close
تبلیغات در اینترنت
مناجات با خدا
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 576
  • بازديد ديروز : 656
  • آي پي امروز : 36
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 11
  • بازديد هفته : 3,182
  • بازدید ماه : 12,228
  • بازدید سال : 206,347
  • كل بازديدها : 576,584
  • ای پی شما : 54.167.15.6
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : پنجشنبه 22 آذر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

  با سنگ هر گناه پرم را شكسته ام

 آه اي خدا ، خودم كمرم را شكسته ام

 

  نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

 پلهاي امن پشت سرم را شكسته ام

 

  من دانه دانه اشك خودم را فروختم

 نرخ طلايي گهرم را شكسته ام 

 

 ديگر مرا نشان خودم هم نمي دهند

 آيينه هاي دور و برم را شكسته ام

 

  دنيا شكست خورده تر از من نديده است

 حالا به سنگ خورده ، سرم را شكسته ام

 

   آرام كن مرا و در آغوش خود بگير

حالا كه بغض شعله ورم را شكسته ام 

 

 راهم بده به باغهاي شجرهاي طيبه

 من توبه كرده ام ، تبرم را شكسته ام 

 

 حالا ببين كه به غير از گدا شدن

 در پيشگاه تو هنرم را شكسته ام

 

  رحمان نوازنی

 امسال هم چیدی بساط میهمانی

 بال و پرم دادی که گردم آسمانی

 

   منت نهادی در به رویم باز کردی

 آغوش بگشودی برای همزبانی

 

  در هر ضیافت خانه ای که پا نهادم

 مانند تو پیدا نکردم میزبانی

 

   از من چه دیدی دعوتم کردی دوباره

 باور نمی­کردم مرا قابل بدانی  

 

هرگز به روی من نیاوردی که بودم

 گفتی همین که آمدی از دوستانی

 

   با یک نگاه کبریایی می توانی

 از چهره ام عرض ندامت را بخوانی

 

   نادانی ام شد عذر بدتر از گناهم

 آگاه بودم خرج عصیان شد جوانی

 

  تو خواستی تا من نمک گیرت بمانم

 تو عهد کردی که برای من بمانی

 

   باعفو خود باید مرا در بر بگیر

ی آخر کریمی تو،خدایی،مهربانی

 

  من در جوار رحمتت یعنی حسینم

 مانند تو باشد حسینت جاودانی

 

با بردن نام قشنگ حضرت عشق

روزی افطارم بود صاحب زمانی

 

تا مظهر فیاض "یا رازق" سه ساله است

دیگر چرا غصه برای لقمه نانی

 

یارب به موی خاک آلود رقیه

حاشا اگر از درگهت ما را برانی  

 

احسان محسنی فر

ز عقده های دل من گره گشایی  کن

دوباره  آمدم ای میزبان عطایی  کن

 

بهار توبه و غفران رسید الهی شکر

به بنده ها نظر از عفو  کبریایی کن

 

بهانه جور نمودی که بر درت  آیم

بر آشنای همه ساله هم نوایی کن

 

سفارش ملک داعی است در این ماه

هر آنچه هستی از این در فقط گدایی کن

 

بیا و راضی از این عبد بی سراپا باش

بیا و روزی ما را امام رضایی  کن

 

به خاطر گل روی حسین هم که شده

به عبد عاصی خود باز هم خدایی  کن

 

بدون روضه مناجات بی اثر باشد

نصیب ما سحری رزق کربلایی کن

 

سحر نوای امامی غریب می آید

که بر مشام دلم بوی سیب می آید...

 

احسان محسنی فرد

 فعل مرا دیدی ولی چیزی نگفتی

 بنده همان بنده ، خدا مثل همیشه

 از ما توسل از تو لطف و دست گیری

 آقا همان آقا ، گدا مثل همیشه

 #

ممنون از اینکه دست ما را رو نکردی

 مثل همیشه باز هم ستار بودی

 چه خوب شد در معصیت مرگم

 نیامد ممنون از اینکه باز با ما یار بودی

 #

با این گناهانی که من انجام دادم

 باور نمیکردم که دستم را بگیری

 تو آنقدر لطف و کرامت پیشه ای که

 روزی هزاران بار توبه می پذیری

 #

جامانده بودم تو مرا اینجا رساندی

 من خواب بودم تو مرا بیدار کردی

 وقت سحرهای مناجاتت نبودم

آن شب به جای من تو استغفار کردی

 #

 آن قدر خوبی ِ مرا گفتی به مَردم

 آن قدر که حتی من خودم هم باورم شد

 آه ای کرامت پیشه دیدی آخر کار

 این مهربانی های تو دردسرم شد

 #

هر چند از دست خودم دلگیرم

 اما احساس دلتنگی در این شب ها نکردم

 سوگند بر سجاده ی خانم رقیه

من مهربان تر از خودت پیدا نکردم

 **

در را به روی ما گنه کاران نبندید

ما هم دلی داریم گر چه رو سیاهیم

گفتند این جا بارِ عصیان می پذیرند

دیدیم بیش از عالمی غرق گناهیم

 

علی اکبر لطیفیان

دیدی آخر حب دنیا دست و پایم را گرفت

رفته رفته دل ربود از من  خدایم را گرفت

 

چشمه ی اشکم نمی جوشد چرا علت زچیست

من چه کردم که خدا حال بکایم را گرفت

 

من به دنبال اجابت ها که نه اما چرا

لذت گوشه نشینی و دعایم را گرفت

 

بازی دنیاست اگر بی درد و غم بار آمدم

و چه بد شد این دل درد آشنایم را گرفت

 

روزگاری آرزوی من شهادت بود و بس

بعد آن دوران ، زمان، حال و هوایم را گرفت

 

در میان قلب خود هر روز زائر می شدم

آه ، شیطان رخنه کرد و کربلایم را گرفت

 

من بدی کردم ، زمین خوردم ، ولی ارباب بود

که میان روضه هایش دست هایم را گرفت

 

یاسر مسافر

امشب هلال ماه خدا شد حلال من

یعنی که پر ز می شده جام وصال من

 

چندی بود که منتظر ماه رحمتم

شکر خدا که ماه خدا شد حلال من

 

خوان کرامتی که خدا پهن کرده است

برده ز چهره گرد و غبار ملال من

 

لایق به درک وصل تو اصلاً نبوده ام

زیرا ندارد از تو نشانی مقال من

 

از کثرت گناه و معاصی ام ای خدا

خشکیده آب چشمه ی چشم زلال من

 

غفلت مرا به وادی عصیان کشانده است

بی یاد تو گذشته همه ماه و سال من

 

بال و پرم شکسته ببین ای شکسته بند

یا ایها الکریم نظر کن به حال من

 

بار گناه شاخه ی دل را شکسته بود

از لطف تو جوانه زد امشب نهال من

 

یا رب به آبروی حسینت مرا ببخش

مهر حسین ز روز ازل شد نوال من

 

اذن سفر به کرب و بلا روزی ام نما

طوف حریم او شده خواب و خیال من

 

محمد فردوسی 

من آلوده کجا محفل ابرار کجا

این همه خوب کجا و من بیمار کجا

 

از خجالت چه کنم او که خودش می داند

من بدبخت کجا محرم اسرار کجا

 

نمکی راکه به حر داد به چون من ندهند

من دل مرده کجا سفره افطار کجا  

 

همه مشغول مناجات و عبادت هستند

این همه مست کجا و من بیکار کجا

 

بارها گفت فرار از در من بدبختی ست

جمله دوست کجا عبد گنهکار کجا

 

باز یک سال دویدم پی امیال خودم

من محتاج کجا دست طلبکار کجا

 

دست خود را همه جا بهرگدایی بردم

ولی این خلق کجا دست علمدار کجا

 

مهدی نظری

ما دل نبسته‌ایم به اوضاع کار خویش

دل خوش نکرده‌ایم به این کوله‌بار خویش

 

باید خدا به داد دل بی‌کسم رسد

شیطان کند وگرنه دلم را شکار خویش

 

رخت و لباس پاره نشان گدایی است

ما را کریم رد نکند از جوار خویش

 

سوگند خورده است که بخشیده می‌شویم

پس آمده است با همه‌ی اعتبار خویش

 

او قول داده است که ما را نمی‌زند

خوبان نمی‌زنند به زیر قرار خویش

 

با ذره‌پروری به چه جایی رسیده‌ایم

ما را نشانده‌اند کریمان کنار خویش

 

پروانه‌ایم و دور علی‌وار می‌زنیم

خارج نمی‌شود دل ما از مدار خویش

 

فردای حشر فاطمه دنبال کار ماست

کار تمام خلق می‌افتد به یار خویش

 

تا بشنویم نام حسین گریه می‌کنیم

یکباره می‌دهیم ز دست اختیار خویش

 

علی اکبر لطیفیان

کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟

یا لا اقل حکایت ما را بیان کند

 

من زیر بار معصیتم ضعف کرده ام

دستی کجاست تا مدد ناتوان کند

 

تب کردم از مرور گناهان کوچکم

کو آتشی که خجلت ما را نهان کند؟

 

ما بی سلیقه ایم، تو حاجات ما بخواه

ورنه گدا مطالبه ی آب و نان کند

 

آتش میاورید که اشکم مرا بسوخت

کار شرار نار تو آب روان کند

 

ما را مران ز خویش چرا که زمانه راند

حاشا که دوست کار زمین و زمان کند

 

چیزی نصیب تو نشود از عذاب من

ایزد کجا محاربه با استخوان کند

 

شبها مرا برای خودت انتخاب کن

فرصت مده که دیگری ام امتحان کند

 

درهم بخر که سخت گرفتار و در همیم

خوب است گرچه چشم تو ما را نشان کند

 

از تو بعید نیست رفیق گدا شوی

مرد کریم میل به مستضعفان کند

 

محرم نمی شود به مناجات نیمه شب

هرکس که رو به محفل نامحرمان کند

 

صبح قیامت از تو، به تو می برم پناه

آغوش تو مگر که مرا میهمان کند

 

با آفتاب روز جزا پاک می شود

هر کس که قهر از کرم آسمان کند

 

محمد سهرابی

دردا که مثل ميثم و سلمان نمي‌شويم

سلمان شدن که هيچ، مسلمان نمي‌شويم

 

وقتی که غرق سستی و جهل و تغافلیم

لبریز استجابت و ايمان نمي‌شويم

 

هر سال چند مصحف زرکوب مي‌خريم

اما انيس و همدم قرآن نمي‌شويم

 

يک عمر بين پيله‌ی تن دست و پا زديم

پروانگي ما چه شده؟ جان نمي‌شويم!

 

بيمار معصيت شده يک عمر نفسمان

همت نمي‌کنيم که درمان نمي‌شويم

 

با اين کوير بخل و حسد خو گرفته ايم

افسوس، رود و چشمه و باران نمي‌شويم

 

رنج و غم تمامي ما بي ملالي است

از غصه‌ی کسي که پريشان نمي‌شويم

 

در اين زمانه آدميت جان سپرده است

رنجي نبرده ايم، نه! انسان نمي‌شويم

 

باری ز دوش خلق خدا بر نداشتیم

بيهوده نيست همدم جانان نمي‌شويم

 

این کوره راه ختم به جنت نمی شود

اینگونه هم قبیله‌ی سلمان نمی‌شویم

 

در محضر امام زمان، لاف مي زنيم

وقتي که يار رهبر خوبان نمي‌شويم

 

با این حساب کرب و بلا هم شود به پا

قرباني امام شهيدان نمي‌شويم

 

یوسف رحیمی

هرکه سوز جگرواشک روانش دادند

برسرکوی مناجات امانش دادند

 

آنکه گردید نظرکرده صاحب نظران

جلوه حضرت معشوق نشانش دادند

 

دیده ای راکه مطهر شده با اشک سحر

جام وصلی زسبوی رمضانش دادند

 

آن دلی راکه عیارش به دعا خالص شد

نیمه شب وقت مناجات زبانش دادند

 

زیرو رو میکند عالم نفس آن واعظ

که ز انفاس علی فن بیانش دادند

 

بنده ای که شده تسلیم به تقدیر خدا

هرچه دادند به ابرار همانش دادند

 

باغ آن سینه که شد زنده به باریدن اشک

سبزی عشق به اوقات خزانش دادند

 

نوکری را که ملقب شده بر نام حسین

ظل رحمانیت عرش مکانش دادند

 

هرکه خودرا برساند حرم کرب و بلا

مستقیما ز خدا برگ امانش دادند

 

آن گلویی که دم روضه زینب دارد

اثری خاص به لحن سخنانش دادند

 

باسلامی همه عشاق بریزد برهم

آنکه بادست حسین لقمه نانش دادند

 

 قاسم نعمتی

سفره آماده ،سر سفره گدا آماده

کرم آماده من آماده خدا آماده

 

این کرم خانه دو ماه است تدارک دیده

قبل مهمان همه جا هست غذا آماده

 

اینکه اینجائیم از لطف خود اوست نه من

او نخواهد ، نشوم بهر دعا آماده

 

گر خدا رحم نیارد به من آلوده

نفس من هست به انجام خطا آماده

 

دل بیمار محال است به درمان نرسد

مطب آماده دل آماده دوا آماده

 

بی پرو بال به پرواز رسیدن شدنی است

بسکه در ماه خدا هست هوا آماده

 

توبه بی ذکر علی نیست میسر ولله

ذکر حیدر بکند قلب مرا آماده

 

عجبی نیست ببینم در این ماه علی

بیشتر از همگان فاطمه را آماده

 

طلب کعبه در این ماه طواف یار است

پس چه بهتر که بود کرببلا آماده

 

وقت یاری گل فاطمه فردای فرج

کاش باشیم کنار شهدا آماده

 

علی اکبر لطیفیان

همین که از لب ما آه آه می افتد

طبیب زودتر از ما به راه می افتد

 

دو روز رفتم و با پای خویش برگشتم

همیشه کار گدایان به شاه می افتد

 

کریم بودن و بخشیدنت به جای خودش

بگو کی از سرِ ما این گناه می افتد

 

به ما نگاه بینداز که چشم سلطان هم

گهی به روی غلام سیاه می افتد

 

هر آن کسی که بدون علی صدا کند

اگر ز چاله در آید به چاه می افتد

 

در این بساط که دریا به قطره محتاج است

نیاز کوه گناهی به کاه می افتد

 

فدای شاه غریبی که لحظه آخر

به نیزه تکیه زند و بی سپاه می افتد

 

فدای شاه غریبی که راس پر خونش

به پای دخترکی بی پناه می افتد

 

علی اکبر لطیفیان

سرخوشم از باده ای که یار دستم میدهد

جام اشکی که  سحر دلدار دستم میدهد

 

همرهان بار سفربستند ومن جا  مانده ام

گفتم آخر روسیاهی کار دستم میدهد

 

وای از نفسم که درراه خطا خوارم نمود

او بهانه از سر اجبار دستم میدهد

 

آنقدر توجیه شیطانی بچیند روی هم

تا گنه را از سر اصرار دستم میدهد

 

معصیت کردن براین عادی گشته چرا؟

این بلا را  نفس با تکرار دستم میدهد

 

من گنه کارم ولی آخر به عشق فاطمه

برگ سبزی حضرت غفار دستم میدهد

 

ناز ساقی را به خون دل کشم تا لحظه ای

-  که  سبویی  لحظه دیدار دستم میدهد

 

 زیر دین کس نباشم تا دم جان  دادنم

 

جام کوثر حیدر کرار دستم میدهد

 

بوسه دارد دست آن ساقی که ازروز ازل

باده   را  بی منت  و   آزار دستم میدهد

 

در ازای هر علی گفتن به زهرایش قسم

جامی از کوثر صدو ده بار دستم میدهد

 

دانم آخر حق زباب القبله  کرب وبلا

 

برگ تضمین امان از نار دستم میدهد

 

قاسم نعمتی

امشب ای خالق یکتا همه را می بخشی

در شب قدر،خدایا همه را می بخشی

 

ای کریمی که همه ریزه خورخوان توأند

سفره ات هست مهیّا همه را می بخشی

 

گر چه ما غرق گناهیم ولی از سر لطف

می کنی باز مدارا همه را می بخشی

 

به علی،احمد و زهرا،به حسین و به حسن

تو،به این حُرمت اَسما همه را می بخشی

 

مِهر و کینه دو پر و بال عروج دل ماست

به تولّی و تبرّی همه را می بخشی

 

شیعه ی حیدر و آتش ... چقدَر بی معناست

مطمئنّم که به مولا همه را می بخشی

 

دست خالی نرود هیچ کسی از این جا

تو در این لیله ی احیا همه را می بخشی

 

آن قدر لطف و عنایت به همه داری که

نه فقط اهل دعا را همه را می بخشی

 

یک نفر گر که دعایش به اجابت برسد

شک ندارم که تو یکجا همه را می بخشی

 

به خدایی تو سوگند که در وقت سحر

وسط گریه و نجوا همه را می بخشی

 

پر توبه بده تا سوی تو پرواز کنم ...

... تا ببینم که چه زیبا همه را می بخشی

 

من زمین خورده ام امّا نه شبیه عبّاس

به زمین خوردن سقّا همه را می بخشی

 

محمد فردوسی

چشم مرا پیاله ی خون جگر کنید

هر وقت تر نبود به اجبار تر کنید

 

من کمتر از گدای شب جمعه نیستم

خانه به خانه دست مرا در به در کنید

 

بدکاره ها به نیمه نگاهی عوض شدند

مارا فضیل فرض کنید و نظر کنید

 

این تحبس الدعا شدن از مرگ بدتر است

فکری برای این نفس بی اثر کنید

 

باید برای سوختنم چاره ای کنم

این روزه روزه نیست برایم سپر کنید

 

العفو گفتنم که به جایی نمیرسد

ذکر حسین حسین مرا بیشتر کنید

 

در میزنیم و هیچ کسی وا نمیکند

پس زودتر امام رضا را خبر کنید

 

علی اکبر لطیفیان

حال و احوال گرفتار تماشا دارد

گریه ی عبد گنـه کار تماشا دارد

 

آمدم گریه کنم تا که نگاهی بکنی

چون ستاره به شب تـار  تماشا دارد

 

هر چه شد بین من و تـو  ز همه پوشاندی

آبروداری  ستّار  تماشا دارد

 

بارها زیـر همه قـول وقـرارم زده ام

دست گیری تو هر بار تماشا دارد

 

مهربـانی بـه گنـه کار بُود عادت تو

کرم سفره غفّار تماشا دارد

 

ماه ، ماه رجب و سفره بـه نـام عـلی است

لحظه ی جلوه، رخ یـار تماشا دارد

 

عاشق نیمه شب صحن و سرای نـجفـم

حرم حیدر کـرّار تماشا دارد

 

همه ی آرزویم یک سحر کرب و بلاست

شب جمعه حرم یار  تماشا دارد

 

مادری دست به پهلو پسری پاره گلو

گریه ها لحظه دیدار تماشا دارد

 

روضـه ی قحطی آب و لب عـطشان حسین

گـوشه ی صحن علمدار تماشا دارد

 

خاک ری را به بـهای سر آقا دادند

زین جهت گریه ی بسیار تماشا دارد

 

کـاش امسال شـود سال ظهـور دلبر

پـرچم خیمه ی دلـدار  تماشا دارد

 

قاسم نعمتی



یا رب! گناه اهل جهان را به ما ببخش 
ما را سپس به رحمت بی منتها ببخش
 
هرچند ما نه ایم سزاوار رحمتت 
ما را بدان چه نیست سزاوار ما ببخش
 
گفتی که مستجاب کنم گر دعا کنی 
توفیق هم عطا کن و حال دعا ببخش
 
بگذر از آن گناه که سدّ ره دعاست 
هم بر دعای ما اثری برملا ببخش
 
قصد از دعا، اجابت امر است، ورنه من 
خود کیستم که با تو بگویم خطا ببخش
 
ما را شبی به باغ پر از نرگس فلک 
یعنی: بدین کواکب نرگس نما، ببخش
 
تا بشکفد به گلشن دل ها گل امید 
ما را به فیض لطف نسیم صبا ببخش
 
ما را امید عفو تو مغرور کرد و بس 
گر شد خطا، بدین سخن بی ریا ببخش
 
این اولین گذشت تو نبود ز جرم ما 
بخشیده ای چنان که به ما بارها ببخش
 
تا همچو دیگران به نوایی مگر رسیم 
ما را به سوز سینه هر بینوا ببخش
 
دل های ما که تیره شد از زنگ معصیت 
یا رب! به نور معرفت خود، صفا ببخش
 
دور ار ز کاروان سعادت فتاده ایم 
ما را به رهروان طریق وفا ببخش
 
آلوده از نخست نبودیم کامدیم 
ما را به حسن سابقه، روز جزا ببخش
 
اشک ندامتی نفشاندیم اگر ز چشم 
ما را به چارده گهر پربها ببخش
 
روزی که هر کسی به شفیعی برد پناه
ما را به آبروی شه انبیا ببخش
 
گر از خواص امّت مرحومه نیستیم 
ما را به لطف عام شه اولیا ببخش
 
ما را ز اهل بیت ولایت امیدهاست 
تقصیر ما به حرمت خیرالنسا ببخش
 
گیرم به ما معاویه نفس، چیره شد 
ما را به رأفت حسن مجتبی ببخش
 
تا بر حسین عقل سلیم اقتدا کنیم 
عصیان ما به خامس آل عبا ببخش
 
از شیخ و شاب چون همه بیمار غفلتیم 
در سایه امام چهارم، شفا ببخش
 
در راه علم و معرفت از ما قصور شد 
ما را به علم باقر احمدسخا ببخش
 
تا جز طریق صدق و صفا راه نسپریم 
ما را به زهد صادق حیدرعطا ببخش
 
زین تنگنای محبس تن تا برون رویم 
ما را به حلم موسی جعفر، بیا ببخش
 
از قربت ار به غربت دنیا فتاده ایم 
عصیان ما به ساحت قدس رضا ببخش
 
ما را به آبروی جواد آن سپهر جود 
یعنی تقی به علم و عمل مُرْتَقی(١) ببخش
 
یا رب، به سیّدالنقبا شاه دین، نقی 
ما را به راه دین، نظر کیمیا ببخش
 
هرچند رحمت تو فزون تر ز جرم ماست 
ما را به حق عسکری ذوالعطا، ببخش
 
عمری ز ما اگرچه ندیدی به جز خطا
یا ذاالکرم به مهدی صاحب لوا ببخش
 
ما را بدان دقیقه که گلگون بِراق عشق 
بی مصطفی شد از ستم اشقیا ببخش
 
بر آن دمی که دلدل میدان پردلی 
بی مرتضی شد از ره جور و جفا ببخش
 
یا رب، بدان دقیقه که عنقای قاف عشق 
رو کرد در حریم شه کربلا ببخش
 
یعنی که ذوالجناح فلک سیر شاه دین 
بی شاه شد به سوی حرم برملا ببخش
 
یا رب، بدان دقیقه و ساعت که اهل بیت 
واقف شدند زان خبر غمفزا ببخش
 
صابر همدانی

بگذارید بر احوال خودم گریه کنم

بر سیه کاری اعمال خودم گریه کنم

 

فعل و قولم همه بی مورد و مردود بود

جای آنست بر افعال خودم گریه کنم

 

تا شبی پنجره رحمت حق باز شود

هر سحر بر بدی حال خودم گریه کنم

 

ذره ای خوب و بد ای وای عقوبت دارد

به " فمن یعمل مثقال " خودم گریه کنم

 

نیست تقصیر کسی آیینه ام تار شده

جلوه گر نیست بر اهمال خودم گریه کنم

 

راه دل گم شد و پیدا نشد آن گمشده ام

ره دهیدم که به اضلال خودم گریه کنم

 

من پرستوی حرم بودم و دور افتادم

تا به بشکسته پر و بال خودم گریه کنم

 

کاروان رفت به پا بوسی حق بگذارید

منکه جا مانده امیال خودم گریه کنم

 

قرعه افتاد که من از شهدا جا ماندم

سخت بر این دل بد فال خودم گریه ککنم

 

نشدم معتکف خیمه نورانی یار

بر سیه بختی اقبال خودم گریه کنم

 

مددی تا به غریبی نگارم نالم

همتی تا که بر احوال خودم گریه کنم

 

سید محمد میرهاشمی

در پیشگاه قدسی تو ای خدای من

می دانم اینکه رنگ ندارد حنای من

 

از بس که توبه کردم و توبه شکسته ام

چنگی به دل نمی زند این توبه های من

 

با اینکه مُهر خاتمه خورده به نار تو

آزاد و خودسر است عنان هوای من

 

یا رب ببین که از سر تکرار معصیت

دیگر شکسته قبح معاصی برای من

 

گر تو مرا رها کنی از دست می روم

بی لطف تو شود دل دوزخ سرای من

 

ای مالکی که فضل بریّه از آن توست

دستی بکش به روی سر بی نوای من

 

سوگند می خورم به مقام ربوبیت

جز آستان تو نبوَد التجای من

 

آن فطرسم که در پی قنداقه آمدم

یعنی شکسته بال و پر ربّنای من

 

امشب بیا به خاطر ارباب بی کفن

منّت گذار و درگذر از این خطای من

 

جان حسین ... روزی ما را رقم بزن

امضا نمای تذکره ی کربلای من

 

محمد فردوسی

باور نمی کنم که مرا هم خریده ای

آخر مگر ز عبد فراری چه دیده ای

 

لایق نبوده ام بنشینم کنار تو

با لطف خود مرا به حضورت کشیده ای

 

هرگز به روی من نزدی عبد عاصی ام

اصلاً نگفته ای که تو پرده دریده ای

 

با این همه گناه و خطایی که داشتم

هرگز ندیده ام ز گدایت بُریده ای

 

گفتم دگر ز چشم تو افتادم ای خدا

امّا هنوز در بر من آرمیده ای

 

من بی توجّهی به تو کردم ولی مُدام

ناز مرا به خاطر زهرا کشیده ای

 

ماه مبارک است و دلم شد سرای تو

از روح خود دوباره به جسمم دمیده ای

 

شرم از عذاب نوکر زهرا نموده ای

گفتی بیا که نوکر قامت خمیده ای

 

وقتی میان کوچه زمین خورد مادرم

آنجا صدای ناله ی او را شنیده ای

 

محمد فردوسی

من را هميشه خواندي و نشناختم تو را

از غصه ها رهاندي و نشناختم تو را

 

اين بنده‌ی اسير معاصي و نفس را

از درگهت نراندي و نشناختم تو را

 

بی یاد تو گذشت همه عمر من ولی

با من هميشه ماندي و نشناختم تو را

 

بر خان رحمت و کرم و استجابتت

عمري مرا نشاندي و نشناختم تو را

 

شب هاي جمعه تو نمک اشک و روضه را

بر جان من چشاندي و نشناختم تو را

 

با رأفت و بزرگي و آقائيت مرا

تا کربلا رساندي و نشناختم تو را

 

یوسف رحیمی

لحظه ها میل بندگی دارند

وقت  ادعیه خوانی دل شد

چشم را باید  اشک پاشی کرد

وقت خانه تکانی دل شد

**

حال و روز زمین چه دیدنی است

آسمان رخت نو به تن کرده است

سالروز تولد ماه است

چقدر شب ستاره آورده است

**

رد پای فرشته ها روی

جانماز زمین شکوفا شد

همه دل تنگ این هوا بودند

غنچه ی سـبز ربنا وا شد

**

بزم عشقی خدا به پا کرده است

همه دعوت شدند و مهمانند

خوش نشینان  سفره ی افطار

ریزه خوار بهار قرآنند

**

در همین  لحظه های نورانی

باری از دوش یک نفر بردار

روزه داری فقط نخوردن نیست

چون علی کیسه ی سحر بردار

 

صابر خراسانی

مانده در درد و رنج... درمانده

با دلی پرگناه آمده ام

این منم ؛ بنده ای خطاکارم

خسته و روسیاه آمده ام

**

 این منم آنکه بعد مدت ها

عقل او یادی از جنون کرده

نوکری بد که با گناهانش

قلب ارباب خویش خون کرده

**

 داد و فریاد میزنم اینجا

تا که شاید توجهت را جلب

بس که کردم گناه آخرسر...

...اندک اندک شدم قسی القلب

**

سفره گسترده و برای من

لقمه ای از کرم نمی آید

اشک من توی چشم زندانی ست

در دعا گریه ام نمی آید

**

سائلان را ز خانه رد کردن

تو خودت گفته ای که ننگین است

دست من سوی تو دراز شده

ما گدائیم، شغلمان این است

**

هرچه کردی گناه بود ای دل!

گاه با نیت ثواب اما...

آبرویم چو آب از کف رفت

خانه ات... خانه ات خراب اما...

**

 من کبوتر ... سپید.... زاده شدم

که مرا غرق در سیاهی کرد

مهربان! با تمام این اوصاف

با من خسته دل چه خواهی کرد؟

 

پیمان طالبی

رمضان آمد و من آمده ام

باز هم قید خودم را زده ام

 

راه گم کرده ترین بنده منم

پیش چشمان تو شرمنده منم

 

میزبانی و منم مهمانت

لقمه ای اشک بده از خانت

 

رمضان آمده با طعم دعا

سفره انداخته اند در همه جا

 

سر این خوان همه نوع آدم هست

شاه اگر هست گدایی هم هست

 

عمر یک سال جلوتر رفته

از خودم حوصله ام سرفته

 

یازده ماه گناه آلودم

من همانم که همیشه بودم

 

چشم، حقّ بدنم را خورده

هر کسی خواست دلم را برده

 

خو گرفته است به بن بست خودم

طاقتم طاق شد از دست خودم

 

سالها در تن خود گم شده ام

تاجر سفره ی گندم شده ام

 

لحظه هایم به تجارت رفته

از کفم این همه فرصت رفته

 

مددی من به خودم برگردم

جان بگیرم به تنم برگردم

 

روسیاهم  خدایا چه کنم ؟

بی پناهم خدایا چه کنم؟

 

من بدم شاه ولی بد نکند

پشت در آمده  را رد نکند

 

مهدی رحیمی

از نسیم سحری روح به جانم دادند

چشمی از خون جگر اشک فشانم دادند

 

تا شدم هم نفس محفل رندان سحر

لذت زمزمه و آه و فغانم دادند

 

باورم نیست که با این همه عصیان و قصور

ره به مهمانی ماه رمضانم دادند

 

بهترین وقت ملاقات خدایی است نماز

فیض دیدار به هنگام اذانم دادند

 

ضعف روزه ز تن ناقص من رخت ببست

بهر انجام عبادات توانم دادند

 

نام آقا نمک سفره ی افطار من است

کرم حضرت یار است که نانم دادند

 

هر چقدر دور شدم باز عطایم کردند

توبه بشکستم و هر بار زمانم دادند

 

ناسپاسی به سر نعمت حق باعث شد

که حواله به سرای دگرانم دادند

 

مانده بودم که کجا درد دل ابراز کنم

به کرم خانه ی ارباب مکانم دادند

 

به خدا آرزویی ندارم هیچ دیگر

حرم کرب و بلا را که نشانم دادند

 

دلم از روز ازل هست گرفتار حسین

به غلامی درش نام و نشانم دادند

 

در همان روز که هر کس ز کسی بگریزد

از تولای علی برگ امانم دادند

 

بخداوند قسم شور حسین می گیرم

روز محشر اگرم اذن بیانم دادند

 

احسان محسنی فر

گرچه من پشت درم، راه ندی حق داری

گرچه من دربدرم، راه ندی حق داری

 

بسكه من اين در و آن در زده ام حالا كه

خورده اينجا گذرم، راه ندی حق داری

 

همه جا پرسه زدم غير در خانه ی تو

حال بشكسته پرم، راه ندی حق داری

 

از رفيقان شهيدم به خدا جاماندم

حال كه يك نفرم، راه ندی حق داری

 

گرچه بر سفره تو شاه و گدا مهمانند

بسكه من خيره سرم، راه ندی حق داری

 

بس كه تو شاهد عصيان مني امشب كه

من گداي سحرم، راه ندی حق داری

 

به اميدم كه كسي باز شفاعت  بكند

طفل شش ماهه مگر باز وساطت بكند

 

محمود قاسمي

مرا به خلوت و ذکر شبانه راهی نیست

چرا که سهمیه ام غیر روسیاهی نیست

 

همیشه غیر تو را کرده ام طلب از تو

ببخش! نیت و مقصود من الهی نیست

 

مرا به سوی خودش می کشد چنان نفسم

که یک دو گام دگر تا خود تباهی نیست

 

فقط تو مشتری دست خالی ام هستی

اگرچه پیش تو دل گاه هست و گاهی نیست

 

اگر مرا نخری ورشکست خواهم شد

کمک که وضعیتم ، وضع رو به راهی نیست

 

تو دست یخ زده ام را گرفتی و انگار

به نامه ی عملم اصلاً اشتباهی نیست

 

دوباره بر سر سفره نشاندیم امسال

اگرچه بنده ی تو عبد دل بخواهی نیست

 

به روضه روزه ی خود باز می کنم زیرا

برای روزه که بی روضه جایگاهی نیست

 

سلام ماه خدا بر لب تو خون خدا

سلام بر لب زخم تو سید الشهدا

 

محسن حنیفی

ما را به حق ساقی کوثر قبول کن

با ناله های هر شب حیدر قبول کن

 

ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم

ما را به حق پهلوی مادر قبول کن

 

ما غیر گریه، تحفه برایت نداشتیم

این قطره را تو چند برابر قبول کن

 

تاج غلامی تو به شاهی نمی دهیم

ما را همیشه رعیت و نوکر قبول کن

 

خسته شدم ز توبه شکستن دگر بس است

حالا که رو زدم به تو دیگر قبول کن

 

از بار معصیت کمرم درد می کند

یعنی منم شکسته و مضطر قبول کن

 

تا حک شود ز یار به این تن نشانه ای

ما را شکسته سینه و بی سر قبول کن

 

حسین ایزدی

فردای محشر کار دشوار است ای دل

بیچاره آنکس که گرفتار است ای دل

 

هر کس که حب فاطمه در دل ندارد

آنجا یقینا بی کس و کار است ای دل

 

کار شفاعت های زهرا گفته اند با

دستان مقطوع علمدار است ای دل

 

هرکس که بی عش علی و فاطمه زیست

بی غصه و درد است و بی عار است ای دل

 

دنیا اگر چه ظاهری زیبنده دارد

در باطنش بسیار غمبار است ای دل

 

دیدی چه آورده بروزم حب دنیا ؟

این قلب و این چشمم چه بیمار است ای دل

 

چشمی که صد جا رفته و برگشته اصلا

کی در پی دیدار دلدار است ای دل ؟

 

از بسکه در تنهایی و غربت به سر برد

یوسف به دنبال خریدار است ای دل

 

هرکس نمی داند که یوسف را بها چیست

محو شلوغی های بازار است ای دل

 

ای دل بیا چشم انتظار یار باشیم

از هرچه غیر از عشق او بیزار باشیم

 

یاسر مسافر

ما که حالا چنین زمین گیریم

روزگاری در آسمان بودیم

پر پروازمان که وا می شد

می پریدیم و بی نشان بودیم

**

خوب بودیم و خوب می دیدیم

پاک بودیم و پاک می رفتیم

متدیّن بدون بار گناه

زیر خروار خاک می رفتیم

**

همه در زیر سایه ی قرآن

همه مشغول زندگی بودیم

لحظه های جوانی خود را

در مناجات و بندگی بودیم

**

بر سر شانه هایمان هر شب

کیسه های کریم می بردیم

نان افطار سفره هامان را

از برای یتیم می بردیم

**

لقمه نانی که بود می خوردیم

کی به فکر غذای فردا بود

اهل از خود گذشتگی بودیم

دلمان دل نبود دریا بود

**

هر شب جمعه کنج خانه مان

سر سجاده ی دعا بودیم

با همان ذکر السلام علیک

زائر صحن کربلا بودیم

**

هر کجا خیمه می زدیم با خود

کوله بار امید می بردیم

شاد بودیم از اینکه هر لحظه

روی شانه شهید می بردیم

**

ناگهان بین ناگهانی ها

پای شیطان به خانه ها وا شد

 عطر سجاده هایمان هم رفت

جبرئیل از کنارمان پا شد

**

ناگهان بین ناگهانی ها

باد آمد بهارمان را برد

بوی پرواز رفت و همراهش

بوی آغوش یارمان را برد

**

کم کم از ذکر حق که دور شدیم

روزی آسمان مان کم شد

 می دویدیم از پی دنیا

ولی از سفره نانمان کم شد

**

کاروان رفت و عده ای رفتند

عده ای بین چاه افتادند

عده ای در مسیر خود ماندند

عده ای بین راه افتادند

**

 عده ای رفته و شهید شدند

عده ای بی بها عزیز شدند

 عده ای تا خدا سفر کردند

عده ای هم اسیر میز شدند

**

از دل زندگی ما بوی

عمر بی استفاده می آید

از سر سفره های ما حالا

بوی خمس نداده می آید

**

ای شهیدان راه عشق و وفا

خوش به حال شما و بال شما

پیش ارباب یاد ما هستید؟

منم و غبطه ی وصال شما

**

باید این روزهای پاییزی

یک نفر با بهار برگردد

از برای نجات این دنیا

وارث ذولفقار برگردد

**

با هزاران امید می گویم

آفتابا امام ما برگرد

یا ایالغوث یا اباصالح

جان زهرا تو را خدا برگرد

 

علی اکبر لطیفیان

نام ما را ننویسید، بخوانید فقط

سر این سفره گدا را بنشانید فقط

 

آمدم در بزنم، در نزنم می میرم

من اگر در زدم این بار نرانید فقط

 

میهمان منتظر دیدن صاحب خانه ست

چند لحظه بغل سفره بمانید فقط

 

کم کنید از سر من شرّ خودم را، یعنی

فقط از دست گناهم برهانید... فقط

 

حُرّم و چکمه سر شانه ام انداخته ام

مادرم را به عزایم ننشانید فقط

 

صبح محشر به جهنم ببریدم اما

پیش انظار گنهکار نخوانید فقط

 

پیش زهرا نگذارید خجالت بکشیم

گوشه ای دامن ما را بتکانید فقط

 

حقمان است ولی جان اباعبدالله

محضر فاطمه ما را نکشانید فقط

 

سمت آتش ببری یا نبری خود دانی

من دلم سوخته، گفتم که بدانید فقط

 

گر بنا نیست ببخشید، نبخشید اما

دست ما را به محرم برسانید فقط

 

علی اكبر لطیفیان

خود را به خواب مي زني اي بنده تا به كي

هي توبه پشت ِ توبه، سرافكنده تا به كی

 

دنيا وفا نكرده ، وفا هم نمي كند

با زرق و برقش از غم دل، كم نمي كند

 

از حوض ِ نور،كي به رخت آب مي زني

كي دست رد به سينه ي اين خواب مي زني

 

اي بنده جزء براي خدا بنده گي نكن

!کج می روی،لجاجت و یک دنده گی نکن

 

بنده در اوج ِ فاجعه زانو نمی زند

غير از خداي ِ خود به كسي رو نمي زند

 

عقلت مگر به شايد و بايد نمي رسد

بارِ كجت به منزل و مقصد نمي رسد

 

تيشه نزن به ريشه ي خود بنده ي خدا

بیراهه می روی، نشو شرمنده ی خدا

 

جاي غم ِ بهشت، غم ِ پول مي خوري

بيچاره اي كه مثل پدر گول مي خوري

 

بيهوده هي براي دلت كيسه دوختي

باغ بهشت را به جو ِ ري فروختي

 

ای ورشکسته،بیش تر از این ضرر نده

لحظه به لحظه عمر خودت را هدر نده

 

شبهاي قدر فرصت خوبيست؛ گريه كن

آيا زمان توبه ي تو نيست گریه کن

 

شبهاي قدر فرصت خوبيست؛ توبه كن

غير از تو و خدا كه كسي نيست توبه کن

 

شبهاي قدر ناله بزن بي معطلي

دستم به دامنت، مددي مرتضي علي

 

شبهاي قدر اشك تو را كوثري كند

زهرا براي شيعه ي خود مادري كند

 

جا مانده اي ز قافله، هيهات، گریه کن

امشب براي عمه ي سادات گريه كن

 

شايد خدا به حال ِ خرابت نظاره كرد

پرونده ي سياه تو را پاره پاره كرد

 

مانند سوزِ صبح ِ مه آلود مي رسد

وقتي نمانده است، اجل زود مي رسد

 

باید بری ! به فكرِ حساب و كتاب باش

فكر فشارِ قبر و سئوال و جواب باش

 

شبهاي قبر، تيره تر از كرده هاي توست

مهتاب روشنش سفر كربلاي توست

 

بي نور عشق، قبر تو دلگير مي شود

امشب بگير تذكره را ، دير مي شود

 

ای تشنه لب ، ز دست سبو آب را بگير

امشب به گريه دامن ارباب را بگير

 

وحید قاسمی

بچه گي كرده ام، پشيمانم

من ندانسته شيطنت كردم

بغلم كن دوباره مثل قديم

رو نگردان ز من، غلط كردم

**

ساده گي كار دست من داده

همنشين ِ بد از تو، دورم كرد

لطف بيش از حد شما؛ امروز

بنده اي سركش و جسورم كرد

**

 سيب سرخ هوس فريبم داد

دلم از كرده اش پشيمان است

عذر تقصير پيشت آوردم

مهربان، بخشش از بزرگان است

**

به كجا مي شود فرار كنم !؟

بدتر از متهم زمين خوردم

حيف آن دست، كه مرا بزني

نزده ؛ من خودم زمين خوردم

**

آبرو، اشك، ندبه و توبه

باز هم واژه هاي تكراري

دست هاي مرا دوباره بگير

تا بفهمم كه دوستم داري

**

 شده ام جنس كهنه ي بازار

رهگذر، دوست، آشنا نخرد

كاش از اول ضرر نمي ديدم

هيچ كس غير تو، مرا نخرد

**

 نه ! من از چشم تو نمي افتم

تا حسيني و كربلايي هست

آبروي مرا نخواهي برد

تا كه عشق امام رضايي هست

**

روسیاهم صدا نخواهي زد

پاي من را قلم نخواهي كرد

به دلم دست رد نخواهي زد

سنگ روي يخم نخواهي كرد

**

بازهم روي خوش نشان دادي

چقدر خوب شد كه زهرا هست

غسل گريه كن اي دل غافل

روضه دست و مشك سقا هست

 

وحید قاسمی

رمضان بوی مناجات و دعا می آید

عطر تسبیح و صدای شهدا می آید

 

گوشه ی چشم من امروز سحر، تر شده است

آبرو باز به کابین گدا می آید

 

دیده ی کور به اشک سحری روشن شد

بوی پیراهن یوسف ز کجا می آید؟

 

کاش آماده ی مهمانیتان می بودم

به سر سفره کسی بی سر و پا می آید

 

خاطر حضرت ارباب بیا عفوم کن

که فقط بخشش و رحمت به شما می آید

 

هر سحر مثل محرم دل من می گیرد

باز عطر حرم کرب و بلا می آید

 

لب من زخم شده از عطش اما به فدات

یادم از چوب و لب و طشت طلا می آید

 

محسن حنیفی

اینجا کریمی هست که بسیار می بخشد

لب وا نکردی تا کنی اقرار می بخشد

 

تاثیر استغفار اوج باور عبد است

قبل از گنه کردن تو را غفار می بخشد

 

وقت گنه پرده به روی ما می اندازد

مشغول عصیانیم که ستار می بخشد

 

هر قدر هم دوری کنیم او در پی ما هست

گاهی به خلوت ، گاه در انظار می بخشد

 

این صبر که دارد خدا ، شرمندگی دارد ...

هر چه گنه را می کنی تکرار می بخشد ...

 

ظرف ترک خورده در اینجا بند خواهد خورد

رفتی و برگشتی اگر صدبار می بخشد

 

پیچیدگی زندگی تمرین رشد ماست

اینها مقاماتی است که دلدار می بخشد

 

مومن در امواج بلاها دم نخواهد زد

زیرا بلاها نخل او را بار می بخشد

 

در میهمانی هوشیاری جزء ارکان است

این صاحب خانه به ما اسرار می بخشد

 

حب علی در سینه باشد کار ما جور است

ما را به مهر حیدر کرار می بخشد

 

آب حیاتی که خدا فرموده این اشک است

این هدیه را بر دیده ی بیدار می بخشد

 

فرموده است شیخ الائمه : " حق ، کسی را که

اشکی بریزد در عزای یار می بخشد"

 

ذکر "حسین" در تشنگی تسبیح ما باشد

جان را صفا این ذکر گوهربار می بخشد

 

امشب خدا ما را به حق آن یتیمی که

افتاد از ناقه در آن بازار می بخشد

 

امشب خدا ما را به حق چشم هایی که

گردیده بود از ضرب سیلی تار می بخشد

 

رضا رسول زاده

جز آه، حرفی در خور گفتن ندارم

جز آه حرفی هست اما من ندارم

 

چون طفل بازیگوش، عصیانگر، گرسنه

راهی به خانه غیر برگشتن ندارم

 

پوسیده یا پاره شده یا آب رفته

 مهمانی است و حیف...پیراهن ندارم

 

این چه بلایی بوده آوار است بر من

اسم تو را میخوانم و جوشن ندارم

 

آه ای ملائک رو بپوشانید از من

غرق معاصی هستم و دیدن ندارم

 

میجویمت ای انتهای آرزوها

میجویم اما پاسخی جز لَن ندارم

 

در آسمان تیره ی بخت غریبم

جز کربلا من نقطه ای روشن ندارم

 

من که به غیر کربلا موطن ندارم

من که به غیر کربلا مدفن ندارم

 

سید علی رکن الدین

گوشه چشمی اگر از جانب دلبر برسد

دست من نیز به آن چشمه ی کوثر برسد

 

اگر از شانه ی من بار گنه بردارید

پای این بنده هم از عرش فراتر برسد

 

باز هم توبه شکستم! بگذارید فقط

باز هم فرصت یک توبه ی دیگر برسد

 

همه ی ترس من این است که هنگام گناه

عُمر این بنده ی آلوده به آخر برسد

 

بس که آلوده ام «أبکی لِخروج نفسی»

وای از آن لحظه ی سختی که اجل سر برسد

 

خیلی از تنگی و ضیق لحدم می ترسم

وحشت بیشتر آن است که مُنکر برسد

 

همه ی خواهشم این است که در موقع مرگ

سر این بنده روی دامن حیدر برسد

 

مطمئنّم که در آن لحظه ی سخت و حسّاس

حضرت فاطمه با آل پیمبر برسد

 

چادر مادر ما کار خودش را بکند

بگذارید فقط لحظه ی محشر برسد

 

مثل هر دفعه به ارباب توسّل کردم

حتماً ارباب به داد دل نوکر برسد

 

مثل یک باز شکاری طرف میدان رفت

قصدش این بود به داد علی اکبر برسد

 

به روی نیزه ی لشکر، جگرش را می دید

تکه تکه بدن گل پسرش را می دید

 

محمد فردوسی

چون ابر سیاهی شده ‌سنگین بار‌م

این گونه ز ‌شر‌مسار‌ی ا‌م مي‌بار‌م

جود و کر‌مت اميدوار‌م ‌کر‌د‌ه

ور ‌نه به چه رو‌ی ‌من به تو روی آر‌م

**

هر لحظه و دم به دم، ظَلَمتُ نَفسِی

من ماندم و بار غم، ظَلَمتُ نَفسِی

گفتی که اگر توبه شکستی بازآ

صد بار شکسته ام، ظَلَمتُ نَفسِی

**

بی توشه و زاد راه، ما لا اَبکِی

رویم ز گنه ‌سیاه، ما لا اَبکِی

در نامه ي ا‌عمال ‌من ‌سر‌گشته

یک ‌حُسن نمانده آه ما لا اَبکِی

**

من آمده ‌ا‌م ‌تو‌شه ‌ا‌ی ‌ا‌ز ‌آ‌هم ‌د‌ه

سوز ‌نفس و اشک ‌سحرگاهم ده

هر چند ‌تما‌م کرده ‌ا‌ی ‌نعمت را

یک بار دگر به کربلا راهم ده

 

یوسف رحیمی

آمدم دیر آمدم اما به هر حال آمدم

دل شکسته ، دل پریش و بی پر و بال آمدم

 

آمدم جبران کنم اما نمیدانم چطور

بس گنهکارم خدا آشفته احوال آمدم

 

دور از تو ، من شکستم زیر بار معصیت

من الف رفتم ز درگاهت ولی دال آمدم

 

با گره بر زلف تو وا میشود این بخت من

شب به شب در زلف تو دنبال اقبال آمدم

 

فرصت گفتن ندادی زود بخشیدی مرا

هاج و واج از مهربانیّ ات چنین لال آمدم

 

روزی اشک محرم ، فاطمیه دست توست

یک شبِ دنبال کسب رزق یک سال آمدم

 

دانه ای را دام کن تا که گرفتارش شوم

درپی مهدی پی آن خط آن خال آمدم

 

قتلگاهم را خدا در روضه امشب جور کن

 که برای روضه های سخت گودال آمدم

 

موسی علیمرادی

صفحات سایت :