close
تبلیغات در اینترنت
طفلان مسلم
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 589
  • بازديد ديروز : 656
  • آي پي امروز : 36
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 11
  • بازديد هفته : 3,195
  • بازدید ماه : 12,241
  • بازدید سال : 206,360
  • كل بازديدها : 576,597
  • ای پی شما : 54.167.15.6
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : پنجشنبه 22 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

همره قافله ی كرب و بلا

دختری بود ز مسلم به نوا

همه شب ذكری و حاجاتی داشت

صوت جانسوز و مناجاتی داشت

كای خدا چشم امیدم به در است

تا كی آخر پدرم در سفر است

كاش بابم ز سفر می آمد

زان سفر كرده خبر می آمد

آن دل افسرده در آن شدت غم

دید در بین غزالان حرم

پسر فاطمه همچون پدرش

می كشد دست یتیمی به سرش

گفت ای سوخته عالم ز غمت

بر سرم سایه ی لطف و كرمت

شده از لطف تو خون بر جگرم

من مظلومه مگر بی پدرم

فاش برگو چه خبر آمده است

پدرم را چه به سر آمده است

گفت ای دسته گل زیبایم

من از امروز تو را بابایم

دختر كوچك من خواهر توست

خواهر غم زده ام مادر توست

------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

یتیمیم‌ و به‌ ما سیلی‌ روا نیست‌

چرا تو قصد جان‌ ما نمودی‌

مگر در كوفه‌ رسمی‌ جز جفا نیست‌

مدینه‌ مادری‌ چشم‌ انتظارست‌

 كه‌ بر درد نهانِ‌ او دوا نیست‌

سر ما از بدن‌ افتد جدا به‌

 كه‌ راه‌ ما از آن‌ دلبر جدا نیست‌

همان‌ دلبر كه‌ زیر سم‌ و مركب‌

نشانی‌ از تنش‌ بر خاك ها نیست‌

شبیه‌ یار زینب‌ جان‌ سپاریم‌

 كه‌ گفته‌ مقتل‌ ما كربلا نیست‌

دو یوسف‌ را چرا ارزان‌ فروشی‌

خدا داند سر ما بی‌ بها نیست‌

خدا از تو تقاص‌ ما بگیرد

كه‌ عادل‌ تر ز حق‌ در دو سرا نیست‌

بدان‌ ما مستجاب‌ الدعوه‌ هستیم‌

 شبیه‌ ما در این‌ ارض‌ و سما نیست‌

---------------------------------------------------------
جواد حیدری

بحر طویل


دارم از جور فلک شکوه ی بسیار و دل زار و دو چشمان گهربار، که این ظالم غدّار، به ذرّیه ی شاهنشه ابرار، چها کرد زکین ترک وفا کرد، ز اندازه برون جور و جفا کرد، چو شد مسلم زار از وطن آواره و در کوفه گرفتار شد از کین، به کف لشکر خونخواره و آنگاه درِ مهر ببستند و ره کینه گشودند، زبیداد شهیدش بنمودند و دو فرزند یتیمش بگرفتند و فکندند به زندان، ستم خویش رساندند به پایان، دو جگر گوشه ی مسلم گهی از هجر پدر اشک فشان، گاه زِ یاد وطن و مادر خود خسته و دلریش، گه از بیم عدو هر دو به تشویش، که آیا چه شود عاقبت کار، بماندند بسی هر دو در آن گوشه ی زندان به غم و غصّه گرفتار، پس از آنگه دل مستحفظ ایشان ز وفا سوخت به مظلومی آن هر دو دل افگار، پریشان پی تفسیر، بگفتا به چه تقصیر، فتادید به زنجیر، بگفتند ندانیم که از ما چه گناهی زده سر، هیچ نداریم خبر، زاده ی مرجانه زما کشت پدر، هر دو یتیمیم و در این شهر غریبیم و دل آزرده و بی یار، به زندان شده بی جرم گرفتار و ندانیم که آخر چه بود حکم قضا را.

×××

پس چه شد نیمه شب آن مرد به صد بیم و تعب، هر دو برون کرد ز زندان، بگرفتند در آن ظلمت شب راه بیابان، بدویدند به هر خار مغیلان بفتادند گه از وحشت عدوان، چو سر گیسوی خود هر دو پریشان، چو غزالی که ز صیاد رمد هر دو هراسان، بنمودند ره بادیه طی، هر قدمی یک نظر افکنده به پی، تا که عیان گشت خور از خطّه ی خاور، همه آفاق شد از شعشعه ی مهر منوّر، دو گل باغ پیمبر، دو جگر گوشه ی حیدر، به لب چشمه ی آبی بنشستند و ز طی کردن آن مرحله خستند، قضا بین که کنیز زن حارث ز پی بردن آب آمد و بنمود نظر دید دو تابنده قمر، لیک دل آزرده و پژمرده چو گل گشت پریشان، ز پریشانی آن هر دو چو سنبل، به فغان آمدی آنگاه چو بلبل، که به همراه من زار سوی خانه بیایید، ز ویرانه به کاشانه بیایید، غرض برد به همراه خود آن هر دو حزین را، زن حارث چو بدید آن دو غمین را، ز غم و محنت آن هر دو پسر یافت خبر، ز ابر بصر ریخت گهر، خاک عزا ریخت به سر، بعد نوازش ز وفا کرد دو نوباوه ی مسلم به یکی حجره نهان، لیک به اندیشه و تشویش ز حد بیش، ز خونخواری و بی رحمی حارث، که چه گوید به جواب آن ز خدا بی خبر شوم دغا را.

×××

بشنو از حارث بی دین، که در آن روز خود و مرکب خود کشت، زبس گشت، به هر کوه و به هر دشت، دمادم به گمان کرده کمین، از ره بیداد، چه صیاد به هر گوشه دوان، بهر دو صید حرم شاه امم، تا که شب آمد به سردست و ز بسیاری ره خست، جهان چون دل او یکسره شد تیره ولی او به ستمکاری خود خیره به ناچار بیامد به سوی خانه، ولی بی خبر از قصّه ی کاشانه، پس آن تابع شیطان که ز رحمان شده بیگانه، رسید از ره و بنمود رها مرکب و صد مکر و فن اندوخته در سینه و افزود به دل کینه ی دیرینه و بنهاد به بالین حیل خیره سر خویش، بیفسرد زغم تیره دل ریش از آن سو دو گل گلشن مسلم، به الم توام و بی تاب، به صد غم شده در خواب، پس آن هردو بدیدند که در عالم رویا، به جنان کرده مکان هست نبی  حاضر و در خدمت او مسلم و فرمود پیمبر، که ایا مسلم مضطر، تو برون آمدی از کوفه خونخوار و دو فرزند یتیمت بنهادی به کف لشکر غدّار گرفتار، بگفتا به فغان مسلم افگار، که ای سید مختار، زبیداد همان فرقه ی ابتر، شب دیگر دو گل احمر من، هردو بیایند و به ما خود برسانند و رهانند مرا از غم و آرند به سر رسم وفا را.

×××

هر دو گشتند از آن واقعه بیدار و به هم راز سرودند و فغان ساز نمودند و دگر هیچ نخفتند و بگفتند از این واقعه معلوم شد امشب، شب آخر بُود از زندگی ما و به پایان رسد افسردگی ما و چو فردا شود و صبح هویدا شود از خنجر بیداد شهیدیم، صد افغان که در این شهر غریبیم و وحیدیم، پس از قتل عزادار نداریم، یکی یاور و غمخوار نداریم، نه مادر که بدوزد کفن ما، نه پدر تا که کند دفن تن ما نه کسی تا خبر ما ببرد در وطن ما، چه خوش است اینکه به مظلومی و محرومی خود خویش بنالیم و بگرییم پس آنگاه خروش دو جگر گوشه ی مسلم به فلک خاست دل خیل ملک کاست، پس از خواب گران حارث بی دین شده بیدار و زجا جست و کمر بست و در آن خانه چو دیوانه به ویرانه پی گنج همی گشت و به دل تخم جفا کشت و به ناگاه بدان حجره رسیدی، به نوا زمزمه ی گریه شنیدی، به درون رفته بدیدی، دو پسر بلکه دو تابنده قمر، پهلوی هم خفته و درگردن هم دست در آورده و بدرود زجان کرده دو شمعند دل افروز و همان ناله ی جانسوز از آن هردو بُود، بانگ برآورد که ای هر دو گهر دانه، که باشید و در این خانه، که ره داده شما را.

×××

آن دو مظلوم، چو دیدند اجل بر سر خود هردو کشیدند خروش از دل خونین و بگفتند بدان، ما دو غریب و دو یتیم و دو اسیریم، کنون هم به سر خان تو مهمان تو هستیم و گر از حسب و از نسب ما طلبی ما که زغم زار و ملولیم، دو نو رسته گل باغ رسولیم، دو شهزاده ی اسلام، دو نو باوه ی مسلم چو شنید آن سگ مردود دغا، از ره بیداد و جفا، سخت بزد بر رخشان سیلی و بنمود زسیلی رخ همچون مهشان نیلی و بربست به هم گیسوی آن هردو غزال حرم عصمت و سر زد چو خور از مشرق محنت، به لب شط فرات آمد و آورد به همراه خود آن هردو غمین، را بکشیدی زکمر خنجر کین را، به غلام و به پسر امر نمودی که ببرید سر این دو حزین را، ننمودند قبول از وی و خود را چو بط افکنده به شط، آن سگ عاری ز ادب، کرد غضب، خاست بِبُرَّد سرشان، داغ نهد بر جگر مادرشان، گفت محمّد که ایا کافر مرتد، چه شود ما دو حزین را کنی آزاد و زغم شاد بری و زنده تو ما را به بر ابن زیاد و دهدت جایزه و میل خبیثت نه به این باشد و رأیت نه چنین باشد و داری سر اندوختن زر، چه شود کز پی بیداد نکوشی و زما مو بتراشی، ببری جانب بازار و به عنوان غلامی بفروشی و گر این هم نه قبول است تو را اذن بده تا که به درگاه خداوند، بیاریم نیاز و بگزاریم نماز و پس از آن هرچه خواهی بکن ای کافر بیدادگر، آنگاه گرفتند از او اذن و ستادند سوی قبله حاجات و نمودند مناجات و گشودند به درگاه خدا دست دعا را.

×××

عرض کردند که ای پادشه کون و مکان، دادگر دادستان، واقف اسرار نهان، حاکم عادل که تویی شاهد احوال، به هر ظالم و مظلوم و به هر قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نَبُود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم و مظلوم و به قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم بی رحم، برد سر زتن ما و به خون غرقه نماید بدن ما، بنما حکم تو ما بین همین ظالم و ما هردو یتیم ز وطن دور، پس آن کافر مغرور، جفا پیشه ی خونخوار که بودی دلش از خاره پی کشتنشان تیغ ستم کرد علم وا اسفا نیست مرا تاب بیان، رفته زتن تاب و توان، تا که دهم شرح خود ای شیعه ببر پی به تفکر، بنما خویش تصوّر که در آن وقت چه بدحال دل آن دو برادر، به کف حارث ابتر، غرض آن شوم نه خوفی ز خدا کرد و نه شرمی ز رسول دو سرا کرد و نه یادی ز جرا کرد، به شمشیر ستم سر زتن هردو جدا کرد، ز غم خون به دل خیر نسا کرد و تن هردو بیفکند به دریا و سر انورشان برد به همراه خود ای داد از این کینه و بیداد، که خون کرد دل زار ((صغیر))  و جگر خلق زمین اهل سما را.

--------------------------------------------------------------------
حسین صغیر اصفهانی

شهادت در سنین نوجوانى عالمى دارد

براى دوست جان دادن به سینه مرهمى دارد

به هفتاد و دو یار با وفاى كربلا سوگند

كنیم آن یار را یارى كه یاران كمى دارد

شدیم آوارۀ صحرا به عشق زادۀ زهرا

كه راه سُرخِ پاكِ عاشقى پیچ و خمى دارد

براى آن كه بینى خود نشان التماس ما

بیا كه چشمهٔ چشمان ما هم زمزمى دارد

نه بهر خود براى مادرت گرییم از آن كه

عدو در لحظۀ سیلى چه دست محكمى دارد

حسینا خون ما رنگین‏تر از طفلان زینب نیست

خوشا بر مادر ما كه چو زینب هم دمى دارد

به یاد قاسم و عبداللَّه و شش ماهۀ نازت

رُخ شرمندۀ ما هم چو لاله شبنمى دارد

اگر چه جسم ما كوچك ولى روح بزرگ ما

براى فرش زیر پاى تو از خون یمى دارد

بیا اى دلبر بى‏سر كه در این لحظۀ آخر

گلوى پارۀ ما بر تو خیر مقدمى دارد

----------------------------------------------------------
محمود ژولیده

ز راز مخفی‌ ما نزد غیر حاشا كن‌

چراغ‌ راه‌ ولائیم‌ پرتو از ما گیر

به‌ نور آل‌ علی‌ سینه‌ات‌ مصفا كن‌

دو شاهزادۀ‌ مسلم‌ شده‌ تو را مهمان

‌ نگاه‌ مهر به‌ اشك‌ یتیمیِ‌ ما كن‌

اگر غریب‌ نوازی‌، غریب‌ را دریاب

بیا و نیت‌ مهمان‌ نوازی‌ از ما كن‌

طُفیل‌ آل‌ ابیطالبیم‌ ای‌ حارث‌

دخیل‌ نذر ببند و نیاز فردا كن‌

شفاعت‌ است‌ به‌ دست‌ من‌ و برادر من‌

تو استفاده‌ از این‌ مهلت‌ مهیا كن‌

شنیده‌ایم‌ به‌ كوفه‌ غریب‌ قیمتی‌ است‌

بیا به‌ خانۀ‌ خود جستجوی‌ كالا كن‌

زهی‌ به‌ روزۀ‌ ما احترام‌ بگذاری

‌ و گرنه‌ سفره‌ات‌ از بزم‌ ما مجزا كن‌

اگر به‌ سیلی‌ و فحش‌ اكتفا كنی‌ سهل‌ است‌

و گرنه‌ سفره‌ای‌ از قتل‌ ما مهیا كن‌

به‌ شوِ دیدن‌ معشوِ، وقت‌ كشتن‌ ما

محبت‌ دو برادر به‌ هم‌ تماشا كن‌

نه‌ در هراس‌ از آنكه‌ گلوی‌ ما ببری‌

سرشك‌ ماست‌ برای‌ حسین‌، اجرا كن‌

-----------------------------------------------------------
محمود ژولیده