که رزق عشق من را می نویسند

بر سینه ام نام حسن را می نویسند

جز نیمۀ ماه خدا آن هم سحرها

هرگز نمیبینی از اینگونه قمرها

گفتند که کوه نمک آمد؛ خوش آمد

شیرین تر از قند است این گونه خبرها

پور پیمبر هم شود فرزند حیدر

پس خوش به حال این پسر با این پدرها

کوری چشم شور آن بیوه زنی که

می ترسد از فردای سبز این پسرها

باید عقیقه کرد باید حرز انداخت

باید بپوشانیش از چشم و نظرها

دور سرش اسپند می سوزاند مادر

هر شب برایش چار قل می خواند مادر

تا حس کنی حیّ علی خیرالعمل را

آغاز کن با یا حسن بیت الغزل را

پیش کریمان کمتر از شاهی نخواهی

در خاطرت بسپار این ضرب المثل را

امسال هم درنیمه ی ماه مبارک

برداشت عطر نذری مادر محل را

از شوق حُسن خَلق و حُسن خُلقش امشب

سجده برآور خالق عزّوجل را

ارث شجاعت را به او داده پیمبر

میدان نبیند بعد از او این گونه یل را

روزی که پرچم را به دوش او نهادند

یکباره پایان داد غوغای جمل را

با صلح او اسلام تا امروز مانده

کافر مشو این حرف های مستدل را

گرچه از او مظلوم تر عالم ندارد

هرکس که او را دارد اصلاً غم ندارد

جز شوق رفتن در سرت داری، نداری

جز اشک در چشم ترت داری، نداری

تنهاترین سردار، غیر از خانواده

یاری میان لشگرت داری، نداری

ای مهربان حتی پس از نوشیدن زهر

در سینه بغض از همسرت داری، نداری

آقای من، بعد از گذشت چارده قرن

یک زائری دور و برت داری، نداری

چشمان من شمع عزای توست اما

یک شمع بالای سرت داری، نداری

بین تمام روضه های گریه دارت

تو روضه ای جز مادرت داری، نداری

دیدی که رد شد دستی از روی سر تو

دیدی به دیواراست نقش مادر تو

---------------------------------------------------------
محسن عرب خالقی

صفحات سایت :