close
تبلیغات در اینترنت
رئوف اهل بیت
رئوف اهل بیت

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. seyed43@ymail.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 204
  • بازديد ديروز : 204
  • آي پي امروز : 28
  • آي پي ديروز : 49
  • ورودی امروز گوگل : 13
  • ورودی گوگل دیروز : 27
  • بازديد هفته : 1,021
  • بازدید ماه : 1,943
  • بازدید سال : 59,652
  • كل بازديدها : 128,001
  • ای پی شما : 23.23.50.247
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 33
  • كل مطالب : 3034
  • كل نظرات : 0
  • امروز : پنجشنبه 18 آذر 1395

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع

آخرین عناوین

از لطف خدا دلم شده زنده به دین

حب علی و فاطمه ام شد آیین

شد آب و گلم سرشته با عشق حسین

با مهر رئوف اهل بیت است عجین

-----------------------
سید هادی طباطبائی

تو ضعف می کنی پسرت گریه می کند

مهدی رسیده و به برت گریه می کند

خاکی شده است موی سرت ؛ گریه می کند

این ظرف آب بر جگرت گریه می کند

 

بر روی دامن پسرت دست و پا مزن

اینگونه چنگ بر روی این خاک ها مزن

 

آقا سلام بر تو و دریای تشنه ات

این کاسه می خورد روی لب های تشنه ات

یاد حسین می دمد از نای تشنه ات

دادی سلام بر لب بابای تشنه ات

 

خونابه گرچه از دهنت ریخته شده

آلاله روی پیرهنت ریخته شده

 

شکرخدا که لعل لبت خیزران نخورد

شکرخدا که روی گلویت سنان نخورد

چکمه به روی پیکر تو بی امان نخورد

سر نیزه ای نیامد و روی دهان نخورد

 

شکرخدا که تو کفنی داشتی حسن

بر جسم خویش پیرهنی داشتی حسن

 

جواد پرچمی

مادرت نیست ولیکن پسرت هست هنوز

جای شکر است که مهدی به سرت هست هنوز

 

نفست تنگ شده کنج قفس افتادی

باز خوب است که این بال و پرت هست هنوز

 

با حضور پسر مثل گلت آقا جان

مرهمی بر جگر پر شررت هست هنوز

 

گرچه جان دادنتان سخت شده امّا باز

خوب شد کاسه ی آبی به برت هست هنوز

 

زود باشد پسرت داغ یتیمی بیند

وقت تا وقت عروج و سفرت هست هنوز

 

لب تو خشک و دو چشمان تو تر آقا جان

گوییا ظهر عطش در نظرت هست هنوز

 

ای کریمی که فقیران همه مهمان تو اند

دست خالی گدایان به درت هست هنوز

 

وحید محمدی

 

شب تاریک هوای سحرش را می خواست

شهر انگار خسوف قمرش را می خواست

 

گوشه حجره کسی چشم به راه افتاده

حسن دوم زهرا پسرش را می خواست

 

حضرت عسگری از درد خود می پیچد

زهر از سینه ی آقا جگرش را می خواست

 

آسمانی ست امامی که زمین گیر شده

آسمان جلوه ای ازبال و پرش را می خواست

 

شعله زهر که بدجور زمین گیرش کرد

به خدا که نفس مختصرش را می خواست

 

لحظه آخر خود ، روضه عاشورا خواند

منبر خاک غم چشم ترش را می خواست

 

ته گودال کسی روی زمین افتاده

خنجر شمر گمانم که سرش را می خواست

 

دختری دید که بالای سرش نامردی

آمده بود و نگین پدرش را می خواست

 

جان به تن داشت که پیراهن او را بردند

شب غربت به گمانم سحرش را می خواست

 

مسعود اصلانی

 

 

باز هم می شود حسینیه

وسعت قلب درد پرورتان

سامرایی شدیم و می گوییم

تسلیت، تسلیت امام زمان

 **

تسلیت ای به درد ها مأنوس

تسلیت ای بَقیَّتُ الزَّهرا

بیت الاحزان سینه ات اینبار

پُر شده از مصیبت بابا

 **

این حسن ها چقدر مظلومند

این غریبی ز قبرشان حاکیست

این حسن ها عجیب مادری اند

از همین رو قبورشان خاکی است

 **

دشمنان خبیث این دو حسن

قلب شان را به زهر آغشتند

آتش افکنده اند در دلشان

هر دو را آه، خون جگر کشتند

 **

یابن زهرا ببین ز سوزش زهر

پدرت مثل بید می لرزد

دم آخر درون کاسه ی آب

جان مولا! چه دید می لرزد

 **

دید دور از حضور یک سقّا

در حرم حرف قحطی آب است

دید در قتلگاه، بین دو نهر

لب جدش حسین بی تاب است

 **

پدرت، لحظه های آخر عمر

آب از دست پاکتان نوشید

دم آخر پسر نداشت حسین

تشنگی از گلوش می جوشید

 **

قاتلش با لگد به پهلویش

صورتش را به خاک ها چسباند

روی جسمش نشست آن ناپاک

خنجرش را به گردنش که نشاند...

 **

با یکی نه، دوازده ضربه

ناله ی مادری به گوش رسید

خواهری از فراز تل نالان

سمت گودی قتلگاه دوید

 

امیر عظیمی

 

اثر زهر به کل بدنت معلوم است

شدت درد تو و ضعف تنت معلوم است

 

گاه غش میکنی و گاه به خود میپیچی

خوب اوضاع تو با سوختنت معلوم است

 

حرف خود را به تکان دادن سر میگویی

حالت از گریه و طرز سخنت معلوم است

 

سعی داری که نبیند پسرت اما حیف

باز خاکی شدن پیرهنت معلوم است

 

چه سرت آمده جسم تو زمرّد شده است؟

تکه تکه ز عقیق یمنت معلوم است

 

پادگان جای تو و اهل و عیال تو نبود

در نگاه تو غم دل شکنت معلوم است

 

کاسه نزدیک لبت میشود و می افتد

باهمین زاویه زخم دهنت معلوم است

 

قصدت اینست تو هم کرببلایی بشوی

این مواسات در عطشان شدنت معلوم است

 

فرق بسیار تو با جد غریبت آقا

وقت تشییع و کفن داشتنت معلوم است

 

گوشه ی دیگر فرق تو در این امنیتِ‌

خواهران و حرم لطمه زنت معلوم است

 

ته گودال نرفتی به  سرت سنگ نخورد

شکر این لحظۀ آخر بدنت معلوم است

 

سید پوریا هاشمی

تنها نه اینکه بر تن تو جامه ی عزاست

حتی سیاه پوش غمت سرّ من رئاست

 

"غم"، واژه ای که بیشتر از هر کس دگر

با چشم های دائم الاشک تو آشناست

 

تنها، غریب، گوشه ی سرداب خانه ات

بر گونه هایت اشک عزای پدر رهاست

 

این روزها اگر که ندارید زائری

ما را به سامرا ببر، اینجا پر از گداست

 

انگار ماتم تو تمامی ندارد و

هر روز، سینه ی تو به یک داغ مبتلاست

 

تو سوگوار خانه ی آتش گرفته ای

اما شکستن تو در این داغ، بی صداست

 

مثل همیشه آخر شعرم رسید و باز

دستم به دامن تو و امضای کربلاست

 

محمد بیابانی


ای آفتاب، سایه نشین جمال تو

ای عمر خضر، بسته به آب زلال تو

ای نیستی خلق دو عالم، زوال تو

ای هست و بودِ خلقت و هستی، وبال تو

 

ماییم در حریم تو، داریم چشم لطف

از دامن کریم تو داریم چشم لطف

 

اینجا مقربان، صُلحا صف کشیده اند

پیغمبران حق، شهدا، صف کشیده اند

آقا ببین چقدر گدا صف کشیده اند

در «سُرّ مَن رأیِ» شما صف کشیده اند

 

تا که شوند جزو گدایان حضرتت

روزی خورند از نمک و نان حضرتت

 

ای سامرات، گلشن زیبای اهل بیت

گلدسته ات، بهشت دِلارای اهل بیت

دور ضریح، در حرمت، جای اهل بیت

از نسل توست «مهدیُ مِنّایِ» اهل بیت

 

امشب که ما به روضه ی تو مشتری شدیم

مشغول ذکر یاحسن العسگری شدیم

 

کعبه در این دیار به دورت طواف کرد

پای همین مزار به دورت طواف کرد

روزی هزار بار به دورت طواف کرد

با قلب داغدار به دورت طواف کرد

 

ای قبله گاه یار، به دور خودت بچرخ

حج را بجا بیار، به دور خودت بچرخ

 

ای آنکه چشم دهر برایت گریسته

در آسمان دو نهر برایت گریسته

جبرییل بحر بحر برایت گریسته

مسموم زهر، زهر برایت گریسته

 

آقای من، نلرز، به دور خودت نپیچ

بر خویشتن نلرز، به دور خودت نپیچ

 

آقا تو هم ز سمِ جفا تشنه لب شدی

آزرده زهر قلب تو را، تشنه لب شدی

رفته دلت به کرببلا، تشنه لب شدی

 

در ظلّ آفتاب لبش تشنه مانده بود

بین دو نهر آب، لبش تشنه مانده بود

 

آقا بنوش آب گوارا، بگو حسین

بگذار سر به دامن مولا، بگو حسین

آسوده سیر کن به ثریّا، بگو حسین

مهدی کنار توست، همین جا، بگو حسین

 

او آمده است رخت عزا را به تن کند

آماده است تا به تن تو کفن کند

 

کرببلا، حسین، دریغا کفن نداشت

اصلاً کفن که جای خودش، پیرهن نداشت

جز زخم و زخم و نیزه شکسته، به تن نداشت

"هذا قلیل"، پس به گمانم بدن نداشت

 

جسمی که پایمال سم اسب ها شود

باید که سهم خاک شود، بوریا شود

 

امیر عظیمی


او اهل گریه بود و دو چشم نجیب داشت

با نام مجتبایی اش انسی عجیب داشت

 

او هم کریم بود و به هنگام بخششش

خورشید و ماه یا که ستاره به جیب داشت

 

آری تمام اهل مقاتل نوشته اند

دشمن هم از عنایت و لطفش نصیب داشت

 

مثل حسن حرم به مزارش وفا نکرد

دیدم که صحن خاکی و قبری غریب داشت

 

بوی گلوله میدهد آن صحن ها ولی

روزی شبیه کرببلا عطر سیب داشت

 

دستم به سمت چاک گریبان خویش رفت

وقتی که نام او به لبش عندلیب داشت

 

او دست خاک زلف پریشان خود نداد

بالا سرش به جای سنان او طبیب داشت

 

وقتی که زهر پا به روی سینه اش گذاشت

فرزند او به روی لب امن یجیب داشت

 

ابن الرضای سوم این خانواده هم

مرثیه ای شبیه به یابن الشبیب داشت

 

خاکی شده است صورت گلدسته های او

یعنی که میل روضه ی خدالتریب داشت

 

از روی نیزه ها سر او خورد بر زمین

این روضه سخت بود و فراز و نشیب داشت

 

محسن حنیفی


این داستان زهر و جگر مستمر شده

چشم پسر برای پدر باز ، تر شده

 

تغییر کرده رنگ رخت یابن فاطمه

کز سوز سینه ات پسرت با خبر شده

 

آثار زهر، صورتتان را کبود کرد

معلوم شد که هر چه شده با جگر شده

 

این تب که سوخت جسم تو تاثیر زهر بود ؟

یا شعلۀ در است ز تو شعله ور شده

 

این تازگی نداشت که با یاد مادری

در کوچه ، قاتل پسری میخ در شده

 

آه ای امام  یازدهم ارث فاطمه است

این گونه گر که عمر شما مختصر شده

 

آقا دل شما نکند سمت کربلاست؟

که لحظه لحظه داغ دلت بیشتر شده

 

خنجر نمی برید گلوی حسین را

اما به روی گردن او کارگر شده

 

خواهر که ان یکاد برای تو خوانده بود

دیگر چرا جمال منیرت نظر شده؟

 

ای بی ادب بلند شو از روی سینه اش

سنگینی ات مصیبت این محتضر شده

 

اوج مصیبت تو همین است خواهرت

با کاروان شمر و سنان همسفر شده

 

مهدی مقیمی


صفحات سایت :