close
تبلیغات در اینترنت
مسلم ابن عقیل (ع)
رئــوفــــــــ اهـــل بــیــت شــعــر

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 46
  • بازديد ديروز : 937
  • آي پي امروز : 16
  • آي پي ديروز : 95
  • ورودی امروز گوگل : 3
  • ورودی گوگل دیروز : 5
  • بازديد هفته : 3,814
  • بازدید ماه : 18,972
  • بازدید سال : 142,222
  • كل بازديدها : 512,459
  • ای پی شما : 54.198.55.167
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 44
  • كل مطالب : 3588
  • كل نظرات : 52
  • امروز : شنبه 28 مهر 1397

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

چو آشکار خدا هست از تو پنهان نیست 

 

میان مردم این شهر یک مسلمان نیست 

 

خلاف دین خدا هست و ضد شیطان نیست 

 

دیار اهل رجیم است و شهر قرآن نیست

 

 

 

خبر ز ماندن پای قرار و پیمان نیست 

 

 

 

چو سیر و سرکه در این درد و داغ میجوشم 

 

غریب ماندم و با غربتم هم آغوشم 

 

نمیشود به خدا این بلا فراموشم 

 

که بار خجلت از ارباب مانده‌ بر دوشم 

 

 

 

حریف چشم ترم دانه های باران نیست 

 

 

 

زبان خواهش کوفی زبان پر گله شد 

 

هر آنکه عهد شکسته به کیسه اش صله شد 

 

من الغریب الی الارباب کوفه غلغله شد 

 

به جای گفتن لبیک هم که هلهله شد 

 

 

 

جهنمی شده کوفه نیا گلستان نیست 

 

 

 

پی من آمده بودند بی هوا رفتند

 

سیاهه لشکر این ابن وقت ها رفتند 

 

به حد فاصل یک مغرب و عشا رفتند 

 

به خاک غم بنشینند هر کجا رفتند 

 

 

 

که کردهرچه به من کوفه،حق مهمان نیست 

 

 

 

چه میکند دمی آرام قلب مضطر را؟ 

 

چه میکند کمی آهسته دیده ی تر را؟

 

زیاده تیز نمودند تیغ و خنجر را

 

بیا و جان عزیزت نیار اکبر را 

 

 

 

سزای گل پسرت گیسوی پریشان نیست

 

 

 

دعای شر قدر مستجاب می سازند 

 

جمال آرزویت را خراب می سازند 

 

ز تیرهای سه شعبه جواب می سازند 

 

جهنمی به شما و رباب می سازند 

 

 

 

نیار اصغر خود را که جای جبران نیست 

 

 

 

هنوز دخترک ناردانه ی باباست؟ 

 

هنوز جای رقیه به شانه ی سیاست؟

 

نگو که هدیه ی اکبر به گوش او پیداست 

 

درآور از بر گوشش که مشکلش اینجاست 

 

 

 

به کوفه قیمت یک گوشواره ارزان نیست 

 

 

 

شنیدی افعی کوفه هزار سر دارد؟ 

 

عذاب فتنه دجال بد نظر دارد 

 

ز قول من بگو عباس مشک بردارد 

 

اضافه آورد این راه بد خطر 

 

 

 

ز چشم شوری اینها مجال جولان نیست 

 

 

 

بپوش جوشنی آقا بپوش پیرهنی 

 

بگو به زینب اگر شد بیاورد کفنی 

 

بگو به دختر عمویم به شمر رو نزنی 

 

نمی دهد به تو حتی مجال دم زدنی 

 

 

 

برای راس تو جز خاک دشت دامان نیست 

 

 

 

به قصد کشت زدندم به غارتم بردند 

 

به زور و هجمه ی زنجیر اسارتم بردند 

 

حلال کن که به رویش عمارتم بردند 

 

حلال کن که به بزم جسارتم بردند 

 

به اضطراب من انگار قصد پایان نیست 

 

 

 

خدا! به خیر شود ختم، این همه آزار 

 

خدا!به خیر شود ختم، گریه ی بسیار 

 

خدا! به خیر شود ختم، آخر این افکار 

 

عزیز زاده ی زهرا کجا سر بازار؟ 

 

 

 

مجال درک مصیبت به هیچ عنوان نیست...

---------------------------------------------------------------------------------

 

شاعر علیرضا وفایی ( خیال)

به شهركوفه به جز غصه چيز ديگر نيست

 

نصيب خواهرتو جز دو ديده ي تر نيست

 

از آن زمان كه شدم ميهمان اين مردم

 

هزار فاجعه ديدم كه جاي باور نيست

 

چه گويمت كه خودم گفته ام بيا اما

 

چه كوفه اي كه ز شهر مدينه كمتر نيست

 

ميا به كوفه كه اينجا به دست هرفردش

 

به غير نيزه و شمشير و تير و خنجر نيست

 

ميا كه در دل اين مردمان نامردش

 

به جز حسادت وكينه ز آل حيدر نيست

 

براي كشتن تو نقشه ها به سر دارند

 

ميا كه منتظر چشمهاي سردارند

 

------------------------------------------------------

 

 

 

محمد حسن بیات لو

ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود

ختم_ به خیر این غم بی انتها شود

 

ای کاش نامه های سفیرت به تو رسند

یا باد با نوای دلم همنوا شود

 

مداح خانواده ی تان هستم، آمدم

تا خانه خانه بزم حدیث شما شود

 

دَم از علی و آل علی آنقدر زنم

تا کوچه ها پُر از نفس مرتضی شود

 

با هر اذان به اشهدُ انَّ علی رِسَم

تا هر حضور، خطبه ای از لافتی شود

 

از معجزات خیبر و از بدر گفته تا

شعر و شعورشان همه شیر خدا شود

 

یا از حسن بگویم و از حسِّ یک غریب

شاید فضای کوفه کمی، غم فضا شود

 

آنقدر از حسین بخوانم که جان دهم

باشد که یک حسینیه اینجا بنا شود

 

افسوس، زین جماعت سنگیِ بی وفا

باور نداشتم که یکی با وفا شود

 

اینجا مدینه است، نه کوفه، میا مخواه

 زهرا دوباره عابر این کوچه ها شود

 

اینجا مدینه است، نه کوفه، بیا بخوان

 تا باز بزم روضه ی زهرا به پا شود

 

افتاده ام به یاد تو و روضه خوانی ات

از مادری که رفت،خودش خون بها شود

 

تا در، حضور فاطمه حس کرد زد به سر

دلشوره داشت، بانی یک ماجرا شود

 

یادش نرفته بود که هر صبح با ادب

جبرئیل می رسید کمی خاک پا شود

 

با التماس، گفت به مادر بمان میا

تا مانع جسارت یک بی حیا شود

 

در بود و شعله بود و حرامی به پشت به آن

می خواست با حرارت در آشنا شود

 

فرصت نداد شعله فقط کار خود کند

مهلت نداد تا که در بسته وا شود

 

زینب، صدای فضّه به دادم برس، شنید

کوشید مادر از در و آتش جدا شود

 

آه ای علی من، به مدینه میا مخواه

 تکرار داغ های دل مجتبی شود

 

اینجا میا که فاطمه ات جای دوش تو

در حلقه ی فشرده ی زنجیر جا شود

 

بدجور چشم زجر مرا زجر می دهد

ای وای اگر که همسفر بچه ها شود

 

خولی تنور خانه ی خود گرم میکند

شاید که میزبان سَری آشنا شود

 

اینجا میا که روی سرت شرط بسته اند

روزی رسد که گیسویت از نی رها شود

 

تقصیر نیزه نیست که سر بی تعادل است

کافی ست نیزه دار کمی جا به جا شود

 

می افتی و به روی زمین غلت می خوری

می افتی و سر تو پر از ردّ پا شود

----------------------------------------------------------------

حسن لطفی

آشفته ای آواره ام ،در پشت درها

کوه_ پُر از دردم پر از خون جگرها

 

یکریز می بارم به روی جانمازم

دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها

 

گفتم به دستت می رسد ای کاش هایم

نفرین به بال سنگی این نامه برها

 

دیروز با نان شماها قد کشیدند

حالا چه بی رحمند شمشیر پدرها

 

نقش و نگار صورتت حیف است برگرد

هرگز میا ای ماه من! این دور و برها

 

حالا تمام کوچه ها را گشته ام من

حالا تنم از کوچه ها دارد اثرها

 

این چندمین شب از کدامین ماه باشد؟

پس کی می آیی شهر کوفه شاه سرها

 ----------------------------------------------------------------------

علیرضا لک

پایان ندارد ابر خیس گریه هایش

غم می چکد از ردّ پای بی صدایش

 

بعد از نماز مغرب اینجا هیچکس نیست

بوی غریبی می وزد وقت عشایش

 

میشد ببینی دردهای با وفا را

در لابلای جمله ی «کوفه میا»یش

 

دیوارهای سنگی آتش به دستان

افتاده دنبال شکست بالهایش

 

با التهابی حیدرانه جنگ می کرد

می آمد از کوجه رجز های رسایش

 

چندین تَرَک بر روی لبها نقش بسته

یک کاسه آب امّا نمی آید برایش

 

دارد زیارتنامه می خواند دوباره

بر پشت بام غصّه ی کرب و بلایش

 

کوچه به کوچه می شود بازیچه شهر

جسم ز هم پاشیده ی در زیر پایش

 

یک ماه آنسوتر سر چشم انتظاری

می بیند امّا روی نیزه مقتدایش

--------------------------------------------------------------

                                                            علیرضا لک

این جماعت به خدا قاتل و جنگ افروزند

یار دیروز و نمکدان شکن امروزند

 

همه شان پیش شما نان و نمک می خوردند

روزگاریست به اولاد علی مقروضند

 

همه شان گرگ ولی هیبت انسان دارند

مست یوسف کشی و قاتل دست آموزند

 

جان تو  نیزه در این شهر فراوان  دیدم

بی گمان پیرهنت را به تنت می دوزند

 

دور از خیمه نشو شعله ی آتش دارند

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

 

سی هزارند و تو هفتاد و دو تن آوردی؟

باخبر باش که مردان خدا پیروزند

 

راستی پیشتر ازاین به تو گفتم آقا؟

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

 --------------------------------------------------------------

عبدالحسین مخلص آبادی

سوي کوفه ميا که پيچيده

بوي غربت ميان هر کوچه

باز تکرار بي وفائي هاست

باز دستان بسته در کوچه

**

حسّ دلتنگي قفس دارد

آسمان کوچ کرده از اين شهر

عشق و احساس و عزت و غيرت

هم زمان کوچ کرده از اين شهر

**

اين قبيله چقدر بي دردند

بي حيائي ست خصلت کوفه

مشک‌ها طعم تشنگي دارد

و سراب است بيعت کوفه

**

غربت زائر غريبي را

به نظاره نشسته اند آقا

نيزه نيزه در انتظار تواند

همه پيمان شکسته اند آقا

**

در کمين نگاه مهتابند

بغض ها ، کينه ها ، کبودي ها

و براي تو نقشه ها دارند

کوفيان ، شاميان ، يهودي ها

**

دلشان را  ز کينه ي مولا

دم بدم پر گدازه مي کردند

دل من آه ارباً اربا شد

نعل ها را که تازه مي‌ کردند

**

دگر آقا چه خوب مي‌فهمم

ندبه ي بي جواب يعني چه

التماس نگاه لب تشنه

ناله ي آب آب يعني چه

**

ندبه هايي غريب مي بارد

صحنه هايي عجيب را ديدم

پرده افتاد ! در همين کوچه

سر شيب الخضيب را ديدم

**

گرد خورشيد خون گرفته ي عشق

نيزه ها ازدحام مي کردند

سنگ ها بر لبي ترک خورده

بوسه بوسه سلام مي کردند

**

سوي کوفه ميا که پيچيده

بوي غربت ميان هر کوچه

مي شود باز داغ ها تکرار

داغ دستان بسته در کوچه

-------------------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

 

فاصله است و بیقرارم که نیامدی کنارم

چه کنم صبا رساند به من از تو عطر و بویی

 

به لب شکسته ی من سخنی به جای مانده

تو میا عزیز زهرا به دیار ننگ جویی

 

به دیار بی وفایی چه کنم اگر بیایی

به خدا قسم نداری تو به کوفه جز عدویی

 

به دیار خصم حیدر تو سه ساله را نیاور

که ز سیلی مکرّر بشود کبود رویی

 

به میان کوچه آتش به سر غریب ریزند

شده شهر کوفه مشهور که ندارد آبرویی

 

تن من سر قَناره به تو می کند اشاره

که کنند پاره پاره ز تو حنجر و گلویی

 

تو مگو به دختر من که چه آمده سر من

به دلم یقین نشسته که رضایتش بجویی

 

به زلال آب سوگند به گل رباب سوگند

که شود حرام بر تو قطرات آبِ جویی

 

چو سرت ز تن جدا شد، به فراز نیزه ها شد

ز سرم به روی نیزه، بنما تو جستجویی

----------------------------------------------------------------------

                                                             جواد حیدری

در حق و باطل عادتِ تشکیک دارد

با جهل خویشاوندی نزدیک دارد

در فتنه قومی قابل تحریک دارد

مثل مدینه کوچه ی باریک دارد

 

می خوانمت با چشم های کم فروغم

من عابر آواره ی شهر دروغم

 

در بین این ها کاتبان نامه دیدم

مشتی به ظاهر زاهد و علامه دیدم

سرگرم برپا کردن برنامه دیدم

غارتگر انگشتر و عمامه دیدم

 

خواهی شنید از کوچه هایش بوی خون را

روی لبم "انّا الیه راجعون" را

 

یک شهر از وحشت زبانش لال گشته

مردانگی روی زمین پامال گشته

آهنگری در شهرشان فعّال گشته

کوفه مهیّا بهر استقبال گشته

 

هر باغ را آماده ی پاییز کردند

دندان برای غنچه هایت تیز کردند

 

این پینه های مانده بر روی جبین را

حق ناشناسان به ظاهر اهل دین را

بهتر بگویم گرگ های در کمین را

حق از زمین بردارد این قوم لعین را

 

اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

 

اینها فقط انبان زر را می شناسند

بینند اگر باغی تبر را می شناسند

آتش نشاندن بر جگر را می شناسند

بر روی نیزه جای سر را می شناسند

 

در خواب دیدم غارت انگشتری را

آتش به دندانش گرفته معجری را

 

آه این جماعت از عمویم کینه دارند

از خاندانت کینه ی دیرینه دارند

بغض امیرالمومنین در سینه دارند

 

اینجا پذیرایی شود مهمان به نیزه

یک بار دیگر می رود قرآن به نیزه

 

حالا که مسلم بی پناه افتاده اینجا

از ارتفاعی نابه گاه افتاده اینجا

از دیده اش خونابه راه افتاده اینجا

نوکر سرش در پای شاه افتاده اینجا

 

شرمنده باشد از نگاه خواهر تو

یک شهر دارد کینه از آب آور تو

 

حالا که باید یار من تنها بماند

ای کاش پای ناقه در گل جا بماند

درد دلم بسیار بود اما بماند

دنیا برای مردم دنیا بماند

 

اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

 --------------------------------------------------------

                                                       هادی ملک پور

از اعتبار حرمت گفتارهایشان

مغرب شکست بیعت بسیارهایشان

 

یک پیره زن فقط به سفیرت پناه داد

ماندم چه شد تعارف و اصرارهایشان؟

 

کوفه مرا ز روی تو شرمنده کرده است

سر می زنم ز غصه به دیوارهایشان

 

جای طناب، بر دهنم مشت می زدند

اینجا همه عوض شده رفتارهایشان

 

محصول باغ ها همه خرج سپاه شد

از خار و سنگ پر شده انبارهایشان

 

خرما فروش یک شبه خنجر فروش شد

تغییر کرده کاسبی وکارهایشان

 

سکه شده فروختن چکمه هایشان

 رونق گرفته دکه ی نجارهایشان

 

بر روی میخ جسم مرا پشت و رو زدند

لعنت به رسم کوفه و هنجارهایشان

 

اینجا سر برادر تو شرط بسته اند

 غوغا شده میان کماندارهایشان

 

اینجا برای غارت خلخال و روسری

خرجین خریده اند خریدارهایشان

---------------------------------------------------------

                                                          جواد پرچمی

ياكريم غریب این شهرم

که جدا مانده ام زلانه خود

کوچه گرد غریبم و راهم

ندهد هیچکس به خانه خود

**

سر دارالاماره ام اما

چشمهایم هنوز منتظر است

سر دارالاماره میبینم

کاروانی غریب در به در است

**

 به سلامی که بر همه گفتم

کس جوابی نداد در این شهر

غیر طوعه کسی به دستانم

ظرف آبی نداد در این شهر

**

از دل دشتهای تفتیده

حال و روزم ببین بیا برگرد

جان طفلانِ من به کوفه میا

جان ام البنین بیا برگرد

 **

همه چشم انتظار تو اینجا

همه سر گرم تیر یا نیزه

همه مشتاق دیدنت اما

با کمان و سنان و با نیزه

**

پیر زن ها و پیر مردانش

شده مشغول خیزران سازی

کودکان جای مشق در هر روز

گرم بازی سنگ اندازی

**

بازی تازه ای شروع شده است

همه دنبال تیری از چوبند

به خیالی که نیزه می بینند

به نوک نیزه سنگ میکوبند

**

چه کنم تا نیاوری با خود

محمل و محرمان قافله را

که ز دارالاماره میشنوم

خنده های بلند حرمله را

**

یاسها به جای خود اینجا

غنچه ای لاله رو نمیماند

تیرهایش سه شعبه دارد وای

اثری از گلو نمی ماند

**

جان دلشوره های خواهرتان

کاروان را بگو که برگردد

فکر انگشترت امانم برد

ساربان را بگو که برگردد

**

کاش میشد ز محمل زینب

باد از پرده اش گذر نکند

کاش میشد به روی اهل حرم

چشم نامحرمی نظر نکند

**

کاش میشد کم از سر طفلان

نشود دست های سقایت

چشمهایش اگر نظر بخورد

وای بر دختران نوپایت

**

تشنه ام تشنه کام و میبینم

بعد من با لبت چه ها شده است

عاقبت کوفه میرسی اما

گیسوانت ز نی رها شده است

---------------------------------------------------------------

حسن لطفی

نیمه ای می گذرد از شب و سرگردانم

 

چشمم احیا دارد

 

خانه ای نیست پناهم دهد و حیرانم

 

کوفه غم ها دارد

 

شرمگینم که تو را خوانده ام این جا برسی

 

وای از آن روز که با دختر زهرا برسی

 

تک و تنها برسی

 

چه تماشا دارد

 

نخل این شهر همه نیزه خونریز شده

 

وقت پاییز شده

 

حرمله گفته که تیرش چقدر تیز شده

 

سر دعوا دارد

 

وای از آن روز که از بام سرت می سوزد

 

جگرت می سوزد

 

بر سر نیزه کنارت پسرت می سوزد

 

جگرت می سوزد

 

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد

 

تا نخورده است به قاسم سم مرکب برگرد

 

تا تن اکبرت از زخم ز هم وا نشده

 

نیزه ها جانشده

 

پشت خیمه بدن طفل تو پیدا نشده

 

تا که مشک و علم و خود و علمداری هست

 

آبروداری هست

 

بعد عباس، غم و کوچه و بازاری هست

 

کوفه سودا دارد

 

جان زهرا برگرد 

 

 جان مولا برگرد

-------------------------------------------------------------
حسن لطفی

منم مسلم که اربابم حسین است

 

قرار قلب بی  تابم حسین است

 

خوشم در راه حق عطشان بمیرم

 

چه بیم از تشنگی آبم حسین است

 

گروهی سیف آل هاشمم خواند

 

گل اسماء و القابم حسین است

 

سرم در پیش ظالم خم نگردد

 

بلی استاد آدابم حسین است

 

صفای هر گلی چندین صباح است

 

گُل تا حشر شادابم حسین است

 

بیا بر چشمم ای خواب شهادت

 

بخوان ، لالائی خوابم حسین است

 

ندیدم بینتان گوهر شناسی

 

به او گویم ، دُر نابم حسین است

 

تو باش ای آفتاب کوفه شاهد

 

که خورشید جهان تابم حسین است

 

قسم بر کعبه و میقات و زمزم

 

نماز و مُهر محرابم حسین است

 

حسین را یافتم در کشور دل

 

در آن کشور خدا یابم حسین است

 

پیامم بر عبیدالله این است

 

رئیس کل احبابم حسین است

 

بزن جلاد خائن گردنم را

 

به شهر جذبه جذابم حسین است

 

ز حزب و فرقه من خیری ندیدم

 

قوام قوم و احزابم حسین است

-------------------------------------------------------------
ولی ا..کلامی زنجانی

من موذن غربت بر مناره ی عشقم

 

در سپهر تنهایی تک ستاره ی عشقم

 

سینه ای شرربارم حسرتی دل آزارم

 

چشم مانده در راهم در نظاره ی عشقم

 

کوفه ای به خون تشنه در به در به دنبالم

 

می کشد سوی دارم استخاره ی عشقم

 

سرخی لبم گوید مست باده ی نابم

 

لاله ام ولی پرپر از اشاره ی عشقم

 

آه اگر کشم ، کوفه بین شعله می سوزد

 

بارقه فرو ریزد از شراره ی عشقم

 

دار عاشقان باشد مهد وصل جانانه

 

یاد طفل عطشان گاهواره ی عشقم

 

ای حرم میا کوفه حرمتت نمی ماند

 

الحذر ز چاه غم ای تو چاره ی عشقم

-------------------------------------------------------------
میر هاشمی

برگرد ای حبیب که کوفه است پر فریب

 

با یک تَشَر ز خصم گذارد تو را غریب

 

اینجا کسی به فکر تو و زینبِ تو نیست

 

گیسو شود سپید و محاسن شود خضیب

 

دیروز یکصدا همگی از تو دم زدند

 

امروز یک سراغ نگیرند از حبیب

 

راحت ز عهد و بیعت خود دست می کشند

 

گفتارشان عجیب و رفتارشان عجیب

 

تکذیب می کنند علی را به راحتی

 

با واژه های ناب وَ اَلفاظ دلفریب

 

بازار گرم نیزه فروشان دهد پیام

 

شش ماهه هم ، نمانَد از این وضع بی نصیب

 

زنهایشان سفارش سوغات می دهند

 

مردانشان به غارت خلخال بی رقیب

 

با دختران بگو که نبندند،زینتی

 

اینجا امان ، گمان نکند دختر نجیب

 

اینجا سخن ز حفظ حجاب و عفاف نیست

 

اطرافشان پر است ز چشمان نا نجیب

 

دعوت به جای سفره به گودال می کنند

 

حِس می کنم ز مقتل خود بوی عطر سیب

 

از روی بام دارالاماره دهم سلام

 

یاد تو یابن فاطمه از دل بَرَد شکیب

 

گفتم بیا به کوفه ، میا کوفه یا حسین

 

کُشته به دِشنه می شوی و تشنه عنقریب

-----------------------------------------------------------------------------------------------

محمود ژولیده

 

وقتی نفس از سینه ی بی تاب افتاد   

 

با غربتم رنگ از رخ مهتاب افتاد   

 

دیوار اصلا تکیه گاه حیدری هاست  

 

 انگار بعد از فاطمه این باب افتاد  

 

سنگ صبوری نیست اینجاها برایم  

 

هر کوچه را گشتم ولی نایاب افتاد  

 

مهمان رسیدم حال و روزم این چنین شد  

 

با یاد زینب از دوچشمم خواب افتاد  

 

هرکس که بیعت داشت ، زخمی کاری ام زد  

 

از پیکرم دیگر توان و تاب افتاد  

 

وقت وداع با چشم ، عکسی را گرفتم  

 

از روی تو حالا ترک بر قاب افتاد  

 

اینجا هزاران گرز آوردند، یاد  

 

پیشانی مردی که در محراب افتاد  

 

دیشب سر دروازه ی این شهر بی درد

 

ناگاه چشمم بر دوتا قلاب افتاد

 

شکر خدا این پاره ی لب آبرو داد

 

وقتی که دندانم درون آب افتاد

 

فهمیدم اینجا ذبح ، رسم خویش دارد

 

تا از کفم این کاسه ی خوناب افتاد

 

انگار که در جمعیت گمگشته ای داشت

 

جسمی که سوی عده ای قصاب افتاد

 

این سرنوشتش شد سلامی نیمه کاره

 

یک جسم بی سر ماند و تیزیه قناره...

---------------------------------------------------------
حبیب نیازی

 

این شهر را با تیغ و خنجر می شناسند

با مـردم نفرین حیـدر  می شناسند

با مردمی دنیا طَلب كه دین حَراجند

یوسف فروشند و فقط زر می شناسند

فُتوایِ قتـلِ خارجی ها مُهر خورده

اینجا تـو را با اسم، كمتر می شناسند

جمعند مُشتی گرگ خویِ قَدر نشناس

این طایفه كِی قدرِ گوهر می شناسند

این نان به نرخِ روز خورها تازگی ها

آهنگران را با خـدا تـر می شناسند

از چیـدمان سنگ ها بـر بام پیداست

پـر تـاب را از بـام بهتر می شناسند

از ضربِ شصتِ حـرمله تمجید كردند

این تیرها را خوب دیـگر می شناسند

كعبِ نِی­اش هر چند معروف است امّا

ایـن شهر را بـا بستنِ پَر می شناسند

از بـاغ های سبـزشـان تنـهای تنها

هر شاخه ای كه خیزران تر می شناسند

بـا مردمِ بی معرفت هر چـه بخواهی

تـرفنـدِ جنـگِ نـا برابر می شناسند

وقـتِ شكستـن سینه و پـهلوست اَرحج

وقتِ بـریـدن بـازو و سر می شنـاسند

هـنـگامِ غـارت رو سری را می پسندند

در شـعـله هـا یغماگری را  می پسندند

تـا هست آقـا راهِ چاره زود برگرد

از ایـن مسیرِ پُر شراره زود بـرگرد

در آسمـانِ غیرت و مردی این شهر

حتی دریغ از یك ستاره، زود برگرد

انـگار می جوشد بـرای پیـشوازت

تیغ و سنان از هر كناره زود بـرگرد

تا پُر نكرده هلهله بـر اشكِ زینب

جای اذان را در مِنـاره زود برگرد

نـرخِ كنیز ایـن روزهـا بالا كشیده

نرخِ گلویِ شیر خـواره، زود بـرگرد

تـا از وِقـارِ دختـرانت كـم نكرده

زنجیـرهای بی قَـواره زود بـرگرد

ای وای از این چاكِ دهن هایی كه باز است

از طعنه های بی شماره زود بـرگرد

لبهای خشكم را كه بر هم دوخت شمشیر

هر لحظه گفتم بـا اشاره زود بـرگرد

بـا دستـهای بسته بـی سر بینِ مردم

افـتـادم از دارالامـاره زود بـرگرد

با ریـسمان روی زمین گاهی كشاندند

گاهـی هـم آویـزِ قناره زود بـرگرد

دروازه­ی كـوفـه ز پـا بـر دارِ غربت

 

می خوانم از رگ های پاره زود برگرد

---------------------------------------------------------
علیرضا شریف

 سردار سر شکسته ي  دار العماره ام

 آیـــد اذان مغرب غم از مناره ام

 

 با دستهای بسته مگرمی شود چه کرد؟

 شوریده وار منتظر راه چـاره ام

 

 شاید نسیم ؛حرف دلم را به او رساند

 شاید تمام شد هدف نیمه کاره ام

 

 شد دانه های اشکِ غرورِ جریحه دار

 تسبیح یکــصد و دهمین استخــاره ام

 

 تاریخ مصرفم، دو سه روزی گذشته است

 در موزه نـــگاه همه سنگواره ام

 

 وقت حسین گفتن من کوفیان چرا....

 ....با مشت می زنید به لبهای  پاره ام

 

 عاشق ترین سفیرم و در حیرتم چرا

 در آسمان شهر شما بی ستاره ام

 

 کوری چشم تان سر دروازه، روی  دار

 زخمی ترین بدون سر خوش قواره ام

 

 حرف صریح من به دلی  کارگر نشد

 دنبـال یـک ربــاعی  پر استعاره ام


-----------------------------------------------------------

وحید قاسمی

 

حضرت عشق سرِ دار سلامی دارم

 

از لبِ زخمِ ترك خورده پیامی دارم

 

خیلِ بیعت شكنان نوكرِ بی اجر شدند

 

همه با وعده ی یك كیسه ی جو زجر شدند

 

چند سالی است در این شهر وفا مُرده نیا

 

زخم این نیزه پرستان به تنم خورده نیا

 

از علی دیر زمانی است دلی پُر دارند

 

این چه شهری است همه حسرتِ چادر دارند

 

پیشۀ تازۀ این طایفه آهنگری است

 

قول دادند كه سوغاتیشان روسری است

 

باغِ سبزی كه نوشتند فقط نی زار است

 

سرِ من راهیِ شام و بدنم بر دار است

 

تا به خارج شدن از دینِ تو فتوا دادند

 

سنگ دل ها همه بر كُشتنِ تو پا دادند

------------------------------------------------------------------
علیرضا شریف

نایِ سُبوحِ تو در نافله خواهند گرفت

 

یك بغل ماه از این قافله خواهند گرفت

 

وضعشان بد شده از چشمِ شما می بینند

 

چشمِ عباسِ تو با این گِله خواهند گرفت

 

به حریرِ تنِ زخمیِ تو ده اسب سوار

 

جشنِ پایانیِ این قائله خواهند گرفت

 

سخت سر گرمِ حسابند در آن روزِ كَذا

 

چقدر بابتِ هر سر صله خواهند گرفت

 

از سرِ پوشیه ی پاره نخواهند گذشت

 

دستِ ناموسِ تو در سلسله خواهند گرفت

 

سنگ های سرِ هر بام نشانی تو را

 

خوب بر نیزه از آن فاصله خواهند گرفت

 

خستگیِ سفرِ خواهرِ دلخونِ تو را

 

همه با كف زدن و هلهله خواهند گرفت

--------------------------------------------------------------------
علیرضا شریف

عادت به عبادت به خدا بار ندارد

 

عاشق که به جز طاعت تو کار ندارد

 

این کوفه پر از عابد و زاهد شده امّا

 

برگرد که مسلم به خدا یار ندارد

 

یک شهر نمک خوار و نمکدان شکن اینجا

 

حق نمکِ حیدر کرار ندارد

 

بازار بزرگ است پر از مشتریِ جنگ

 

جز نیزه و شمشیر خریدار ندارد

 

در چهرۀ کوفی شرر کینه عیان است

 

در بغض و عداوت کسی انکار ندارد

 

در دکّه شان تیر سه شعبه است چه ارزان

 

کعب نِی شان قیمت بسیار ندارد

 

بازار جواهر عجبا خلوتِ خلوت

 

جز حرف غنیمت کسی انگار ندارد

 

شغل همۀ شهر شراب است و قمار است

 

یک کوچه نمانده است که خمّار ندارد

 

شهری که پر از لقمه حرام است یقیناً

 

از ریختن خون خدا عار ندارد

 

کوفی به پذیراییِ از قافلۀ تو

 

جز سنگ در این کوچه و بازار ندارد

 

این سبک پذیراییِ در دارالاماره است

 

مهمانی شان غیر سرِ دار ندارد

 

می میرم و این جمله سرِ دار بگویم

 

زینب پس از این سید و سالار ندارد

 

این امّت بی عار که من دیده ام امروز

 

با حجب و حیا هیچ سر و کار ندارد

 

آن تیرِ پر از جاذبه با تیزیِ مسمار

 

جایی به جز از چشم علمدار ندارد

 

بگذار که اسرار تو سربسته بماند

 

مانند تو کس این همه اسرار ندارد

-------------------------------------------------------------
محمود ژولیده

هزار شکر، که شد خاک مقدمت، سر من

مرا، برای چنین روز، زاده مادر من

نمی‌برم ز تو دل، گر هزار بار عدو

جدا کند گلوی تشنه، سر ز پیکر من

پس از شهادت من، آروزی من این است

که سر نهند به خاکت، دو طفل بی سر من

اگر چه خون ز لبم ریخت، بر تو می‌گریم

که گریه بهر تو باشد، جهاد دیگر من

اگر چه یک نفرم، یک تنه، سپاه توام

به یاری تو شده، بام کوفه سنگر من

میان این‌همه دشمن، چنان غریب شدم

که هانی است و دو کودک، تمام لشکر من

عزیز فاطمه، فردا به کوفه می‌بینم

که بر سر تو کند، گریه دیدۀ تر من

در این سفر تو دعا کن، که جای دختر تو

شود کبود، ز سیلی، عذار دختر من

خدا کند شکند جای خواهرت زینب

به سنگ چوبۀ محمل، جبین خواهر من

به روز حشر که جز عفو تو پناهی نیست

ببخش «میثم» آلوده را به خاطر من

---------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

یا حسین ای در افق ها منجلی

 

ای بزرگ قوم ای پور علی

 

یک تجلی از تو مسلم بوده است

 

نور تو در خویش قائم بوده است

 

آن که پیک شاه شد شاه است او

 

آن که نور راه شد راه است او

 

مسلم تو کافر خویش است و بس

 

مسلمت در خویش بی کیش است و بس

 

کیش مسلم کیش ارباب حق است

 

در حقیقت او به حقش مطلق است

 

او که بود از فرط جلوه بی حجاب

 

زخم خورد از کوفه مثل بوتراب

 

چون به شخص خویش تنها ماند او

 

مرکب بی مقصد خود راند او

 

رفت و زد تکیه به دیوار زنی

 

رفت آمینی سراغ ایمنی

 

زن چو آبش داد راهش نیز داد

 

راه بر افغان و آهش نیز داد

 

نور شه از خانه چون بیرون نشست

 

خصم آمد دست آن دلدار بست

 

رفت از جور کسان بر بام قصر

 

کوفیان را شد تمام آن روز نصر

 

سر بریدند از رسول شاه دین

 

سر به بام افتاد و پیکر بر زمین

 

سر به سوی شام رفت و تن به خاک

 

گفت با او آسمان روحی فِداک

----------------------------------------------------------------
محمد سهرابی


 

دلم شور می زد که از دور دیدم

 

دو پیغام سرخ از بیابان رسیدند

 

سوارانی از کوفه و غصه هایش

 

که پیغمبر روضۀ یک شهیدند

 

 

 

رسیدند و از ماجرای تو گفتند

 

از این که نرفتند از کوفه بیرون

 

مگر این که دیدند دروازۀ شهر

 

شده میزبان سری غرق در خون

 

 

 

شنیدم که گفتند باز اهل کوفه

 

نمک خورده اند و نمکدان شکستند

 

به جز کاسۀ کهنه عهد و پیمان

 

تو را سر شکستند و دندان شکستند

 

 

 

شنیدم که تا پای جان ایستادی

 

ولیکن به تو عرصه را تنگ کردند

 

تو را دوره کردند و مهمانشان را

 

پذیرایی آتش و سنگ کردند

 

 

 

شنیدم که از روی دارالعماره

 

تو را پرت کرده؛ پرت را کشیدند

 

تن بی سرت را به یک اسب بستند

 

و در کوچه ها پیکرت را کشیدند

 

 

 

شنیدم که لب تشنه جان دادی آخر

 

تو را آب دادند و آبی نخوردی

 

اگرچه لبت پاره از سنگ ها شد

 

ولی خیزران شرابی نخوردی

 

 

 

سرت زینت سر در شهر گردید

 

ولی سهم نی ها و طشت طلا نه...

 

تنت قسمت میخ قصاب ها شد

 

ولی پایمال سم اسب ها نه...


----------------------------------------------------------
محمد بیابانی

الا ز صبـح ازل یــار سیـدالشهدا

یگانـه یوسـف بـازار سیـدالشهدا

ز کودکی همه جا همدم امام حسین

به شهـر کوفه علمدار سیدالشهدا

گرفته جان و سر خویش در کف اخلاص

به کوفه گشته خریدار سیدالشهدا

تویی که مرغ دلت بر فراز دوش عقیل

همیشـه بوده گرفتار سیدالشهدا

فراز بـام شـده زائر امـام حسین

به زیـر تیـغ عـزادار سیـدالشهدا

به دست بستـه و پیشانـی شکستۀ تو

سـلام دائــم زوار سیــدالشهـدا

سرت جدا شد و بودت به لب گل لبخند

پـی تشـرف دیـدار سیـدالشهدا

تو بـا نثار سـرت اولیـن کسی هستی

که آب داده به گلزار سیدالشهدا

سرشک دیدۀ زهرا ستاره‌ات، مسلم!

سلام بـر گلـوی پاره‌پاره‌ات، مسلم!

تو رهبـر دو جهانـی نه رهبر کوفه

امیـر حـزب خدایی و حیدر کوفه

سر بریده‌ات از بـام اوفتاد به خاک

سلام بر سر تـو، خاک بر سر کوفه

ذبیح خون خـدا و محـل قصابان؟

نبـود ایـن همـه بیـداد، باور کوفه

به هر صباح دهـد آفتاب کوفه ندا

سلام ای مـه در خون شناورِ کوفه

شهادت علـی و داغ‌های او کم بود

که شد شهادت تو ننگ دیگر کوفه

کشیده شد تن صد پاره‌اش به خاک زمین

سفیـر یـوسف زهـرا، پیمبـر کوفه

پس از شهادت تو از چه رو جسارت کرد،

بـه رهبـر تـو، امیـر ستمگـر کوفه؟

میان کوچه چو زهرا ره تو را بستند

هـزار بـار تـو را کشت لشکـر کوفه

به جسم پاک تو گرگان کوفه چنگ زدند

گهی به کوچه گه از روی بام، سنگ زدند

سـلام بـر تـو و بـر پـاره‌پـاره پیکر تو

به اشک چشم تو و خون پاک حنجر تو

هزار حیف که مثـل حسین در گودال

نبود تا کـه کند گریه بر تـو خواهر تو

زنـان کوفـه زده دسته‌هـای نی، آتش

ز بـام خانـه فـرو ریختنـد بـر سر تو

مگو به کوفه نگردیـد کـس عـزادارت

عـزا گرفتـه بـه زنـدان، دو ناز‌پرور تو

سکینه در حـرم از غـربت تو می‌گوید

سکینه در حـرم از غـربت تو می‌گوید

رقیه گریـه کند پـابـه‌پـای دختـر تو

میـان آن همـه نامردهای مهمان‌کُش

فقط در آن دل شب طوعه گشت یاور تو

تو هم چو زادۀ امّ‌البنین به خویش ببال

که گشت فاطمه بـر بـام کوفه مـادر تو

درود بـر لـب عطشـان و چشم گریانت

سـلام باد بـر آن «یاحسینِ» آخـر تـو

تن بدون سرت بر حسین داد سلام

سرت بـه دامن زهرا فتاد از لب بام

سـلام خـاص خداونـد بـر تن و جانت

سـلام بـر نـه ذیحجـه، عیـد قربـانت

زیارتی که تو کـردی حسین پاسخ داد

بس است ذکـر زیارت قبـول در شانت

سخن ز حنجـر خشک حسین می‌گوید

دهان غرقه به خـون و گلوی عطشانت

نخورده آب، چرا آب خورد خون تو را؟

گلـوی تشنـه در آب اوفتــاد دنـدانت

گرفتـم اینکـه شکستند بـا تو بیعت را

دگـر بـرای چـه کردنـد سنگ‌بـارانت؟

جسارتی که به جسم تو شد، نشانم داد

کز اهـل کوفـه ندانست کس مسلمانت

حسین بهر تو و تو گریستی به حسین

سلامِ اشک، به اشکِ دو چشم گریانت

قسم بـه فاطمه هرگـز نمی‌رود نومید

کسی که دست توسـل زند به دامانت

تو مظهـر کـرم کافـی المهمّــاتی

تو مثل حضرت عباس، باب حاجاتی

عجب به وعدۀ خود کوفیان وفا کردند

سر تو را لب عطشان ز تن جدا کردند

هـزار مرتبـه نفـرین بــه مـردم کوفه

که روز، همره تو شب تو را رها کردند

کجا روم؟ به که گویم که دوستان دو رنگ

برای خاطـر دشمن تـو را فدا کردند؟

تو را بـه نیزه و شمشیر بارهـا کشتند

نه از خدا، نـه ز پیغمبرش حیا کردند

میان مـردم نامـرد شهر کوفـه تـو را

فقط دو کودک زندانی‌ات دعـا کردند

نه وقت دادنِ جان، آب داد بر تو کسی؛

نه دست‌های تو را زیر تیغ، وا کردند

دو دست بسته، زدی دست و پا و جان دادی

چه خـوب حـق تـو را کوفیان ادا کردند!

به شهر کوفه تو را دسته‌دسته سنگ زدند

در ایـن مبـارزه تمـرین کربــلا کـردند

سلام روح بر آن جسم چاک‌چاکت باد

همیشه گریـۀ «میثم» نثار خاکت باد


-----------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست

بین این قوم کسی تشنه ی آقایم نیست

هیچ کس نیست که سرگرم تماشایم نیست

نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست

من که شرمنده ام ای تشنه به اندازه ی شهر

چشم بر راه توام بر سرِ دروازه یِ شهر

یک نفر بودم و یک شهر مرا زخم زدند

یک تن امّا همه از رسم و وفا زخم زدند

بی کس ام دیده ولی در همه جا زخم زدند

سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند

زخم بر من زده و کرده تماشا کوفه

امتحان کرده نوک نیزه ی خود را کوفه

تیری آماده شد و با بدنم تمرین کرد

تیغه ای ساخته شد، روی تنم تمرین کرد

پنجه ای سرزده با پیرهنم تمرین کرد

سنگ انداز ببین با دهنم تمرین کرد

خواستم تا بپرم از بدنم بال افتاد

کارم آخر به تهِ گودی گودال افتاد

آنکه دیروز نظر بر نظرم می انداخت

دیدی امروز چه خون بر جگرم می انداخت

چوب آتش زده از دور و برم می انداخت

شاخه ی شعله ور و نخل سرم می انداخت

دست من بند زده، موی مرا می سوزاند

دستگرمی سرِ گیسوی مرا می سوزاند

وای اگر یک نفر اینجا تک و تنها گردد

آنقدر داغ ببیند که قدش تا گردد

بعد، از دشنه و سر نیزه محیّا گردد

آنقدر زخم زنندش که معمّا گردد

به سرم آمده و باز همان خواهد شد

رسم این است و سرم سهم سنان خواهد شد

رسم این است که اوّل پر او می ریزند

بعد از او دور و بر پیکر او می ریزند

بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند

بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند

آخرش هم همه بر روی تنش می کوبند

نعل تازه زده و بر بدنش می کوبند

------------------------------------------------
حسن لطفی

 

 

پایش امضا زدند خیلی زود

نامه را تا زدند خیلی زود

نامه را تا نکرده در واقع

کوفیان جا زدند خیلی زود

آستین های قتل مهمان را

ظهر بالا زدند خیلی زود

دیر نارو به فکرشان آمد

دیر... اما زدند خیلی زود

اول عازم شدند خیلی زود

بعد نادم شدند خیلی زود

باغ داران کوفه هم آن شب

سکّه لازم شدند خیلی زود

مثل قاضی شُریح مثل شمر

همه عالِم شدند خیلی زود

همه ی دارها خریدارِ

سرِ مسلم شدند خیلی زود

پس پریشان شدند خیلی زود

بس پشیمان شدند خیلی زود

پیش هفتاد و دو نفر کافر

ها...مسلمان شدند خیلی زود

نامه داران کوفه ظهرِ دهم

نیزه داران شدند خیلی زود

قاریان وای باعث قتلِ

خود قرآن شدند خیلی زود

×××

اسب خون یال رفت خیلی دیر

با پر و بال رفت خیلی دیر

شمر آماده گشت خیلی زود

توی گودال رفت خیلی دیر

با حساب دو ساعت و اندی

زینب از حال رفت خیلی دیر

درخودش گیر کرد خیلی دیر

شمر تغییر کرد خیلی دیر

حلق اصغر بدون شک از آب

تیر را سیر کرد خیلی دیر

با حساب رقیه داغ حسین

عمُه را پیر کرد خیلی دیر

وَ عمو زود رفت خیلی زود

وَ عمو دیر کرد خیلی دیر

آفتاب سر حسین تو را

نیزه تفسیر کرد خیلی دیر

----------------------------------------------------------------------------
مهدی رحیمی

تماشایی شده مهمانی من

دل آشفته و طوفانی من

همه در کوفه بیعت می شکستند

به مهر سنگ بر پیشانی من

***

نسیم آورده با خود بوی سیبی

نمانده از غمت در دل شکیبی

همین جا پرده ها افتاد و دیدم

به روی نیزه ها شیب الخضیبی

***

سرم آقا به قربان سر تو

دو طفل من فدای اصغر تو

گرفته خواب را از چشمم این غم

                                         که در بند اسارت خواهر تو ...

----------------------------------------------------------------------------------
یوسف رحیمی

كاش از آمدن كوفه حذر می كردی
از پی دفع خطر ترك سفر می كردی
زیر شمشیرم و از پردۀ دل می گویم
كاش آهنگ سفر جای دگر می كردی
چاك می كرد به تن پیرهن صبر، ایوب
گر از این شهر پر از فتنه گذر می كردی
آب در دست من آغشته به خون می گردد
كاش می دیدی و احساس خطر می كردی
روز، پیش نظرت تیره تر از شب می شد
گر بر احوال من خسته نظر می كردی
پاره پاره بدنم گر ز ستم می دیدی
جاری از دیدۀ خود خون جگر می كردی
قبل از آنی كه شود كشته جوانت ای كاش
دیده را محو تماشای پسر می كردی
كاش از واقعۀ حرمله و تیر و گلو
مادر غمزده اش را تو خبر می كردی
ذكر روز و شب (ژولیده) بُود بهر تو این
كاش از آمدن كوفه حذر می كردی

----------------------------------------------------------
ژولیده نیشابوری

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد

 شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت

 مرد غریبه ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد

 تاریخ زخم کهنه اش انگار تازه شد

این سوگ بادهاست که هی زوزه می‌کشند

 در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد

 پهلوی نخل های تناور کبود شد

تو می رسی و فاجعه آغاز می شود

 درهای دوزخ از همه سو باز می شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها

 این شهر، خواب رفته در آغوش مرده ها

در گوش، با صدای تو انگشت می کنند

 فریاد می زنی و به تو پشت می کنند

افکار مرده در سرشان خاک می خورد

 در خانه اند و خنجرشان خاک می خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

 رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رد می شوی و پنجره ها بسته می شوند

 سمت سکوت حنجره ها بسته می شوند

ماندی کسی ندید تو را کوفه کور شد

 شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف کور شد

روی تن تو این‌همه کرکس چه می کنند

 با تو سرانِ خشک مقدس چه می کنند

حالا که از مبارزه پرهیز کرده اند

 خنجر برای کشتن تو تیز کرده اند

شب می‌شود تو می رسی و ماه می رود

 در آسمان کوفه سَرَت راه می رود

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد

 شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

-----------------------------------------------------------------
نجمه زارع


آقا سلام می دهم از جان و دل به تو

تا این که بشنوم «وَ علیک السّلام» را

آقا کمی اجازه بده درد دل کنم

امّا خودت بگو که بگویم کدام را؟!

 

کوچه به کوچه می روم و گریه می کنم

از دست بی وفایی این نانجیب ها

گفتم بیا به کوفه پشیمان شدم حسین

کوفه میا امام غریب قریب ها!

 

این مردمی که بنده ی دینار و درهمند

یک یک تمام بیعتشان را شکسته اند

این نان به نرخ روز خوران قسم فروش

دست مرا ز حیله و نیرنگ بسته اند

 

تّجار کوفه فکر ادای نماز شکر

از بس که کارشان سر و سامان گرفته است

فهمیدم از شلوغی بازارهای شهر

کار تمام نیزه فروشان گرفته است

 

این جا همه به فکر خرید لوازمند

اجناسشان شده سپر و خنجر و کمان

در انتظار روز پذیرایی تواند

آذین شهرشان شده سرنیزه و سنان


بازی کودکانه ی اطفالشان شده

پرتاب سنگ بر نوک نیزه ز روی بام

وقتی که می خورد به هدف ضربه هایشان

حس می کنند از این که گرفتند انتقام

 

دیدم به دست حرمله تیر سه شعبه ای

کز دیدنش تنور دلم پر شراره شد

از هر هزار تیر یکی هم خطا نرفت

از ضرب شست او جگرم پاره پاره شد

 

نقشه برای دخترک تو کشیده اند

کوفه میا که کوفه پر از قوم کافر است

در بین هر محله شان هر شبانه روز

حرف از کنیز بردن و خلخال و معجر است

------------------------------------------------------
محمد فردوسی

زِراه آمده از خانه ی خدا برگرد

اگر خودم به تو گفتم بیا  نیا برگرد

 تو را به حیدر کرار بگذر از کوفه

برای خاطر خیرالنساء بیا برگرد

برای قامت اکبر٬ دو تا عبا بردار

که جا نمی شود این تن به یک عبا برگرد

خدا به خیر کُند شمر چکمه پوشیده

در انتظارِ تو اِستاده بی حیا برگرد

یزید٬ به دستش گرفته چوب منتظر است

که بر لبت بزند ضربه با عصا برگرد

اگر به کوفه بیایی رُباب می بیند

که می رود سرِ طفلش به نیزه ها برگرد

--------------------------------------------------------------
سعید خرازی

یک طرف سرمستی و غوغای عالمگیرشان

یک طرف طومار امضاهای بی تاثیرشان

کوفه شهر اشرفی و درهم و دینار هاست

اعتباری نیست بر آرا و بر تدبیرشان

این همان شهریست که می کرد عمویم مرتضی

با سبوی آب و قدری نان و خرما سیرشان

این همان شهریست که مردانش از روز ازل

با خیانت به علی خورده رقم تقدیرشان

تا همین دیروز من مولایشان بودم ولی...

همدمم حالا شده سنگینی زنجیرشان

دیشب اصلا خواب با چشمان خیسم خو نکرد

از صدای صیقل سر نیزه ها و تیرشان

حرف آخر یابن زهرا مَردم این سرزمین

جملگی با توست دل هاشان ولی...شمشیرشان

----------------------------------------------------------------
علی آمره

خدا کند که از این ره امیر برگردی

ز قبل آن که شوی بی سفیر برگردی

دعا کنم که خدا در دل تو اندازد

که هرچه زودتر از این مسیر برگردی

ز پیش از اینکه شوم تا قیامت از خجلت

به نزد مادر تو سر به زیر، برگردی

به استخوان شکسته تو را قسم بدهم

به حق ((جابر عظم الکسیر)) برگردی

به نازکی گلوی علی کنی رحمی

نخورده حنجر شش ماهه تیر برگردی

ز قبل آنکه شود ضرب تیر سه شعبه

یگانه رازق طفل صغیر برگردی

ز قبل آنکه شود دختر سه سالۀ تو

به بوسه ای ز لبان تو پیر برگردی

خدا کند که عدو تا به نیزه نگرفته

ز پهلوی تو تقاص غدیر برگردی

قسم به قامت رعنای شیر اُم بنین

قسم به غیرت مردی دلیر برگردی

ز قبل آنکه شود خواهر تو بی معجر

میان کوچه و بازار اسیر برگردی

ز قبل آنکه کند وقت دفن تو پسرت

تن تو جمع میان حصیر برگردی

ز قبل آنکه بچیند یکی یکی دشمن

به نیزه رأس صغیر و کبیر برگردی

--------------------------------------------------
قاسم نعمتی


چشم ستاره حال مرا در نظاره است

معراج میهمان سرِ دارالعماره است

ای کعبه ام ز کعبه مرا یک نگاه کن

ای عمر من نگاه تو عمر دوباره است

بازار کوفه مروه بُود، کوچه ها صفا

سعی صفا و مروۀ من بی شماره است

جان سه ساله ات تو میا با سه ساله ات

در بین کوفیان سخن از گوشواره است

دیدم یکی نشسته ودستش کمان و تیر

در انتظار آمدن شیرخواره است

یک مرد اگر به کوفه بُوَد یک زن است و بس

ناچار مانده ام من و او فکر چاره است

بازار تیغ و نیزه شده گرم یاحسین

جسمت ز سم اسب و تنت پاره پاره است

---------------------------------------------------------------------------
محسن محسنی

 


از حالِ زارِ نامه برت حرف می زنند

از این سفیر در به درت حرف می زنند

در مسجدی که عطر علی می وزد از آن

از بی نمازی پدرت حرف می زنند

نیزه فروش هایِ نظرتنگِ چشم شور

از قد و قامت پسرت حرف می زنند

کار از بهای گندم ری هم گذشته است

از قیمتِ سرِ قمرت حرف می زنند

دیدم کنیزهای دم بختِ بی جحاز

از دختران در سفرت حرف می زنند

دیدم که در محله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر پشت سرت حرف می زنند

--------------------------------------------------------------------------------

وحید قاسمی

آقا میا به کوفه که اینجا وفا نبود

شمشیرها علیه شما ، با شما نبود

هرچند ای امام غریبم نوشته اند

اینجا پر از صفاست ، ولیکن صفا نبود

آقا به حرف اهل نمازند وبندگی

امّا غریبه ها ، دلشان پیش ما نبود

این اهل کوفه آفتشان بی بصیرتی است

ذکر و نماز و روزه یشان جز ریا نبود

آقا سفیر غربتتان هم غریب بود

مهمان مگر همیشه حبیب خدا نبود ؟

در شهر بی وفایی و سستی برای من

آقا به غیر خانه ی طوعه که جا نبود

وقت هجوم پشت در خانه در دلم

جز غصّه های حضرت خیرالنساء نبود

نقل محافل شبشان خیزران کنار

چیزی سوای سنگ و سر و نیزه ها نبود

قسمت نشد کنار شما جان دهم ولی

کوفه کمی ز مقتل کرب و بلا نبود

این آخرین سلام من و عرض حاجت است

آقا میا به کوفه که اینجا وفا نبود

----------------------------------------------------------
وحید محمدی

از هق هق نسیم شنیدم صدای تو

بابا فدای گریه ی" کوفه میای " تو

 

اینجا همه برای سرت گریه می کنند

اینجا منم رقیه ی بزم عزای تو

 

بابا شنیدم از همه جا سنگ خورده ای!

لابد نمانده است سری هم برای تو

 

تو اولین شهیدی و من اولین یتیم

این اولین یتیم شهادت فدای تو

 

آن ریسمان که دست علی را به کوچه بست

در کوفه بسته شد به سر و دست و پای تو

 

جسم تو را چگونه به کوچه کشانده اند؟

ای کاش بود چادر من بوریای تو

 

تا اینکه بی کفن نشوی بین کوچه ها

زینب چقدر نذر نموده برای تو

 

زینب دو طفل دارد و تو هم دوتا پسر

آنها به جای زینب و اینها به جای تو

 

بابا بمان به کوفه بیایم ببینمت

تا با دو دست بسته بیفتم به پای تو

 

کوفه برای دیدن من معجری بیار

از غصه مُرد ؛ دخترک باحیای تو

 

مویم سفید گشته  و قدم خمیده است

بابا منم مسافر کرب و بلای تو

 

تا زنده ام قسم به لب تشنه ات پدر

گریه کنم برای تو و ماجرای تو

---------------------------------------------
رحمان نوازی


پیشانی او وقف سنگ کوچه ها بود

اوّل ذبیح مقتل کرب و بلا بود

از پشت بام کوفیان بی مروّت

تنها نصیبش آتش و سنگ جفا بود

خون از لبش می ریخت روی خاک کوچه

دستان او حاکی ز درد مرتضی بود

یک تن حریف گلّه ای نامرد کوفه

امّا دلش با کاروان کربلا بود

با نائب خاص امام عصر یارب

رفتار بدتر از یهود آیا روا بود؟

از درب خانه تا به بالای مناره

همواره گریان قتیل نینوا بود

شک در مسلمانی او کردند مردم

آنکه شبیه شاه عطشان سر جدا بود

این لکّه ی ننگی است تا روز قیامت

بر هرکه بیعت کرد و آخر بی وفا بود

------------------------------------------------------
روح ا...عیوضی




قهرمان‌ عشق‌ در چاه‌ بلا افتاده‌ است

‌ كار مسلم‌ وای‌ دست‌ اشقیا افتاده‌ است‌

اشك‌ جاری‌ بر رخش‌ شرح‌ غمی‌ پنهان‌ دهد

گوشۀ‌ غربت‌ به‌ یاد كربلا افتاده‌ است‌

باغ‌ شد مرداب‌ و گل ها نیزه‌ و شمشیر شد

 قاصد كرب‌ و بلایی‌ از نوا افتاده‌ است‌

سر، سر پیمان‌ گذارش‌ روی‌ دار افتاده‌ است

‌ دل‌ سر و كارش‌ به‌ خلقی‌ بی‌ وفا افتاده‌ است‌

آه‌ گلچینان‌ كه‌ از هر بام‌ با سنگش‌ زنند

 این‌ گل‌ طوباست‌ از شاخه‌ جدا افتاده‌ است‌

دست‌ مهمان‌ بستن‌ و با كام‌ عطشان‌ كشتنش

‌ از كجا در كوفه‌ این‌ رسم‌ خطا افتاده‌ است‌

نامه‌های‌ دعوت‌ كوفه‌ بجز نیرنگ‌ نیست‌

بد مرامی‌، بد دلی‌ در كوفه‌ جا افتاده‌ است‌

كار دل هاشان‌ به‌ نیرنگ‌ و نفاق افتاده‌ است

‌ كار لب هاشان‌ به‌ لعن‌ و ناسزا افتاده‌ است‌

چشم‌هاشان‌ خائن‌ و آئینۀ‌ ناپاكی‌ است‌

 وای‌ از چشمی‌ كه‌ از شرم‌ و حیا افتاده‌ است‌

بگذر از كوفه‌ نبینی‌ تا به‌ روی‌ غنچه‌ها

رد پا از پنجۀ‌ نا آشنا افتاده‌ است‌

------------------------------------------------
سید محمد میر هاشمی

صفحات سایت :