close
تبلیغات در اینترنت
رئوف اهل بیت
رئوف اهل بیت

موضوعات

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

درباره سایت

Profile Pic
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.اشعار استفاده شده در این وب سایت گلچینی از بهترین اشعار و توانا ترین شاعران اهل بیت (ع) است امیدواریم با همکاری شما بتوانیم گامهای موثرتري در جهت پیشرفت روز افزون این وب سایت رئوف اهل بیت برداریم. -------------------------------------- 09157000042---09156000041 ------------------------------------------ ایمیل. siteraoof@yahoo.com --------------------------------------- دوست عزیز ذکـر مـنـبـع لطفا فراموش نشود --------------------------------- سید محمد طبا طبا ئی -----------------------------------

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 2
  • بازديد امروز : 2
  • بازديد ديروز : 90
  • آي پي امروز : 0
  • آي پي ديروز : 32
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 18
  • بازديد هفته : 2
  • بازدید ماه : 3,923
  • بازدید سال : 44,733
  • كل بازديدها : 113,082
  • ای پی شما : 54.160.198.60
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 33
  • كل مطالب : 2849
  • كل نظرات : 0
  • امروز : دوشنبه 05 مهر 1395

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آخرین عناوین

با سلام به کاربران محترم سایت رئوف اهل بیت با توجه به جابه جایی  و بهینه سازی سایت رئوف اهل بیت و ایجاد سایت جدید لطفا جهت مشاهده اشعار قدیمی تا به روز شدن کامل سایت اینجا کلیک کنید

با تشکر از صبر و شکیبائی شما

مثل يك تكه عبا روي زمين است تنش

آن قدر حال ندارد كه نيفتد بدنش

 

جا به جا گر نشود سلسه بد مي چسبد

آن چناني كه محال است دگر وا شدنش

 

نفسش وقت مناجات چه اعجازي داشت

زن بدكاره به يك باره عوض شد سخنش

 

آه مانند گليمي چقدر پا خورده

بي سبب نيست اگر پاره شده پيرهنش

 

از كليم اللهي حضرت ما كم نشود

گر چه هر دفعه بيايد بزند بر دهنش

 

به رگ غيرت اين مرد فقط دست مزن

بعد از آن هر چه كه خواهي بزني اش، بزنش

 

بستنش نيز برايش به خدا فايده داشت

مدد سلسله ها بود نمي ريختنش

 

با چنين وضع كفن كردن او پس سخت است

آه آه از پسرش آه به وقت كفنش

 -------------------------------------------------------------------

علي اكبر لطيفيان

کسی بدون دلیل از صدا نمی افتد

لب کلیم ز سوز دعا نمی افتد

 

کریم در غل و زنجیر هم کریم بُود

به دست بسته شده، از عطا نمی افتد

 

اگرچه خاک نشسته به روی لب هایت

عقیق، پا بخورد از بها نمی افتد

 

مگر چه گفته به تو این زبان دراز یهود؟

همیشه از دهنش ناسزا نمی افتد

 

چه آمده به سرت پنجه میکشی بر خاک؟

به هر نفس، لب تو از ندا نمی افتد

 

به سینه ای که لگد خورد پشت در سوگند

بدون درد سر این ساق، جا نمی افتد

 

کسی که در تن او پیرهن شده پاره

به یاد بی کفن کربلا نمی افتد

 

تو گیر یک نفر افتاده ای چنین شده ای

تن تو در گذر گرگ ها نمی افتد

 

پس از سه روز تو را عده ای کفن کردند

سر بریده ی تو زیر پا نمی افتد

 

سنان و شمر به هم با اشاره می گفتند:

مگر که نیزه نخورده ؟ چرا نمی افتد؟

 ---------------------------------------------------------------

قاسم نعمتی

چشمهايت اگر چه طوفاني

قلبت اما صبور و آرام است

شوق پرواز در دلت جاريست

شب اندوه رو به اتمام است

**

 روح تو آنقدر سبکبار است

که اسير قفس نخواهد شد

لحظه اي با مظاهر دنيا

 همدم و همنفس نخواهد شد

**

 کور خوانده کسي که مي خواهد

بسته بيند شکوه بالت را

چشم اگر واکنند مي بينند

جبروت تو را، جلالت را

**

 چه غم از اين که گوشه‌ی زندان

شب و روزش کبود و ظلمانيست

در کنار فروغ چشمانت

جلوه‌ی آفتاب پيدا نيست

**

 همدمي غير اشک و شيون نيست

در سحرگاه خيس تنهائيت

مي شود در غروب عاطفه ها

تازيانه انيس تنهائيت

**

راوي اوج غربت و درد است

آه و أمّن يجيب تو هر روز

گريه در گريه: «رَبِّ خَلِّصنِي»

ندبه هاي غريب تو هر روز

**

 از تمام صحيفه‌ی عمرت

آه چند آيه اي به جا مانده

شمع چشم تو رو به خاموشي است

از تنت سايه اي به جا مانده

**

لاله لاله دخيل مي بندند

به ضريح تنت جراحت ها

شرمگين، بيقرار، باراني

آسمان هم از اين جسارت ها

**

چه به روز دل تو مي آورد

کينه‌ی قاتل يهودي که

بر تن خسته‌ی تو گل مي کرد

آنقدر سرخي و کبودي که ...

**

 ميله هاي کبود اين زندان

شب آخر، شده عصاي تو

زخم زنجيرها شده کاري

رفته از دست، ساق پاي تو

**

 پيکرت روي تکه اي تخته !

غربت تو چقدر دلگير است

راوي روضه هاي بي کسي ات

ناله هاي کبود زنجير است

**

 شيعيان تو آمدند آن روز

پيکرت روي دست ها گم شد

آه اما غروب عاشورا

بدني زير دست و پا گم شد

**

 نيزه ها محو پيکر خورشيد

محشري بود کربلا آن روز

بوسه‌ی نعل تازه گم مي شد

بين انبوه زخم ها آن روز

**

 عشق بر روي نيزه معنا شد

در حوالي قتلگاهي که

پيکر آفتاب جا ماند و

کاروان رفت سمت راهي که ...

---------------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

ازهمان روز ازل خاک مرا ، آب  تو را

دست معمار از احسان به هم آمیخته است

 

وشدی باب حوائج ، و شدم سائل تو

دستها را به عبای تو در آویخته است

 

آسمان جای شما بود ، ولی حیف چه شد ...

... آب باران به دل چاه فرو ریخته است ؟

 

من از این واقعه تا روز جزا حیرانم

 

و بنا بود که محراب دعایت بشود

ولی افسوس در این چاه زمینگیر شدی

 

صورتت رنگ عوض کرده ، عذارت نیلی است

چه بلائی به سرت آمده که پیر شدی ؟

 

توهمانی که به جبریل پر و بال دهد

پس چگونه بنویسیم که زنجیر شدی..!؟

 

من تو را بانی جبرئیل امین می دانم

 

چارده سال تو را گوشه زندان دیدم

چارده قرن اگر گریه کنم باز کم است

 

استخوانهات چو گیسوت مجعد شده اند

این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است

 

و شنیدم بدنت چون پر گل نازک شد

زیر این نازکِ گل ، قامت خورشید خم است

 

در عزایت همه ی عمر رثا می خوانم

 

چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی

بال و پرهای پرستوئی ات  هر جا می ریخت

 

دهنی یخ زده آن روز جگر ها را سوخت

آتشی تلخ به کام همه دنیا می ریخت

 

پسری آمده بود و ... پدری را می برد...

... اشکها بود که در غصه بابا می ریخت

 

باز  از گریه معصومه ی تو گریانم

 

تا نوشتم در و آتش ، قلم از سینه شکست

عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت

 

گرچه باور نتوان کرد ولی دیده شده ست

رد پای گل نی را که به صحرا می ریخت

 

سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم

تا مگر لب بگشاید بشود قرآنم

---------------------------------------------------------------------

                                                              یاسر حوتی

در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

 

فيضش به گوشه گوشه‌ی ايران رسيده است

يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم

 

هستي ماست نوکري اهل بيت او

ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم

 

قم آستان رحمت آل پيمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

 

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بنده‌ی مُکاتَب موسی بن جعفریم

 

چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم

 

حتي قفس براش مجال پرندگي ست

مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم

 

دلسوخته ز ندبه‌ی چشمان خسته اش

دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم

 

آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

 

از طعنه هاي دشمن نادان چه مي‌کشيد

بين کوير، حضرت باران چه مي‌کشيد

 

در بند ظلم و کينه‌ی قوم ستمگري

تنها پناه عالم امکان چه مي‌کشيد

 

خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بين اين قبيله‌ی عصيان چه مي‌کشيد

 

با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها

با حال خسته گوشه‌ی زندان چه مي‌کشيد

 

شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد

باباي بي شکيب و پريشان چه مي‌کشيد

 

اما دلم گرفته ز اندوه ديگري

طفل سه ساله گوشه‌ی ويران چه مي‌کشيد

 

با ديدن سر پدرش در ميان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه مي‌کشيد

 

وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان

خونين شده تلاوت قرآن چه مي‌کشيد

 

مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:

اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت

 ---------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

 به شاخه ي گل احساس من لگد مي زد

 ز روي دشمني و كينه وحسد مي زد

 

 مرا به جرم خطايي كه مرتكب نشدم

 هزار مرتبه با تازيانه حد مي زد

 

 درون سينه ي خود عقده ها ز خيبر داشت

 به استناد همان مدرك و سند مي زد

 

 هميشه موقع سيلي زدن‎‏‏‎‎، به لبخندي

 به اهلبيت نبي حرف هاي بد مي زد

 

 اگر اجل به سراغم نمي رسيد آنجا

 گمان كنم كه مرا تا الي الابد مي زد

 ---------------------------------------------------------

وحید قاسمی

زير بار کينه پرپر شد ولي نفرين نکرد

در قفس ماند و کبوتر شد ولي نفرين نکرد

 

روزهاي تيره هريک شب‌تر از ديروز تار

در ميان دخمه‌اي سر شد ولي نفرين نکرد

 

هرچه آن صيادها را صيد خود کرد اين شکار

روزي‌اش يک دام ديگر شد ولي نفرين نکرد

 

روزه‌‌ي غم سجده‌ي غم شکر غم افطار غم

زندگي با غم برابر شد ولي نفرين نکرد

 

واي اگر نفرين کند دنيا جهنم مي‌شود

از جهنم وضع بدتر شد ولي نفرين نکرد

 

وقت افطار آمد و ديدم که خرماها چطور

يک به يک در سينه خنجر شد ولي نفرين نکرد

 

 هي به خود پيچيد و لحظه لحظه با اکسير زهر

چهره‌ي زردش طلا‌تر شد ولي نفرين نکرد

 

آن دم بي بازدم چون آتشي رفت و سپس

آنچه بايد مي‌شد آخر شد ولي نفرين نکرد

-----------------------------------------------------------

خانم سادات هاشمی

اين مردمان که قلب خدا را شکسته اند

دائم غرور آينه ها را شکسته اند

 

خورشيد را روانه ي زندان نموده اند

و حرمت امام منا را شکسته اند

 

زنجير دور گردن او حلقه مي کنند

با تازيانه دست دعا را شکسته اند

 

او ناله مي زند و به جايي نمي رسد

کنج سياه چال صدا را شکسته اند

 

با ذکر نام فاطمه دشنام مي دهند

اينان که قلب قبله نما را شکسته اند

 

آقا شنيده ام که امانت بريده اند

با سعي خويش پشت صفا را شکسته اند

 

حالا خدا به داد دل دخترت رسد

بدجور ساق پاي شما را شکسته اند

--------------------------------------------------------------

مسعود اصلانی

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

 

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

 

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

 

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

 

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

 

روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید

با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت

 

دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم

پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت

 

از چند جا ضریح تنم متصل نبود

پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

 

تابوت از شکستگی ام کار می گرفت

گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت

---------------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

صفحات سایت :